اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...
کاش می‌شد خاطرات اینجا رو گِل گرفت و رفت...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 12:9  توسط منصوره مشیری  | 

مدت‌هاست که اینجا به روز نشده و شاید بسیاری از شما، من را از یاد برده باشید. امروز به یاد گذشته افتادم و آدم‌های قدیمی اینجا که کم از هم خاطره نداشتیم. صفحه‌ی نظرات باز است و من می‌خواهم نام آدم‌هایی را ببینم که مدت‌ها دور بودند و من انتظار دیدن نامشان را می‌کشیدم. آدم‌هایی که رنجیدند و شاید حتی به خیالشان هم نرسد به آنها فکر می‌کردم. دلم می‌خواهد ناگفته‌هایشان را بخوانم. منتظرم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۵ساعت 12:27  توسط منصوره مشیری  | 


(جمشید یکی از دیوانگان آسایشگاه به حبیب که دیگر برایش فقط یک طبیب نبود از کم محلی های دختر دیوانه ای که عاشقش شده است می گوید و دل دل می زند که دختر برای یک بار هم که شده به او نگاهی بیاندازد.)


حبیب: اگه دلبرانه نگریست چی؟! نقشه ات چیه؟!
جمشید: یه دیقه اینجا هفت آسمونو میدرم برمیگردم...

حبیب: به چه درد میخوره؟
جمشید: به این درد که یادمه...صبح که پا میشم تا شب یادمه...

رادیو چهرازی می شنیدم.دیالوگ های حبیب و جمشید، ساکنین این آسایشگاه روانی چنگ می اندازند به دلم.هیچ نام و مختصاتی از آدم های پشت این رادیوی معروف وجود ندارد.شاید یک غروب پاییزی چشم به راه جاده ای یک طرفه شدند که آدم ها را فقط با خودش می برد.شاید خواستند برای آدم های دلتنگ این دنیا حرف بزنند.که صدای دلشان شنیده شود.که شاید از بین این هزاران آدم، یکی شان همانی باشد که روزی روزگاری چمدانش را بست و رفت و دیگر هیچ خبری از او نشد.بعد از بیستمین صدایی که از خودشان در این خانه ی شیشه ای یادگار گذاشتند،بعد از بیستمین باری که آهی را در دل هزاران نفر دمیدند، بعد از بیستمین باری که معلوم نیست آن یک نفر صدایشان را شنیده باشد یا نه، دلشان را یک جای امنی دفن کردند که کسی دستش به آن نرسد.درست مثل فیلمی که در ردیف آخر سالن سینما پا به پایش یواشکی اشک ریختی و دلت را خوش کردی که اشکهایت در آن سیاهی مطلق دیده نمی شوند و صدای نفس های تندت بین پچ پچ و خنده های تماشاچی های دیگر محو می شود و درست همان لحظه ای که به هق هق رسیده بودی یکهو کارگردان می گوید «کات» و چراغ های سالن روشن می شود و انگار نور روی تو می افتد و تماشاچی ها بر می گردند و این بار به جای پرده به تو زل می زنند و شاید در دلشان فکر می کنند که «تو یقینا یک دیوانه ای!»چیزی که می دانم این است که «بعضی از آدم ها را انگار با دل تنگ زاده اند.»
نمی دانم آن ذهن کنجکاو و منتقد و جسورم را باور کنم یا آن دلی که به گریه و خنده ای بند است؟ کسی چه می داند؟! شاید در زندگی گذشته ام شاعر مبارزی بودم که اعدام شدم! چهرازی علیرغم تمامی تفاوت های ظاهری اش من را یاد رادیو هفت می اندازد.آدم های پشت جعبه ی جادویی رادیو هفت هم یکجور دیگری دیوانه اند.شبیه خودم.از همان لحظه ای که از هجران نکردن وصل می خوانند تا لحظه ای که لالایی شبانه شان به رویایی رنگی وسط خوابم تبدیل می شود.
گفتم رادیو هفت؟
همان رادیویی که آن دختر بچه ی زنبیل در دست و چادر به کمر بسته ی عکسهای سیاه و سفید حیاط خانه قدیمی را داشته باشد که جلوی لنز دوربین عکاس باشی لبخند زد.که یک روز بی خبر کودکی هایش را در چشم هایش جا بگذارد و ده سال پیش ترانه شود و دست در دست نت ها روی سیم های گیتارم بنشیند.همان روزهای سختی که جنگیدم تا اثبات کنم که می توانم موزیسین باشم.همان روزهایی که پدرم نقاب صدا و سیمای ایران را به صورت زده بود و من نقاب پالت! چه کسی فکرش را می کرد که صاحب آن ترانه همان کسی باشد که در آینده ای نه چندان دور برای فرستادن هدیه به عزیزترینی، رفیق شود؟ که بگوید «شال» و منِ نا بلد، رج به رج ببافم برای زمستانی که حلقه بزند دور گردنش.که گرمش کند و من را یادش بیاندازد.شاید چون فقط یک ترانه سرای مشهور نبود.دیوانه ای بود شبیه خودم که دوستش داشتم.

