زندگی ما

زندگی ادامه داره...

واسه من ... واسه تو.... مثل همون روز اول... با یه لبخند قشنگ من ... با یه لبخند قشنگ تو :)

+همیشه برای من باش...

+تمام

روزی به نام تو ثبت شده معجزه....

 

فلسفه ی اینکه

این ضرب المثل چرا

 با نام تو معروف شده است

را نمی دانم

اگر همه ی مرد هایی که خدا آفرید

"سر و ته یک کرباس اند"

پس چرا دفتر شاعرانه های من پر شده است

از بی مثالی ِ تو مرد...؟!

پس چرا انگشت اشاره ام را

بالا می آورم

و به چهار انگشت دیگر فرمان خم شدن

می دهم

تا عدد یک را پیش چشمان تو مقدس کنم؟

 

خداوندا یعنی معجزه آوردی برای من...؟

 

 

+ روزت مبارک بابا جونی :)

+ تولدت مبارک عزیز دل

+ یک جای امن برای من در میان بازوان تو و به میان سینه ات سنجاق شده است...

+ این علامت سوال ها همه شون جواب دارن...

ادامه نوشته

این خود تصمیم ....

نه

خرده نمی گیرم به کسانی که مرا متهم

به ندانستن ندانسته های خود می کنند

و خود را پشت نصیحت هایی

به اصطلاح مادرانه پنهان می کنند

 سایه ای دیووار بر روی عشق پاکی می اندازند

که نه درکش می کنند

نه چشمانشان برق صداقتش را می بیند

بس است نشان دادن بی تجربگی هایتان

من

خوب فهمیده ام ...

 اگر خود 40 دزد و علی بابای افسانه ای

حقیقت یابند

از پس کوه ها و

دل کویر بیرون بیایند

خواهان تکه جواهر در قلبم باشند

کسی هست که

زودتر از آن ها دستش را روی

سینه ام می فشارد

 این چنین است که من تا ابد در امان می مانم

و  او می شود

قهرمان داستانی که

آخر خط قصه را دستان او می نویسد...

 

 + یعنی من صاحب همچین قهرمانیم :)

"کشف نشده" نام دیگر زن است...!

من یک زنم

گاهی

ظریف می شوم

مثل گلبرگ های رز سرخ

 قوی می شوم

و مثل فولاد سخت

 می شکنم مثل شیشه

ترک بر می دارم

مثل چینی هزار ساله

سکوت می کنم

 زیر خروارها فریاد

بهانه می گیرم

 از زمین و زمان

بغض می کنم ، غمگین می شوم، گریه می کنم

شانه می شوم ،کوه می شوم

گوش می شوم

 برای حرف ها...

من یک زنم

گاهی همه چیز می شوم برایت مرد

هرچند هنوز

" کشف نشده" نام دیگر من است ...!

 

+به مامان مریم :)

+شاید منم روزم مبارک باشه...!

+حوصله نوشتن نداشتم ... اما خواستم فقط یه چیزی بنویسم ... همین...!

 

ادامه دارد....

شب است

تاریک تاریک

سرم روی بالشت شانه هایت

جا خوش کرده است

و چشمانم مشت مشت

 باران احساس نثارت می کند

و عاشقانه ترین اعترافاتم را

پیش دادگاه چشمانت

با یک لبخند آغاز می کنم

شهرزاد قصه گوی می شوم برایت...

از خواستنت

از بودنت

از داشتنت

حرف می زنم

و

این داستان تا ابد ادامه دارد...

 

 

 

+قصه عشقی که میگم عشق لیلای مجنونه

به یه روایت دیگه لیلی جای مجنونه

مجنون سر عقل اومده شده اقای این خونه

تعصب و یه دندگیش کرده لیلی را دیوونه

اما لیلی بی مجنونش دق می کنه می میره

با یه اخم کوچیکه اون دلش ماتم می گیره

می گه باید بسازه اون مثل یه دستوره 

همین یه راه مونده واسش چون عاشقه مجبوره

 

+اصلا راه نداره ...بر نمی دارمش .... اصرار نکن.... همین شعر خیلیم قشنگه با توام مخاطب خاصه :دی  به علاوه |شکلک شیطنت از نوع خاص|

این پست به هیچ یک از پست های من شبیه نیست...!

