.. [ خطابه های در باد...]
گرمم می کنی
بدون چای
ودر ایستگاه دلتنگی
تنها مسافر خانه ی امنی
که باد از پنجره ات ویرانم نمی کند
دویده ام واز جنگل های بلند
صدای بره آهویی بامن
صحرا به صحرا میدویدم وُ
اشتران مست جهاز تورا می بردند
چشمه های سرازیر
اشک های بدون حرف
جشن جدایی تورا آذین بستند
در چشم فنجان ها
نگاه گرمم به قهوه ایی چشم هایت
وسطر ساق بلورین دست
بالابُرد
برد سرنوشتم را
تاشده
ریخت از ستون فقرات
تا مقیم این همه دربدری
دری باز نشد
نه خطابه های بلندم در باد
رفتی وُ گریه هایم در باد
در کوچه ها گم شد
قصه نویسی نبود
تا از حافظه ام بنویسد
پل های ریخته
نفس من بود وُ رود اشک ها
ودعوت جبرائیل
کلماتم را بُرد
مثل صدای گنجشک هایی که ریختند
در حیاط خانه مان
ماه بادبادک شب بود
وکودکیم را دست به دست
با خود برد
این جنگ تمامی ندارد
از شاخ گاوی که زمین سُرخُورد
تا ماهی که تور ریخت برسرم
وزمین از گاو وُ ماهی نوشت
چقدر باید بادبان بکشم وُ شبم را طی کنم
باماه
با کجاوه ی عروسی که تو باشی در خیالم
خامم که اینهمه می نویسم وُ تو
لبخند می زنی
زنی که توباشی روسریت جهان من است
با شمالی ترین گلهایی که
ریخت روی شانه ات
اینهمه آتش در من وُ
توسرد می نشینی
چقدر کاشکی را روی کاشی ها با نفسم بریزم
انگارکه آهویی در برف می لرزد وُ تو
نگاهت ....
نمی نویسم که چه ....
افتاده ام وُ زخم از قلمم که ریخت
این صدای اسبهای رمنده در سینه
می کوبم به طبل
به سینه ایی که ریخته فردایم را
در خاکستروباد
به هلاک شمع های چشمم که کور ....
رقصیدنم از پا نیست
از دست افتاده ام
که پایم را ... هی می کشم
و جابه جا همراه نفسم در خیابان
پاورچین پاورچین
گام برمیدارم وُ کوچه هایم
امتداد سرنوشت من است بی تو
با ذهن روشن اقاقی
و ترس از چراغ های خاموش
فواره ها بالا تر از سرم
فوران خواهش من است از تن
از تن تنای تنت
به لرزش پیراهنی که می بینم وُ
فرار وُ فواره ایست
از دل وُ دیوانگی هایم
بدون هیچ تقویمی مزامیرم را می نویسم
آواز هایی در سفالینه های سینه محکوم می کند
به خاکستر وُ کافور
من اگر جای آینه بودم
زیبائیت را می دزدیدم
همینطور که نقشت را
به شیشه ای که دل است......
کنار آتش این بخاری باید خالی شوم
تا خیالم خام تورا نبیند
اشتباه می نویسم : دل
که سنگ پاره ای از تو بود وُ
شیشه ای ازمن
و مارهای قهقهه
در فاصله دوعکس
صدای تورا می خواست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 18:49 |
|
|
گرمم می کنی بدون چای
تعریف گرما ، از دستی دیگر، بگو نه ای که در لفافه های پنهان تر از چای می رود . همینکه می گوید « بدون چای » همه ی امکانات برای حس گرما را به مخاطب ارجاع می دهد .
