بازندگی که شاخ و دم ندارد!

این روزها، فکر میکنم خیلی چیزها به خودم بدهکارم!

اصلأ باید گاهی بایستم.. یقه ی خودم را بگیرم.. خودم را بچسبانم به دیوار.. تا میتوانم عربده بزنم که یالا.. طلبم را بده!

باید بخاطر بغض هایم.. پشیمانی هایم.. بازخواست شوم


این روزها افکار احمقانه و گاهأ بچگانه ای همه ی روزها و ساعت هایم را می بلعد

افکار بی فایده ای که شاید از نظر دیگران هیچ اهمیتی در زندگی من و امثال من ندارد..

اما همین ها  شده اند دریایی از یأس.. و من هرروز در آن ها شنا میکنم!


دختر باشی.. در واپسین روزها ی 19 سالگی ت باشی... و حس کنی که در همه ی ابعاد زندگی ت، از همه ی دنیا عقبی!

اصلأ گور پدر کنکور! وقتی میگویم همه ی زندگی؛ یعنی همه ی زندگی...

بازندگی که شاخ و دم ندارد!



+ همچنان تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد  :دی

عشوه خرکی :دی


                           

کنکور  یه شوخی ساده ست!

 

اگر خدارا وکیل بگیریم، منظورم این است ک خداوکیلی! مستند زندگی این چندماهه حقیر، ب قدری عذاب آور، مأیوس کننده و  در عین حال "کمدی" بود ک پرداختن ب آن برایم کابوس است!

و تنها دلیلم برای بازگویش، توجیح سرافکندگی بی چون و چرایم در مراسم اعلام نتایج کنکور و رهایی از سرکوفت های ابدی اطرافیان است!

داستان از آنجا شروع شد ک در یکی از روزهای پایانی پاییز همچون جماعت مشتاق ورود ب دانشگاه، درصدد دریافت دفترچه ی ثبت نام کنکور برآمدم..

راستش با دیدن زیرشاخه های تجربی، هاج و واج ِ آن بودم ک چرا تا ب حال متوجه تنفرم از تمامی رشته های مربوط ب علوم تجربی نشده ام!

بعد از پشت سرگذاشتن چند باره ی آن رشته های دانشگاهی منفور! همچون : داروسازی.. پزشکی.. ژنتیک و...!

سری هم ب زیرشاخه های علوم انسانی زدم: فلسفه.. ادبیات.. الهیات..

تقریبا همه ی اسامی مربوط ب رشته های ادبیات همچون ستارگانی پرفروغ دور سرم میچرخیدند و خودنمایی میکردند ک فکری ن چندان جدی! ذهنم را درگیر کرد:

"ثبت نام کنکور انسانی!"

فارغ از دشواری های خواندن دروس ۳ساله ی رشته ای ک یک بار هم سر کلاس هایش حاضر نبودم، آهنچه ذهن را برمی آشوبید پاس کردن دروس رشته ی تجربی بود!

چنان ک در عین نشستن سر کلاس چهارم تجربی، ناچار بودم ب خواندن فلسفه و روانشناسی و اقتصاد و....

بعد از طی نمودن مراسم شور و مشورت با پدر، مادر، و البته مشاور تحصلیلی! و ابراز علاقه ام ب رشته ی ادبیات، و اعتراف ب اینکه: "حتی اگه داروسازی م بیارم نمیرم!" عزیزان مجاب شدند ک ب ثبت نام کنکور انسانی رضایت دهند

قابل ذکر است ک در این روزهای پایانی ک حتی "یک سوم" منابع کنکور را هم نخوانده ام!!! مشخص است ک مادر امید چندانی ب قبولی م ندارد.. پدر هم هرازگاهی با طرح سوالِ "داری میخونی دیگه؟" بند دلم را پاره میکند..

آقای مشاور تحصیلی هم ک طی ابلاغیه ای صریح اعلام فرمودند: "کی میشه این کنکور تموم شه من از دست تو یکی خلاص شم!"

و خود طفل دیوانه هم ک درحال وبلاگ نویسی...

 

پ.ن۱: چقدر کتابی نوشتن سخته!

پ.ن۲: تولد وبلاگ طفل دیوانه ست.. تولدش مبارک

پ.ن۳: پنکه جون ک یادتونه!؟ برید پ.ن بعدی تا بگم چی شده..

پ.ن بعدی!: آدم بیفته رو تخت بیمارستان، شوک ۳۶۰ژول بهش بزنن، ولی پاشو رو سیم لخت پنکه جون نذاره!

 

خداحافظ بلاگستان...من پشت کنکوری ام!

 

       

و این است صندلی طفل دیوانه اندر کلاس درس!

پدیده ای بی مثال در تاریخ نقاشی جهان!!!!

 

صندلی را بهانه ای قرار دادیم که به واسطه اش اعلام کنیم، درصدد درس خواندن برآمده ایم! تا از آخرین کنکور در دست اقدام به سلامتی عبور کنیم! چنان که شاعر می فرمیاد: من شب و روز درس میخونم/ تا پشت کنکور نمونم!

کنکور!!! نام برده فکرش هم مایه ی عذاب است!!!

و در پی آن قصد کردن، این قصد را هم کردیم که وبلاگ نویسی را کنار بگذاریم!

اگر خدا را وکیل بگیریم! منظورمان این است که خدا وکیلی، این وبلاگ نویسی هم بد دردی ست! مخدری ست برای خودش!!!

بدین ترتیب از همگان خداحافظی مینماییم تا تیر ماه سال ۹۲

باشد که راهی روشن به سوراخ تنگ و تاریک قبولی، بیابیم!

با تشکر از تمامی دوستانی که در این مدت وبلاگ ناچیز طفل دیوانه را از دید مبارک خود گذراندند

 

ادامه نوشته

بال قوها نمیرسد به ضریح...