بعضی وقت ها کم طاقت می شی...

نه واسه اینکه چند هفته هست که مریضی و خوب نمی شی...

نه واسه اینکه یه حلقه ی سیاه پای چشمت هست و همه به روت میارن که ضعیف شدی....

نه واسه اینکه قاشق قاشق شربت می خوری که کمی آروم بشی...

نه واسه اینکه کلی کلمه می نویسی و  با یه دکمه همه شو می زنی میره چون حرصتو در میاره و مثل پست های همیشگیت نمی شه....

نه واسه اینکه هیچ کس تو رو نمی فهمه

.

.

.

واسه اینکه تو خودتم نمی دونی چته...!

چشمانم ارزش دیدن تو را خوب می داند...

 

به خیالش

پا گذاشته است روی احساسم

و توان روی توانش می گذارد

تا بشکند شیشه ی سکوتم را

و خبر ندارد من در گوشه ایی

از این دنیایی که هیچ نشانی از او

ندارد

شاعر شده ام

با احساسی از رنگ تو

که سراسر وجودم را رنگین کمانی کرده است

از شعر ازلی و ماندگار چشمان تو ...

و همان لحظه تولد دوباره ی من بود

با یک نقص ژنتیکی ناشناخته...

که همه کور مادر زاد مرا پنداشتند

غافل از اینکه چشمان من فقط تو را می شناخت...

 

 

+۱مخاطب خاصِ خاص نوشته هایم... :ایکس

+۲کسی که ارزش نداره حتی به حسابش بیارم (مخاطب خیلی حسود نوشته هایم) از اون شکلک سبزکا

+طاقت بیار رفیق :)

 

خ و ا س ت ن ت

 افکار نیمه پریشانم

 شعر می شوند و

تکرار می کنند خواستنت را

بی وقفه            

 این منم که این جا تو را

به جشن بالماسکه ی شعر هایم

دعوت می کنم

و به رخ می کشم

لباس هایی را که به تن واژگانم

صاف و سکه کرده ام...

هر چند که غم نبودنت

سوزن می شوند

در دستانم

اما من خیاط

این روزهای سختم

برش می زنم

کوک می زنم

"بودن همیشگیت در کنارم آرزوست"

 

+چای شور در قوری چشمانم برایت دم می کنم و فنجان می شود شانه هایت...

بهار شد و هنوز سر شما لای برف ها گیر کرده است...!

 

انگاری گل بنفشه در من

شکوفه زده بود

که با چشمانشان

اینگونه لطیف

به چهره ام نگریستند

و تاکسی دربست گرفتند

به مقصد نفهمیدن ها

دور شدن از من

 و غافل از این بودند

 این  احساس من بود

که نفس کشید هوای نبودنت را

و کبود رنگ شد...

حالا رگ های تهی از "تو" شده ام

تاب نمی آورد

و من در گوشه ای از

این اتاق شاعر شده ام

درد می نویسم ...

قبل از اینکه

خفه شوم...!

و می دانم

درد من به درد هیچ کسی نمی خورد...

پس برایم از آن دور دورها دست تکان دهید...!

 

+ اینجا هیچی سر جاش نیست... خسته شدم ...

ادامه نوشته

تو به من سلام کردی....

بهار من آن نیست

 که آمدنش را تمام شهر زمزمه می کرد

که سر شاخه های درخت خانه ی ما را سبز کرد!

سال را نو کرد...! گل به میان باغچه ها رنگین کرد

نه...!

بهار من تویی

که با آمدنت...

روی لب هایم

خنده شکوفه می زند

لپ هایم گل می اندازد...

