یک روز شاید...

شاید به دل سنگ اثر داشته باشد

آیینه اگر دیده تر داشته باشد

تلخ است دلت گیر کسی باشد و یک روز

بی دیدن تو قصد سفر داشته باشد

تلخ است به دنبال عزیزی که ندارد

یک عمر کسی دیده به در داشته باشد

یا از سر شب بغض کند هیچ نگوید

یا دیده تر تا به سحر داشته باشد

با این همه تلخی چه خیالی ست که روزی

خسرو از فرهاد خبر داشته باشد

لایمکن من عشق فرار ای دل غافل

تا عشق از این پس چه هنر داشته باشد

چون رود به دریا بزن ای عشق دلت را

هرچند که این راه خطر داشته باشد

بارانی...

میخوانمت در فصل بی برگ زمستانی

ای آنکه باقی مانده شوق بهارانی

تنها تو را میخوانم و می جویم ات هر بار

در کوچه های ساده جشن چراغانی

بگذار و بگذر بر دل اسفند ها آتش

تا داغ چندین چشم زخم از ما بگردانی

با یک نگاه از اهل تقوا دین و دل بردی

دیدی! نمانده در محل دیگر مسلمانی

آنروز می رقصید وقتی روسری در باد

گفتم نمی ماند دگر نه دین نه ایمانی

نصف جهان از عشق تو دم میزد و حق داشت

نقش جهان را در تو نقاشی کند مانی

از چشم تو از چشم تو الهام می گیرد

هر نقش هر رج هر گره قالی کرمانی

انگیزه تبریز دستان تو کافی بود

تا بشکند پیمان دوباره شاه عثمانی

حالا نسیمی زیر و رو کرده ست حالم را

حالا دلی دارم که در دستان طوفانی

یکباره همچون قاصدک بر باد خواهد رفت

می دانم اندوه مرا تنها تو میدانی

در بندر چشمان من بنشین تماشا کن

شوری ست در چشمان من وقت غزل خوانی

بنشین برایت چای آوردم تماشا کن

آب و هوای ساحلی غمگین و بارانی

کویر...

گذار رود اگر سوی شوره زار بیفتد

دوباره در سر صحرا تب بهار بیفتد

شبیه باد به این ابرها خبر برسانید

که بدر ماه در ایوان شام تار بیفتد

بیا دوباره ببینم در اینه من او را

بگو ز صورت من باز هم غبار بیفتد

تو نوش دارویی بعد مرگ هم که بیایی

نمیگذاری سنگی روی مزار بیفتد

دوباره ورد زبان ها شود نخواست خداوند

کویر تشنه ای از چشم روزگار بیفتد

تو...

کجاست شور غزل های عاشقانه تو


چه شد عزیز دلم چشم شاعرانه تو


هنوز جان غزل شاه بیت دفتر من


خلاصه ای ست ز رفتار دخترانه تو


به شوق نصف جهان تو سبک هندی من


جهان اسیر تو و سبک بیدلانه تو


من از تمام جهان با تو هم سخن شده ام


که از تو بشنوم ان صوت جاودانه تو


به آستان تو آورده ام سر اینک تا


به روی دار برم  با بهانه تو


ببین هجا به هجا دام و دانه می چینم


برای صید نگاه کبوترانه تو


هنوز مثل گذشته برای من خوب است


دوباره دیدن آن چشم آهوانه تو


قرار چیست صبوری کجاست بعد از تو


جهان خراب شود کاش بی نشانه تو


تمام می‌شود این بغض واره ها روزی


اگر که سر بگذارم به روی شانه تو


بخواه تا بپرم چون که ریشه ام وصل است


به بادبادک و دستان کودکانه تو


مرا تمامی تو میکشد به اوج ولی


چگونه سیر کنم بی تو در کرانه تو


اگر که تیشه زد این عاشقی به ریشه من


دلم خوش است که گل میکند جوانه تو


شبیه موجم  و طوفان چشم های تو باز


مرا کشیده پی شور ساحلانه تو


چگونه سجده کند بی تو مرد خواطر خواه


به طاق هشتی ابروی ددلبرانه تو

 

میان شعر من آورده است جادویی


نگاه نازک و لبخند  تو جادوانه تو


نشسته است به راهت هزار صید اما

 

مرا به سوی کمین  میکشد کمانه تو 

 

سکوت میکنی اما نگفته میخوانم

 

هزار راز مگو از چراغ خانه تو


کدام دشمن و آری کدام دوست تراند


نخواهی یافت مگر بگذرد زمانه تو


نشسته بر سر من جغد شوم قصه اگر


کنون همای  سعادت بر آشیانه تو

 

تو گفته بودی از این عشق دست بردارم

 

گلایه ای کنم از حرف صادقانه تو


نصیحت همه در گوش عاشقان باد است


نرفت در سر من پند عاقلانه تو

بیا نزدیک تر نزدیک تر نزدیک تر...

شبی با باده هوشیار م شبی بی باده مخمورم

که من پیغمبر این مست های تازه، انگورم

شب تاریک و بیم موج و گردابی که میدانی

بیا نزدیکتر نزدیکتر ای نور دیجورم

چه فرقی میکند معنای مرگ و زندگی وقتی

میان اختیارات کذایی بی  تو مجبورم

تمام هفت شهر عشق را دنبال تو بودم

اگر از بلخ تا قونیه از قم تا نشابورم

شکستم تا شنیدم روزهای تیره عمرم

عزیز دیگران بودی علاج دیده کورم

اگرچه از تو میگویند شاعرها ولی بی شک

مرا بر دار خواهی برد آخر ، من که منصورم!

«مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره افکنده

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر گورم»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

 

علیرضا بدیع

یک بیستون از درد را باید که بردارم...

از قصه سکر آور چشمت خبر دارم

از من نخواه از چشم هایت دست بردارم

از من نخواه ای عشق... از تو دل نخواهم کند

هرچند از عشقت فقط خون جگر دارم

این ابرهم بغض مرا پنهان نخواهد کرد

من زیر باران هم برایت چشم تر دارم

در چین زلفت همچنان حیران و سردرگم

چونان نسیم صبح روحی دربدر دارم

من بت تراشی ساده بودم یک زمان حالا...

یک بیستون از درد را باید که بردارم

با من نمی مانی؟ نخواهی ماند؟ حرفی نیست

باشد نمان اما بدان حرف دگر دارم

محتاج آب و دانه تو نیستم بانو

در آسمان من بمان تا بال و پر دارم

 

 

سیزده اردیبهشت حرم کریمه

خواب شیرین...

خواب دیدم کنار من نشستی

یه عالمه حرف نگفته دارم

سر روی شونه های من گذاشتی

بین موهات بذر غزل می کارم

دست تو توی دستمه یه دنیا

حرف نگفتنی توی چشاته

حرف بزن حرف بزن عزیزم

یه حس آشنایی تو صداته

روزای من با بودنت قشنگن

عشق تو سرمایه زندگیمه

شبا همش به یاد تو میخوابم

یاد تو همدم همیشگیمه

ازت میخوام تو این شبای دلگیر

بیایی و چراغ خونم باشی

جنون شعرمو که از تو دارم

ازت میخوام آروم جونم باشی

تموم آرزوی من همینه

بهت بگم خانم مهربونم

چای بریز بیا کنار ایون

شعر جدیدمو برات بخونم

شبا کنار حوض ماهی بشین

باهم تا آسمون هفتم بریم

بریم به پابوس امام هشتم؟

آخر هفته یه سفر قم بریم؟

به غیر تو کی میتونه تو دنیا

سنگ صبور من عاشق باشه

اگه نباشی کی میتونه دیگه

این همه دوست داشتنو لایق باشه

خواب دیدم کنار من نشستی

خواب دیدم که کنار من میمونی

خواب دیدم که رفتنت دروغه

خواب دیدم که یار من میمونی

 

دوستت دارم...

باشد نخواهم گفت دیگر دوستت دارم

اما نه خواهم گفت آخر دوستت دارم*

گویی که خون تازه ای از عشق می ریزی

در جان من با گفتن هر دوستت دارم

آب و گلم از عشق بوده ، زندگی با عشق...

ها! از ازل تا صبح محشر دوستت دارم

بردار خواهم رفت چون منصور از عشقت

ای از تمام حق فراتر دوستت دارم

تاتو طلای ناب من مال خودم باشی

پنهان شده اکسیر من در دوستت دارم

تو اولین و آخرین لیلای دنیایی

ای عشق اول -عشق آخر- دوستت دارم

دیوانه جان! آتش بپا کن در دلم آری

دیوانه ام اینگونه بهتر دوستت دارم

یک روز می آیی اگرچه نیستم آنروز

دی ماهی و مانند آذر دوستت دارم

 

***

 

تو همچنان باور نداری!!!? آه حق داری

من بیشتر از حد باور دوستت دارم

 

 

 


 

 

*بیت از استاد ناصرفیض

جاده حیرانی ها

شده ای با خبر از بی سر و سامانی ها

شده ام در به در جاده حیرانی ها

بوی پیراهنت از دور می آید ، هرچند

مانده در چاه جگر گوشه کنعانی ها

شب دیدار تو خورشید جوان تر شده بود

ماه من! در وسط جشن چراغانی ها

درک یک خنده ی تو فرشچیان میخواهد

با سرانگشت کمال الملک و مانی ها

باد و گیسوی تو و قصه بید مجنون

عاشقم ، عاشق این گونه پریشانی ها

آی بانوی غزل فاصله و یاد تو است

راز دیوانگی و شور غزلخوانی ها

***

نگران منی و شیوه عاشق شدنم

آه زیباست همین عادت ایرانی ها

 

 

نوزدهم اسفند ماه جاده قم-ساوه ، شب کویر

همیشه دل نگرانم

چگونه با تو بمیرم ؟ چگونه بی تو بمانم؟

خدا گواه برایت همیشه دل نگرانم

همیشه دل نگرانم خدا نکرده نیایی

خدا نکرده ببینم... خدا نکرده زبانم...

اگر کتیبه دردم ، اگر شکسته و زردم

همیشه دل نگرانم،کجاست راحت جانم

دعات میکنم آری که دلسپرده بمانی

دعام کن بتوانم ، تمام تاب و توانم!

چه صاف و ساده نوشتم ، که ساده دلبردی تو

آهای موسی عمران ببین چه ساده شبانم

دوباره شعر شدم بیت بیت نامه نوشتم

دوباره نامه نوشتم ، بیا دوباره بخوانم!

تو باد سر دی ای ، برگریز آذرم آری

بیا بسوز و بسوزان ، بیا بیا بتکانم!

 

 

هجدهم اسفند ماه حرم بی بی کریمه