هر وقت دستت رو بستند بگو " یاعلی "
هر وقت بی یاور شدی بگو " یا حسن "
هر وقت آب خوردی بگو " یاحسین "
اما :
اگر تشنه شدی ، آب نخوردی ، دستتو بستند ، بی یاور شدی ، سیلی خوردی بگو
" امان از دل زینب ..."
من خیلی کم آوردم،، خیلی دعام کنید،،
ایشالا با خبرای خوب با ی دل پر از خوشی بیام بازم اینجا بنویسم!
خیلی دعام کنید،،، خیلی دوستون دارم!
دایی نتی شما خود فرشته اییی خود خودش....عاشقتونم
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بد از ی مدت اومدم نت الان فقط میخام بیام ب دوستام سر بزنم!
بقیه حرفا بمونه واسه بعد!
فدای محبتاتون بشم.
مرسی که هستین
سلام
اینجام با معرفت
صدای خسته و داقون مرا از عمق نیمچه بناییمان می شنوید
آمده ایم که سلامی ب دوستان و همراهان پیگیر این دخترک تهرونی عرض کنیم و بگوییم ک آری هنوز زنده ایم!:)
آخ
چقد سخته خداییش اونجوری حرف زدن اونم وقتی ک خیلی خسته ای
خب و در ادامع اینکه
میخام واستون از دایی نتیم بگم!
نمیدونم اسمش چیه! چن سالشه! و...
فقط میدونم که خیلی مهربونه! خیلی دوسش دارم! خیلی هوامو داره و من خیلی خوشحااااااااااااااالم که دارمش!
خدایا شکرت
دایی جونم تولدتون مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ! دوستون دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم! ایشالاه 120 ساله شین!!!!!!!!!!!!!!!
دوس جونام دلم تنگیده واسه همه شدیدن! ایشالاه میام بهتون سر میزنم
هر چند دوراردور! ولی هستم! و میخونمتون و دستون دارم...![]()
آره من خوبم! ولی مهم اینه که شماها خیلی خووووووووبین!!!![]()
فقط ی کوچولو ناراحتم!!!!
آخه چرا باید از کیسه ی مهربونی محبوب جون بی نصیب بمونم؟![]()
آخه چرا باید از تولد ته تغاری جا بمونم و نباشم؟![]()
آخه چرا باید شرایط طوری بشه که تو یک سالگی وبم کنارش نباشم؟![]()
آخه چرا نباید باشم تا با عاقای با معرفت خدافظی کنم؟![]()
آخه چرا پست خوشگل منو بخوره بلاگفا!!!![]()
آخه چرا من؟؟؟ اَه!
خلاصه پستی که نوشته بودم این بود!![]()
تبریک عید تولدت پساپس مبارک!!!!!
اینم پیشکش من ب شما دیره ولی باید قبولش کنی! میفهمی؟ باید!
اگه گفتی توش چیه؟؟؟؟
ب همین راحتی خورد پست بلند بالای منووووووووووووو
با جسارت و وقاحت تمووووووووووووووووووووووووووم
ااااااااه
هر وقت دستت رو بستند بگو " یاعلی "
هر وقت بی یاور شدی بگو " یا حسن "
هر وقت آب خوردی بگو " یاحسین "
اما :
اگر تشنه شدی ، آب نخوردی ، دستتو بستند ، بی یاور شدی ، سیلی خوردی بگو
" امان از دل زینب ..."
چراشو نمیدونم
شاید چون متولد این ماهم
نمیدونم ولی هر چیه خیلی دوس داشتنیه واسم!
کمی در خود بودنو با این حال و هوا عشق کردن نیازی بود که شکر خدا ارذا شد!
نبودنم و ببخشید ب بزرگیتون!
بعد از اتمام محرم و صفر یک نمیچه بنایی در پیش داریم و من یادمه اولین باری که بنایی کردیم هنوز تموم نشده بود خاهرم شوهر کرد و دومین بار هم درست قبل از ازدواج داداشم بود و العان در انتظار سومین بنایی هستیم!
ی خورده نگرانم! چون دیگه مامانم میگه که باید ب فکر انتخاب باشم و ب طرز شدیدی گیر داده که آره و اینا!!!
ولی من هنوز آمادگیشو ندارم! نمیدونم چرا هر چی که سنم بیشتر میشه بیشتر حس میکنم ک زندگی سخته ...
