من از

            عشق بارون 

                                به

                                             دریا زدم   ...

قایم نشو ...

چه کنم ؟؟؟
تو میدانی؟
تو چطور؟ تو که خودت را پشت آن پیراهن سفید قایم کرده ای؟
نظر تو برایم از همه کسانی که این جلو ایستاده اند مهم تر است
با منی یا که بی من؟
_ دلم میخواد فقط یک لحظه پرده از جلو آینده بره کنار و ببینمش

نای نفس ...

ای عشق
من از تو هیچ سود ندیدم در زندگی ام حتی آن عشق هایی که دردشان هم شیرین است. که تو چون تیغ روحم را خراش دادی بریدی عمیق بریدی

روحم از حال رفته دیگر خون احساسی در رگش جاری نیست. چشمهای روحم دنیا را تار میبیند

روحم ضعف کرده از درد جای سنگ هایی که روزگار به سمتش پرتاب کرد. جای کبودی ها را میبینی؟

روح آزده ی بیچاره ام حتی خواب ندارد بس که درد میکشد بس که رنج ها را لقمه به لقمه از گلو فرو میدهد

روحم چند سالی است که دیگر روی آرامش به خود ندیده

روح بیچاره من دنبال کمی عشق بود طفلک چه میدانست که عشق سراب است برایش.

روحم رفت که خون بدهد که رگ هایش گنجایش این همه احساس نداشت. آنقدر احساسش را بخشید و بخشید که دیگر چیزی برای زنده ماندن خودش نمانده. حالا رنگش پریده .

اما این جسم بی همه چیز این روح نیمه مرده را هی به این سو و آنسو میکشد که چه شود. بخدا که خودش هم نمیداند.
ای جسم التماست میکنم دست از سر این روح نیمه جان بردار. بگذار که تا ابد آرام گیرد ...
که انتهای این آرامش ابدی حس پیروزی نهفته ست ...

- نای نفس ندارم

- - بگذار بمیرم تا که پیروز و آرام شوم

- - - شجاعت خودکشی را همین روزگار از من گرفته تا نتوانم بر او پیروز شوم

+خوش بحال تمااااااااااااااااااااااااااااام آنهایی که شجاعت خودکشی را دارند

+چه بسا همه ی آنهایی که خودکشی کردند روحشان در آرامش تر از ما زندگان با ترس از گناه و عذاب بعد از خودکشی است

احساس دیگری که در نیمه راه نفسش گرفت و مرد ...

انگار این وبلاگ شده قبرستون روایط عاطفی من ...
هر چند که این تنها رابطه عاطفی نصفه و نیمه من در اوج جوونیم بود.

رابطه عاطفی ای که بازم من طرف مقابل رو بیشتر دوست داشتم و اون به گه گاه گفتن جمله دوست دارم بسنده میکرد.
امروز اولین روزیه که دارم سعی میکنم به خودم بقبولونم که دیگه باید دل بکنم از این رابطه عاطفی.
رابطه ای که توش روزای خوش و ناخوش و قهر و آشتی زیاد بود. از بیرون رفتنای یواشکی من باهاش تو قزوین و تهران و سفر آخرم باهاش به همدان ...
این رابطه از امروز باید دیگه نفس نکشه تا کم کم چهرش به رنگ زیبای کبود تبدیل بشه و از این دنیا بره... باید کم کم به فکر دفنش باشم ...

بازم یادآوری خاطرات روزای شادم خاطره هایی که تو قزوین از کنارشون رد میشم ...

یادگاری هایی که پیشم مونده، دو عدد گردنبند یک خودنویس تنها ارثیه بجا مونده از این رابطه برای منه ...
خاطراتش رو از یه روز به بعد باید مرور نکنم

باید مدتی به بغضی که مهمون گلومه عادت کنم یا کم کم سردی روزگار رابطه رو از یادم ببره.

طبیعیه که دلم نمیخواد تموم شه. یه نگاه واقع بینانه اما این میون بهم گوشزد میکنه که باید به اختلافاتی که بینمون بود بیشتر نگاه کنم. ما اختلافاتمون عمیق بود اما هر دو چشممون رو بروش بسته بودیم.

مثلا اینکه اون دین دیگری داشت و خدا رو قبول داشت و امید به کمکش من اما از دین بریده ام و حتی خدا را عامل تمام گرفتاری هام میدونم. خدایی که برای من چنین سرنوشتی رو نوشته.

