شب بخیر
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم
بعد،بیایم و با عصایی در دست کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم
تا تو بیایی
مرا نشناسی
ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی!
دلواپس نباش،آشنایی نخواهم داد
قول میدهم آنقدرپیر شده باشم که از نگاه کردن به چشمهایم نیزمرا نشناسی
شب بخیر...................
"یغما گلرویی".