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

   

تا که عطرتو میرسد به مشام عاشقت می شوند شب بوها

باد هـــا می وزنــد و بی خــبرند از پریشـان هوایی قو ها

 

بال قو ها نمی رسد به ضـریح تا کــبوتر شــوند توی حرم

تا بروبنـــد از غبـــار درت خوش بـحال تــمام جــارو ها

 

دخـتران سیاه گیـسو نیز خویش را نـذر خوبـی ات کـردند

چند عاشق شبیه من داری شاعر از این سیاه گیسو ها

 

مست از عطــر مهــربانـی تــو میخورم به زائــران ضـــریح

مســت تر بی قـرار تر از من هی بهم میخورند الـنگو هـا

                          بال قوها نمیرسد به ضریح

                                                   خوش به حال تمام جاروها...

پونه نکویی

.........................................................................................

دلم خیلی تنگه واسه حرم امام رضا...

امسال قسمت نیست انگار!

یا علی موسی الرضا...دریاب!

 

 

سلاملکم میدونم حال گیریه که دوباره اون پست حذف شده ی تکراری رو بذارم! ولی دوست دارم این پست تو وبلاگم باشه..کلا به بزرگی و عاقلی خودتون ببخشید

 

 

نمیدونم از تصادف سه سال پیش شروع کنم یا از اون فالگیرای نیمه محترم توی پارک یا از لاف زنی بی خردانه ی خودم پیش دوستام!

بذارید از بچگیم شروع کنم از همون روزایی که بابام موقع رانندگی منو مینشوند رو پاش و فرمونو میداد دستم!

یا موقعایی که وسط جاده ماشینو چپ و راست میکرد و مامانم میترسید و من هی هی ذوق میکردم!

گمون کنم از همون روزا بود که من به رانندگی علاقه مند شدم! همیشه رویای رانندگی و دست فرمون بی بدیل بابام تو سرم بود!

تا همین سه سال پیش که داشتیم از ارومیه میومدیم اصفهان، نزدیکای اصفهان بودیم که توی میمه ماشینمون چپ کرد! دور از جون همگی چندتا غلطم زد که هرکی دیده بود باورش نمیشد ۴ نفر از توی این ماشین زنده بیرون اومدن! خدارو شکر

البته ناگفته نمونه که این تصادف هیچ ربطی به دست فرمون بی نظیر پدر بنده نداشت. دلیل تصادف اون شب صرفا خلاصه میشد توی غیر استاندارد بودن پیچ میمه و خواب آلودگی بابا و عجله مون واسه اینکه من صبح به مدرسه برسم...آخرشم که نرسیدم!

یادمه فرداش توی بیمارستان و بعد از اون بلایای از سرگذرانده بابام رو کرد به منو گفت زهرا! بازم دلت میخواد رانندگی کنی؟ منم مثلا میخواستم بگم خیلی شجاعم! گفتم آااااااااااااره...چرا نخوام؟

اجازه بدید در راستای علاقه م به رانندگی این داستانم تعریف کنم:

همین چن وقت پیش با دوستم تو پارک نشسته بودیم که یهو یه دختره پرید جلوم گفت بذار فالتو بگیرم! حالا هرچی من گفتم نمیخوام...دوست ندارم...اعتقاد ندارم! هی قسم داد که آره اگه دروغ گفتم هیچی بهم نده و اینا...خلاصه مقاومت من دیری نپایید و فال گیر مذکور شروع کرد به خوندن پیشونی بنده! راستش از همه ی چرت و پرتایی که سرهم کرد فقط یه چیز یادمه! گفت تو رانندگی رو دوست داری ولی گواهینامه نداری!!!!!!! عــــــــــــــــــــب! حالا من هرچی میخوام خرافاتی نباشم! راست میگفت خب!

بگذریم! میخواستم به اینجا برسم که عشقم به رانندگی آخرسر منو به غلط کردم انداخت! داستان این غلط کردم برمیگرده به پارسال که توی مدرسه در جمع پرتعداد دوستان نه چندان فاضلم نشسته بودم....بعد نمیدونم چی شد و بحث چی بود که من یهو درومدم گفتم سال دیگه اول مهر همتونو با ماشین میرسونم خونه!!!!

اول مهر سال دیگه ینی همین فردا!

چیه؟ خلق چنین لافی از نبوغ طفل دیوانه بعیده؟؟؟ 

 اولش با خودم فکر کردم میتونم  برم آموزشگاه رانندگی...بعد که زنگ زدم گفتن واسه زیر ۱۸ ساله ها آموزش نمیدیم! فقط دوماه مونده تا ۱۸ سالم تموم بشه! این ظلم نیست؟؟؟ 

بعدش دلم خوش بود به بابام. گفتم هم ازش رانندگی یاد میگیرم هم اول مهر ماشینشو قرض میگیرم!

چندروز پیش قضیه رو واسه ش تعریف کردم...اول تا کلی وقت بهم خندید بعد گفت تا گواهینامه نگرفتی ماشین نمیدم دستت!

آه! کائنات دست به دست هم دادن تا فردا طفل دیوانه رو ضایع کنن!

...............................

تصمیم گرقتم دوستامو به اتوبوس سواری دعوت کنم! چطوره؟ کارتم خودم واسه شون میزنم

اصلا تا وقتی وسایل نقلیه ی عمومی هست چرا باید با ماشین شخصی اینور و اونور بریم؟ هوای پاک....کاهش ترافیک....اقتصاد مقاومتی!!!

 

ان الله لا یحب کل مختال

 

اینطوریاست دیگه! یکی به ثروتش مغرور میشه، یکی به علمش، یکی به ایمانش......

یکی م مثل طفل دیوانه به یه پست پرمخاطب و کامنتای فراوونش مغرور میشه!

پ.ن:مغرور بودن کار دخترهای بد است! ما باید در زندگی مغرور نباشیم. غرور خیلی چیز بدی می باشد. پدر و مادرهای ما از کودکی به ما آموزش می دهند که مغرور نباشیم. هر کسی که مغرور باشد انسان بدی است. خدا انسان های مغرور را دوست ندارد!!! (باتشکر از حضور به موقع مهدی صالح پور)

خب بعضیاهم هستن که به یه چیزایی دل میبندن!