شروع کار با افق بندی تا ویلی متن آغاز می گردد و این حاصل نمی شود جز با شناختی که شاعر در گذر سالیان از امکانات زبان تجربه کرده است و به خوبی از آن بهره برده است. ریتم ترکیب ها فضایی نوستالژیک را به خواننده هدیه می دهد و برای این کار از ترکیب هایی همچون :
اشتران مست جهاز تورا می بردند / جشن جدایی تورا آذین بستند / وکودکیم را دست به دست ، با خود برد / با کجاوه ی عروسی و . . . اما همین نگاه نوستالژیک با رگه هایی از عناصر زبانی مدرن ، جشنی از ظرفیت های زبانی را به راه انداخته است : چقدر باید بادبان بکشم وُ شبم را طی کنم ، باماه / زنی که توباشی روسریت جهان من است و . . . عناصر موسیقیایی خصوصا موسیقی معنایی فضای کار را بدون تداخل و مزاحمت برای عناصر دیگربا پرهیز از تصنع به وجد رسانده اند گویی رقاصه ای آشنا با تمام زیر و بم های صحنه و ظرفیت های خود ، سلول سلول ، رقص را به تماشا گذاشته است : با شمالی ترین گلهایی که ریخت روی شانه ات
با توجه به فضای غالب اثر که به نظر می رسد نوستالژیک دست مایه اصلی آن باشد ، تلمیحات فراوان به این موضوع کمک کرده است ، خصوصا تلمیحاتی که ما را با هستی مداری ذهن شاعر ، خصوصا بن مایه خلقت درگیر می نماید : از شاخ گاوی که زمین سُرخُورد تا ماهی که تور ریخت برسرم وزمین از گاو وُ ماهی نوشت که اشاره دارد به باور دور عوام و قرار داشتن زمین بر شاخ گاو و استقرار گاو بر ماهی و . . . یا : بدون هیچ تقویمی مزامیرم را می نویسم آواز هایی در سفالینه های سینه محکوم می کند به خاکستر وُ کافور
که اشاره های ظریفی دارد با امتداد خاکستر و کافور به لحن و صوت و تلمیح قصه حضرت داود (ع) .ظاهرا لازم نمی نمود موتیو های آشنایی همچون گنجشک و جبرئیل در این کار جایی برای خود بیابند ، زیرا احاطه واژگانی و تلمیحی شاعر چیزی را بدهکار دیگر نام ها نمی پذیرد ، اما این را به بسیاری از شکل های دیگر دیدار که در تمامی کار بسیار از آنها می توان مثال زد می توان بخشید ، بلندی اثر بخش هایی را دچار افت کرده است اما در جای جای کار ارجاعاتی که با کلماتی همچون آهو و توصیف زن اثیری انجام شده ما را دچار روایتی می کند که گم نشویم ، در پاگرد هایی که خرده روایت ها ایجاد می کنند . می توانیم این کار را با توجه به روایت نسبتا یکدست جزو منظومه ها قلمداد نمائیم اما پاساژهای جدید فکری در هر روایت مستقل ، و گسست های کم و بیش با استفاده از تنوع زبانی که گاهگاهی شبیه بازخوانی متون کهن می گردد و ناگهان چرخش های پسامدرنی ، ما را به یک شعر بلند سوق می دهد . و در آخر باید اضافه کنم تمایل شاعر در اکثر ترکیب ها ما را به سورئال یک یا چند فرآیند ذهنی می رساند که در مسیر کشف افق هایی تازه ، از یک عبور یا یک ساخت از واژه ها و یا اتفاق رسانده است و برای اینکار به جای خطراتی که خیلی از شعرای سورئالیست انجام می دهند ، شاعر این اثر در هر عبور سورئال و پس از آن ، با ایجاد یک روایت خطی و ساده فرصت تنفس را برای مخاطب فراهم می نماید . هرچند این نکته می تواند از سرعت کار بکاهد ، اما فکر می کنم در شعر بلند دغدغه همراهی مخاطب در جای جای روایت و نطفه گیری نبض شعر این مسئله را توجیه خواهد کرد . باقی شاعری است که هنوز می درخشد و خواهد درخشید . پاینده بمانی
