به نام خدایی که در همین نزدیکیست...

 

خدایا همه می گن تو بهترین نقاشی،می گن کل دنیارو تو نقاشی کردی،همه ی دریاها با ماهیاشونو،همه ی آسمونا با ستاره هاشونو،همه ی خاکیا با دونه های ریزشونو،همه ی سرسبزیا با حس قشنگشون، و همه ی آدما با دلاشونو تو نقاشی کردی.
وقتی منو خلق کردی خیلی دل خوشکلی برام نقاشی کرده بودی،یادمه یه رنگ خوشکلم بهش زده بودی، آره یادمه.اون موقع من که چیزی از نقاشی نمی دونستم ولی خودت کم کم بهم یاد دادی،هر چی بزرگتر شدم بیشتر راهنماییهاتو می فهمیدم تا اینکه دیگه قلم مو رو دادی به دست خودمو گفتی حالا نوبت توئه.یادمه گفتی اگه میخوای بیشتر یاد بگیری یه کتاب نقاشی دارم اسمش قرآنه همه جا گیر میاد ازش استفاده کن نقاشیت بهتر می شه.خلاصه من آماده شدم که دلمو نقاشی کنم، وقتی نقاشی می کردم خیلیا نظر می دادن و راهنمایی می کردن ولی دو نفر بودن که من بیشتر به حرفاشون گوش می کردم یکی اسمش عقل بود و یکی نفس.
نفس بهم میگفت بیشتر از رنگای تیره استفاده کنم،رنگایی مثل رنگ بد اخلاقی و بی احترامی و...
ولی عقل میگفت رنگای روشن استفاده کنم،رنگایی مثل نماز ورنگ مهربونی
کم کم نقاشیم داشت یه شکلی پیدا می کرد،هر روز یه رنگ جدید بهش اضافه می کردم تا الان که هنوزم خیلی کار داره.
خدا جون خیلی سخته برام که خوشکلش کنم،نمی دونم الان از نظر تو چجوریه،تو می پسندی یا نه،فکر نکنم زیاد خوشت بیاد آخه من رنگای بد زیاد توش بکار بردم،بعضی جاهاش اونقد بد شده که روم نمیشه بهت نشون بدم.راستی خدا جون یادمه که گفته بودی اگه احساس کردم نقاشیم زشت شده بیام یه پاک کن ازت بگیرم و تیکه های بدشو پاک کنم.یادمه گفتی باید بیای تو مغازه ی خودمو بگی پاک کن توبه می خوام.خدایا فکر می کنم الان به اون پاک کنه نیاز دارم ولی یه خرده تنبلی می کنم که بیام ازت بگیرم،خودت کمکم کن و این قدرتو بهم بده که بیام پیشت و بگیرمش و تیکه های زشت نقاشیمو پاک کنم.دوست دارم یه نقاشی جدید بکشم پر از زیبایی ورنگای خوشکل که فقط تو خوشت بیاد چون اخرش باید بدمش به خودت،می بینی چقد دوست دارم خدا،می دونم توهم خیلی دوسم داری و مطمئنم کمکم می کنی یه نقاشی خوشکل برات بکشم.
ممنونم خدا جون

صلوات یادت نره

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم شریف

نقل شده است که اگر کسی صلوات را درجایی بنویسد تا زمانی که انجا باشد برای نویسنده اجر وپاداش به همراه دارد

دعاکنید

سلام

الان چندماهی میشه که یکی از بچه های دنیای مجازی فوت کرده واسه ارامشه روحش دعاکنید ...

شماشنیدین ؟


نميدونم شما هم بخصوص خانومهايي كه تو مشهد زندگي ميكنن اين خبر رو شنيدين يانه ؟

به هر حال به نظرم هر خانومي بدونه بهتره . منم از دوستم شنيدم اونم تو ويژه نامه تپش خونده بود .