مثلا پولشون...بچه هاشون...شغلشون....

اما بازم این وسط طفلای دیوانه ای پیدا میشن که به یه پست و ۷۰تا کامنتش دل میبندن! هوم؟ مسخره ست؟ میدونم!

 

حالا شد دوتا خطا! دل بستن بیش از حد و غرور بی جا! چیه خــــــــــــــــــــب؟ مگه نمیشه به یه پست دل بست؟ منظورم همون پستیه که ۴/۶/۹۱ ثبت شد و درحال حاضر هیچ اثری ازش نیست!

همون پستی که اشتباهی حذف شد!

وقتی حذف شد حالم خیلی بد شده بود!

نخندیدا! ولی قیافه م اینقد وحشتناک شده بود که مامان‌‌ِ از همه جا بی خبرم با یه حول و اضطرابی گفت: سکته نکنی یهو! چرا همچی شدی؟؟؟

خودم هنوز باورم نمیشه به خاطر یه پست و کامنتاش اینقدر خودمو اذیت کردم!

منظورم تعداد نظرا نیستا منظورم خود نظراست که یه کمدی تمام عیار شده بود!

شاید احمقانه ست! شاید بچگانه ست!

شاید وٍَ شاید هزاران شاید دیگر...

اما به هرحال مغز من اینقدر کوچیک بود و فکرم کوتاه بود که تحمل همچین اتفاق بی ارزشی رو نداشتم!

ولی از اونجاکه هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست، پس این اتفاق باید می افتاد تا من یادم باشه که خدا حواسش خیلی به بنده هاش هست!

باید میفهمیدم که غرق چیزای بی ارزشی شدم

باید میفهمیدم که یه وقتایی بدجور از خودراضی و مغرور میشم!

خدیا شکرت که یادم آوردی

 

 

پ.ن: به مغزمان فشار خواهیم آوردپست قبل را به یاد خواهیم آورد!  شما هم با خود نظر خواهید آورد 

 

زمین لرزید...دلم لرزید!

 

دلم پر از درده

برای مردم آذربایجان

ولی کاری از دستم برنمیاد...

 زلزله عصر روز ۲۲رمضان بود...چیزی نمونده بود تا شب...آخرین و مهمترین شب قدر!

شاید خیلیاشون خیلی برنامه ها داشتن واسه اون شب!

حتما کسایی بینشون بودن که میخواستن استغفار کنن!

به این که فکر میکنم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم...

خدایا!

.

.

.

اِنّک اَنت العلیم الحکیم...

لا عِلمَ لَنا الّا ما عَلّمتَنا...

.

.

.

گفت: من آن میدانم که شما نمیدانید!

.......................................................

گله: 

تو این موقعیت که همچین مصیبتی به سر هموطنامون یا بهتره بگم به سر هممون اومده کاش صداوسیما هم بیشتر رعایت بکنه!

دیشب تو رادیو جوان انگار عروسی بود!!! هرچی م زنگ زدیم و اعتراض کردیم فایده ای نداشت!

 

تشکر:

اینکه اولین و تنها مدال دومیدانی ایران در بازی های المپیک به مردم زلزله زده ی آذربایجان اهدا شد خیلی اتفاق خوبی بود!

باید از احسان حدادی ممنون باشیم... و از همه ی هنرمندا و ورزشکارایی که برای هموطناشون ارزش قائلن

 

 

اي حضرت كيسه ي رطب ها...

 

 

صـدايي به رنگ صـداي تو نيــست 

به جز عشق نامي براي تو نيست

 

به تشييــــع زخم تو آمد بهــــــــار 

كه جز سبز رخت عزاي تو نيست

 

كسي كـز پي اهـل مرهــــــم رود

دگر شيعه ي زخم هاي تو نيست

 

به آن زخم هاي مقـــــدس قســــم

كه جز زخم مرهم براي تو نيست 

قيصر امين پور

.............................................................

 

أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِيرُ المُؤْمِنِينَ

وَ خاصَّةُ نَفْسِ المُنْتَجَبِينَ

وَ زَيْنُ الصِّدِّيقِينَ

وَ صابِرُ المُمْتَحَنِينَ

وَأَنَّكَ حَكَمُ الله فِي أَرْضِهِ

وَ قاضِي أَمْرِهِ وَ بابُ حِكْمَتِهِ وَ عاقِدُ عَهْدِهِ وَ النَّاطِقُ بِوَعْدِهِ

وَالحَبْلُ المَوْصُولُ بَيْنَهُ وَبَيْنَ عِبادِهِ

.............................................................

گواهم كه تويي امير مومنان

و مخصوص نفْس برگزيدگان

و زيور صديقان

و بردبار آزموده شدگان

و تو حكم خدايي بر روي زمين

و قاضي امر او......و باب حكمت او.......و پيمان بند او

و گويا به وعده او...

و رشته ي پيوست ميان او و بندگانش

 .............................................................

اعتراف نوشت:

اينكه من از اميرالمومنين(ع) بنويسم..... اينكه مثلا تو وبم يه مداحي بذارم..... يا قالبمو عوض كنم.... همه ش خوبه و ارادت مارو نسبت به ائمه نشون میده ولی واقعا ارزشی هم داره؟ فایده ای هم داره؟

نمیخوام ارزش کار خودم و دیگرانو پایین بیارم!نمیخوام بگم که همین کارم نباید بکنیم.....من میخوام بگم که اینکارا کمه.....یعنی از دست ما فقط همینا برمیاد؟ یعنی ما وظیفه ی دیگه ای نداریم؟

به نظرم این چیزا بیشتر ظاهری به نظر میرسه......با اینکه از ته قلبمونه!

 

 

از حقوق بشر تا بشقاب زندايي!!!

