کیستی

راستی چرا من به جایی تعلق ندارم... ؟
چرا دیگر آرزویی ندارم...؟
چرا هر بار آرزو کردم،
لب و دندانم را داغ زد دنیا...؟

_چونکه اهلِ زمین نیستی!
اهلِ رنجی!

اهلِ رَنج..؟ یعنی کجا؟

_یعنی لحظه‌ی جدایی از رگ و پیِ مادر...
اهلِ رنج یعنی اولین دم از جهان...
اولین گریه...
اولین قدم...
اولین حیرت...!

من

من ‏مغز پوک استخوان هستم، خون غلیظ لخته‌شده‌ی قلب، وز وز بی‌هویت و سرگردان گوش‌؛ من، خالیِ درونِ هر محکم‌ایستاده‌ای‌ هستم.

اینجا کامنتدونی داره فقط