قضيه كوي طلاب مشهد خيابون ايثار . مانتو فروشي هاي زيادي داره
شبكه خراسان رضوي هم نشون داده بوده.

آقا به همراه خانومش با اتومبيل پرايد به اين خيابون براي خريد ميرن. آقا براي كاري از ماشين
پياده ميشه و به خانومش ميگه تو مانتو فروشي ها چرخي بزنه تا اگه مورد دلخواهش پيدا شد به آقا تك بزنه تا بياد ببينه اما بعد از تمام شدن كار آقا . خبري ازخانم نميشه
آقا نگران ميشه و دنبالش ميگرده . يكي دو ساعت طول ميكشه و بسيار نگران به 110 اطلاع ميده
و ميگه خانوم من اينجا گم شده و موبايلشم جواب نميده
پليس به همراه گروه برنامه مستند 5 مشهد به اين منطقه ميرن و ميگردن و خيابونا رو هم ميبندن
اما به نتيجه نميرسن . بعد دو ساعتي گشتن به يكي از مغازه ها مشكوك ميشن . داخلش ميرن
و ميبينن همه چيز عاديه و فروشنده ها هم دو تا خانم هستند. سربازا مشغول گشتن ميشن كه
ناگهان يكي از سربازا در اتاق پرو باز ميكنه ميبينه چيزي توش نيست اما وقتي پاشو داخل اتاقك
ميزاره احساس خالي بودن زير پاش ميكنه و ميبينه روزنه نور كوچيكي از ش پيداست .

دوباره همون فروشگاه رو با دقت بيشتري ميگردن تا ميبينن چند دكمه زير ميز فروشندست!!. دكمه
رو فشارش ميدن ميبينن بله !! كف اتاق پرو به صورت آسانسوري ميره پايين و اينكه كجا ميره؟؟

پايين (زير زمين ) مجهز بودهه به تشكيلات پزشكي و .... دكتر و .. كه بعد از زدن آمپولي مخصوص
به قربانيان (عموما زنان تنهاو ساده لوح) اقدام به خارج كردن كليه اونها ميكردن!!!!! تمام ماجرا رو

گزارش 5 تلويزيون نشون داده

اينو امروز شنيدم . شايد شما ها شنيده باشين اما اگه كسي نشنيده براش تعريف كنيد و هيچ وقت تو اينجور جاها تنها نرين .

خدایا خودت شر این مردمو کم کن به حق علی (ع)

با تمام وجود گناه کردیم اما نه نعمتهایش را از ما گرفت نه گناه هایمان را فاش کرد.اگر اطاعتش کنیم چه میکند و اگر گناه هایمان را فاش کند چه میشود؟

نظرسنجی درمورد زنان

نتایج یک نظرسنجی انگلیسی نشان می‌دهد که زنان حداکثر تا 34 ساعت قادرند یک راز را نزد خود نگه دارند و پس از این مدت زمان آن را به فرد دیگری می‌گویند.

در غیر اینصورت به علت نگاه داشتن حرف در شکمشان دچار ترکیدگی شکمی میشوند.
بر اساس این تحقیق آقایانی که در تلاش برای اثبات این مسئله اند که زنان رازدار نیستند خوشحال باشند. نتایج نظرسنجی یک تیم تحقیقاتی از کافی شاپهای زنجیره ای انگلیس بر روی چهار هزار زن نشان می‌دهد که زنان واقعا رازدار نیستند.
در شرایطی که یک زن بخواهد نهایت رازداری خود را نشان دهد حداکثر پس از 34 ساعت راز را به فرد دیگر می‌گوید. اما در یک دهم موارد، زنان موفق نمی‌شوند دهان خود را بیشتر از 45 دقیقه بسته نگه دارند.
این نظرسنجی نشان می‌دهد حتی زنانی که قسم می‌خورند که راز شما را به هر قیمتی نگه دارند پس از چند ساعت قول خود را فراموش می‌کنند.
نتایج این بررسیها حاکی از آن است که زنان به طور متوسط هر 41 دقیقه یکبار یک شایعه را منتشر می‌کنند.
بیشتر مسائل مورد گفتگو درباره کار (در 57 درصد از موارد)، غصه های دوستان(55 درصد)، زندگی خصوصی دوستان (54 درصد) و همکاران (50 درصد) است.
براساس گزارش دیلی اکسپرس، نتایج تحقیق دیگری که در سال 2009 بر روی 3 هزار زن بین 18 تا 65 سال انگلیسی انجام شد نشان داد که حداکثر مقاومت زنان در حفظ یک راز 47 ساعت اس
این نشان می‌دهد که رازداری زنان در طول یکسال گذشته به میزان 13 ساعت کاهش یافته است تا ۱۳ ثانیه هم جا داره