 

مبينا(آبجي كوچيكه) عادت داره وقتي ميخواد غذا بخوره بشقابشو ميگيره جلوي پنكه يا كولر تا خنك بشه! الآنم كه ماه رمضونه، موقع ناهار كه ميشه غذاشو مياره تو اتاق من و ميذاره جلو پنكه جون!!!! خب نميگي من روزه م، گشنه م ميشه؟؟؟؟عصبانی

به اين ميگن نقض آشكار حقوق بشر!!!!

 

به طور كلي "عادت" پديده ي جالبيه!

مثلا يه جا خوندم كه "بتهوون" عادت داشته هر يه ساعت يه بار سطلي از آب سرد رو سرش ميريخته!!!قهقهه

يا مثلا "چرچيل" عادت داشته هركاغذ نوشته اي كه به دستش ميرسيده گوشه هاشو پاره ميكرده! اصلنم متوجه نبوده كه اين كاغذ ممكنه يه سند مهم سياسي باشه!

(دارم فكر ميكنم انگليس با وجود همچين نخست وزيري چه وضعيتي داشته!)

 

خود من چندتا عادت نه چندان عجيب دارم!

مثلا جواب سلام اكثر مجري هاي تلويزيونو ميدم! يا كلا وقتي يه مجري يا يه كارشناس يا هركس ديگه اي رو كه از قبل ميشناسمش ببينم با صداي بلند ميگم: سلام چطوري؟!!!

حالا به طور مثال فرض كنيد داره "درس هايي از قرآن" پخش ميشه، بعد من يهو به آقاي قرائتي ميگم: سلام چطوري؟ زشته خب!

 

از خورده عادتاي من اينه كه مثلا پنير پيتزاي خام ميخورم! يا نصفه شبا نون و كره ي يخ با قهوه ي داغ ميخورم!!!

 

يه عادت بدي هم دارم كه هميشه كار دستم ميده! اونم اينه كه وقتي دونفر تو پياده رو دارن حرف ميزنن و حرفاشون خيلي واسه م جالبه ناخوآگاه دنبالشون راه ميفتم! حالا ديگه فرقي نميكنه كه اون دونفر دوتا پيرزن باشن يا دوتا پسر جوون!!!!!!

يه بار با دوستم داشتيم تو خيابون چهارباغ راه ميرفتيم كه يهو گوشاي من تيز شد! فهميدم اين دوتا پسري كه جلومونن دارن درمورد نماز بحث ميكنن! بحثشونم خيــــــــــــلي جالب بود! منم پيرو همين عادت مسخره م دنبالشون راه افتادم!

ديگه بماند كه ملت فك كرده بودن ما به اين دو تا پسره گير داديم و هي هي بهمون ميخنديدن و اين دوست من هي هي حرص ميخورد و من پام پيچ خورد و ازشون عقب افتاديم و آخرشم نفهميدم بحثشون به كجا رسيد‍!

خب عادته ديگه! معلوم نيست بعد از اون دسته گل هاي پرتعداد به آب داده، دفه ي بعد قراره چه كمدي-مستند تازه اي رو رقم بزنم!

 

حالا در راستاي اين موضوع شمام چندتا از عادتاي عجيب خودتون و اطرافيانتونو بگيد تا من بيشتر از اين فك نسابوندم و از نبوغ خودم پرده برداري نكردم!

با تشكر...

 

بي ربــــــــــــــــــــط نوشت: دو شب پيش خونه ي داييم بوديم، موقع ظرف شستن يكي از بشقاباي زنداييمو شكستم!

چيه؟ آدم بي آبرو نديدين؟!!!!!

 

بیقراری...

 

الا بذکر الله تطمئن القلوب...

 

پ.ن۱:امان از بی قراری!

پ.ن۲: تا حالا نماز مغرب و عشا رو ساعت ۲ نصفه شب خوندین؟!!!

پ.ن۳: از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

         سخـت کار ما بود کـز ما خدا برگشته اســــت

پ.ن۴: این دیوار کشیدن ها دیگر بس است!

افکارم یه کاسه نمیشن خو!!!

اتاق من دریچه ی کولر که نداره هیچی، باد کولرم نمیزنه توش! امسال آخرای خرداد رفتم از توی خرت و پرتای بالای راه پله ها اون پنکه ی قدیمی و عتیقه مونو پیدا کردم و آوردمش پایین...... ترو تمیزش کردم و اسمشو گذاشتم "پنکه جون"!

از اون روز تا حالا هر روز و هرشب منم و.....اتاق گرمم و......پنکه جون که مجبوره از صبح تا شب و از شب تا صبح کار کنه!

تازگیا کله ش لق میزنه!!! فک کنم داره خراب میشه!

حالا اینکه چرا پستمو با پنکه جون شروع کردمو و اصلا این موضوع چه ربطی به شما داره و اینا رو ول کنید!

خیلی وقته میخوام بنویسم ولی نمیدونستم از چی بگم و از کجا شروع کنم! حالا خدارو شکر که بالاخره به مدد پنکه جون شروع شد!

کلی حرف دارم واسه گفتن:

از ترک سی و سه پل و خشکی زاینده رود گرفته تا وضع درس خوندنم تو این روزا...

از فاخته هایی که تو اتاقمون تخم گذاشتن و خیلی راحت دارن با ما زندگی میکنن!

از اینکه مثلا رضاخان کاریزماتیک بوده یا نه!!!!!!!!!

یا اینکه آیا به راستی تحریم ها برای ما یک فرصت استثنایی هستند؟؟؟؟؟؟


چيه خب؟(با بغض بخونید!!!) توانايي يه كاسه كردن افكارمو ندارم!(آیکون خودزنی رسانه ای!)

شاید یه روزی درمورد هرکدوم از اینا یه پست رفتم!

حالا برای اینکه چیزی واسه گفتن داشته باشید و بتونید یه نیمچه کامنتی بذارید و دل منو نشکنید..........میتونید درمورد کاریزمای رضاخان نظر بدید!