و احساسم قد می کشد جوانه می زند

روحم پیچک وار به دورت می پیچد

آی

حواست کجاست

 هر لبخندی که می زنی....

بوسه به من بدهکار می شوی...!

 

+ خونه ی ما درخت نداره همین جوری گفتم : نقطه دی

حول حالنا...

اینم از آخرین پست سال نود ۹۰

+اینجا

لحظه های خداحافــــظی

بهـــــــــار

"ناقـــوس "رفتن را

 برای این "ســــال"

 به صدا در مـــی آورد...

 او دیـــر یا زود

به تاریخ می پیـــوندد...!

و اینجا جای خالیـــش را با

یادش بخـــیر پر می کنند

او می رود و اســـفند دوســــت داشتنی ِ

مرا زیر بغل مـــی زند و با خود می برد

 من

چند دقیقه ایی لـــب هایم را می بندم

سکـــوت می کنم

به احترام ایـــن رفتن

می دانم که مـــحال نمی شود در زندگیم

اگر خدا خـــواست

دوازده ماه دیگر باز هـــم از نو شروع می شود

"حلول" سال جـــدید

و "هلال" لبــــخندم

چشمانــــت را براق تر می کند...

ماه ها می روند و می آیند

و باز هم

" تــــو"

در اسفند متولد می شوی...!

 

+ پارسال این موقع یه دلم خونه ی خدا... یه دلم پیش تو

+عهد می بندم باز هم با تو  خــــدا

+91 رو می خواهم برای ثبت بهترین لحظه هــــا :)

+ من ُ دریــــــــــــــــا ... منُ بارون ... منُ آســــمون صدا کــــن ....!

+ خداحافظی 90

دل نازکی های پنهانی ِ من

آرام باش دلکم...

این  قصه ی نیامدن ها

یکی بود ... یکی نبود ها

روزی زیر همان گنبد کبود

که در آن هیچ کس نبود

به پایان می رسد

همان روزی که آسمان خوابش می برد

زیر هجوم نگاه چشم های عاشق من

 و ماه قصه ی وصال را برایت هجی می کند...!

آرام باش دلکم...

تمام می شود

همه ی آن ثانیه هایی که روی گونه هایم

سُر خوردند

چنگ نزن دیواره های قلبم را

 قسم به تمام تنهایی هایت...

این لحظه های نیاز او را صبوری می کنم...!

با تو ام دلکم

آرام باش...!

 

+واژهایی که کمی آرامم می کنند...!

ترانه زمزمه می کنم این شب ها....!

کسی چه می داند؟!

شاید آن زمان که چشمان دخترک

به خواب اجباری شبانه اش می رود

صدایش را در گلویش صاف کرده است...

و زیر لب ترانه می خواند...!

"

شهزاده ی رویـــــای من شایــــد تویــی
اون کَس که شب در خواب من آید تویی ، تــــو...

                                                                         "

 

+ بزرگ می شوم... و تمام قصه هایم را خودم می نویسم... تو "یکی بود" تمام قصه های من هستی ...

 

 

ادامه نوشته

وقتی لوس ترین فرد روی زمین میشم! :|

می تونم بگم امروز بدترین غروب جمعه رو داشتم ... شماهایی که ازم دور هستید.... این 4 نفر...!

+من فقط پیش یه نفر از این فاصله گریه کردم...!

 

میان این بهار تا آن بهار تفاوت ها زیاد است...!

جارچی هنوز خبر آمدن

بهار را در کوچه پس کوچه های

 یخ زده ی انتظار جار نزده است

اما بذر احساس لطیف من

در گوشه ای از آغوش تو

جوانه می زند

سبز می شود

ریشه استوار تر می کند

بزرگ و بزرگ تر که می شود

تو را تنگ در آغوش می گیرد

شاید شیطنت ابرهای

آسمانِ دلمان

اندکی زیر باران

تنمان را خیس کند

نگاه کن...!