البته با این تذکر که کشور انگلیس جز کشورهایی است که معمولا توی آمار و ارقام و اندازه گیری ها دست بالا و مقدار حداکثری رو در نظر میگیره

کودک وجعبه ی سنگین

یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"
خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"

باحال ...

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود" 

عشق...

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است
عشق واقعی. عشقی زیبا

روایتی جالب از کاراگاه معروف شرلوک هلمزودستیارش واتسون

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.

بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: “نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟”

واتسون گفت:”میلیون ها ستاره می بینم”

هلمز گفت: “چه نتیجه ای می گیری؟”

واتسون گفت: “از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد “

 

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: “واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند”

 

4داستانک

1- دارویی مفید برای سرفه:

یه شب ، وقتی نلسون راکفلر ، ثروتمند معروف و زنش،از گردش بر گشتند ، زن دچار سرفه ناگهانی شد و مدام سرفه کرد.
شوهرش با اضطراب و دستپاچگی پرسید: عزیزم بگو چی برم برای گلوت بخرم
.
زن: اون گردنبند زمرد سبزی که در جواهر فروشی سرکوچه دیدم
...

2- کودک زشت:

زنی ، بچه به بغل سوار اتوبوس شد. راننده اتوبوس گفت : بچه ی شما زشت ترین بچه ای است که در عمر دیده ام. به زن خیلی برمی خورد. زن به مسافری که در کنار او نشسته است می گوید : ” شنیدید ، راننده چه توهینی به من کرد؟ ” مسافر می گوید : ” این میمون رو بده به من ، برو پیش رئیس اتوبوسرانی ازش شکایت کن. “

3- خوشبخت کردن همسر:

زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.زن: خوب، پس چی شد؟شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.زن: کیو خوشبخت کردی؟شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!!

4- ارزوی حماقت:

يه پري افسانه اي به يه مرد ميگه: يه آرزوت رو بگو تا برآورده كنم. مرده ميگه: يه كاري كن كه زنم حسابي احمق بشه تا بتونم با خيال راحت بهش دروغ بگم و هي مچم رو نگيره. پريه قبول ميكنه و ميگه: برو خونه تون. آرزوت رو برآورده كردم. مرده خوشحال ميره خونه, ميبينه زنش تبديل به يه مرد شده...

زنجیرعشق

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

 

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک

ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

 

ان که شنید وان که نشنید


مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«
ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«
عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«
مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»!

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد...

____________________________________________________________

سرهای مردگان

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود. شخصی از او پرسید: بهلول! با این «سرهای مردگان» چه می کنی؟ گفت: می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمان را از زیردستان جدا کنم، اما می بینم همه یکسان هستند!!!

شجاعت یعنی...

یعنی چه؟

یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان

به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

شجاعت یعنی چه؟

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود:

شجاعت یعنی این

و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود!

اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند!!!

فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

دکترعلی شریعتی

.

مرگ بهتر اززندگی

دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم.

 

فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی.

