پست دوم بعد از پستی که نمیدونم چندمی بود

یقین دارم که خدایم حواسش بهم هست...

یقین دارم و امید دارم به رحمت الهی که میدونم به زودی بیش از پیش شامل حالم میشه...

پست یک بعد از قبلی که نمیدونم چندمی بود

:)

 

وزن یک عشق روی دوشم بود ، من برای خودم کسی بودم ...

من برای خودم کسی هستم...

دور و بر خورده عشق هم کم نیست...

آنکه دل از تو برد ، هر کس هست...بند انگشت کوچکم هم نیست...

نمیدونم چندمین پسته

حضرت علی علیه سلام : زمانه عمر را از شما میگیرد شما از زمانه چه میگیرید...!؟

...

خدا هست هنوز...

....

با عرض پوزش فعلا حوصله تایید کردن نظر هاتون و جواب دادن ندارم...

ممنون از الطاف و کامنت هاتون....تا چند روز آینده حتما بررسی میکنم.

 

# پست موقت

....

مگر هر قصه ی شیرین شبی پایان نمیگیرد...

و تو ان قصه ای هستی که بی آغاز میمیرد...

.

.

.

ی دنیا سکوت😢

ای مررررگ

ای تف به جهان تا ابد غم بودن...

ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن...

ـــــــــــــــــ

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!

که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید 

بر این ز مهر تو محروم نظر توانی کرد ؟

تو مهربان بود ی
ماجرا اما
 چه سخت تشنه جام محبت بودم
سخن تمام نشد ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
 تلاش بی ثمری بود
 چه کوشش
شب و روزم
سان شخم زدن روی سینه دریا
 و استغاقه به درگاهت
 گره به باد زدن
 و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رهاکردی ؟
مرا به مسلخ سلاخان
 رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
 کنون کنار
کویرم
 کویر بی باران
 و مهربانی این مهربانترین یاران
تو کاش از این مردم ز مردم کرمان
به قدر یک ارزن
 وفا و خوبی را
 به وام بستانی
 که مثل مهر درخشان شهر بخشنده
 و همچو مردم این ملک مهربان باشی
تو ای بلای دل من بلند بالایم
تو ای
برازنده
تو ا بلندتر از سروها و افراها
 تو بر تمام بلندان باغ بالنده
 بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟
 بر این کویر نشین
 بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد ؟
 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته
الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه
دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر
دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را
ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست
 
 

زمستان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و
لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای
جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت
را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

 

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

 
 

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

 

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

 
 

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

 

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

 
 

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

 

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

 
 

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

 

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

 
 

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

 

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

 
 

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

 

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

 
 

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

 

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

 
 

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

مـن بـه خـود می گـویـم

مـن بـه خـود می گـویـم:

چـه کـسی بـاور کـرد

جـنگــل ِ جـان مــرا

آتـش ِ عـشق ِ تـو خـاکـستر کــرد؟

به مرگ افكــار توي سرم فكر مي كنم

به مرگ افكــار توي سرم فكر مي كنم
به گونه هاي خيس و ترم فكر مي كنم
تمـــام شبــــم را به زور مـــي خوابــــم
به خــــواب قبـل سحـــرم فكر مي كنم
به اينكــــــه صبح مــــي دوم تا ته شب
به ناني كــــه بايد ببـــــرم فكر مي كنم
و آخـــر شـــب با تمــــام خستگـــي ام
به دنيـــــاي در بـــــــه درم فكر مي كنم
و شـــــــرمســــار مي شــــوم از اينكـه
به آرزوي پــــــســـــــــــرم فكر مي كنم
بـــراي او دوچـــرخــــــه اي كــــهنــــــه
نمي توانم (كــه) بخـــــرم فكر مي كنم
چند شبـــــي روي اين كـــه يــك لحظه
از ايـن قفــــس بــــپـــــرم فكر مي كنم
به مرگ افكـــار توي سرم فكر مي كنم
به اينكــــــه از غصه پــــرم فكر مي كنم

 

تلخ رفتی ، سنگفرش کوچه ها دلگیر شد

تلخ رفتی ، سنگفرش کوچه ها دلگیر شد
بعد تو باران نبارید و هوا دلگیر شد...

