سلام ب همه ی اونای ک دوسم دارن و دوسشون دارم،،

من خیلی کم آوردم،، خیلی دعام کنید،،

ایشالا با خبرای خوب با ی دل پر از خوشی بیام بازم اینجا بنویسم!

خیلی دعام کنید،،، خیلی دوستون دارم!

دایی نتی شما خود فرشته اییی خود خودش....عاشقتونم

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
 :)
سلااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بد از ی مدت اومدم نت الان فقط میخام بیام ب دوستام سر بزنم!

بقیه حرفا بمونه واسه بعد!

فدای محبتاتون بشم.

مرسی که هستین

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

سلام 

اینجام با معرفت

صدای خسته و داقون مرا از عمق نیمچه بناییمان می شنوید

آمده ایم که سلامی ب دوستان و همراهان پیگیر این دخترک تهرونی عرض کنیم و بگوییم ک آری هنوز زنده ایم!:)


آخ

چقد سخته خداییش اونجوری حرف زدن اونم وقتی ک خیلی خسته ای

خب و در ادامع اینکه

میخام واستون از دایی نتیم بگم!

نمیدونم اسمش چیه! چن سالشه! و...

فقط میدونم که خیلی مهربونه! خیلی دوسش دارم! خیلی هوامو داره و من خیلی خوشحااااااااااااااالم که دارمش!

خدایا شکرت

دایی جونم تولدتون مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک ! دوستون دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم! ایشالاه  120 ساله شین!!!!!!!!!!!!!!!


دوس جونام دلم تنگیده واسه همه شدیدن! ایشالاه میام بهتون سر میزنم

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
درسته که  بی نتی و خرابیه کامو خیلی چیزای دیگه این روزها گریبان گیره ما شده! داره خفمون میکنه ! ولی ما از رو نمیریم که!

هر چند دوراردور! ولی هستم! و میخونمتون و دستون دارم...

آره من خوبم! ولی مهم اینه که شماها خیلی خووووووووبین!!!

فقط ی کوچولو ناراحتم!!!!

آخه چرا باید از کیسه ی مهربونی محبوب جون بی نصیب بمونم؟

آخه چرا باید از تولد ته تغاری جا بمونم و  نباشم؟

آخه چرا  باید  شرایط طوری بشه که تو یک سالگی وبم کنارش نباشم؟

آخه چرا نباید باشم تا با عاقای با معرفت خدافظی کنم؟

آخه چرا پست خوشگل منو بخوره بلاگفا!!!

آخه چرا من؟؟؟ اَه!

خلاصه پستی که نوشته بودم این بود!

تبریک عید تولدت پساپس مبارک!!!!! اینم  پیشکش من ب شما دیره ولی باید قبولش کنی! میفهمی؟ باید!  اگه گفتی توش چیه؟؟؟؟

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
ای وااااااییییییییییییییییی خدا ازت نگذره بلاگفاااااااااااااااااااااااا

ب همین راحتی خورد پست بلند بالای منووووووووووووو

با جسارت و وقاحت تمووووووووووووووووووووووووووم

ااااااااه

 

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
هر وقت سیلی خوردی بگو " یا زهرا "

هر وقت دستت رو بستند بگو " یاعلی "

هر وقت بی یاور شدی بگو " یا حسن "

هر وقت آب خوردی بگو " یاحسین "

اما :

اگر تشنه شدی ، آب نخوردی ، دستتو بستند ، بی یاور شدی ، سیلی خوردی بگو

" امان از دل زینب ..."


برچسب‌ها: یا زینب کبری
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
یادمه که از همون اول عاشق محرم و حال و هواش بودم..

چراشو نمیدونم

شاید چون متولد این ماهم

نمیدونم ولی هر چیه خیلی دوس داشتنیه واسم!

کمی  در خود بودنو با این حال و هوا عشق کردن نیازی بود که شکر خدا ارذا شد!

نبودنم و  ببخشید ب بزرگیتون!

بعد از اتمام محرم و صفر یک نمیچه بنایی در پیش داریم و من  یادمه اولین باری که بنایی کردیم هنوز تموم نشده بود خاهرم شوهر کرد  و  دومین بار هم درست قبل از ازدواج داداشم بود و العان در انتظار سومین بنایی هستیم!