جدی میگم! اگرم کم آوردید میتونید برید تو کار محمدرضا شاه...... یا حتی احمدی نژاد!!!!

نظر خود من اینه که الآن محمدرضا شاه بیشتر از هر شخصیت دیگه ای کاریزما داره!!!!!!!

هوم؟!! گنده تر از جغرافياي فكم حرف ميزنم؟!!!

 

اصلا بی خیال رضاخان و مابقی!!! میخواستم خواهش کنم از این جهت که جو درس خوندن، اکثر پشت کنکوریارو گرفته شما هم به جبر جو حاکم!!! راه حلی برای درس خون شدن طفل عزیزتون مطرح کنید! اگرم از وضع درس خوندنم میپرسید بهتره بدونید الآن که دارم اینارو مینویسم توی کتابخونه م........مثلا اومدم درس بخونم!!!!

 

 

با اجازه ی خدا...

توي زندگي اكثر مردم يه سني هست كه آغاز تحول دروني و تغيير ديدشون نسبت به زندگيه...

اين سن معمولا تو اوج نوجوونيه........حدود ۱۴-۱۵ سالگي....... همون سني كه تازه خدا توي زنگيمون پررنگ ميشه!

مهمترين سال زندگي من از نظر همين تحولات دروني ـ سال ۸۸ بود.

اعتراف ميكنم كه تا قبل از سال ۸۷ خدارو نميشناختم! ولي كم كم طوري عوض شدم كه حس ميكردم عاشق خدا شدم!

اين حس همراه با مخلوطي از حس هاي خوب و بد ديگه ـ كه در كل تحول عظيمي رو موجب میشدن ـ در سال ۸۸ به اوج خودش رسيد!

همون سالي كه همه چي واسه م رنگ و بوي خدايي گرفت!

همون سالي كه لذت گريه ي سر نمازو تجربه كردم

لذت گوش دادن به قرآن و آروم آروم اشك ريختن...

همون سالي كه رجب و شعبان و رمضان تا ميتونستم اعمال مستحبي انجام دادم! (يادمه سر اون سجده هاي طولاني ليلة الرغائب مغزم داشت از توي دهنم ميومد بيرون!)

خيلي نامرديد اگه بهم بگيد به جاي اينكارا برو مطالعه كن! همين چيزا خيلي مهم بود تو اون سن!( به اندازه ي كافي از نقد و نصايح دوستان سرشارم!)

راستي اينم بگم كه هر تغييرو تحولي مستلزم اتفاقاي ناخوشايندي هم هست!

مثلا من اون سال خيلي گوشه گير و منزوي شدم... افسرده شدم... اصلا از همه ي دنيا سير شدم!

اما اين اتفاقاي ناخوشايند خيلي زود و بعد از بازگشايي مدارس! برطرف شد...

اول دبيرستان.......۱۵ سالگي...

حالا ديگه ديد من نسبت به دنيا كاملا تغيير كرده بود

من خدا رو با تمام وجودم احساس ميكردم

ارزشاي مهم زندگيم عوض شدن.....حتي تصميم گرفتم برم حوزه‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍!

 

اما اين حس و حال خوب خيلي دووم نداشت!

يعني داشت........ولي كمرنگ شد!

اشتيياق من واسه ي همه ي چيزايي كه تا اون موقع برام مهم بود كمتر شد!

هي كم و كمتر شد تا رسيد به امسال....سال ۹۱.....۱۸ سالگي!

شدم همين طفل ديوانه اي كه ميبينيد!

ديگه نا اميد و افسرده نيستم....ديگه از زندگي خسته نشدم..... عاشق زندگي ام..... از همه ي لحظه هام لذت ميبرم...

اما جاي خالي يه چيزايي رو بدجور حس ميكنم!

لذت از زندگي چه فايده اي داره وقتي نمازام يه خط درميون شدن؟!

وقتي هيچ شوقي براي اومدن رجب و شعبان نداشتم؟!

وقتي......

(كاش هيچ كس منو نميشناخت تا پشت سر اون واژه ي (وقتي)هرچي تو دلم بود رو مينوشتم!)

به رمضان كه فكر ميكنم قلبم ميلرزه!

يه چيزي تو دلم هوري ميريزه پايين!

كاش آماده بودم واسه اومدنش!

كاش احساس بي لياقتي نميكردم!

ولی همین که اجازه پیدا کردم امسالم این ماهو لمس کنم و توش نفس بکشم خیلیه!

 

خدا خودش هواسش بهم هست.......مطمئنم!

توكلت علي الله...

 

پ.ن۱: از اينكه اينقدر راحت هرچي تو دلمه، خالي ميكنم اينجا ناراحتم! يه كم محافظه كاري و آبروداري هم خوب چيزيه!

پ.ن۲: قصدم از شرح وقايع سال ۸۸ تعريف از خويشتن نبود! قصدم از شرح حالات دروني امروز هم تخريب خويشتن نبود!     قصد من تخليه ي خويشتن بود! پس جدي نگيريد!

پ.ن۳:گفتم اونموقع ها گوشه گیر و افسرده شده بودم! ولی منظورم این نبود که این گوشه گیری نتیجه ی ایمان بیشترم بوده! بلکه نتیجه ی تحول در زدگیم بود! یک قسمت این تحول افزایش ایمان بود و یک قسمتش انزوا...

پ.ن۴:تموم لحظه های من...سیاه شده به دست من

دروغه خنده های من...حقیقته شکست من

میخوام صدات کنم ولی کمم برای گفتنت

لبم یه قطره خواسته از چشمه ی دور و روشنت

بگو نترسم از خودم که با تو التهاب نیست

بگو که در پناه تو فرصت اضطراب نیست...

طفلی که به کنکور فکر میکرد!