علی جهانگیری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: پرستو ارسطو
سه شنبه 14 مهر1388 ساعت: 23:8
شعر ((خطابه های در باد)) لبریز از مولفه هایی ست که جناب دیلم کتولی توسط آنهابا تمام سادگی وغنای زبان به صحنه آمده . این مولفه زیبایی شعری و زبانی را بالا برده.گزینش وچیده مان کلمات ساده و بسیار زیبا و استفاده از واژه های روان و بکروگاهی با رسالت آشنا زداییفرمالیستی ارکان محکم و متفاوتی در ساختمان متعارف جمله ها بوجود آورده . کوله بار سرشار زبانی شاعر حامل عاطفه ای شگرف وژرف است چارچوب سروده تهی از عاطفه ای کلیشه ایست سادگی وروانی شعر با تمام فرازهای چشمگیرش مخاطب را بی اختیار با خود میبرد ودر لذت غرق میکند وحس زیبایی شناختی شاعر را باز می تاباند. هر گزاره روایت گزاره ی بند بعدی است که شعر را در احاطه ی وسیع خود گرفته و روایت ،دیالوگ وکاراکتر ها ((شخص خود شاعر ))واستحاله اش در عناصر شعری اش مثل چای،قهوه، باد، بره، پنجره، جنگل،صحرا، چشمه،فنجان وووووووووووو تا روایت را به پایان برساند سطر به سطر خود شاعر را فریاد می زند شعر شاعر این رویکرد(روایی؟ )رویکردی عمیق و متشخص است و زبان وبیان شیفتگی وجاذبه ی احساس وعاطفه اوست.
در تفسیر این سروده ی بلند قامت و استخواندار میتوان ساعتها نوشت اکر مهره های گردنم یاری میکردند!
به این جمله بسنده میکنم:
خطابه های بلند به بلندای آفتاب بود لذت بردم بیشتر از آنچه که انتظار داشتم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| سه شنبه 5 آبان1388 ساعت: 12:49 |
توسط:احمد خاندوزی |
| نوستالژی یک امر تعیین کننده در پیش برد تکنیکالی شعر اشت هر آنچه که قرار است در حوزه زیبا شناختی اثر اتفاق بیافتد با هم-رفتاری نوستالژیک پیاده می شود شاعر در ساخت عرض های شعر با استفاده به موقع از محور جانشینی-همنشینی توانسته عرض های معقولی را خلق کند. شاعر فردیت و تنهایی زیست انسات مدرن را به نمایش گذاشته، عدم رابطه و جهان بی گفتگو مشخصه ی بارز این شعر است انگار رابطه و گفتگو یک امر انتزاعی است که آدم های متن آقای دیلم هیچ پیش فرضی نسبت به آن ندارند آن ها می گریزند اما به کدام سمت به پس یا پیش ماجرا؟ از چه می گریزند؟ نوستالژیای شاعر یک امر منفعلانه نیست یک گذشت و گذار دوران 60 سالگی. نه بلکه او می خواهد جهانی پر از مفاهمه و رایطه را به این انسان چهل تکه پر از آشوب یادآوری کند شعر دیلم شعر یادآوری هراس ها و دلهره های فردی ما است.انگار انسان معاصر بی حافظه شده که شاعر می خواهد در پس این سطر خاطرات مبهم جمعی مان را یادآوری کند. زبان لحن راحت و بی تکلفی دارد اما شاعر می توانست جدا از حامل معنا بودن زبان، بازی فعال تری به زبان می داد انگار شاعر با یک استبداد روایتی سطرها را پی میگیرد که خواننده حق ندارد از دکلاماسیون شاعر تجاوز کند.ما با یک روایت آمرانه مواجهه هستیم چیزی که چندان خوشایند من نیست-البته "من" چیز مهمی هم نیست،مگه نه!- شاعر خودش را در بند روایتی تخت و یکراست نمی کند. ذهن او محل کشف خلاقانه سطرهای می شود که گاهی تنه به رفتاری سورریالیستی می زند. جهان متن شاعر خلوتی است پر از آشوب و هراس های نگفته | |