نیل با او میشود... نیلو

HoMe | eMaiL | Design | Profile

امان از اون عزیز کرده هایی که گم میشن و نشونی پیدا کردنشون ناقصه ،هرروز یه قسمت از مغزت مثل ربات به صورت خوره دنبال کامل کردن نشونیهاشون میگرده ،اما نیستن ... فقط هر روز از کرده ای که عزیزشون کرده خالی تر میشی .

 

نیلوفر / شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۹ 22:36 /

 

اینجا یه دختر  با موهای پریشون و شال صورتی ، با بوت های ورنی که یه پاش رو یه کم  کج میذاشت  با دستایی که پر وسیله بود دنبال کسی میگشت.

  خودم دیدمش تمام راهرو ها رو با چشمان درشت و تیره اش که از ماسک بیرون زده بود  میبلعید، صداش کردم و با اشاره ای خواستم حواسش را پرت کنم توپ هم تکونش نمیداد .رنگ به چهرش  نداشت اما قدم هاش تمام سالن رو نه نه تمام دلم رو تمام چار ستونم  رو تکون میداد .

چهرش چه شکلی بود ؟  کامل مشخص نبود  ، میگم ماسک رو صورتش بود متوجهی ؟ نشونی از این تابلوتر؟ از اون روز این جا دراز کشیدم و همه قدم ها رو زیر نظر دارم ... هیچ کسی پاشو مث اون کج نمیذاره ! 

نیلوفر / یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۹ 1:17 /

بهش گقتم اصلن من اشتباه کردم  این پیرهنی که یادگار عزیزترینمه رو دادم به شما این پولو بگیرید پیرهنمو بهم پس بدین نگاه چندش آور و حریصشو از روم برنمیداشت پیرهنم روی صندلی چرکش آویزون بود بوی اتوبوس حالمو بهم میزد کیفمو و وسایلم روی صندلی شاگرد بود بدون اینکه نگاهم به نگاهش بخوره وسایلمو جمع کردم و از پله های اتوبوس اومدم پایین و سرعتمو زیاد کردم و رفتم سمت ترمینال میدویدم و ماسک نداشتم شالمو جلوی صورتم گرفته بودم و  توی جیب مانتوم دنبال ماسک میگشتم پیداش کردم سریع گذاشتمش روی صورتمو و نشستم و توی کیفمو نگاه کردم شناسنامه دو نفر غریبه که برام آشنا بودن توی کیفم بود سرمو که برگردوندم دیدم تو یه خونه با یه حیاط مرکزی و حوض و درخت های قدیمی و گل های کاغذی  هستم و دارم میرم سمت همون دوتا غریبه که صاحب شناسنامه بودن یکی میگفت اینجا بمون اینجا بوشهره .

نیلوفر / دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۹ 15:0 /

خواب دیدم که ۶ سالم هست و به رسم روزهای تابستون میرم دنبال مینا همبازی کودکیم تا باهم بازی کنیم مامان مینا یه آرایشگاه کوچیک تو خونشون داشت موزاییکای حیاطشون مثل خونه ما بود بعد از بیست تا قدم از حیاط به یه در شیشه ای میرسیدیم که پوسترهای مدل های خارجی از پشتش معلوم بود و هر هفته تغییر میکرد و ذوق من و مینا ورق زدن  مجله های روی میز بود .درو باز کردم یه صندلی مشکی چرمی اونجا بود نشستم رو صندلی و موهامو گرفتم و تا اومدم بگم  از اینجا میخوام کوتاه شه ... تو آینه دیدم دست هایکشیده و لاغر  لاک زده مامان مینا که یه گپ آبی کاربنی  پوشیده بود و دامن چرم قهوه ای و دمپایی های پاشنه بلند مجلسی رفت لای موهام و موهامو ریخت پایین ... 

از خواب بیدار شدم و رفتم زیر دوش ... تا زیر دوش حس میکردم یه خاطره قدیمی بوده که دوباره زنده شده ... هر چی فک کردم یادم نمیومد کی مامان مینا موهامو کوتاه کرده 

با گفتن یه خیره ایشالله حوله رو دورم پیچیدم و گوشیمو برداشتم و شروع کردم به تایپ کردن ... 

تعبیر خواب کوتاهی مو ..‌.

 

نیلوفر / یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ 23:38 /

ظهر بود پشت میز کارم نشسته بودم و در حالی که توی گوشم هندزفری بود و یک دستم زیر چونم و یه دستم روی کیبورد و نگاهم به صفحه مانیتور و حواسم به هیچ ،صدایی از پادکستی که داشتم میشنیدم توجهمو به خودش جلب کرد ... بنویسید... یخ زده بودم سالهاست که دستم مثل گذشته به قلم نمیره تنها تصاویر زیادی توی ذهنم رد و بدل میشن و من در سکوت بهشون گوش میدم ...

شب شد و به رسم هر شب مراسم شب بخیر رو از طریق کیبورد گوشی نثار عزیزم کردم ... 

هنوز صدایی توی دلم میگفت بنویس 

جایی بهتر از اینجا و امن تر ندارم ... حالا این دختر ۹ سال از اون وقتی که برای اولین بار اینجا رو کشف کرد میگذره ..

به سراغ پیام های خصوصی رفتم ، پیامی من رو به نه سال پیش پرت کرد در حالی که داشتم به فاصله دورم از این پیام فکر میکردم ، خواندم : دعا میکنم آخرین نفس هام در آغوش تو باشه 

هنوز حسی در این نوشته بود که دلم را لرزاند . 

امیدوارم آغوشی گرم تر و با معرفت تر و پر محبت تر از من باشد که تورا تنها برای خودت به آغوش بگیرد ،نه فقط در آخرین لحظات که در هر لحظه ای مامن امن تو باشد .

 

 

نیلوفر / یکشنبه بیستم مهر ۱۳۹۹ 23:15 /

نوشتن بهترین راه برای حل مسائلیه که زیادی بزرگشون کردیم وقتی مینویسیمشون و نگاهشون میکنیم دیگه ترسناک نیستند،اذیت کننده نیستند و یه مشت حرفن که ما معنیشون میکنیم ...

بنویسید....نوشته هاتون رو نگاه کنید... و با قدرت تمام هر حسی که اذیتتون میکنه رو به طرف سطل زباله پرتاب کنید.

 

نیلوفر / سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ 15:9 /

بعضی وقتا از اینکه این همه خود استقلالی دارم حالم از خودم بهم می خوره...

فقط بعضی وقتااااااااااااااا

مخصوصا الان که ته ماهه و دیگه ته کشیدم از بی مالییییییی :)))))

نیلوفر / دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ 20:49 /

از وقتی که یه قانون برای خودم گذاشتم حالم بهتر شده...

اصلن مهم نیست که دیگران چه قدر دوسٍت دارن نیلو...

مهم اینه که تو تووووووووو بی حسیه اونا چه حسی داری :D

اینجوری راحت نفس میکشم...

نیلوفر / دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ 19:47 /

خودمونیم ولی هیچ شبکه اجتماعی ای به اندازه اینجا برام لذت بخش تر نییییییییییی :)

اینجا کلی قدیمیههههه کلی حس واقعی توشه نه تظاهر نه درروغ نه فضولی نه هیچ حالی که اذیتت کنه ...

:) اینجا بی سانسور میشیم ...

نیلوفر / شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ 15:41 /

آدم های اطرافمون خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی عجیبن...

در سخت ترین شرایط کنارتن

اما فقط نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگاه میکننت!!!

نیلوفر / سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ 17:1 /

Desiner: lady skin