که دختری باشد که از طول شالگردن هایی که فاصله ها را یادت می اندازند بنویسد و در دلت بگویی:«دیوانه ی لعنتی.این من بودم.خودِ خودِ من.»

که دیوانه ی دوست داشتنی ای داشته باشد که با گرمای دل هزاران نفر که نمی بیندشان و می بینندش، ریحان بکارد.که بخواهد هزاران نفر را در گلدان کوچکش سبز کند و روی طاقچه ی آن دفتر دنج قدیمی بگذارد.که با عطر رقصانش یاد نگاهمان بیافتند.

که آن مرد مو جو گندمی مهربانِ دیوان در دست را داشته باشد.که من زیر لب نجوا کنم و حتی به تاریک ترین غزل هم رسید فانوسش را روشن کند و لبخند بزند.که فریاد بزنم و بگویم:«دیدی فقط فال هایت تو را دوست داشتنی نکرد؟» و خیال کنم که صدایم به آن طرف جعبه جادویی می رسد! که اگر شاگردش بودم دیوانه ترین شاگردش می شدم.شک ندارم.قول می دادم سر آن کلاس فقط گوش باشم.ساکتِ ساکت.فقط برایم غزل بخواند آن هم از همان دیوانی که طرح های فرشچیان را در دل داشت و احتمالا هدیه ای از یک عاشق بوده است.فقط بخواند.همین.

که همراه هزاران آدم چشم به راه دیگر فالگوش بایستم و نامه های عاشقانه طلعت را بشنوم و دور کرسی خانجون گرم شوم.نمی دانم نویسنده اش صلاه ظهر کدام روز اردیبهشتی وسط آن خانه ی قدیمی با پنجره های رنگی سرش را  روی چادر گُلی مادر بزرگش گذاشت و خوابش برد! که سالهاست خوابهایش قصه شده و در سیاهی شب پرتم می کند به همان خانه ی کودکی هایش و در حالی که سرم روی چادر گلی خیس پیرزنیست با صدای قهقه ی دخترکانی بیدار می شوم.صدایی که تصویر سیاه و سفید ذهنم را رنگی می کند و دستم را می گیرد و به سمت پنجره های خانه قدیمی می کشاند.نمی دانم کدام یک از دخترکان پشت پنجره های رنگی که دور حوض می چرخند همان دیوانه ی دوست داشتنیست که قرار است وقتی قد کشید یک روزی یک جایی نامه هایش را برایم بخواند.

یا کودک دیوانه ای را داشته باشد که صدایش من را به سال های نه چندان دور پرت کند.که مثل بوم سفید و سلام بهارش، دلش هم سفید و بهاری مانده و هر کجا می رود دست کودکی هایش را ول نمی کند.که بی آنکه بداند خودش هم خاطره است.