ی خورده نگرانم! چون دیگه مامانم میگه که باید ب فکر انتخاب باشم و ب طرز شدیدی گیر داده که آره و اینا!!!

ولی من هنوز آمادگیشو ندارم! نمیدونم چرا هر چی که سنم بیشتر میشه بیشتر حس میکنم ک زندگی سخته ...

از طرفی هم خب دوس دارم ک یکی باشه ها! خیلی وقتا حس کردم نبودنشو...

میدونم که از پسش بر میام و همه از اولش نه یه زن کامل بودن نه یه مادر کامل! ولی خب ...

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

!!!!دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود!!!!

بابا دلم گرفته، مگه خبر نداری
قرارما این نبود، من و تنها بذاری
دلم برات تنگ شده،بابای مهربونم
هر وقت دلت خواست بیا،منتظرت می مونم
هر كی به ما رسیده،دل ما رو سوزونده
از اون همه مهربون، فقط یه عمه مونده
اطراف مون پر شده، از اونهایی كه بدن
عموهامون كه رفتن،اینها جاشون اومدن
محرم هامون كه رفتن،نامحرم ها اومدن
دلم می خواد كه امشب،چشمام تو رو ببینه
یك كمی زود تر بیا،با هم بریم مدینه
فقط یه بار دیگه،برام بگو لالایی
بهت دیگه قول میدم،آروم بشم بابایی


برچسب‌ها: حضرت رقیه
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در

ای اهل حرم میرو علمدار نیامد...


برچسب‌ها: حضرت عباس
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در

حرمله  خیره شد بر گلویش

زده تیر سه شعبه به سویش

فریاد یا محمدا !!!

تیر کجا ! گلوی شش ماهه کجا !!!

! ! ! طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند ! ! !

ینی با دستای کوچولوش دستای مارو میگیره؟

+خیلی محتاج دعاتونم! یادتون نره منو:(


برچسب‌ها: علی اصغر
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در

نام من سرباز کوی عترت است!

 دوره آموزشی ام هیئت است .

 پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ،

 سر درش عکس علی با ذوالفقار .

 ارتش حیــدر محــل خدمتم ،

 بهر جانبازی پی هر فرصتم .

 نقش سردوشی من یا فاطمه است ،

 قمقمه ام پر ز آب علقمه است .

 رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ،

 زینب آن را دوخته پس مشکی است .

 اسـم رمز حمله ام یاس علــی ،

 افسر مافوقم عباس علی (ع)


برچسب‌ها: سرباز حسین
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
چندیست که دلم گرفته و بی تابم!

چندسیت که منتظر روز های نابم!

چندیست که در فکر فرات و آبم!

آری!

چندیست که هواییه اربابم!

تقویم بیاورید! ای  وای خدا..

امشب شب اول و است و من..
                                        در خابم!


+ماه آرامش خوش اومدی!


برچسب‌ها: محرم
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
خب دیگه الان شما با ی دختر تهرونیه فول اِنرجی طرفید!

ی شمال و ی هوای عالی و کلی خوش گذرونی!!

ی تولد و دو تا عروسی و کلی قرررررر!!!

فک کنم دیگه انرجیه تا عید برسه!!!!!

ولی لامذهب حالگیریه از این ب بعدا! هعی باید درس بخونم ! !

اصن اقا من نخام تا گور دانش بجویم کیو باید ببینم! ؟ ! هان؟

اون دوتا مجلسم خوب بود ولی خداییش عروسی آخریه یه چیز دیگه بود!  آی چسبید بهما! دوماد میشد هم بازیه دوران کودکیم! ینی مثلن من اونجا خاهر شوهر علکی بودم! http://www.freesmile.ir/smiles/36912_adsasd.gif

از همونا که داستانشو گفتم یه بار براتون! که تو هر عروسی هست و میاد با دوماد میرقصه و هعی  عروس بیچاره حرث میخوره!

