خسته

وقتی دنیای آدمی با تو فرق کند

خسته می‌شوی.

حالا طرف بخواهد یک احمق باشد

یا یک انسان کامل متعالی.

همین.

بعدانوشت: شاهینت خسته است..... خیلی!

حرف بزن برایش...

صدایت لعنتی انگار آرام‌بخش دارد....!

 

توهم‌نوشت: یک نفر پشت پنجره دارد درد می‌کشد

نه خودش هست نه صدای ناله

ولی درد هست... خوب هم هست...!

The fairy tale of our own

تو لبخند میزنی

و بعد٬

تمام آسمان انگار توی لبخندت می درخشد....!

بعدانوشت: آینده پر از گنج های افسانه ای ست

پر از پری‌های دریایی در اقیانوس‌های عظیم

و جن کوچکی که خیلی دور،

جایی در انتهای رنگین کمان

تمام آرزوهای ما را برآورده خواهد کرد....

 

بی‌ربط نوشت: نمیدانم چرا وقتی با من حرف میزنی نفرت در صدایت موج می‌زند...!

رفیق، اگر حرفی نمی‌زنم دلیل بر این نیست که نمی‌فهمم.

آدم های مجازی

جالب ترین آدم ها برایم،

آن هایی هستند که هزاران مایل دورتر از تو

تو خانه شان، که تو حتی نمی‌دانی یک  آپارتمان کوچک است

یا یک ویلای عظیم

پشت یک کامپیوتر

بی آن که بدانند -یا اصلا نیازی باشد بدانند- که نام واقعی تو چیست،

دوستت دارند.

وقتی نباشی نگران می‌شوند

و وقتی هستی دیدن لبخندشان سخت نیست 

آدم هایی که برای دوست داشتن دلیل نمی‌خواهند

آدم هایی مجازی، که واقعا هستند...

بعدانوشت: خیلی حس خوبی ست که بدانی آدم‌هایی هستند

خیلی خیلی دورتر از تو

و بودن و نبودن تو برایشان فرق دارد...

آدم هایی که همیشه نوشته هایت را می‌خوانند

و هرگز قضاوت نمی‌کنند...!

 

بی‌ربط نوشت: حسادت روح آدم ها را می‌گیرد

و در ازایش تنفر هدیه می‎دهد.

و سریع تر از هرچیزی آدم ها را از هم جدا می‌کند....

خیلی خیلی سریع تر.

برف.

بیدارم کرد.

-تو اینجا چیکار میکنی؟

-برو بیرونو ببین.

-حوصله ندارم میخوام بخوابم.برا چی اومدی؟

-که بیدارت کنم!

... !

باشه.

رفتم کنار پنجره.همه جا سفید بود.

برف.برف.برف.

محو قشنگی برف شده بودم.

-نمیمونی؟

-من مال اینجا نیستم.

-میدونم.

-برو پیششون نزار احساس تنهایی کنن.

-برفهارو میگی؟

-آره!چی فکر کردی؟اونا از آسمون اومدن.هرکدومشون اونجا کلی کار داشتن،خونواده داشتن!به خاطر شما از سرزمینشون دل کندن و مرگو انتخاب کردن.اینجا غریبن هواشونو داشته باش!از اوج آسمون اومدن پایین و تا چند روز دیگه فرو میرن تو اعماق زمین!

 

رفت.دوباره من موندم.

به برفها خیره شدم حالا مسولیت همه دونه های برفو رو شونهام حس میکنم!

 

ستاره ها(٢)

-آسمونو ميبينى؟
-خب؟
-حالا فك كن همه ى آسمون با همه ستاره ها يه دفعه بريزن رو زمين.خيلى جالب ميشه آدما زير آسمون له ميشن.
يه لبخند عجيب زد كه معنيشو نفهميدم.
-اين حرفا چيه؟
-فكرشو بكن همين طوري كه چسبيدن به دنياهاشون يهو آسمون ميريزه رو سرشون.بقيه عمرشونو تو آسمون معلق ميمونن.خوش به حال اون كه عاشق آسمون باشه.
-انقدر خيالبافى نكن.
-ولى ستاره ها به من قول دادن.
صداقت عجيبي تو صداش بود.
-فقط صبر كن و ببين.

ستاره ها...

شب بود؛خوابيده بود روى يه تپه و خيره شده بود به آسمون!

يه نفس عميق كشيدم و نشستم كنارش.

- ميدونى چقدر دنبالت گشتم؟

- من همينجا بودم.پيش دوستام!

- دوستات؟

- ستاره ها!

آه كشيدم!

- خيلي نگرانت شدم.

چند دقيقه گذشت.يهو خودشو انداخت تو بغلمو شروع كردگريه كردن.از هق هقاش ترسيدم،تاحالا اينطورى نديده بودمش.

- چت شده؟

-

- خواهش ميكنم بس كن.دلم نمياد اينطورى ببينمت.

نميدونم چقدر گذشت ؛ آروم شد.بلند شد يه نگاه به آسمون انداخت بعد يه لبخند قشنگ بهم زد و تو تاريكى گم شد.