یا دیوانه ی دوست داشتنی ای را داشته باشد که دنیایش را در نقاشی هایش خلاصه می کند.که با ذوق و شوقی کودکانه برای من و هزاران نفر دیگر فیلم هایی که دیده را تعریف می کند.که دستش را مشت می کند و از پشت جعبه جادویی به دست مشت شده ات می زند که بگوید: «من هم عین خودت دیوانه ام.»

یا آن مرد سال های دور کودکی را داشته باشد که با جادوی زبانش، گرمای جنوب را در تنت بیاندازد.که بکشاندت پیش ملی و رقیه.درست همان لحظه ای از داستان که پدر دم عید پولی برای شاد کردن دل کودکانش نداشت و ملی لباس نخواست تا پول پدر به خریدن پیراهن رقیه برسد.درست همان لحظه.دقیقا همان لحظه که دیوانه ام کرد و دلم لرزید.آخر مگر می شود کسی بگوید ملی یک دیوانه نیست؟مگر می شود دلش نخواهد برود به داستان و سفت در آغوش بکشدش؟

که دیوانه ی دوست داشتنی آرامش بخشی داشته باشد که پنجشنبه ها را دوست داشتنی ترین روز هفته می کند.که وقتی از خاطرات کودکی اش این طرف و آن طرف می خوانی،می بینی چقدر شبیه به تو بوده است.که چقدر پدرش را با تمامی خاطرات محوی که گاه از او تعریف کرده دوست داری و فکر می کنی خودش هم شبیه پدرش است.که شب های امتحان کتاب درسی ات را جلد مارک و پلویش می کردی و همسفرش می شدی.که سه ماه تمام مارک و پلویش را خواندی که صدایت روزی برسد دست کودکانی که جهان را با صدای تو ببینند و انقدر شیرین بود که زمان برایت مثل برق و باد گذشت.که به اتفاقات ماجراجویانه اش ریز ریز می خندیدی و با کنایه هایش به فکر فرو می رفتی.که فکر کنی چقدر خوب است یک روزی خیلی اتفاقی راستکی با او همسفر شوی و بدون آنکه نامت را بگویی فقط بگذاری برایت حرف بزند که صدایش را بشنوی.و بعدتر ها برایش نامه بنویسی که من همانی بودم که...

و کلی آدم دیگری که فقط یک اسم نیستند.دوستند و این یعنی خیلی.این که می گویم «خیلی»، خیلیِ کودکانه است.همان «ده تا دوستت دارم»ی که یک دنیا می شود.همان جنسی.می دانید که؟می دانم رویای دست نیافتنی ای نیست که من روزی همه تان را از نزدیک ببینم.که صدایتان را بشنوم.که «دوستت دارم» را به زبان برقصانم.
نمی دانم این متن تا چه حد دلچسب شده باشد.نمی دانم حوصله تان را سر برده باشد یا نه.هیچ چشم اندازی از آنچه که نوشتم ندارم چون از معدود متن هایی بود که با بغضی که نفهمیدم یکهو از کجا آمد و گلویم را چسبید نوشته شد.و شاید خنده دار باشد اگر بدانید که حتی با تصور این که روزی من را از این خواب شیرین دوست داشتنی بیرون بکشید و دیگر هیچ خبری از لالایی های شبانه تان نباشد بغض می کنم.اگر بگویم که این ها را نوشتم که روز عشق را به تک تکتان شاد باش بگویم و بعد این «شاد باش»ام را بچسبانید به آن بغض لابد می گویید که دیوانه ام.مگر نه؟ اما دقیقا همین است.یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دلم خواست برای کسانی که حالم را خوب می کنند بنویسم.به همین سادگی.
که «عشق یعنی حالت خوب باشد.»

برسد به دستِ:
تمامی دیوانه های پشت جعبه جادویی رادیو هفت.حتی تقدیم به همان پیرمرد آبدارچی ای که در گوشه ای از عکس ها می ایستد و من حواسم به لبخند مهربانش هست.
و البته که تقدیم به سازندگان گم نام و دیوانه ی رادیو چهرازی که امیدوارم گذرشان این طرف ها بیافتد و بخوانند و بدانند که «ما را نیز با دل تنگ زاده اند.»