از همه مهمتر ... من حاضر به زندگی باهاش بودم در کنار سختی ها ولی اون حتی تحمل سختی بدست آوردن من رو نداشت.

خانواده های ما متفاوت بودن. اما من حاضر بودم به این تفاوت وارد شم.

بازم این من بودم که اول از همه تقاضا کردم که باهام زندگی کنه :))))))

اشتباه من اینه که دنبال دوست داشتن دیگرانم و دلم میخواد کسی من رو دوست داشته باشه.

گویا باید منطقی باشم و ببینم که لیاقت دوست داشته شدن رو ندارم.

این رابطه همه چیزش فرق داشت. این اولین رابطه من بود که نفر دوم هم حضور فیزیکی و روحی کنار من داشت. اما ریشه های ضعیفی داشت.

اون دلش به رفتن از این مملکته. ولی من نه ...

اون هدفش رفته و من خوشحالترین خواهم بود اگه به هدفش برسه و یه روز اقامت یه کشور خارجی رو تو دستش ببینم.

+محمد ... کسی که من چیزهایی رو باهاش تجربه کردم که تو زندگی لازم داشتم

+محمد اسمی که هرگز یادم نمیره
- یه گوشه دیگه قلبم دارم قبر میکنم عمیق تر از قبلی ها. چون این رابطه خیلی فرق داشت.

- داره تو سرم تکرار میشه: دیگه تموم شد. همه چیز. هرگز اون نخواهد بود. رویاهایی که بافتی رو به باد بسپر و فراموش کن.دیگه نمومش کن. اون هرگز نمیاد و نیست. تو آینده مشترکی دیگه  باهاش نداری.نبودنش رو باور کن ...

فعلا مغزم برای ادامه نوشتن یاری نمیکنه

اون فرهادی بود هژار از شهر فرهاد کوه کن ....(هژار یعنی غمگین)

یهو یاد اینجا افتادم

به کلی فراموش کرده بودم اینجا رو ...
چه گذشته و خاطراتی که تو ذهنم یهو مرور شد ...
نوشته های قبلیم نگاه کردم دیدم از مهر سال 95 تا الان دارم تقریبا هر شب کابوس می بینم.
تقریبا یک سال و نیمه که شبا خواب راحتی ندارم ...
از غم از دست دادن دندونم تا قرصای اعصابی که میخورم...
کمتر از یک ماهه دیگه میشه 26 سالم . باورم نمیشه انقد زود رسیدم به این سن ...
فک میکردم دهه دوم زندگیم باید شیرین باشه ولی انقد تلخه که هر چقدم شکر بپاشم روی روزاش بی فایدست ...
میری پیش دکتر ، کتاب میخونی میفهمی که باید خودت گول بزنی به هر زحمتی که شده بگی آره دنیا جایه خوبیه زندگی خوبه روزا دارن خوب میگذرن.

باید آدم گول زدن باشی. باید گول زدن خوب بلد بشی.

دنیا و شیطنتاش هر چقدر هم که سرت بلا بیاره بازم باید عضله صورتت سفت کنی سعی کنی گونه هات بزنه بیرون تا انحنای روی لبت شکل خنده رو به خودش بگیره ...
به خود کشی فکر میکنی ولی این ترس لعنتی دست و پات زنجیر بسته ...

مجبوری یاد بگیری به خودت دروغ بگی ... فک میکنم تنها دروغ گفتنی که گناه محصوب نمیشه همینه که به خودت دروغ بگی

مثلا بگی ببین میشه بلند شد میشه ندید میشه گذشت میشه رفت میشه دلیل پیدا کرد ...

می بینین
دروغ گفتنم حتی بعضی وقتا چیز خیلی خوبیه. اصلا خودش یه جور قرص اعصابه. دروغ میگی و یه آرامش عجیبی بهت دست میده که نگو ...
یهو میبینی زورکی خندیدن برات میشه عییییین واقعیت ...

باید به خودت بگی پاشو . اینجای جاده جای نشستن نیست.
+دارم یاد میگیرم به خودم دروغ بگم ...

تا مرگ فاصله ای کوتاه مانده ...

