سلام دوستای عزیزم،من دلایل شکست عشقی رو نوشتم ،چیزایی که دیدم
،با نظراتتون به کامل شدن بحث کمک کنید
مرسی


از مهم ترین دلایل شکست عشقی میتونیم به این اشاره کنیم که طرفین با شناخت همدیگرو انخاب نکردن
در پی یک نگاه یا صحبت های کوتاه بوده که خیلی زود تحت تاثیر حس های جوانی رابطشون تبدیل شده به دوستی
مسلما به این عشق اعتمادی نیست،چیزی که از ابتدا درست پایه ریزی نشده باشه حتما با شکست رو
به رو میشه،چرا که پایه گذار این رابطه فقط احساس بوده وهیچ دورنگاری وجودنداره.
انگار که زیر بنای یه ساختمون رو روی خاک بنا کرده باشین پس هر بادی می تونه اونو تخریب کنه
به این اندازه احتمال شکستش وجود داره

وجود ندااشتن یک هدف خاصفاگر هدفی نباشه طرفین با یه مشکل کوچیک از پا در میان
اگه یه آرمان مشترک بینشون وجود داشته باشه به خاطر هدفشون می جنگن مثلااگر هدف از دوستی
رسیدن به ازدواج باشد،خصوصا اگه خانواده ها مطلع باشن ،دوستی دوام بیشتری داره
ممکنه طرفین درک درستی از خواسته های طرفشون نداشته باشند،مشکلات کوچیک کم کم به
مشکلات بزرگ تبدیل میشه
مثل سنگ ریزه که موجب ایجاد سنگلاخ های بزرگ می شن که برداشتن اونها ساده نیست پس مواظب
سنگ ریزه ها باشید

احترام تو رابطه طرفین خیلی مهمه !!شناختن چهار چوب ها و رعایت کردن حد اعتدال و فرا نرفتن از اون
باعث میشه رابطه کم تر اسیب ببینه ،حتی اگر به خاطر حفظ چهارچوب ها پاتو رو احساساتت بذاری
ارزش داره

نباید کل محبتتو به پای طرف مقابل بریزی،یه کمشو برای روز مبادا نگه دارید.
مخصوصااگه رابطه قبل ازدواج وجود داشته باشه رعایت این نکته الزامی است.

آدم اگه شناخت دقیقی از خودش داشته باشه،می تونه از وارد شدن به مباحثی که می دونه روش
حساسه و به عشقشون لطمه میزنه خودداری کنه

سعی نکید از موضاعاتی که می دونید طرف مقابل روش حساسیت داره مانور بدید حتی اگه غیر
مستقیم باشه
اینجوری طرف ممکنه از کار شما برداشت اشتباه کنه و اون علاقه جای خودشو به بی مهری بده

سعی کنید بعضی جاها کوتاه بیاید،شاید با یکم گذشت همه چی حل بشه

اگه چیزی شما رو ناراحت کرده نذارید تو دلتون بمونه
به صورت مستقیم یا غیر مستقیم اونو با طرفشون مطرح کنید چون کم کم تبدیل به کینه می شه و در
دارز مدت موجب از بین رفتن عشق و علاقه اولیه میشه

یه شعرم از مولانا گذاشتم که به نظرم مرتبط با این موضوعه:
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من ,در شهر احسـاسم گم است حال من ,عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود.
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد.
مولانا جلال الدین