پروانه ها رقص ما را در

آن دور دست های آسمان آبی

تقلید می کنند...!

هی نازنین من...!

همه چیز اینجا آماده است...!

به فصل بهار دو نفریمان خوش آمدی...

 

+متعلق به من شدی...وقتی نام سه حرفیت ...را میم مالکیت...چهار حرفی اش کرد

ببین غم تو /رسیده به جان / دویده به تن/ ببین غم تو /رسیده به جانم/ بگو چه کنم 2

اینجا

انگار کسی در من آواز می خواند

می شونم صدای سازی از دور دست ها

که بر پیکره ی بی قراری هایم

کوک است...!

می نوازد

می نوازد

می نوازد....

و

 تمام شهر در سکوت اهالی اش

به عزا می نشینند

و تنها آوایی از درون دخترکی

 بیرون می آید

که انتقام از لحظه های انتظار می گیرد...!

سیاه می شود دستانش از

 جوهره ی تنهایی هایش

تلخ می شود از بروز حوادثی سخت

که طوفان زده اش می کند

و روزهاست عطش کرده است

در صحرای دلتنگی هایش

که راه باریکه ی رود نفس هایش

 با هرم گرمای نیامدنت 

تبخیر می شود

می دود از تپه های روزهای

بی حاصل انباشته شده اش

و قاب چشمان تو را که به یاد می آورد

سراب روزهای قشنگش

 در بالاترین جای آسمان

کنار ماه شکل می گیرد

بی جان تر از همیشه

در گوشه ای آرام به خود می پیچد

در میان رویای عمیق بودنت هایت

آوای تو را خوب به یاد دارد که

زمزمه وار جرعه جرعه

محبت به کامش می ریزی

روح تو در او دمیده می شود

و با چشمانی باز

کابوس همیشگی شب هایش

به دره ی عمیق فراموشیِ

ذهن خسته اش پرت می شود

صبح شده است...

سلام ای خوب همیشگی من...!

 

+پست قبلی اینجوری تکمیل میشه :)

 

ببین غم تو /رسیده به جان / دویده به تن/ ببین غم تو /رسیده به جانم/ بگو چه کنم 1

اینجا

انگار کسی در من آواز می خواند

و می شونم صدای سازی از دور دست ها

که بر پیکره ی بی قراری هایم

کوک است...!

می نوازد

می نوازد

می نوازد....

و

 تمام شهر در سکوت اهالی اش به عزا می نشینند

و تنها آوایی از درون دخترکی بیرون می آید

که انتقام از لحظه های انتظار می گیرد...!

 

+ حتی اولِ صبحم که بیدار میشم همونی نیستم که می خوام ... شاید یه چیزایی داره تغییر می کنه...! اما نمی دونم چی!!

 

هووووم...!

بعضی وقت ها یه سری آرزوها هست که من میگم مقعطی هستن یا اینکه باید بگی فقط واسه همون زمان و مکان هستند و هیچ ربطی به آرزوهای بزرگت ندارند...

می دونی یعنی آرزو کنی صبح که بیدار می شی هیچ اتفاق ناراحت کننده ای برات نیافتاده ،هیچ اشکی از دیشب روی گونه هات خشک نشده بود...

و با همون احساس قبلی یکی دست می کشید رو موهات...!

آرزوی من اینه خدا

؟!!
ادامه نوشته

بدون شرح...!