 

صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم؟

 

صفحه دوم: خدایا چرا اینقدر زندگی سخته؟

 

صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم؟

 

البته بقیه دفترچه های دفتر خاطراتش سفید نبودا

 

بلکه بقیه صفحات همش از یک حرف تکراری پر شده بود

 

همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر می شدند

انشای من

پدرم همیشه می‌گوید:

 "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" 

البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

 تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید: "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

 مثلا" همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.

 ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

 ما اصلا" ماهواره نداریم.

 اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.

 در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.

 مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

 از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

 ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متاسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تاسف دارد.

 این بود انشای من

 

بیسکوبیت

زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند او یک بسته بیسکوییت هم خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتابش کرددر کنار او یک بسته بیسکوییت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند وقتی او نخستین بیسکوییت را بر دهانش گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و بر دهانش گذاشت او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت .پیش خودش فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد . ولی این ماجرا تکرار شد هر بار او یک بیسکوییت بر میداشت ان مرد هم این کار را میکرد این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد وقتی تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود پیش خودش فکر کرد :

حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟

مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرویی میخواست او حسابی عصبانی شده بود .

در این هنگام بلند گویی فرودگاه اعلام کرد زمان سوار شدن به هواپیماست .زن کتابش را بست وسایلش را جمع جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از انجا دور شد .

وقتی داخل هواپیما نشست کیفش را باز کرد تا عینکش را بیرون بیاورد با کمال تعجب دید که بیسکوییتش داخل کیفش است.

خیلی شرمنده شد از خودش ناراحت شد!..

آن مرد بیسکوییت خودش را با او تقسیم کرده بود بدون این که عصبانی شود.

 

چطور بود؟؟؟ تکراری بود ولی قشنگ و پر محتوا بود ... حالا داستان بعدی این یکی جالب تره

بخونیدش:

پاسخ انیشتین به خواستگارش

 

روزی خانمی زیبا به البرت نامه مینویسد و میگوید فکرشو بکن اگر ما با هم ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو ! چه محشری می شود...!

آلبرت انیشتین هم نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست دلبازی شما واقعا که غوغایی میشود!

ولی این یک روی سکه است ! شما فکر کنید اگه قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی پیش می آید!

خواستگاری دانشجویی

 

بعد از این كه مدت ها دنبال دختری با وقار و باشخصیت گشتیم كه هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.
پدر دختر گفت: و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد

بعد زیر چشمی نگاه كرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه. وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد: به اضافه وسایل چوبی منزل.


بابام حرف او را قطع كرد. منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخی گفت: نخیر، كمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت: ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد. ناهارش را هم روی زمین می خورد. اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت: ولی این ها باید باشد، اگر نباشد، كلاس ما زیر سؤال می رود.

و بعد از كمی گفتمان و فحشمان، كفش های ما رفت وسط كوچه

دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسایل چوبی را خط بكشند؛ و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه ای از كلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.این بود كه تا صحبت ها شروع شد، بابام گفت: در رابطه با جهیزیه… !

پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت: البته باید عرض كنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.


بابام گفت: اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است. خوبش هم رسم است. شما كه نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟


-
شیربها كه ربطی به جهیزیه ندارد. شیربها پول شیری است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شیره ی جانش را به كام دختری ریخته كه می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.

بابام گفت: خب می خواست شیر ندهد. مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید؟ اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید. مگر خانمتان شیر نارگیل و شیر كاكائو به دخترتان داده كه پولش دو میلیون تومان شده است؟!


پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم می خواهد.

بابام گفت: چه بهتر. یك كلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.

-
نه خیر كلفت را باید داماد بگیرد. دختر من كه نمی تواند آن جا حمالی كند.

-
حالا كی گفته دخترتان می خواهد حمالی كند؟

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید كارخانه ی گچ و سیمان؟ كفش های ما طبق معمول وسط كوچه!!!


در مجلس بعد پدر دختر گفت: محل عروسی باید آبرومند باشد. اولاً، رسم ما این است كه سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یك باشگاه مجهز و عالی.