از اونا بودم! ولی خداییش من نرفتم با دوماد برقصم هر چند که مامانش کچلمون کرد! ولی من خودم چون میدونم چ حسیه و بدم میاد نرفتم! فقط آخرش که رفتم بهش تبریک گفتم  داشت ذوق مرگ میشد! آخه منو بد از حدودن ۶-۷ سال میدید ! خلاصه که کلی خوشال شدم ! امیدوارم که خوشبخت بشن! عروسشم عین خودش ناز بود! ب پای هم پیر شن ایشالا!

راستی دوستان از اظهار لدفتون در پست قبلی نسبت ب اینجانب بی نهایت مُتُشَکْ کِرم!

 

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

از بس نت نیومدم نمیدونم از کجا شرو کنم!

فک کنم اینجوری بهتر باشه!

!!!!!!!!  عیدتون مبارک   !!!!!!!!

امیدوارم که دعاهاتون قبول باشه و تو روز عید قربان غم هاتون قربونیه شادیاتون بشه!

اینم از کاردستیه ما! ماشالا هزار ماشالا بچه ی سومم میره پیش دبستانی دوباره کارای من شرو شد!

جونم براتون بگه که ...

هفته ی پیش تو اون روزایی که همش بارون میومد ما شمال بودیم!

آی کیف میداد زیر بارون بدو بدو! جاتون خالی!

بارون میومدا! در حد جام جهانی! ولی مگه ما از رو میرفتیم!!! تو اون بارون هم دریامونو رفتیم! هم جنگلمونو! خلاصه که خیلی چسبید! جاتون خالی!http://www.freesmile.ir/smiles/59292_(5).gif

ادامه چنتا از  عکسای سفرمو گذاشتم! عکس خودمم هست!

هر کی رمز خواست بگه! کیه که بده!

+ تجریش؟  انقلاب؟ تهرانپارس؟ لواسون؟ فشم؟ خدایا شفا!


برچسب‌ها: عید قربان, عرفه, سی سنگان
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
این چن وقته حس آپ کردن نبود! ولی یه سری مطالب ب درد بوخور و بسی تکان دهنده و کمی هم غم بر انگیز خوندم که میذارم براتون! نظرتون واسم مهمه!


تو یه جایی خوندم که " ماهی با طی کردن عرض رودخونه به دریا نمیرسه! " ( بسی تکان دهنده هه این بود)

تو یه جایی خوندم که " پسر بودن ینی بعد از 18 سالگی یا سربازی یا سربار! پسر بودن ینی وقتی بابات مرد تو میشی مرد خونه ! تو باید خرجی مادرتو خاهراتو بدی, حالا چه 5 سالت باشه چه 50 سالت!  "( غم انگیزه این بود! یاد پسر عمم افتادم! تو 18 سالگیش که باباش مرد در عرض 40 روز یه مرد کامل شد! )

ب درد بوخوره هم مربوط ب مسایل +18  بد از ازدواج میشد که دیگه ننوشتمش!خوندم واسه اطلاعات عمومی!

هیچی دیگه همین! یه سری هم برنامه دانلود کردم واسه گوشیمو یه سریم نرفند مرفند یاد گرفتم! دیگه مث بعضیا آبجیه پیکاسو نیسیم که بشینیم نقاشی کنیم!وال لو


آ راستی! الان رسیدم  دم ذوق مرگی! میخام در بزنم!

بذا بشمرم...

اوممممم آره دیگه با کارتی که امروز اومد میشه سه تا!

من فک میکدم یه عروسی در پیش داریم ولی در حال حاضر سه تا عروسی طی همین یکی دو هفته در حال رخ دادنه! که من و بچه ها میخایم حسابی حالشو ببریم! هوریااااااااااااااااااااااا

#######################################

+ زهرا جون؟ اومدم وبت ولی هیچی نیدیدم که بخونم! لطفن قالبتو عوض کن!باشه؟؟؟

+ دایی جون؟ وب شما هم واسم باز نشد! خوب هستین؟؟؟ شرمنده ی سرعت نتم :(


برچسب‌ها: عروسی, سربازی, پسر بودن
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
از شما چه پنهون ما یه دخمل دایی داشتیم!الان دیگه نداریم! شوهرش دادیم رف! البته مال خودمون نبودا مال مامانمون بود مبارکش باشه!
قد بلند هیکل ماشالا 3 برابر من! ینی بزنم به تخته اصن غولی بود واسه خودش!
هیچی دیگه ما همیشه فک میکدیم این عروس بشه چی میخاد بشه! چیزی شبیه به فیونا آیا؟یا چیز دیگری؟
خلاصه همیشه فک میکردم عروس کوچولو و ریزه میزش قشنگه!

