شوک در خواب!
پس از کمی وب گردی ...
یه دفعه دلم گرفت ...
زندگی در جریان هست و من خوابیدم .
انگار همین الان تازه چشمام رو با پشت دستام مالیدم و خمیازه کشان بیدار شدم.
چی شده !؟؟؟
چه بلایی سرم اومده ...
چقدر بده که آدم حتی توی وبلاگ خودش هم نتونه حرفاش رو بنویسه !!!
از ترس این که کسی اونارو بخونه و براش بد شه!
چی شد اون همه امیال و آرزو /
هدف هام - وای چه قدر بد همه چیز رقم خورده /
چه باید کرد ؟!
فکر کنم اگه دوباره بخوابم بهتر باشه
شاید توی خواب بشه حقیقت رو عوض کرد .
اما نه -
وای که چقدر از بیداری بیزار شدم .
همه چیز در مقابلم ایستادن و فقط تماشاشون می کنم
هیچ چیزی دیگه نظم نداره
حتی افکارم
حس می کنم تپش قلبم هم دیگه موزون نیست
حیف که آرزوی مرگ هم گناهه
تازه بعد ازمن خانواده چی میشن
موندم توی گل
کار خوب - موقعیت خوب - سلامت جسمی - وضع مادی رو به رشد -
روحم خراب شده
مثل هد پرینتری که اصلا ازش استفاده نکردم
باید کلا عوض بشه
دیگه حتی حال درس خوندن رو هم ندارم
یه روزگاری بهترین مدارج تخصصی رو خیلی راحت رد می کردم
حس میکنم از همه بیزارم
بیشتر از خودم
چهرم دیگه قابل تحمل نیست برای خودم
چه برسه دیگران !
همین الانش که می نویسم دارم فکر میکنم نکنه چیزی نوشته باشم که چرت و پرت باشه
اصلا نمیتونم به خودم برگردم
تحملم دیگه تموم شده !
واقعا می تونست جور دیگه ای رقم بخوره !
اما حیف که دیگه حالی برام نیست !
یاد شیری می افتم که لحظات آخر عمرش دیگه حسی برای دفاع از خودش نداره
یه کنجی دراز کشیده ، منتظره رفتنه !!!