پ.ن.1: عنوان این متن از پل چوبیِ مهدی کرم پور وام گرفته شده است.

پ.ن.2: عذر می خواهم از نویسندگان عزیز رادیو هفت که زیر این متن نظر گذاشتند و سپاس گزارم از لطفشان.مهرشان را به خاطر می سپارم اما بخش نظرات این پست را غیر فعال کردم.فکر کردم شاید اینگونه بهتر باشد.



منگنه شده ها: قاصدک
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:46  توسط منصوره مشیری 

او؟
کسیست که در لیست آدم های خوب کنار اسمش تیک خورده.
کسیست که بهانه های ساده ی خوشبختی را به خیلی از آدم های دنیای شیشه ای مجازی نشان داد.
اگر بخاری روی این دنیای شیشه ایِ سرد نشست خیلی وقت ها یک سر کلافش در دست های او بود.
اویی که دست شد و اشک های آدم های دل گرفته را پاک کرد.اویی که قلب شد و آدم ها را دور کرسی رفاقت نشاند.اویی که پشت پنجره خانه ی شیشه ای اش برایت لبخند پت و پهن زد.
اویی که خودش شیشه ای نیست و واقعیست.نه برای یک یا دو نفر.برای صدها نفر از آدم هایی که حتی ممکن بود یک بار هم از نزدیک ندیده باشدشان.
اویی که اگر دستت را روی سال تولدش در شناسنامه نگه داری، هنوز هفت سالش است.اگر بخواهی فقط ده نفر را اسم ببری که بدون برچسبِ «لطفا به من توجه کنید»، واقعا کودک درونشان زنده است بدون هیچ تردیدی او در این لیست جزء سه نفر اول است.او یکی از شازده کوچولوهای این زمانه است.
اویی که بخش اعظمی از متن های خانه ی شیشه ای اش، فرشی با تار و پود عشق برای پدرش بود.اویی که حتی در متن هایش هم پایش را جلوی پدر دراز نکرد.پدری که پشت قدرت و ابهتش، احساس و عشق پنهان شده بود.اویی که در یکی از متن هایش گفت که انقدر عاشق پدرش بود و از نبودنش هراس داشت که هر وقت پدر می خوابید به صدای نفس هایش گوش می سپرد تا خیالش راحت شود که پدر کنارش است و آن متن همواره در ذهنم زنده است و هر وقت پدرم خوابیده است و صدای نفس هایش را می شنوم بدون استثنا به یاد نویسنده آن متن می افتم.اویی که قهرمان قصه هایش، پدرش بود حتی وقتی موهایش سپید شد و بازوهایش از بازوهای او ضعیف تر.اویی که حتی قبل از پدر شدنش می دانستم که چقدر «پدر» است و این عشق قرار است از یک نسل رنگین کمان بزند به نسل دیگر.
اویی که اگر بشناسی اش شک می کنی که انسان است یا فرشته ای که بالهایش را در کمد لباسش پنهان کرده.و چقدر کمند این آدم ها.
از ساعت 00:00 مرز بین یست و چهارم و بیست و پنجم دی تا همین الان نمی دانم که چطور باید عصر بعد از خاک سپاری ،روی اسم بابک اسحاقی در گوشی ام کلیک کنم.به این فکر می کنم که وقتی صدای بابک را از پشت خط تلفن شنیدم چه بگویم؟ تسلیت؟ به آدمی که اینهمه به خوبی هایش مدیونم فقط گفتن «تسلیت» کافیست؟ چرا آنقدر قوی نیستم که بتوانم گذشته را تغییر دهم؟ چرا نمی توانم مثل خودش کاری کنم که شاد شود و دلگرم؟ این چه مدل رفاقت است؟ حتی با شنیدن تسلیت، باز هم بابک غمگین می ماند.باز هم اشک می ریزد.باز هم دلتنگ است...
بابک جان...
می دانم که پشت خط تلفن بعد از شنیدن صدایت لال می شوم.
می دانی بابک؟ من بچه هم که بودم حرف هایم را می نوشتم.نامه می شدند و در خانه از اتاقم به اتاق دیگر به دست مادر یا پدرم یا در مدرسه به داخل کیف هم کلاسی هایم پُست می شدند.
بابک اسحاقی، برای نوشتن این متن مجبور شدم واژه ها را روی نوک انگشت پایشان بایستانم تا احساسشان هم قدِ احساس واژه های متن های تو شوند.اما مگر می شود؟
می دانم که می دانی پدر در همان جیبی که بعد از شنیدن آژیر قرمز، تو و مریم و نرگس را پنهان می کرد، شکوفه های عشق پنهان کرده و از پشت ابرها روی سرتان می ریزد.
دیدی باز هم صدای نفس هایش را می شنوی؟