تا قبل از دبیرستان همه چی خوب بود

من درس خوندنو بلد نبودم، همیشه به همون آموزه های سر کلاس اکتفا میکردم!!! معدلمم بالای ۱۹ بود.......۲۰ نبود....... ولی خب بدم نبود! اونم واسه کسی که علی الاصول با عبارت درس خوندن بیگانه ست!

وقتی اول دبیرستان معدلم ۱۸ و خورده ای شد تازه فهمیدم درس خوندنم چیز مهمیه!!! ولی فقط فهمیدم.......همین!

سال دوم یه جوری شدم! یه جور خیلی بد! یعنی بد نبودا! حال میداد! یه چیزی شبیه یاس فلسفی و اینا! بیخیال درس خوندن شده بودم! از همه دنیا بریده بودم! خب این چیزا طبیعیه تو اون سن..... خلاصه اون سال گند زدم!

بعد تصمیم گرفتم سوم بکوب بخونم! البته لازم به ذکره که این تصمیم فقط در مرحله ی بالفعل موند و هیچوقت به بالقوه تبدیل نشد! ایندفعه معدلم از اون یکی هم بدتر شد!

حالا دیگه تنها تصمیمی که میشد بگیرم این بود که واسه کنکور بخونم! و از اونجایی که زندگی من بدون تصمیم های مهم کلا مختل میشه موفق شدم این تصمیم رو هم تا مرحله ی بالفعل پیش ببرم!

حالا اگه جویای مراحل بعدی هستید باید بگم که:
الآن ۲۳ روز از تیر میگذره و من دریغ از یه تست! یه سوال! حتی یه کلمه درس! هیچی...

کلاس کنکور ثبت نام کردم ولی یه بارم نرفتم سر کلاسا!

جزوه های گام اول داره گوشه اتاقم خاک میخوره!

هی هی نگاشون میکنم.....هی هی حرص میخورم.....

امروز اولین آزمون حضوری گزینه۲ بود....از این کنکور الکیا!

با کلی بدبختی، اونم صبح جمعه، تو اون قحطی تاکسی و اتوبوس خودمو رسوندم حوزه ی آزمون!

دقیقا توی همین لحظه ی تاریخی بود که برای بار چندم به بی کلگی بی چون و چرای خودم پی بردم! طفل دیوانه تنها کسی بود که یادش رفته بود مداد با خودش ببره!

بازم با کلی بدبختی از یکی مداد گرفتم و نشستم سر جام!

دفترچه هارو که دادن من عین این بچه خرخونا شروع کردم تند تند تستارو زدن!

البته بالطبع کسی مثل من اینجور مواقع و برای نجات یافتن از چنین بحرانی، ناچار باید به اطلاعات عمومی خودش تکیه کنه!!!!!!!!!!!!!!!! چیه؟! فک میکنید با اطلاعات عمومی نمیشه تست زیست زد؟!!!

توی همین حال و هوا بودم که نیگام به بقیه ی بچه ها افتاد! دیدم نخیر! همه ریلکس! یکی رو صندلی خوابش برده! یکی دفترچه شو بسته و داره مگس میپرونه!!!!!!! یکی مدادش تو دهنشه و داره سقفو نیگا میکنه.........!

نمیدونید چه حس خوبی داشتم! هیشکی نخونده بود انگار!

دارم فک میکنم این داوطلبین کنکور ۹۲ در آینده میخوان چه گلی به سر این مملکت بزنن!

وسطای آزمون همه مون میخواستیم پاسخنامه هارو بدیم و بریم!!! که اون خانمه اومد سرمون داد زد گفت: شماها خیر سرتون میخواین سال دیگه کنکور سراسری بدین! مگه میشه وسطش خسته بشید و بخواین برین خونه؟!

بعد توزیع بیسکوییت شروع شد. همه باهم شروع کردن به خوردن! مثال عینی قحطی زده ها! اونجا بود که فهمیدم همگی دوستان عین خودم صبونه نخوردن!

بعد از پشت سر گذاشتن آزمون کنکور با دوستم راهی خونه شدیم. سر راهمون یه سری م به بازار کتاب زدیم، دوستم دنبال یه کتاب بود

اونجا یه آقاهه رو دیدیم که نشسته بود یه گوشه، یه سری کتابم کنار پاش بود! رفتیم جلو ببینیم این کتابه رو داره یا نه، نداشت! ولی یهو نفهمیدم چی شد که شروع کرد به مشاوره دادن پیرامون کنکور! خیییییییییلی باحال بود! چش درومده نبودا! پسر خوبی بود! پاشم شکسته بود خودشم پارسال کنکور ریاضی داده بود. بعد فهمیدیم بهش میگن "سید"!

مشاوره ی رایگان آقا سید حدود نیم ساعتی طول کشید!!! کلی کتابم واسه مون نوشت که بخریم!

 

پ.ن۱: نصیحت نکنیدا......میدونم.......حالا هی هی میخواید ببگید که کلاس کنکور فایده ای نداره و خودت باید درس بخونی و از این حرفا! (برای آگاهی از عاقبت نصیحت گویی به پست قبل مراجعه کنید!)

پ.ن۲: سال دیگه با یه دوستام میریم وامیستیم دم در آموزشگاه رئیسی(همون موسسه ای که تو اصفهان گام اولو ثبت نام میکنه) هرکی خواست بره ثبت نام کنه اسید میریزیم تو حلقش

 

 

يه چيزايي بدجور میزنه به مغز استخونم!

 

آخرای خرداد بود، با دوستام برمیگشتیم خونه، توی راه به رسم اغلب اوقات ولگردی بستنی لیوانی خوردیم!

لیواناشو انداختم تو یه پلاستیک و گذاشتم تو کوله م تا وقتی رسیدم خونه بندازمشون تو آشغالا...

امروز که رفتم سراغ کوله پشتیم

لیوانای بستنی هنوز اونجا بود!!!

 

فک کنم کمبود سوژه واسه آپ جدید زده به مغز استخونم که دوباره دارم بی ربط مینویسم!