بابا گفت: مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟ اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل كنیم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!


دیگر از بس كفش هایمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر یك روز هم این كار را نمی كردند، خودمان كفش هایمان را می بردیم وسط كوچه می پوشیدیم.


بابای دختر گفت: انشاء الله آقا داماد برای دختر ما یك خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.


بابام گفت: خانه برای چی؟ زیر زمین خانه ی خودم هست. تعمیرش می كنم. یك اتاق و یك آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یك واحد كامل.

پدر دختر گفت: نه ما آبرو داریم، نمی شود.

یك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟ بس كنید دیگر، این كارها چیست؟ مگر توی دنیا همین یك دختر است كه این قدر حلوا حلوایش می كنید؟ از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم. اصلاً ما زن نخواستیم مگر یك دانشجو می تواند معجزه كند كه این همه خرج برایش می تراشید؟


این دفعه قبل از این كه كفش هایمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.


و این طوری شد كه ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و از آن جا رفتیم كه رفتیم.

یك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. یك روز صبح، وقتی در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد كه پشت در ایستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین كه مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت. با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمی كه دقت كردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند. لبخندی زدم و گفتم: بفرمایید تو.


پدر دختر گفت: نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم. فقط می خواستم بگویم كه چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ ما منتظرتان بودیم.

من كه خیلی تعجب كرده بودم، گفتم: ولی ما كه همان پارسال حرف هایمان را زدیم. خودتان هم كه دیدید وضعیت ما طوری بود كه نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش كنیم.


پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .كدام بریز و بپاش؟. . . یك حرفی بود زده شد، رفت پی كارش. توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا انشاء الله كی خدمت برسیم، داماد گُلم؟


من كه از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می كشید، گفتم: آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .

-
ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد. دانشجویی خودش بهترین شغل است. من همه جا گفته ام دامادم یك مهندس تمام عیار است.

-
آخه هزار تا سكه هم. . .

-
ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید. من منظورم هزار تا سكه ی بیست و پنج تومانی بود.

-
ولی دو دانگ خانه. . .

پدر عروس: بابا جان من منظورم این بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.

-
سفر حج هم. . .

-
راستی خوب شد یادم انداختید. اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.

-
دو میلیون تومان شیربها هم كه. . .

-
چی؟ من گفتم دو میلیون تومان؟ من غلط كردم. من گفتم دو میلیون تومان به شما كمك كنم.

-
خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم. . .

-
ای بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشك داده كه آن هم پولش چیزی نمی شود. مهمان ما باشید

-
در مورد جهیزیه گفتید. . .

-
گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه كرده ام. بیایید ببینید. اگر كم بود، بگویید باز هم بخرم.

-
اما قضیه ی آن كلفت. . .

-
آی قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست. خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزیزم!. . . خوش تیپ من!. . . جیگر!. . . باحال!. . .

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم. با خجالت گفتم: راستش شرایط شما خیلی خوب است. من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت كنم. اما. . .

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت: دیگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقیقت را بخواهید فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یك متر واماند. پدر دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد. مرا كه دید لبخندی زد و گفت: وقتی كه از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم كیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم: چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟

-
نه، فقط مواظب باش.

-
تو هم همین طور.



خانمم رفت پایین، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشید من كلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.

و راه افتادم به طرف دانشگاه

جعبه کفش

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!

_____________________________

یک تصمیم عاقلانه

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد

برنامه نویس و مهندس

برنامه‌نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.

برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.

این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم.

این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.

مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید

 

 

 

 

 

پادشاه حقیقی

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای ازبندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه برمکان او افتاد، احوال وی راجویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت.

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت:

تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت:

«اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟»

حاکم دیوانه

 

در روزگاری دور در شهری حاکمی بود که برای مجازاتها احکامی بسیار راحت وضع می کرد چنانکه برخی از مردم خشنود و برخی از این اقدام حاکم بشدت ناراضی بودند.