برسد به دست بابک اسحاقی.




منگنه شده ها: قاصدک
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:31  توسط منصوره مشیری  | 

دوستان وبلاگی من، خبر خبر.لطفا توجه کنید.
من در فراخوان مسابقه ی نوشتن خلاق شرکت کردم.
در این مسابقه مجموعه نامه هایی به مخاطب فرضی (جان/جین) نوشته می شود با محوریت صلح جهانی.
این نامه ها قرار است در روز کریسمس با آرزوهای رنگی به مقصد برسد.
من با نامه ی شماره 206 در این مسابقه شرکت کردم.
خوشحال می شوم روی لینکی که در انتهای این پست اضافه می کنم کلیک کنید و نامه ام را بخوانید چون فکر می کنم ارزشش را دارد.نه صرفا نامه ی من.بلکه نامه ی تمامی آدم هایی که با عشق در این مسابقه شرکت کردند.اگر نامه رو دوست داشتید در همان سایت اصلی که نامه در آن قرار داده شده است روی گزینه ی Like که در بالا سمت راست با رنگ آبی ظاهر می شود کلیک کنید و منتظر بمانید تا بعد از لایک کردنتان، Confirm ظاهر شود.اگر هم نامه را دوست نداشتید که هیچ.روی ضربدر کلیک کنید.لطفا بی تفاوت نباشید و به عشقی که آدم ها گذاشتند ارزش بگذارید حتی اگر رایی ندهید.
من دیر به این پروژه پیوستم و فرصت کم است و دایره ی دوستان فیـ.ـس بـ.ـوکی خیلی فعالی ندارم و شاید نتوانم مثل بقیه برای این پروژه تبلیغ کنم و ممکن است اصلا نامه ام توسط افراد زیادی خوانده نشود که بخواهد رای بیاورد یا خیر.از شما می خواهم همکاری کنید.هدف این فراخوان برای من ارزشمند است.
نامه های سایر دوستان را هم در سایت می توانید بخوانید.

متشکرم.

اگر دکمه ی آبی رنگِ Like را در صفحه نمی بینید صبر کنید.یا چند باری سایت را رفرش کنید و مجددا صبر کنید.گاهی دیر ظاهر می شود!

اگر در باز کردن لینک با مشکلی رو به رو شدید از فـ.ـیلتر شـ.ـکن استفاده کنید.ضمن اینکه در زمان رای دادن باید وارد اکانت فیـ.ـس بوکـ.ـتان شده باشید و از اکانت فیـ.ـس بوکـ.ـتان خارج نشده باشید تا رایتان محاسبه گردد.

و اما لینک نامه ی من : (کلیک کنید.)


 فقط تا دوازده شب جمعه ششم دی ماه فرصت برای رای دادن باقیست.



منگنه شده ها: یک فنجان قهوه با مخاطبین
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ساعت 1:36  توسط منصوره مشیری  | 

مطالب قدیمی‌تر