 

میدونید؟! الآن تقریبا میشه گفت كه همه چی آرومه:

مثلا تازگیا به این نتیچه رسیدم که به جای اون چند تا شامپوی خارجی مسخره که یه مدت میزدم به سرم(استفاده میکردم) همین شامپو بابونه ی صحت موهارو خیلی خوش حالت تر میکنه!

 

یا مثلا اون کیکی که چندروز پیش درست کردم و خمیر شده بود بالاخره توسط اعضای خانواده خورده شد!

(تقصیر من نبود خو! رو پودر کیکه نوشته بود یک لیوان آب!یکی نیست بگه تعریفتون از یه لیوان چیه؟؟؟!!!!!!!)

 

دیگه اینکه دارم به دوشنبه شبای بدون عموفرزاد عادت میکنم!.......خوبه!.......نه؟؟؟!!!!!!!

 

یکی دیگه از علل آرامش این روزا اینه که زبونم خیلی دراز شده!.......جواب همه رو میدم.........کوچیک و بزرگ!دیروز داییم داشت شاخ درمیاورد! نمی دونید چه لذتی داره!

جوابایی میدم که هرکدومش میتونه استارت یه قهر چندماهه رو بزنه!

نصیحتم نکنیدا.........خرخره ی هرکی نصیحت کنه رو می جوم!.........اسید میریزم تو حلقش!

(این یه نمونه از اخلاق گند این روزام بود!)

 

اصلا یه حالیم........نمی دونم دقیقا چه حالی!.......فقط میدونم این حالمم بدجور زده به مغز استخونم!

یه حالی شبیه آهنگ مداراي شهرام شكوهي يا تو جون مني و دو خط موازي محمد عليزاده‍‍‌‍!!!!!!!!!!!!!! فک کن!

حالا اينكه اين سه تا ترانه چه ربطي ميتونن به هم داشته باشن چيزيه كه فقط طفلاي ديوانه مي فهمن!

 

دردنوشت: ۶۳=۷×۹.........۶۳ عدد بزرگيه! باور کن!

بی ربط نوشت: امروز میخواستیم بریم مدرسه واسه ثبت نام

مامانم صبح پاشده......همچین هراسون!.........گفتم حالا چی شده! میگه زهرا بروناخوناتو بگیر!!!!!!

من اول این شکلی و بعد از چندثانیه این شکلیقهقهه

اینجاس که باید به قدرت ناظمای مدارس پی ببرید!

 

 

مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید

 

میدونم هنـوز اسـیرم تو حصــار لــحظه هـــــا

کاش میشد با یه اشـاره ی تو آزاد میشـدم

با تو ام که گفته بودی غصـه هام تموم میشـن

پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم؟

 

سلام آقا

چقد سخته حرف زدن، بعد اینهمه سال!

بعد اینهمه سال غفلت و دوری!

بعد اینهمه سال که خودمو زدم به اون راه و به روی خودمم نیاوردم که باید با شما و دنباله روی راه شما باشم...

بعد اینهمه سال که درگیر چیزای دیگه و دلخوشی های دیگه ای بودم!....چیزای بد نه! ......شاید درگیر چیزای خوب بودم......ولی مطمئنن درگیر شما نبودم!

اینهمه سالی که با خوندن چهاررکعت نماز و روزه داری ماه رمضون و عزاداری واسه امام حسین سر خودمو شیره مالیدم!

 

خیلی سخته که آدم بعد اینهمه سال بیاد جلو و حرف دلشو بزنه!

چقدر شیرینه توسل به شما اونم واسه اولین بار!

اصلا نمیدونم چی باید بگم.....زبونم به حرف زدن باز نمیشه!

 

من فقط شرمنده ام

من یه بچه مسلمون شیعه ام که بعد اینهمه سال هنوز مولاشو نشناخته!

حالا که اومدم

فقط یه چیز ازتون میخوام

منو درگیر خودتون کنید...

میخوام بفهممتون...

میخوام عظمت ولایت و نعمت بودن شمارو درک کنم...

من میخوام با شما باشم......همین!

 

پ.ن: میدونم ادبي نيست... قشنگ نيست... در شان آقا هم نیست! ولی دستای من توانایی بهتر نوشتنو نداره!

 

ناجــــی ترانــه ها مــنو به واژه هــا ببــخش

این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش

 

تکامل چشم مردان!!!!!!

نه چهره ام طوریه که باعث جلب توجه همه بشه....

نه آرایش آنچنانی میکنم....

نه با ریخت و قیافه ی جلف میرم بیرون....

 

ولی وقتی تو کوچه و خیابون راه میرم...احساس مالنا رو پیدا میکنم!!!!!!!!!!!

چقد بعضی از مردا عقده این!

پ.ن: گفتم بعضیاها.......................الکی

 

ادامه نوشته

فيلتر×اينترپل×كفگير×تنگ ماهي×دكترژيلا.......ميخرييييييييييييم!

خواب دیدم اینقد اینجا سیاسی نوشتم که مورد عنایت فیلترازیسون محترم قرار گرفتم!

چندوقت دیگه از اینترپل سر درنیارم خوبه!

 

نتایج حاصل شده از پست قبل:

۱.توجه نکردید!.....نفهمیدید چی شد!.......رفتید تو حاشیه!

بابا! کرم "مای" خارجیه درشو باز کردن یه کرم ایرانی انداختن توش دارن به مردم قالب میکنن! چش درومده ها

۲.خون هرآن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم اســــــــــــــت؟!

۳.نتیجه ی خاصی حاصل نشد!

۴.ديگه از اون برند نميخريم.... به شماهم ميگم كه حواستون باشه.... شير "پاك" بود!

۵.هيشكي نگفت چرا واسه سردرد و چش دردت نميري دكتر! اين ته ته ته بي فرهنگيه كه آدم به جاي دكتر رفتن هي هي قرص بخوره..... هي هي دزشو ببره بالا...