بودن ها/ یه بادکنک صورتی/کفشدوزک روی لب تاب/ نبودن ها/ گوشی/هنذفری/فیلم/آهنگ/خودکارم/یه تیکه کاغذ سفید/یه پرنده بال بال می زنه تو دلم/مزرعه/ سردی دستهام/ بوی اسپری که جدید خریدم/ یه نوشته متفاوت/چشمای نگران خواهرم/ عشق مری/ king/ اعدامش کردن/موهامو بافتم/شاید خواب باشی/ اون توپه که لبخند می زنه تو دستم/ بغض هایم/ لازانیا/ سیب قرمر/ شیر پاکتی/حمید مصدق/ منتظرت بودم.../ مضراب/یه عکس/چشم هاش/ نمره های نیومده/ صدام رو بلند می کنم/نقاشی/ یه تیکه ابر/ یه فرشته/ خرما/ اشک هایم/ ظرف شستن/ خیسی جلوی لباسم/ خنده هایم/  آهنگ آمانج/شعر نو/ نیمه شب/ kamara shel/تردمیل/کتونی قرمزام/ اون دوران/ انتخاب/ کاغذایی که پاره شون کردم/ فاصله هایم/ دبیرستان/ دوستت دارم/ خیلیا دیگه نیستن/ عروسی/ نسرین/ لیپ استیک آلبالویم/تار/ بابا جون/ اون چیزی که می خوام/ تلخی ها/اسفند/ دسنمال کاغذی/ نارنگی/ بخاری/ صدات/ حوصله/ جواب ندادی/منگنه/ فلشم/ زخم شدن دستم/ صابون/ خوشی ها/حباب/ بهمن89/ترم جدید/ لحاف صورتی/ و فکــــــــــــــرهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

سیب آوردی... عشق آوردی...

بی شک دیشب

شعری سروده شده است

که اندوه مرا

 از سر شاخه های درخت سیب

حیاط خیالم چید

و نگاه مرا از لابه لای برگ های

در هم رفته اش

به ماه خیره کرد

 دلم را خجالت زده ی این

احساس،سرخ رنگ زد

دستم را بی اراده

خواهان دست های لطیف

دور ترین ستاره ی آسمان کرد

بی شک دیشب

 شعری سروده شده است

پیچیده شده در آوایی آشنا

که باد

در گوش هایم زمزمه اش می کرد

و

این تو بودی...

که در کوچه خیالم فریاد می زدی

سیب آورده ام... سیب...

 

+همان حوای آغوش تو....

و سنگ فرش های که تو را از من دور می کند...!

همان سنگ فرش های که

حضور فیزیکت را از من می گرفتُ

مرا به مقصد می رساند

از پا قدم ما شاعر شده بود...!

و اینگونه  نگاه پر از پرسش مرا

پاسخی عمیق می دهد...

اگرچه دلم را خدا سنگی آفرید

اما

عشق

دل سنگ را هم آب می کند

و شاعرانه هایش را اینگونه باور می کنم...

دستان تو در دستان من...

 

+هیس...! اینجا همه چی آرومه :)

ادامه نوشته

به حرف هایم گوش می کنی؟

خودت را که به آن راه بزنی

می شوی

"من"

پنهان می شوی

پشت دستمال کاغذی های

سفید مچاله شده...!

و از آسمان ِ احساست باران می بارد...

خدایا

بد ساخته ایی این روزهایم را

اندکی آجرهای دقایق مرا جابه جا کن

شاید این دیوار به راه کج رفته ام

در امتداد روزهای خوب گذشته

صاف شود

و اگر نشود

حتم دارم

شانه هایم زیر آوارش دفن خواهد شد

شک ندارم

هرچه می گویم را

خدا در وجود تو برایم

برآورده می کند

آهاااااای

با "تو" هستم

شانه می شوی برایم؟!

 

+ با یه بینی سرخ با چشمای پر از آب هنوزم دوستم داری....!

 

هیچ وقت چشمانتان مرا ندید...!

صبح که بیدار شدم

چشمانم می سوخت

 سلامم را

نه خورشید

و نه هیچ یک از

اهالی زمین نشنید...!

به گمانشان

نیمه های شب در خوابم

آسمان به زمین آمده است...!

که هنوز در عَجب این اتفاق

 زبان به دندان گرفته ام

و هیچ کس

کوله ی سنگین دلتنگی هایم را

گوشه ی اتاقم ندید...

آهــــــــــــای....

من خستــــه ام...!

از سفر آمده ام

از جاده های بی انتهای شب...!