برخی از این احکام چنین بود که مثلا روزی دختر و پسر جوانی را پیش وی آوردند به دلیل روابط نامشروع و از حاکم خواستند که حدی (مجازاتی) برای آنان مشخص نماید پس حاکم بفرمود که حدی برآنان جاری نیست! پس همگان تعجب کردند و دلیل از وی پرسیدند وی گفت روابط نامشروع زمانی حد دارد که امکان برقراری روابط مشروع باشد پس این دو که امکانش را نداشتند خدا از نزدن حد برآنان راضیست منم که راضی هستم خود آن دو نیز که راضی هستند پس ... لق ناراضی!!!

و روزی نیز مردی را پیش وی آوردند به جرم تجاوز به خر! پس حاکم پرسید آیا خر خود به این تجاوز شکایتی کرده؟

همگان متعجب گفتنند نه چرا که خر زبان آدمی نمی فهمد دوباره حاکم پرسید آیا این شخص به تجاوز به این خر اعتراف کرده ؟

همگان گفتند نه !

حاکم عصبانی پرسید پس چگونه از این اتفاق مطلع شدید.؟

گفتند شخصی از سوراخ طویله مرد را در حال این عمل دیده !

پس حاکم دستور داد مرد و خرش را آزاد کرده و آن شخص شهادت دهنده را شلاق زنند.

وقتی دلیل این عمل پرسیدند

گفت :شلاقش زنید تا دیگر سرش را درهر سوراخی نبرد!اینچنین بود که روزی جمعی پیش وی شکایت کردند که با این احکام شما فسق و فجور زیاد گردد.

حاکم گفت آیا قبل ازمن در این شهر فسق و فجور زیاد بود یا کم؟

آنها جواب دادند کم و زیادش بر ما معلوم نیست حاکم گفت اگر معلوم نیست چگونه چنین ادعایی دارید؟!

روزی نیز زن بسیار زیبایی را پیش وی آوردند به جرم فاحشه گری و از حاکم خواستند که وی را به اشد مجازات برساند.

حاکم گفت آزاد کنید این زن را ای نابخردان! چرا که خداوند در دنیا برخی را به زیبایی مانند ماه می آفریند و برخی را مانند خورشید! پس آنان که مثل ماهند گاهی غایبند و گاهی حاضر و تمام نور و زیبایی خود را ازهمگان دریغ می کنند ولی آنها که چون خورشیدند (مثل این زن) در اختیار همه هستند و گرمایشان به همه رسد ولی مانند خورشید برخی تحمل دیدن آنها را ندارند!

دراین حال جمعی از مردم ازاین حکم عصبانی گشتند و به وی حمله بردند و او را عزل نمودند و شخصی دیگر جای او گذاردند تا او و آن زن را محاکمه نماید.

پس حاکم جدید به حاکم قدیم گفت: ای برادر! فراموش نکن که در هر حکمی باید تحمل مردم را نیز درنظر گیری سپس حکم داد که حاکم قدیم و آن زن را فردا اعدام کنند.

اما شب هنگام زندان بان که لطف حاکم قدیم به وی رسیده بود او و آن زن را فراری بداد و آن دو از آن شهر گریختند.

 

 

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم..
از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!
خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم كردن تبلیغات نبود ....
احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه؟!!
كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه!
شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو كاملا بی تفاوت نشون بدم!
دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!
همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!"
قند تو دلم آب شد!
با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم: ا ِ، آهان، خب چرا من؟
من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم ...
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، نوشته بود:

دیگر نگرانه تاسی سر خود نباشید

اینم از این

 

... در ایامی نزدیک رفتگری جوانی هر روز صبح محله ای را جارو می نمود و در این محله منزل شخص بسیار ثروتمندی بود.


