نظر شما چیه؟

ایا واقعا راسته که میگن

 


درخت و تبر

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..

---
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن !
احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ،
خشک می شود ....

بی انکه رویی از تو ببینم عاشقت شدم

بی انکه بوسه از تو بچینم عاشقت شدم

 

بردی دلم خبر نداری چه میکشم

سارق که نه ولی ز کمینم عاشقت شدم

 

فرقم ز عاشقان دگر راه دورم بود

من هم گلی ز خاک زمینم عاشقت شدم

 

من عاشقم به عقل هیچ احتیاجم نیست

عقلم کجاست مثل جنینم عاشقت شدم

 

یکدم .م.ح.د.ث.ه  نظر بر حال من نما

دیوانه و گدا و پریشان همینم عاشقت شدم

بهانه

هوای سرد،بارش باران،من و اجاق

تنها به یاد تو نشستم در این اتاق

نامت نبرده دلم گر گرفته است

پیدا شوی شوم مثال اجاق،داغ

با خود بلند زمزمه میکنم اسمت را

شاید خبر بیاورد به سوی تو یک کلاغ

یکدم نیامدی که ببینی جه میکشم

از داغ دوری تو من در این رواق

بی یاد تو من و احاق هر دو میلزیم

او از هوای سرد من با بهانه طلاق

اینها همه بهانه بود تا تو را بینم

حتی همین کلاق و اجاق و همان طلاق

عاشقان‏ ‏شب‏ ‏زنده‏ ‏میدارند‏ ‏و‏ ‏دزدان‏ ‏در‏ کمین‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏

 هر‏ ‏دو‏ ‏بیدارند‏ ‏اما‏ ‏این‏ ‏کجا‏ ‏و‏ ‏ان‏ ‏کجا‏ 

‏ ‏دامن‏ ‏پر‏ ‏چین‏ ‏دختر‏ ‏‏ ‏صورت‏ ‏یک‏ ‏پیرمرد‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏

 ‏هر‏ ‏دو‏ ‏پیر‏ ‏هستند‏ ‏اما‏ ‏این‏ ‏کجا‏ ‏و‏ ‏ان‏ ‏کجا‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏

این‏ ‏مطلب‏ ‏و‏ ‏از‏ ‏دفتر‏ ‏خاطرات‏ ‏زمان‏ ‏سربازی‏ ‏داداشیم‏ ‏برداشتم

زائری‏ ‏بارانی‏ ‏ام‏ ‏اقا‏ ‏به‏ ‏دادم‏ ‏میرسی؟

بی‏ ‏پناهم‏ ‏خستی‏ ‏ام‏ ‏تنها‏ ‏به‏ ‏دادم‏ ‏میرسی؟

گر‏ ‏چه‏ ‏اهو‏ ‏نیستم‏ ‏اما‏ ‏پر‏ ‏از‏ ‏دلتنگی‏ ‏ام.

ضامن‏ ‏چشمان‏ ‏اهو‏ ‏ها‏ ‏به‏ ‏دادم‏ ‏میرسی؟

ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک

اسمان بر تمامی مسلمانان جهان مبارک 

من قصد مردن نداشتم

     تو برایم کفن

اوردی حالا که مرده ام

    بر سر قبرم

گریانی.....................

    چرا؟؟؟؟؟؟؟

از‏ ‏سکوت‏ ‏دو‏ ‏لبم‏ ‏اینه‏ ‏ها‏ ‏می‏ ‏ترسند‏

‏از‏ ‏به‏ ‏هم‏ ‏خوردن‏ ‏ان‏ ‏قافیه‏ ‏ها‏ ‏‏ ‏می‏ ‏لرزند‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏

 ‏حیرت‏ ‏اینجاست‏ ‏‏ ‏خود‏ ‏از‏ ‏حال‏ ‏خودم‏ ‏بی‏ ‏خبرم‏‏

لحظه‏ ‏ها‏ ‏حال‏ ‏من‏ ‏از‏ ‏ثانیه‏ ‏ها‏ ‏میترسند‏

........

شمع‏ ‏دانی‏ ‏به‏ ‏دم‏ ‏مرگ‏ ‏به‏ ‏پروانه‏ ‏چه‏ ‏گفت؟‏ 

‏گفت‏ ‏ای‏ ‏عاشق‏ ‏بیچاره‏ ‏فراموش‏ ‏شوی‏ ‏....‏ 

‏سوخت‏ ‏پروانه‏ ‏ولی‏ ‏خوب‏ ‏جوابش‏ ‏را‏ ‏داد‏ ‏.

گفت‏ ‏طولی‏ ‏نکشد‏ ‏نیز‏ ‏تو‏ ‏خاموش‏ �شوی.

سعی‏ ‏لنید‏ ‏تنها‏ ‏باشید‏ ‏‏‏ ‏زیرا‏ ‏تنها‏ ‏به‏ ‏دنیا‏ ‏امدید‏ ‏و‏ ‏تنها‏ ‏از‏ ‏دیا‏ ‏میرید‏ 

‏.بگذارید‏ ‏عظمت‏ ‏عشق‏ ‏را‏ ‏درک‏ ‏نکید‏ ‏زیرا‏ ‏انقر‏ ‏عظیم‏ ‏است‏ ‏که‏ ‏تو‏ ‏را‏ ‏نابود‏ ‏خواهد‏ کرد

۲-۰

بازی‏ ‏به‏ ‏پایان‏ ‏رسیدو‏ ‏باز‏ ‏تکرار‏ 

‏خاطرات‏ ‏تلخ‏ ‏امیدتان‏ به‏ ‏بازی‏ ‏بعد‏ ‏باشد