اندر احوالات خویشتن

حس میکنم دیگه بزرگ شدم...

دنبال یه تغییر اساسیم...

و میدونم که باید از خودم شروعش کنم...

حس میکنم یه کم خستم واسه شروع دوباره...

ولی میخوام این حسا رو فراموش کنم...و فقط شرووووووع کنم

من ، آیندم ، و "دلم"

کسی شاید نفهمه من چی میگم

ولی حس خوبی نیست...

دلم تنگ شده...

و همه ی اینا از رو دل تنگیه...

دوشنبه که ببینمش خوب میشم...^_^

 

no idea...:)

 
 
 

"راهی از جنس افق"

 

در سکوت دل آرام خودم

پشت تنگ همه دلتنگی ها

سبدی پر ز محبت دارم

وکز آن هیچ نماندست دگر

اندکی عشق و وفا

اندکی نیز ایمان

ذره ای دیگر صبر

سبدم پر شده است

کوله بارم این است

راه من طولانیست

من به راهی از جنس افق در پیشم

راه را باید رفت

تارسید آن بالا

که دگر هیچ پدیدار نباشد هرگز!

که دگر آدمی از جنس خاک نتوان دید!

مگر آن خلق خدا نیز کسی باشد که

آشنا با غم من

هم نفس با دم من

و ز قلبی روشن

راهی از جنس افق را در پیش.....

لکن آن نیز دگر آدمی از آدمیان نیست...چرا؟

چون که او هم نفس قلب من است

چون که او در دل دردمند من است

او کسی نیست جز آن خالق بی همتایم

او کسی نیست جز آن عشق دل شیدایم