اونشب عروسیش بود رفتیم دیدیم انقده خوشگل شده... درسته یکمی گنده بود ولی لپاش و پری دستاش و بدنش تو لباس عروس و زیرآرایش خیلی نشسته بود و قشنگ شده بود!

هیچی دیگه از اونشب تصمیم گرفتم انقد بخورم بشم غول! واسه عروسیمم گنده بشم! بعد که فک کردم دیدم خخب حالا از پهنا گنده شدم! قدمو چیکاکنم آخه... 160 کجا! 180 کجا!!! بعدش پشیمون شدم!
بدنم خوبه ها! راضیم! ولی از دستام و صورتم خیلی لاغره! موندم چجوری اینارو چاق کنم که جاهای دیگم چاق نشه!

ولی خداییش خیلی وقت بود عروسی نرفته بودیم خیلی خوش گذشت! کلی روحیم عوض شد! تازه چی یه عروسیه دیگم در پیش داریم! هوریاااااا

برچسب‌ها: عروس تپل
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
فردا اولین روز کلاسامه! هنو ماه مهر نیومده بوش نیومده شعرشو نخونده ما باید بریم سر کلاس!آخه این انصافه؟

اَه فقط خدا میدونه که چقد از دانشگاهمون متنفرم!


دیروز رفتم امتحان شهری! خیلی شیک رد شدم اومدم خونه!

آره رد شدم! آخه کنار خیابون یه پسره وایساده بود میخاست رد بشه بد سرهنگه بهم گف که ایست کن کنار خیابون! منم اومدم وایسم نزدیک بود بزنم به اون پسره! بد همونجا گف رددی! منم گفتم باشه و پیاده شدم! حالا پسره یه ساعت وایساده داره التماسش میکنه آقا توروخدا رددش نکنید تقصیر من بود نباید اینجا وایمیسادم و بعدشم اومد کلی از من عذر خاهی و اینا...

بهش گفتم بابا بیخیال! شده دیگه! این چیزای کوچیک نمیتونه منو ناراحت کنه! اشکالی نداره! تقصیر شما نبود که اصلن! خلاصه خدافظی کردم و رفتم و دیدم یکی داره دمبالم میاد! گف خانوم من خیلی از مقاومتتون خوشم اومده و البته ظاهر اراستتون خوشم اومده میتونم درخاست آشنایی بیشتر بدم! بد گفتم شرمنده آقا! باز کلی چرا چرا کردو از خودش و خانوادش تعریف کرد و گفتم که نه! از سن من دیگه این کارا گذشته! من به فکر آیندمَم! خلاصه عذر خاهی کرد و رفت!

آره دیگه اینجوریا!

+امام رضا جونم؟ تولدت مبارک:)

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
 7
هِی لعنَتی!!!

تمامیـهـ ایـטּ لَحظات شیریـטּ بود  ...

اَگر،

خاطراتِ تلخ با تو  بودטּ حوالیـ ـَم پرسهـ نمیزد!


                                                                       + ها؟ :|


برچسب‌ها: خودم نویس
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
 :)

لبخند زیبای خدا روزت مبارک!


برچسب‌ها: روز دختر
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
جونم براتون بگه از این چن وقتی که نبودم:)
 درست شب یک شمبه ی پیش بود که خاب میدیدم که از خانوم "فاطمه ی زهرا" میس کال دارم!
توی خاب از تعجب داشتم میمردم!
زنگ زدم و کلی باهاشون حرف زدم!یادم نمیاد چیا گفتم! ولی  انقد ساده و روون باهام حرف میزدن که هی یکی در میون میگفتم خانوم ؟ من اصن باورم نمیشه  که شما اینطوری حرف بزنین! همیشه یه جوره دیگه تصور میکردمتون!
توی این 20 سال فک نکنم خاب به این قشنگی و آرومی و دیده باشم! خیلی آرومم کرد این خاب!

