توي زندگي اكثر مردم يه سني هست كه آغاز تحول دروني و تغيير ديدشون نسبت به زندگيه...
اين سن معمولا تو اوج نوجوونيه........حدود ۱۴-۱۵ سالگي....... همون سني كه تازه خدا توي زنگيمون پررنگ ميشه!
مهمترين سال زندگي من از نظر همين تحولات دروني ـ سال ۸۸ بود.
اعتراف ميكنم كه تا قبل از سال ۸۷ خدارو نميشناختم! ولي كم كم طوري عوض شدم كه حس ميكردم عاشق خدا شدم!
اين حس همراه با مخلوطي از حس هاي خوب و بد ديگه ـ كه در كل تحول عظيمي رو موجب میشدن ـ در سال ۸۸ به اوج خودش رسيد!
همون سالي كه همه چي واسه م رنگ و بوي خدايي گرفت!
همون سالي كه لذت گريه ي سر نمازو تجربه كردم
لذت گوش دادن به قرآن و آروم آروم اشك ريختن...
همون سالي كه رجب و شعبان و رمضان تا ميتونستم اعمال مستحبي انجام دادم! (يادمه سر اون سجده هاي طولاني ليلة الرغائب مغزم داشت از توي دهنم ميومد بيرون!)
خيلي نامرديد اگه بهم بگيد به جاي اينكارا برو مطالعه كن! همين چيزا خيلي مهم بود تو اون سن!( به اندازه ي كافي از نقد و نصايح دوستان سرشارم!
)
راستي اينم بگم كه هر تغييرو تحولي مستلزم اتفاقاي ناخوشايندي هم هست!
مثلا من اون سال خيلي گوشه گير و منزوي شدم... افسرده شدم... اصلا از همه ي دنيا سير شدم!
اما اين اتفاقاي ناخوشايند خيلي زود و بعد از بازگشايي مدارس! برطرف شد...
اول دبيرستان.......۱۵ سالگي...
حالا ديگه ديد من نسبت به دنيا كاملا تغيير كرده بود
من خدا رو با تمام وجودم احساس ميكردم
ارزشاي مهم زندگيم عوض شدن.....حتي تصميم گرفتم برم حوزه!
اما اين حس و حال خوب خيلي دووم نداشت!
يعني داشت........ولي كمرنگ شد!
اشتيياق من واسه ي همه ي چيزايي كه تا اون موقع برام مهم بود كمتر شد!
هي كم و كمتر شد تا رسيد به امسال....سال ۹۱.....۱۸ سالگي!
شدم همين طفل ديوانه اي كه ميبينيد!
ديگه نا اميد و افسرده نيستم....ديگه از زندگي خسته نشدم..... عاشق زندگي ام..... از همه ي لحظه هام لذت ميبرم...
اما جاي خالي يه چيزايي رو بدجور حس ميكنم!
لذت از زندگي چه فايده اي داره وقتي نمازام يه خط درميون شدن؟!
وقتي هيچ شوقي براي اومدن رجب و شعبان نداشتم؟!
وقتي......
(كاش هيچ كس منو نميشناخت تا پشت سر اون واژه ي (وقتي)هرچي تو دلم بود رو مينوشتم!)
به رمضان كه فكر ميكنم قلبم ميلرزه!
يه چيزي تو دلم هوري ميريزه پايين!
كاش آماده بودم واسه اومدنش!
كاش احساس بي لياقتي نميكردم!
ولی همین که اجازه پیدا کردم امسالم این ماهو لمس کنم و توش نفس بکشم خیلیه!
خدا خودش هواسش بهم هست.......مطمئنم!
توكلت علي الله...
پ.ن۱: از اينكه اينقدر راحت هرچي تو دلمه، خالي ميكنم اينجا ناراحتم! يه كم محافظه كاري و آبروداري هم خوب چيزيه!
پ.ن۲: قصدم از شرح وقايع سال ۸۸ تعريف از خويشتن نبود! قصدم از شرح حالات دروني امروز هم تخريب خويشتن نبود! قصد من تخليه ي خويشتن بود! پس جدي نگيريد!
پ.ن۳:گفتم اونموقع ها گوشه گیر و افسرده شده بودم! ولی منظورم این نبود که این گوشه گیری نتیجه ی ایمان بیشترم بوده! بلکه نتیجه ی تحول در زدگیم بود! یک قسمت این تحول افزایش ایمان بود و یک قسمتش انزوا...
پ.ن۴:تموم لحظه های من...سیاه شده به دست من
دروغه خنده های من...حقیقته شکست من
میخوام صدات کنم ولی کمم برای گفتنت
لبم یه قطره خواسته از چشمه ی دور و روشنت
بگو نترسم از خودم که با تو التهاب نیست
بگو که در پناه تو فرصت اضطراب نیست...