مستندهای دو چشم تو چه آسان شعر شد
هر پلانی از تو گفتم ، سینما دلگیر شد...

نسخه های هیچ کس ، درد مرا تسکین نداد
نسخه ها و دکتر و قرص و دوا دلگیر شد...

شیشه اسپند و قاب ان یکادم خاک خورد
تو نماندی ، ذکر لا حول و ولا دلگیر شد...

گیسو و لب با دو چشمت چار مجهولی غریب
کشف مجهول تو با سعی و خطا دلگیر شد...

این غزل ، وسواس من ، با این ردیف لعنتی
شاعری دیوانه و این واژه ها دلگیر شد...

هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود روز آخر یک نفر می آید و من نیستم

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری ... خدایا بازهم در می زند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود
روز آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعدها اطراف جای شب نشینی های من
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

دلتنگی دانشکده پایان ندارد

دلتنگی دانشکده پایان ندارد
وقتی که جان دارد ولی جانان ندارد
وقتی که جای یاسمن خالیست هرروز
وقتی که در تنهاییش باران ندارد
از هر طرف درد و غم و حسرت ولی نه
اینجا برای زخم ها درمان ندارد
هی سخت میگیرد به روی عاشق زار
مثل کسی که مرتد و ایمان ندارد
او نیست و عطر تنش را باد برده
مثل گلابی که دگر کاشان ندارد
دانشکده جای عجیبی نیست بی او
اما تحمل کردنش امکان ندارد

یاد تو در من میشود تجدید

گاهی میان خنده میگریم
گاهی میان گریه میخندم
شبها به کنجی میروم آرام
در را به روی خلق می بندم

از روزهای رفته دلگیرم
از روزهای نیامده نومید
هر روز با یک قصه ای تازه
یاد تو در من میشود تجدید

دور از نوازش های دست تو
دستان من در انزوا تنهاست
حتی نسیمی از بهاران هم
دور از تو این ایام جانفرساست

یادت شبیه سایه ای سنگین
هر لحظه افتاده ست دنبالم
دیدی چه کردی با دلم آخر
دیدی چه آوردی بر احوالم؟

آن روزها دیگر نمی آیند
آن روزهای مملو از خنده
هر روزمان با شادمانی بود
هر روزمان از عشق آکنده

گفتم که شاید شعرهای من
تسکین دهد این زخم و بیماری
این زخم ها اما نمی میرند
این زخمهای تا ابد کاری

مانند اسپندم که در آتش
می سوزم اما بوی خوش دارم
کوهم! که گاهی سخت می گریم
می گریم اما جوی خوش دارم

ای کاش چشمانت نمی افتاد
بر باغ های سبز همسایه
تا بر سرم دیگر نمی انداخت
این غصه ها، اندوه ها، سایه

دریای شور انگیز عشق ما
ناگاه دیدم در تلاطم شد
آن زورق رویای من آنگاه
در هم شکست و بین آن گم شد

دور از تو هرجائی که من رفتم
انگار رنگی از جهنم داشت
هر گل که در اطراف خود دیدم
مانند من در چشم شبنم داشت

ای شهرزاد قصه های من
این قصه را هم نقل کن پشتم
این هم بگو یک شاعری را من
از شدت عشق خودم کشتم

دیگر رها کن دستهایم را
ای عمر من ای هستی مسموم
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر
حتی تو را ای هستی موهوم

رفتی و من هم بعد از آن دیدار
دیدار دیگرها نمیخواهم
با اینکه یادم نیستی دیگر
اما من از یادت نمی کاهم

عمق این وابستگی را شاه می فهمد فقط

درد دلتنگی من را ماه می فهمد فقط
ناله های هر شبم را چاه می فهمد فقط
در درون سینه ام انباری از آه و غم است
حجم این اندوه را آگاه می فهمد فقط
در مسیر بادم و طوفان پریشان می کند
راز این آشفتگی را کاه می فهمد فقط
قصد رفتن می کند هر عابری از قلب من
رد شدن از زندگی را راه می فهمد فقط
مثل یک کشور که افتاده است دست دشمنی
عمق این وابستگی را شاه می فهمد فقط
درد دلتنگی من در این غزل جاری شده
سر این ابیات را همراه می فهمد فقط

بی تابم و دل خسته تر از آه ِ شبانگاه

بی تابم و دل خسته تر از آه ِ شبانگاه
دارد به کجا می برَدَم این غم ِ جانکاه ؟!