از طرفی هم خب دوس دارم ک یکی باشه ها! خیلی وقتا حس کردم نبودنشو... 
میدونم که از پسش بر میام و همه از اولش نه یه زن کامل بودن نه یه مادر کامل! ولی خب ...
!!!!دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود!!!!
بابا دلم گرفته، مگه خبر نداری
قرارما این نبود، من و تنها بذاری
دلم برات تنگ شده،بابای مهربونم
هر وقت دلت خواست بیا،منتظرت می مونم
هر كی به ما رسیده،دل ما رو سوزونده
از اون همه مهربون، فقط یه عمه مونده
اطراف مون پر شده، از اونهایی كه بدن
عموهامون كه رفتن،اینها جاشون اومدن
محرم هامون كه رفتن،نامحرم ها اومدن
دلم می خواد كه امشب،چشمام تو رو ببینه
یك كمی زود تر بیا،با هم بریم مدینه
فقط یه بار دیگه،برام بگو لالایی
بهت دیگه قول میدم،آروم بشم بابایی
حرمله خیره شد بر گلویش
زده تیر سه شعبه به سویش
![]()
فریاد یا محمدا !!!
تیر کجا ! گلوی شش ماهه کجا !!!
! ! ! طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند ! ! !
ینی با دستای کوچولوش دستای مارو میگیره؟
+خیلی محتاج دعاتونم! یادتون نره منو:(
نام من سرباز کوی عترت است!
دوره آموزشی ام هیئت است .
پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ،
سر درش عکس علی با ذوالفقار .
ارتش حیــدر محــل خدمتم ،
بهر جانبازی پی هر فرصتم .
نقش سردوشی من یا فاطمه است ،
قمقمه ام پر ز آب علقمه است .
رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ،
زینب آن را دوخته پس مشکی است .
اسـم رمز حمله ام یاس علــی ،
افسر مافوقم عباس علی (ع)
چندسیت که منتظر روز های نابم!
چندیست که در فکر فرات و آبم!
آری!
چندیست که هواییه اربابم!تقویم بیاورید! ای وای خدا..
امشب شب اول و است و من..
در خابم!
+ماه آرامش خوش اومدی!
ی شمال و ی هوای عالی و کلی خوش گذرونی!!![]()
ی تولد و دو تا عروسی و کلی قرررررر!!!![]()
فک کنم دیگه انرجیه تا عید برسه!!!!!![]()
ولی لامذهب حالگیریه از این ب بعدا! هعی باید درس بخونم ! ! ![]()
اصن اقا من نخام تا گور دانش بجویم کیو باید ببینم! ؟ ! هان؟![]()
اون دوتا مجلسم خوب بود ولی خداییش عروسی آخریه یه چیز دیگه بود! آی چسبید بهما! دوماد میشد هم بازیه دوران کودکیم! ینی مثلن من اونجا خاهر شوهر علکی بودم! 
از همونا که داستانشو گفتم یه بار براتون! که تو هر عروسی هست و میاد با دوماد میرقصه و هعی عروس بیچاره حرث میخوره! ![]()
از اونا بودم! ولی خداییش من نرفتم با دوماد برقصم هر چند که مامانش کچلمون کرد! ولی من خودم چون میدونم چ حسیه و بدم میاد نرفتم! فقط آخرش که رفتم بهش تبریک گفتم داشت ذوق مرگ میشد! آخه منو بد از حدودن ۶-۷ سال میدید ! خلاصه که کلی خوشال شدم ! امیدوارم که خوشبخت بشن! عروسشم عین خودش ناز بود! ب پای هم پیر شن ایشالا!
راستی دوستان از اظهار لدفتون در پست قبلی نسبت ب اینجانب بی نهایت مُتُشَکْ کِرم!
از بس نت نیومدم نمیدونم از کجا شرو کنم!
فک کنم اینجوری بهتر باشه!
!!!!!!!! عیدتون مبارک !!!!!!!!![]()
امیدوارم که دعاهاتون قبول باشه و تو روز عید قربان غم هاتون قربونیه شادیاتون بشه!
اینم از کاردستیه ما! ماشالا هزار ماشالا بچه ی سومم میره پیش دبستانی دوباره کارای من شرو شد!![]()