رفتگر هر روز که به درخانه این شخص برای جارو کردن می رسید دختر جوان زیبایی در را باز می نمود و به وی چای و شیرینی می داد. رفتگر جوان نیز چای و شیرینی را می خورد و بدون کوچکترین نگاه چپی به دختر از او تشکر می نمود و به سر کار خود می رفت.


این قضیه چند سال طول کشید تا این که صبحی رفتگر به در خانه دختر رسید برای جارو کردن و دختر نیز طبق عادت قصد کرد که از وی پذیرایی نماید که ناگهان چشمش به حلقه نامزدی رفتگر خورد پس جیغی ناخودآگاه ازوی ساطع شد و غش کرد!

به چشم همزدنی خدم و حشم خانه و همسایه ها به بیرون ریختند و تا چشمشان به رفتگر خورد پنداشتند که وی بلایی به سر دختر آورده به این سبب وی را بزدند و بازداشت نمودند تا دختر را به هوش آورند.

سپس اندکی از عطرجات به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد.
دختر به محض به هوش آمدن شروع به گریه و زاری نمود که این فلان (رفتگر) را من این چند سال بسیار دوست داشتم و عاشقش بودم و بسیار می خواستم که وی به خواستگاری من بیاید تا باهم عروسی کنیم اما امروز حلقه نامزدی در دستش دیدم پس او را بزنید به جرم بی وفایی!

این دفعه رفتگر تا سخن عشق دختر را به خود شنید جیغی بزد و بیهوش شد!

پس اندکی آشغال به دماغ وی نزدیک کردند تا بهوش آمد آنگاه شروع به هوار زدن کرد که ای داد! ای هوار! از دست شما زنان! چرا که من نیز این چند سال که محبت این دختر را دیدم عاشقش شدم ولی جرات نزدیک آمدن نداشتم چرا که نه فقط وضعم به اینها نمی خورد بلکه مهمتر اینکه از همگان شنیده ام که می گویند رفتار زنان را هیچکس نشناسد حتی خودشان! به همین دلیل با خود پنداشتم که اگر عشقم را به وی گویم و از وی خواستگاری نمایم او به من جواب دهد که:
"
پیف پیف !من کلی خواستگاردارم اونوقت با تو ازدواج کنم ؟! چه پررو! آخه من به تو چه علاقه ای دارم که بخوام باهات ازدواج کنم؟ عجب ملت بی جنبه ای هستین حالا یه چایی بهت دادیم زودی پسر خاله شدی؟!!!"


اما داستان این حلقه نیز اینچنین است که چند دقیقه پیش که داشتم جارو می زدم این حلقه را دیدم و برای اینکه آن را گم نکنم تا بعد صاحبش را پیدا نمایم آن را در دست خود کردم! یعنی من نه نامزد دارم و نه عروسی کرده ام. آنگاه نگاهی از روی عشق به دختر انداخت و از وی پرسید حاضری با من ازدواج کنی؟ دختری مکثی بنمود و سپس رویش را برگرداند و گفت: (پیف پیف را نگفت که دل رفتگر نشکند) من کلی خواستگار دارم اونوقت ....

 

 

دوماهیگیر

 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

-
چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!

گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!

سلام به دوستان خوبم

نمیخوام زیاد حرف بزنم فقط میخواستم بگم برای امرزش یکی از بچه های نت دعا کنید فکرکنم الان ۲ماهی میشه که از دنیا رفته من که خیلی ناراحتم هرروز به وبلاگش سر میزنم ولی دیگه اپ نکرده من که خیلی دلم گرفت و گریه کردم ازتون خواهش میکنم واسش فاتحه بفرستید وارامشش دعا کنید خدا رحمتش کنه

غفلت از هر دوجهان

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

 نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رودو پند گوید. پذیرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبرنشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت:

مردم! هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!

كسى برنخاست.

 گفت :

 حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخیزد!

 باز كسى برنخاست.

 گفت:

 شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!