فرجام پلنگانه ام از دست تو مرگ است
از دست تو ای ماه ! تو ای ماه ! تو ای ماه !

لبخند بزن "پنجره ی بسته ی " خود را
بگشای به روی من ِ بدجور " هوا خواه " !

تا دامنه ی دامنت آشفته ترین است ؛
هستی تو دلیل سفر این همه سیّاح

تنها روش "کشف حجاب" تو همین است ،
باید که عمل کرد به " قانون رضا شاه "

" شیرینی " و پابند "اصولت " و چه افسوس !
" فرهاد وَش " اما نشدی "طالب اصلاح "

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

 اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

 کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:

دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:

بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

 

دلتنگم...

                     مشهدالرضا+مشهد+گزارش تصویری+حرم امام رضا+دهه کرامت+آستان قدس رضوی+تصاویری متفاوت از حرم امام هشتم+هشتمین مراد+گنبد وبارگاه امام رضا+زیارت امام رضا

دلتنگم...

دلتنگ آقام

 دلتنگ مثل بچه ای که اشک تو چشاش جمع شده و با بغض تو گلوش از پنجره قطار با آقا

خداحافظی میکنه...

چشم به چشم گنبد طلا...

5

هامو میخوام

نمیدونم...شاید...4

ببخش خودت را برایِ تمامِ راه های نرفته برایِ تمامِ بی راه های رفته ببخش ،بگذار احساست قدری هوایی بخورد … گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند تنها کافیست خودمان باشیم ! که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم و به خودمان بیائیم....

                                                                                   

3

آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست

 

یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست

 

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

 

در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست

 

خوکن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

 

خو کن که جای ساحل ودریا عوض شده ست

 

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

 

اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست

 

حق داشتی مرا نشناسی ، به هر طریق

 

من همچنان همانم ودنیا عوض شده ست    

                                                                                                  

                                                                                               

 

غم نامه2

          من همون آدم قبلم ... با همون عشق قدیمی
                             با همون زخمای کهنه ... با همون لحن صمیمی

من همون آدم قبلم ... تو عوض شدی که دیگه
حرفت و دلت یکی نیست ... هر کدوم یه چیزی میگه

از همون روزای اول ... راهمون از هم جدا بود
اون همه دیوونه بازی ... اشتباه بود، اشتباه بود

این همه وقته گذشته ... با هم آشنا نمی شیم
نمی دونم، نمی فهمم ... ما چرا جدا نمی شیم

من همون آدم قبلم ... تو عوض شدی، بریدی
پای حرفمون نموندی ... رفتی پاتو پس کشیدی

رد پاتو که گرفتم ... چه چیزایی که ندیدم
از تو با هر کی که گفتم ... نمی دونی چی شنیدم

توی چشم هم یه بارم ... خوب و محترم نبودیم
هر کی کار خودشو کرد ... ما حریف هم نبودیم

این همه وقته گذشته ... با هم آشنا نمی شیم
نمی دونم، نمی فهمم ... ما چرا جدا نمی شیم

                                                                                            

 

غم نامه1

جدایی پایان قصه ها نیست...

 

 نه بره ها گرگ میشوند ،

 

  نه گرگ ها سیر!!!

 

خسته ام از جنس قلابی آدم ها !!!

 

دار میزنم خاطرات کسی که دور زد مرا !!!

 

حالم ...

 

خوب است !!!!!!!!!!!

 

اما... ؟!؟!؟!؟

 

گذشته ام درد میکند!!!!!!