جونم براتون بگه که ...
هفته ی پیش تو اون روزایی که همش بارون میومد ما شمال بودیم!
آی کیف میداد زیر بارون بدو بدو! جاتون خالی!
بارون میومدا! در حد جام جهانی! ولی مگه ما از رو میرفتیم!!! تو اون بارون هم دریامونو رفتیم! هم جنگلمونو! خلاصه که خیلی چسبید! جاتون خالی!
ادامه چنتا از عکسای سفرمو گذاشتم! عکس خودمم هست!
هر کی رمز خواست بگه! کیه که بده!
+ تجریش؟ انقلاب؟ تهرانپارس؟ لواسون؟ فشم؟
خدایا شفا!

تو یه جایی خوندم که " ماهی با طی کردن عرض رودخونه به دریا نمیرسه! " ( بسی تکان دهنده هه این بود)![]()
تو یه جایی خوندم که " پسر بودن ینی بعد از 18 سالگی یا سربازی یا سربار! پسر بودن ینی وقتی بابات مرد تو میشی مرد خونه ! تو باید خرجی مادرتو خاهراتو بدی, حالا چه 5 سالت باشه چه 50 سالت! "
( غم انگیزه این بود! یاد پسر عمم افتادم! تو 18 سالگیش که باباش مرد در عرض 40 روز یه مرد کامل شد! )
ب درد بوخوره هم مربوط ب مسایل +18 بد از ازدواج میشد که دیگه ننوشتمش!خوندم واسه اطلاعات عمومی!![]()
هیچی دیگه همین! یه سری هم برنامه دانلود کردم واسه گوشیمو یه سریم نرفند مرفند یاد گرفتم! دیگه مث بعضیا آبجیه پیکاسو نیسیم که بشینیم نقاشی کنیم!وال لو
آ راستی! الان رسیدم دم ذوق مرگی! میخام در بزنم!![]()
بذا بشمرم...
اوممممم آره دیگه با کارتی که امروز اومد میشه سه تا!![]()
من فک میکدم یه عروسی در پیش داریم ولی در حال حاضر سه تا عروسی طی همین یکی دو هفته در حال رخ دادنه! که من و بچه ها میخایم حسابی حالشو ببریم! هوریااااااااااااااااااااااا
#######################################
+ زهرا جون؟ اومدم وبت ولی هیچی نیدیدم که بخونم! لطفن قالبتو عوض کن!باشه؟؟؟
+ دایی جون؟ وب شما هم واسم باز نشد! خوب هستین؟؟؟ شرمنده ی سرعت نتم :(






اَه فقط خدا میدونه که چقد از دانشگاهمون متنفرم!
دیروز رفتم امتحان شهری! خیلی شیک رد شدم اومدم خونه!
آره رد شدم! آخه کنار خیابون یه پسره وایساده بود میخاست رد بشه بد سرهنگه بهم گف که ایست کن کنار خیابون! منم اومدم وایسم نزدیک بود بزنم به اون پسره! بد همونجا گف رددی! منم گفتم باشه و پیاده شدم! حالا پسره یه ساعت وایساده داره التماسش میکنه آقا توروخدا رددش نکنید تقصیر من بود نباید اینجا وایمیسادم و بعدشم اومد کلی از من عذر خاهی و اینا...
بهش گفتم بابا بیخیال! شده دیگه! این چیزای کوچیک نمیتونه منو ناراحت کنه! اشکالی نداره! تقصیر شما نبود که اصلن! خلاصه خدافظی کردم و رفتم و دیدم یکی داره دمبالم میاد! گف خانوم من خیلی از مقاومتتون خوشم اومده و البته ظاهر اراستتون خوشم اومده میتونم درخاست آشنایی بیشتر بدم! بد گفتم شرمنده آقا! باز کلی چرا چرا کردو از خودش و خانوادش تعریف کرد و گفتم که نه! از سن من دیگه این کارا گذشته! من به فکر آیندمَم! خلاصه عذر خاهی کرد و رفت!
آره دیگه اینجوریا!
+امام رضا جونم؟ تولدت مبارک:)
تمامیـهـ ایـטּ لَحظات شیریـטּ بود ...
اَگر،
خاطراتِ تلخ با تو بودטּ حوالیـ ـَم پرسهـ نمیزد!
+ ها؟ :|









اَه عمه خانوم پس تو کی میخای ازدباش(ازدواج ینی) کنی
لباس عروسم که واسم کوچیک شده هیچ!
به مامانمم میگم من میخام ازدباش کنم میگه اول باید عمه عروس شه بعد!!!
اَه اَه اَه ! مسغره کردی!
هی من لباس مخیرم هی تو عروس نمیشی!

من :|
مامانم :|
درو دیوارا ![]()
من 5 سالم بود فک مکیردم بابامَم مامانم زاییده!
ینی لهم کرد رفتا ! به قول آقای همساده الان نصفم نیست! داغونوم آقو داغون!
شیشه هامون تا یه ساعت داشت میلرزید از بس محکم در و کوبید رفت
################################
+وبلاگمو به مامانم نشون دادم! فک نمیکدم انقد خوشش بیاد و استقبال کنه! 
+ چقد دلم این کفشرو میخادش:(