چند لحظه به مسيرى كه رفت نگاه كردم بعد دراز كشيدم و خيره شدم به آسمون.انگار داشتم بين ستاره ها دنبال لبخندش ميگشتم. 

گفت فقط دنبال تنهاييم!

(من به تو ميگويم كه نخواهي يافت)

گفت يه ليوان چاي،يه كتاب،چند برگ كاغذ،يه مداد همه چيزيست كه لازم خواهم داشت!

(مردم حتي شاديهاي كوچكت را هم نميتونند ببينند)

گفت كاش ميشد خوابيد!بي وقفه....تا بينهايت....

(بس كن رفيق فقط زندگيت را بكن)

گفت بين كلمات گم شدم!ديگه حتي درگيري هاي مغزمو نميفهمم!

(تمومش كن.)

گفت حوصله آدمهارو ندارم!بداخلاقم.نميدونم چم شده!

(خدافظ)

گفت:از آدم ها خسته شدم.از همه......

گفتم:حتي من؟

گفت:كاش ميشد از اين مرزهاي بي معني فرار كرد.كاش دنياي ديگري هم بود.كاش....

گفتم:حتي من؟

گفت:از لبخندي كه عادتم شده،از حرف زدن هاي تندتندي كه فقط براي لحظه اي فراموشيست خسته شدم!

گفتم:من.....

گفت:شانه هايم ديگر تاب افكارمو نداره حس ميكنم هر لحظه ممكنه بشكنم!

گفتم....(!)

گفت:فقط خستم!خيلي...

گفتم:                !


و او رفت.

بیشتر از رفیق

یک جایی

کم کم

یک آدمی

دیگر دوست تو نیست...

خانواده‌ات است.

بعدانوشت: آن وقت نه فقط خودش

بلکه آدم های توی زندگی اش

آینده اش

تصمیم هایش

و خوشبختی‌اش

حسابی برایت مهم می‌شوند انگار....

 

بی‌ربط نوشت: دوستش دارم چون مرا یاد تو می‌اندازد.

ان‌قدر نباش تا عاشقش شوم...!

خوشحالی الان....؟

دل-تنگی

دلتنگی یک دینامیت است،

که درست مثل کارتون ها

تماشایش می کنی همچنان که فتیله اش می سوزد

بیهوده برای خاموش کردنش خودت را می سوزانی

و در همان لحظه که فکر می کنی خاموشش کرده ای

همه چیز منفجر می شود

و تو می مانی و یک خرابه ی عظیم

و یک طنز تلخ پشت کل این داستان تکراری...

بعدانوشت: من که هیچ نمیفهمم تو چرا سعی داری کشش بدهی

دارد آبدوغ خیاری می شود این فیلم نامه...

 

کاملا بی ربط نوشت: نخیر. هیچ بهتر به نظر نمی رسی.

همان پرنده ی کوچک ترسیده ای که رنگ قفسش را عوض کرده اند

و فکر می کند دیگر بهتر از این نمی شود...!!

Fine

Fine Doesn't mean fine,

the scale goes:

Great

Good

Okay

Not Okay

I hate you

Fine.

 

* 2 Broke girls - Max

من باشم

تو باشی

و خانه ای باشد

در سرزمینی خیلی خیلی دور....

نوشته ها - آن طور که خوب می شناسیم

وقت هایی هست که ساعت ها می نویسی

بعد همه شان را با یک لبخند تلخ نگاه می کنی

و پرتشان می کنی توی سطل آشغال.

نوشته هایی که خوانده نمی شوند

اما یک چیز احقانه ای درون تو،

 از آدم ها انتظار دارد که آن ها را خوانده باشند...

بعدا نوشت: حتی سطل آشغال هم دیگر دارد نوشته هایم را بالا می آورد...!

 

بی ربط نوشت: چهل و هشت ساعت است نخوابیده ام

- شاید هم بیشتر -

کلافه ام و سرم درد می کند...

این جور آدم ها

آدم هایی که سوال می پرسند

آدم هایی که باید برایشان توضیح بدهی

آدم هایی که نمی فهمند

آدم هایی که بیشتر از آن چه لازم است می خواهند بدانند

این جور آدم ها

آرام می خزند توی مغزم

و کم کم برایم تبدیل به یک هیولا می شوند

هیولاهایی که ناخودآگاه

حتی جلوی سلام کردنشان گارد می گیرم...

بعدا نوشت: این است دلیل خیلی از بد اخلاقی هایم

و خیلی از وانمود کردن هایم.

 

تذکر نوشت: مخاطب اصلی این پست عزیزیست که این جا را می خواند

اما وانمود میکند چیزی از این جا نمی داند.

مخاطبی که حواسم خوب هست بهش

هرچند فکر میکند خیلی مرا میشناسد...!

مخاطبی که بدجوری خودش را در ذهنم هیولا کرده است....

همزاد

یک مقطعی از زمان که می‌گذرد

انگار هر کدام از ما همزاد خود می‌شویم

آدم‌هایی که قیافه‌شان توی عکس‌ها درست مثل ماست

اما کاملا با هم متفاوتیم.