با لباس های خیس ِ خیس

اندکی مرا نگاه کنید...!

 

+ هر کسی به فکر خویشِ

+ بودن اینکه بدونید درون من چه خبره .... واسه خودتون فکر می بافید...!

+ دلخــــورم اما نپرس (!) از چی...! از کی...! :(

+نعره های که هیچ وقت به آسمان نرسید اما امروز پیغام آوردند گوش آسمان کر شده است...!!

 

مورد علاقه...!

Hinde nahine donya  xem bxoi

Amaneti  hatui  debi  zu broi

Xo  be  taybeti  rojani piri

Ba  asqu bgri  be qosei  bgri

Be bi xemi bji be bi xemi bmre

Gosey  tariki  meyxane  bgre

Sofi  besyeti  rasti mepose

Were le gel men peykek  bnose

Ire be ewla  weku mezraye

Polsi  rist ci le der naya

 

+ آهنگ firmesk

+ از دیروز تا حالا نمی دونم چند بار این آهنگ ،تو گوشیم پلی شده واقعا دوستش داشتم و بلاخره فهمیدم که چی میگه!! 

مهتا در سرزمین عجایب...!

من با دستان خالی از سرزمین عجایب

آغوشت باز نمی گردم

آرامش سوغاتیست که

در جیب های لباس احساسم جا می دهم

و

اندک اندک

سهم روزهایی می شود

که دلم در پی التهاب شروع شدن

روزی تازه شور می زند

چشمانم به باران گره می خورد

و دلتنگی زودتر از نور خورشید

به چشمانم نفوذ می کند...!

 

+دلم در پی غرور داشتنت قرص می شود...!

+دلم عجیب هوای صدای تارمو کرده :(

برای اینکه حرفی زده باشم...!

دستانم بر روی صورتم سد شده اند

شب را با همان بی کرانِ سیاهی اش

به چشمانم آورده ام

فکر هایم را درون سبد حوصله ام ریخته ام

کاسه ی چه کنم چه کنم های روزانه ام

را با بهترین جواب پاسخ داده ام...!

و

انتظار روزی را می کشم

که ایستاده ام

کنار ریل چوبی نمناک بی قراری هایم

و برای روزهای پر از فاصله ام

که به همراه قطار می رود

دست تکان می دهم...!

 

+این هم یک راه حل....!

 

من با یک بغل از قاصدکـــــــــــ هــــــــــــــــــــــــــا

شب هایی که پلک هایم تا

صبح به انتظار می نشینند

خواب پشت چشم هایش را

 برایم نازک می کند

نامهربانی هایش را در گوش

قاصدک ها زمزمه می کنم

گوش هایم پر می شود از خواب

دیشب شاپرک ها که

داستان عاشقی ماه و خورشید

را تعبیر می کند

کلاغ سیاه قصه یشان هم که به خانه می رسد

شخصیت های داستان های مادربزرگ به آرامشی

عجیب می رسند...

نگاه کن

انگاری ماه رویِ پیشانی ماه پیشونی داستان ما

هم درخشنده تر می شود

پس بیا و یک بار هم که شده

از این شب بیداری های من نهراس

صبح که چشم هایت را باز می کنی...

قاصدک ها صورتت را نوازش می کنند...

و حتما برای شاپرک ها پیغام می برند

محو خورشید شده اند....!

 

+با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته 

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته

+با صدای معین...!

 

به خدایی که تو را آفرید ایمان می آورم...

کافر نمی شوم

به نشانه ای از

خدا

 در قرن بیست و یکم

که هیچ پیامبر مبعوث شده ای

بشارتش نداد

و این خود خدا بود که

با سر انگشتان خودش

در این زمین پر از هیاهو

فقط برای من

معجزه آورد

آری...!

من به چشمان سیاه تو

ایمان می آورم...

 

+ هر ثانیه... هر دقیقه... هر ساعت... حتی تو خواب...