وقتی  تمام  واژها  با  نام  تو  تر   شد

                        

هر عضوی از جسم و تنت مثل کلاغ پر شد

 

نا میدن نامت برایم سخت شد در شعر

                                  

وقتی دوباره کربلا میدان بی سر شد

طعم باران

قاب عکست در نگاهم طعم باران می دهد

                            

این غزل باران برای دیدنت جان می دهد

                

یک پلاک و لباس و تکه های استخوان

                             

مثل پیرهن سوی کنعان بوی قران می دهد

مصراع سنگین

صدای شکستن برگ های پاییز زیر پاهات یادته

بوسه ی مکرر روی پیشونی و دستات یادته

توی کوچه های تاریک واسه هم غزل نوشتن یادته

توی این مصراع سنگین قافیه اش میشه گذشتن یادته

آخرین لونه گنجشک توی باغچه یادته

وعده همیشگی مون لب تاقچه یادته

صدای لرزه دندون زیر بارون یادته

آخرین قایق سواری توی کارون یادته

لحظه های بی قراری توی قلبا یادته

تونوشتی  روی برفا یادته I LOVE YOU 

 رفته بودی تا بیایی تک وتنها یادته

بعد چندسال من شدم غرق تمنا یادته

عاقبت لحظه ی دیدار توی ایستگاه یادته

چشم من خیره به ساعت گاه و بی گاه یادته

آمدی تو من ولی یکه وتنها یادته

من زدم به زیر گریه بی مهابا یادته

تو نگام نکردی رفتی از کنارم یادته

من صدات زدم گلم منم بهارم یادته

تو نگام کردی و رفتی با اشاره یادته

نامه رو گذاشتی اونجا با یه تمبر پرستاره یادته

نوشتی عشق نه هوس بود یادته

دوستی مون تا اینجا بس بود یادته

گریه هام خیلی زیاد شد یادته

روح سردم مال باد شد یادته

غزل مصراع سنگین کوچه تاریک یادته

نوشتن روسنگ قبرم خیلی باریک ....یادته

مصراع پایانی

سلام ما چقدر سرد است در این روز زمستانی

در این ایام ...نافرجام در این روزای... بارانی

چرا من آمدم اینجا چرا باید بمانم من

در این جایی که هیچ در هم ندارد حال مهمانی

چقدر اینجا چقدر آنجا مگر ما چند سال داریم

از این کوچه به آن کوچه سفر کردن پنهانی

بیاو عاقبت سر را به یک جایی فرود آریم

غزل را جان نو بخشیم در این مصراع پایانی

منو از گریه نترسون

منو از گریه نترسون تو که لبخند رو لباتِ

تو که آرزوی...ًَُِِِِِ.ًٌٍَُِّْ] مردم مدتیه زیر پاتِ

 

منو از گریه نترسون من که آرزو ندارم

هرچی داشتم مالِ باد شد اس و پاس روزگارم

 

اگه لبخند رو لبامِ مال چرخش زمونست

حرف بعضیا  همینه گریه کار بچه گونست

 

منو از گریه نترسون من که لبخند رو لبامِ

من که این روزا همیشه چکمه ی تو توی پامِ

 

بذار این روزا بخندم به ریشِ اونا که سادن

هی نوید روز بهتر به گوش همدیگه دادن

 

روز که از نو روزا بدتر می بینن فایده نداره

جمع ما جمع شده اینجا می بینی چه حالی داره

 

منو  از گریه نترسون هی که لبخند رو لباتِ

تو که این روزا همیشه چکمه ی من توی پاتِ

قاصدک

اتاق از پنجره خالیست طعم آفتابُ نداره

دیگه چشمای قشنگت نور مهتابُ نداره

 

دیگه دستای بلورت واسه من رنگی نداره

اگه روز شی یا اگه شب واسه من فرقی نداره

 

دیگه شب بوی تو باغچه واسه تو بو نمی یاره

قاصدک خوب میدونه که نامه رو کجا بذاره

 

اتاق از پنجره خالیست حاکی از رنگ خدا شد

مثل رنگ آسمونی؟نه...،یه رنگ بی ریا شد

 

آره رنگ بی ریا شد مثل رنگ عطر باغچه

مثل خالی از تو بودن مثل اشک رو تاقچه

 

اتاق از پنجره خالیست طعم آفتابُ نداره

دیگه چشمای قشنگت نور مهتابُ نداره

جذر و مد......

نمی خوام ترانه ام یه حس بد داشته باشه

گله یا گلایه ای یا جذر و مد داشته باشه

 

نمی خوام بوی غما ولو باشه رو دفترم

نمی خوام اسیر بشه واژه شعرای ترم

 

نمی خوام نقاشی های شعر من سیا باشه

واژه ... دوست دارم... اسیر سایه ها با شه

 

من می خوام اسم تورو رو دفترم جا بذارم

هر کجا که تنهایی به جای تو ما بذارم