آخه میدونین؟ به قول محدثه ماها یه جورایی این وسط مسطا گیر کردیم!
نه از دنیامون لذت میبیرم نه آخرتمون معلومه!

از یه طرف  خدا و پیغمبرمون سرجاشه! از یه طرفم خوب میپوشیم و خوب میگردیمو موهامونو بیرون میذاریم و یه موقع هاییم شاید نمازمون قضا بشه! ولی هیچ وقت محبت اهل بیت و اینا از دلمون بیرون نرفته و نمیره! خلاصه که این چن و قته خیلی تو این فکر بودم که من خیلی گناها کردم و فک نکنم اصلن جایی پیش خدا داشته باشم!:( تا اینکه این خابو دیدم و وجودمو یه آرامش عجیب پر کرد!

چن وقته درگیر خرید و اینام کم نت میام! ببخشین نبودنمو آخه توی مهر دو تا عروسی داریم! منم موندم چی بخرم اخه!!!! کل تهرانو گشتم یه لباس خوشگل اینجوری گیر نیاوردم! فقط سمت صادقیه نرفتم!



+پست پایینی دختر داداشم داشت به من میگفت این حرفارو دوستان!
سوء تفاوت شده! جواب کامنترو دادم:)
+یکم درهم برهم شده بود واسه همین شکلک قاطی پستم کردم!

برچسب‌ها: میس کال از حضرت زهرا, س
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

اَه عمه خانوم پس تو کی میخای ازدباش(ازدواج ینی) کنی

لباس عروسم که واسم کوچیک شده هیچ!

به مامانمم میگم من میخام ازدباش کنم میگه اول باید عمه عروس شه بعد!!!

اَه اَه اَه  !  مسغره کردی!

هی من لباس مخیرم هی تو عروس نمیشی!

من :|

مامانم :|

درو دیوارا

من 5 سالم بود فک مکیردم بابامَم مامانم زاییده!

ینی لهم کرد رفتا ! به قول آقای همساده الان نصفم نیست! داغونوم آقو داغون!

شیشه  هامون تا یه ساعت داشت میلرزید از بس محکم در و کوبید رفت

################################

+وبلاگمو به مامانم نشون دادم! فک نمیکدم انقد خوشش بیاد و استقبال کنه!

+ چقد دلم این کفشرو میخادش:(


برچسب‌ها: عروسی
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

اکران “رسوایی” در قم، پس از جند ساعت متوقف شد

از اون فیلماست که هر سری ببینیش یه نکته ی باریک تر ا ز مو از توش در میاری!

الحق که یه ایولای مشتی داره کار آقای ده نمکی و تیمش!

توی یکی از سحرای ماه رمضون آقای شهاب مرادی توی برنامه ی ماه ترین ماه انتقاد کردن از اینکه چرا نقش یه روحانیو دادن به یه بازیگر کمدی(آقای اکبر عبدی) تا ندیده بودم واقعن حقو میدادم به ایشون! ولی وقتی فیلمو دیدم انقد باور پذیر آقای عبدی این کارکترو درآورده بود که اصلن هیچ حرفی توش نموند واسم که ایشون واقعن استادن!

و بقیه بازیگرا هم همینطور! آقای شریفی نیا و خانوم شاکر دوست!

ولی از همه ی اینا که بگذریم ارسلان قاسمی هم خیلی خیلی خیلی خوب خودشو نشون داد تو این فیلم! من به شخصه واقعن حس کردم شخصیتیو ک بازی کرده تو این فیلم!

خلاصه که تا حالا انقد از دیدن یه فیلم لذت نبرده بودم! خسته نباشید!

+ کارت اهدای عضومم اومد!:)


برچسب‌ها: رسوایی
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
اینکه یه آدم یه cdو به اسم موزیک خارجی ولی با رقصا و مخلفات رابطه ی جنسی رو میذاره تو دستای یه پسر بچه ی 12 ساله به چی فک میکنه؟

خب الان هنوز به بلوغ نرسیده و از دیدن این صحنه ها شرمش میاد و عذاب وجدان میگیره و میاره میدتش به من و با هزار تا آیه و قسم میگه که خاله به خدا همون که اولشو که دیدم یهو شوک شدم و ....