از اون فیلماست که هر سری ببینیش یه نکته ی باریک تر ا ز مو از توش در میاری!
الحق که یه ایولای مشتی داره کار آقای ده نمکی و تیمش!
توی یکی از سحرای ماه رمضون آقای شهاب مرادی توی برنامه ی ماه ترین ماه انتقاد کردن از اینکه چرا نقش یه روحانیو دادن به یه بازیگر کمدی(آقای اکبر عبدی) تا ندیده بودم واقعن حقو میدادم به ایشون! ولی وقتی فیلمو دیدم انقد باور پذیر آقای عبدی این کارکترو درآورده بود که اصلن هیچ حرفی توش نموند واسم که ایشون واقعن استادن!
و بقیه بازیگرا هم همینطور! آقای شریفی نیا و خانوم شاکر دوست!
ولی از همه ی اینا که بگذریم ارسلان قاسمی هم خیلی خیلی خیلی خوب خودشو نشون داد تو این فیلم! من به شخصه واقعن حس کردم شخصیتیو ک بازی کرده تو این فیلم!
خلاصه که تا حالا انقد از دیدن یه فیلم لذت نبرده بودم! خسته نباشید!
+ کارت اهدای عضومم اومد!:)
خب الان هنوز به بلوغ نرسیده و از دیدن این صحنه ها شرمش میاد و عذاب وجدان میگیره و میاره میدتش به من و با هزار تا آیه و قسم میگه که خاله به خدا همون که اولشو که دیدم یهو شوک شدم و ....
میاد میدتش به من و میخاد که به مامانش نگم و cdرو بشکونم!
ولی فردا روز که به بلوغ رسید و شهوتش به اوج رسید و یاد این فیلم افتاد و ... اونوقت چی؟
واقعن چی باید گفت به یه همچین حیوون کثیفی که آینده ی یه بچه رو به همین راحتی داغون میکنه!
چجوری ادم میتونه تو این قرن 21 لامذهب بچه هاشو هم با خدا هم امروزی هم عاقل و هم سالم بار بیاره!
خوشحالم که بچه های خاهرم انقد قبولم دارن و انقد روم حساب میکنن و میتونم مواظبشون باشم!
و نگران برای بچه های خودم که چ خاهد شد :(
خدایا کمک کن بتونم براشون یه مادر خوب باشم! الهی آمین
| شنبه 26 مرداد1392 ساعت: 0:1 | توسط:سحر | ||||
| سام علیک 22سالته ولی وبت مثه یه دختره 14ساله میمونه بابا شخصیتت رو حفظ کن | |||||
به نظر شما جواب ایشون چی میتونه باشه!
من تنهایی نتونستم این حرفو بفهمم و حظمش کنم و جواب بدم!
اصن هر جوری میخونمش نمیفهمم! ینی چی آخه؟
آیا دختر 14 ساله بودن بده؟
آیا شخصیت به سن و ساله؟
آیا میشه ادمارو از رو وبلاگشون قضاوت کرد؟
آیا ...
میشه یه هُلی بدین؟ کمک کنین روشن شم! شاید با هم تونستیم جواب بدیم! ها؟
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک
شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و
لذت ببرم؟
مرد
که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت
و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده
بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های
مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی
شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از
شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
مرد خشکش زد ...
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد
و زیر چشمی زنش را برانداز کرد
.

نظرتون راجب این داستان چیه؟
خدایا شکرت که یه ماه رمضون دیگرو دیدم!
عیدتون مبارک!
مرسی از همتون بابت کامنتا!:*
خاهر: امسال 92ه نانا69 دنیا اومد پس الان میشه ===> 23=69-92 ینی باید شمع 23رو فوت کنه!
برادر: نخیرم!چون 22رو تموم میکنه میره تو 23 باید شمع 22رو فوت کنه!
خاهر: نخیر اگه اونجوری بود پس سال اول تولدشم باید 0 فوت میکرد چون داشت تازه میرفت تو 1!
بابا: ای بابا!!! حالا مهم همون قسمت نی نی نای نایشه! اینا همش بهونس!
شوهر خاهر: نخیر! مهم اینه که دخترمون پیر شد رفت و ترشید موند رو دستمون!
ماما: شاه بیاد با لشگرش! شاهزاده ها دورو برش! واسه پسر کوچیکترش! عمرن شوهرش بدم! فک کردی!!!
خانوم برادر: واااااااااای! خدا شانس بده!!!
و من: در فکر گذر عمر...
ینی ما هر سال سر هر تولدی این بحثو تو خونمون داریم!![]()
و بعد از این همه جنگ و دعوا امسال بالاخره داداش برنده شد و ما شمع 22رو فوت کردیم!

خوش گذشت! کلی زحمت کشیده بودن همه!از همشون مرسیم!
ولی دلم...:(
خدا جونم؟
ماه رمضونم تموم شد و من هنوزم منتظرم!
+ ادامه عکس بچگیامه! هر کی خاست ببینه بگه رمز بدم!![]()