۶.اصلا دقت كرديد كه به طور كلي كفگير پلاستيكي وجود نداره؟! از مامانم پرسيدم گفت جنسش كائوچو بوده! (سوتي دادم در حد خوشتيپي "لئوناردو دي كاپريو" ولي هيشكي نفهميد!)

۷.نتيجه گرفتم كه اونا تنگ ماهي دسته دارن! با تشكر از وحدانه ي عزيز كه منو در اين زمينه ياري كرد!

۸.با چه ملت نمازخوني طرف شدم من!

 

پ.ن۱: يه جوري نوشتم انگار از همه طلبكارم! شرمنده

پ.ن۲: به دل نگيريدا.... مخصوصا آخريه رو..... حالم دست خودم نيست يه چيزي گفتم!

پ.ن۳:دوستم كرم دكتر ژيلارو استفاده كرد صورتش جوش زد! بازم تاكيد ميكنم: چش درومده ها!

پ.ن۴:دارم ميرم نماز بخونم...... اول اول اول وقت نيست ولي بهتر از دم غروبه!

در گیری های ذهنی طفل دیوانه!

۱.چند روز پیش با دوستم رفته بودیم بیرون، دوستم یه کرم ضد آفتاب "مای" خرید، بعد که رفته بود خونه درشو باز کرده بود توش کرم دکترژیلا بود!!!!!!!!!!!!!!! چش درومده ها! حالا هرچی من میخوام سیاسی نکنم اینجارو!

۲.الآن دقیقا ۶ هفته ست عمو فرزاد نیومده سر برنامه ش.... عمو فرزاد که میگم یعنی همون فرزاد حسنی! مسخره م نکنید خو! دلم میخواد بهش بگم عمو!

۳.دقت کردید دیگه آلوچه ی ترش نیست؟ همه ش از این آلوچه شیرینا اومده که مزه ی آب میده!

۴.چندوقت پیش داشتم شیر میخوردم، حس کردم طعم پیاز میده! مامانم بهم گفت اون گاوه هرچی بخوره شیرش طعم همونو میگیره! اینو که گفت نزدیک بود........ امروز که سر صبونه شیر میخوردم طعم بادوم کوهی میداد! دیگه حالم از شیر بهم میخوره!

۵.یه مدته که دیگه استامینوفن جواب نمیده! سردرد و چشم دردمو میگم.... باید برم سراغ ایبوپروفن! (آیکون بی فرهنگی در حد خوش تیپی جانی دپ!)

۶.این کفگیر پلاستیکیه که مامانم خریده خیلی شل و وله! هی کج و راست میشه! سر کتلت چندروز پیش و ماکارونی دیروز پدرمو درآورد! اصلا کفگیر باید چوبی باشه...

۷.مبینا(خواهرم) دیشب قوری پیرکسو برداشته میگه: مامان این تنگ ماهیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نگرانشم!

۸. نمازام یه خط درمیون شده! نماز صبحو که خوابم...... نماز ظهرو آخر وقت میخونم.... نماز شبم یه جوری میپیچونم!  میذارم تا آخر شب بشه بعد با خودم میگم دیگه از نیمه  شب شرعی گذشته!..... بی خیال..... قضاشو میخونم!

چرا اینجوری شدم؟

 

پ.ن: اینکه اینقد بی ربط مینویسم دست خودم نیست......... طفل دیوانه یعنی همین! 

خرداد خاصيتي جز خاص بودن ندارد!

تا چند دقيقه ي ديگه تموم ميشه.........خردادو ميگم.......همين ماه پر حادثه!‍‍

خرداد از همون اولش خاص بود:

مثلا از زمان محمدعلي شاه.........به توپ بستن مجلس ملي‍‍‍‍‍‍!

آزاد سازي خرمشهر...

 رحلت امام(ره)..

قيام ۱۵ خرداد...

شهادت دكتر چمران...

خرداد ۸۸ يادتونه؟.......انتخابات رياست جمهوري.......جنبش سبز‍!

يا حتي خرداد ۸۹.........نماز جمعه ي حرم امام و.......

 

البته فقط همينا نيست، ماه خرداد ويژگي هاي ديگه اي هم واسه خاص بودن داره:

مثلا شروع گرما و فحش دادن ملت به آب و هوا!

شروع كار حشره ها! جيـــــــــــــــــــــــــــــــغ!

اضطراب همه ي بچه محصلاي مملكت.......امتحانات نهايي......امتحانات دانشگاه......نزديك شدن به كنكور...

بالا رفتن آمپر چاخان بافي هواشناسي بعضي از شهرا مثل اهواز، جهت جلوگيري از تعطيلي!

كولر و پنكه و شروع قطع شدناي آب و برق!

 

به هر حال خرداد ماه خاصيه........يعني به نظر من اينطوريه.

ساعت ۱۲ شد.......۱۲ نيمه شب.........خداحافظ خرداد  ۱۳۹۱

 

پ.ن۱: هيچ جونوري به غير از من نميتونست رحلت امام و فتح خرمشهرو ربط بده به آلوچه و پشه و امتحان نهايي!

پ.ن۲: ما به خرداد پر حاثه عادت داريم!

پ.ن۳: از كولر گازي استفاده نكنيد!

پ.ن۴: اهواز بارها دماي بالاي ۵۰ درجه را تجربه كرده اما جيوه ي دماسنج هاي مركز هواشناسي استان جرات نميكنند از ۴۹ درجه بالاتر بروند!

پ.ن۵: آيكون درج پست دوزاری صرفا جهت خالي نبودن عريضه!

 

يا راحم العبرات

يا راحم العبرات!

اينجا دنياست

صداي زهرا

دختري از تبار ديوانگان!

آنان كه قلبهاشان جور ديگري مي تپد!

آنان كه سرخ ترين سيب هاي بهشت را از آن خود كرده اند

و اكنون رانده شده اند

از جمع عاقلان... از جمع آنان كه قلبهاشان سالم است...

 

خوش اومدید

فقط يه دعا: وبلاگ خوبي بشه...