میاد میدتش به من و میخاد که به مامانش نگم و cdرو بشکونم!

ولی فردا روز که به بلوغ رسید و شهوتش به اوج رسید و یاد این فیلم افتاد و ... اونوقت چی؟

واقعن چی باید گفت به یه همچین حیوون کثیفی که آینده ی یه بچه رو به همین راحتی داغون میکنه!

چجوری ادم میتونه تو این قرن 21 لامذهب بچه هاشو هم با خدا هم امروزی هم عاقل و هم سالم بار بیاره!

خوشحالم که بچه های خاهرم انقد قبولم دارن و انقد روم حساب میکنن و میتونم مواظبشون باشم!

و نگران برای بچه های خودم که چ خاهد شد :(

خدایا کمک کن بتونم براشون یه مادر خوب باشم! الهی آمین


برچسب‌ها: شهوت
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

آخه یکی نیس بگه جلبک! ضد دخترت چیه؟ شماره دادنت چیه؟:|


برچسب‌ها: ضد دختر, کشته مرده ی دختر
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
خانومی این کامنتو برام گذاشته!


شنبه 26 مرداد1392 ساعت: 0:1 توسط:سحر
سام علیک 22سالته ولی وبت مثه یه دختره 14ساله میمونه بابا شخصیتت رو حفظ کن


به نظر شما جواب ایشون چی میتونه باشه!

من تنهایی نتونستم این حرفو بفهمم و حظمش کنم و جواب بدم!

اصن هر جوری میخونمش نمیفهمم! ینی چی آخه؟

آیا دختر 14 ساله بودن بده؟

آیا شخصیت به سن و ساله؟

آیا میشه ادمارو از رو وبلاگشون قضاوت کرد؟

آیا ...


میشه یه هُلی بدین؟ کمک کنین روشن شم! شاید با هم تونستیم جواب بدیم! ها؟


برچسب‌ها: دختر 14 ساله
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد .

نظرتون راجب این داستان چیه؟


برچسب‌ها: ناموس
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
 :(

ندای عزیزم

تسلیت


+بچه ها؟ لطفن برای بابای ندا 3تا صلوات بفرستین!

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در

خدایا شکرت که یه ماه رمضون دیگرو دیدم!

عیدتون مبارک!

مرسی از همتون بابت کامنتا!:*

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در
امشب تولدم بود! و باز هم همون جنگ اعصاب همیشگی!

خاهر: امسال 92ه نانا69 دنیا اومد پس الان میشه ===> 23=69-92  ینی باید شمع 23رو فوت کنه!

برادر: نخیرم!چون 22رو تموم میکنه میره تو 23 باید شمع 22رو فوت کنه!

خاهر: نخیر اگه اونجوری بود پس سال اول تولدشم باید 0 فوت میکرد چون داشت تازه میرفت تو 1!

بابا: ای بابا!!! حالا مهم همون قسمت نی نی نای نایشه! اینا همش بهونس!

شوهر خاهر: نخیر! مهم اینه که دخترمون پیر شد رفت و ترشید موند رو دستمون!

ماما: شاه بیاد با لشگرش! شاهزاده ها دورو برش! واسه پسر کوچیکترش! عمرن شوهرش بدم! فک کردی!!!

خانوم برادر: واااااااااای! خدا شانس بده!!!

و من: در فکر گذر عمر...

ینی ما هر سال سر هر تولدی این بحثو تو خونمون داریم!

و بعد از این همه جنگ و دعوا امسال بالاخره داداش برنده شد و ما شمع 22رو فوت کردیم!

خوش گذشت! کلی زحمت کشیده بودن همه!از همشون مرسیم!

ولی دلم...:(

خدا جونم؟

ماه رمضونم تموم شد و من هنوزم منتظرم!

+ ادامه عکس بچگیامه! هر کی خاست ببینه بگه رمز بدم!


برچسب‌ها: تولدانه, جنگ اعصاب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |

لطفن جواب بدین واسم مهمه!:)

نوشته شده توسط ♀ ĻάÐÿ ηάηά ♀ در |
 
مطالب قدیمی‌تر