من این روزا و شبا باید جایه دیگه ای می بودم. نه اینکه تو این حال ذره ذره بمیرم.
فکر خودکشی از سرم بیرون نمیره. بلکه بجاش پشیمونی از انجام ندادنش رنجم میده.
میترسم بعدا پشیمون شم از اینکه چرا الان خودکشی نکردم. شاید بعدها چیزی رو که الان دارم نداشته باشم.

کارش فقط اندازه بیرون رفتن و خریدن یه قرص برنجه و یه قرص خواب که به هیچ عنوان دردی رو حس نکنم...
هر چی جلوتر میرم مصمم تر میشم ...

اگر میدونستم که برای خانوادم تبعات اخلاقی بدی نداره بی شک این کار میکردم.

از دار دنیا هیچ چیزی ندارم
فقط این لپ تاپ و گوشی
ترجیح میدم بعد مردنم لااقل بفهمن کی بودم و چیکار کردم ...
هیچ وصیتی ندارم. جز اینکه برام هیچ مراسمی گرفته نشه  ...
باید رفت
فقط همین
+خدایا ... ببین چه زندگی ای برام ساختی که تو بی کسی زندگی کردم و مردم. جهنمت برای اومدنم آماده کن ..

دهه دوم زندگی من ...

با ماشین حساب حساب کردم که دقیق بدست آورده باشم. نه کم نه زیاد

۹۶ منهی ۷۱ جوابش شد ۲۵

الانم که یک ساعت از ۲۰ تیر گذشته
با این حساب میشه ۲۵ سال و یک ماه و ۸ روز

راستی تا بحال دقت کردین یک ماه از عمر تو فصل بهار و تابستون با زمستون و پاییز فرق داره

فرقش همون یه روز آخر ماهه که تو نیمه دوم سال نیست

میگم خدایا ... تو روزای عمرمون بهمون کم فروشی کردی ...

اگه بخوایم روز ۳۰ اسفند رو هم اضافه کنیم میشه جمعا تو هر سال ۷ روز بهمون کم فروشی کردی

یعنی یه هفته

البته اون یه هفته ام اتفاق خاصی نمیفته ها. فقط یه کم بیشتر درد میکشیم بیشتر میریم تو فکر و ...

اینا یهو زد به ذهنم اصلا حرفم چیز دیگه ای بود

میخواستم بگم

روزا خیلی کسل کننده و مسخره داره میگذره و میره

راستش

قبل اینکه وارد دهه دوم زندگیم بشم با خودم خیال میکردم حتما روزای عجیب و پر هیاهو و پر از جنب و جوش و خوشحال زیادی میگذره. با خودم میگفتم باید از تک تک روزا و لحظه هاش به بهترین نحو استفاده کنم ...

اما حالا که تقریبا به وسطاش رسیدم جز خمودگی و پژمردگی و یه سری خورده ریز شاد بیشتر بهم نگذشت...

میگم خدایا

تو شادی دادن به زندگی منم انگار بهم کم فروشی کردی

اصلا این دهه دوم زندگی چیز جذابی نیست ... وسط هیاهوی جوونی و یه جورایی سرازیر شدن به سمت ۳۰ سالگی و آمادگی برای میانسالی ...

من که گول خوردم اما شما لطفا گول زرق و برق این دوره رو نخورید ...

روزاش به سکون و شباش به سردرگمی میگذره

آره ... فقط داره میگذره تا حسرت بشه ...

میگم خدایا ...

حسرت زیاد برام ریختی تو این پیمانه ...

من فقط دو کیلو حسرت و غم و سه کیلو شادی و دلخوشی میخواستم. نمیدونم چرا برعکس برای من وزن کردی.

میگم خدایا

کی تمومش میکنی؟ ها؟

خوبه که آدم از سربالایی با یه ساک و یه کوله وقتی داره میره بالا حس میکنه به قلبش داره فشار میاد

اما بده وقتی داره از یه سربالایی میره بالا قلبش درد میگیره چون یعنی داره پیر میشه

خدایا

من که گفتم سیرم پس چرا زندگی سر ریز برام ریختی ...

خدایا ...

 اون دنیا هم برام انگار همین جهنمه

خب آخه خدا تو که مرز بین هر چیزی رو به اندازه یه موی نازک گذاشتی بعدشم همه چیز درش یه استثنایی وجود داره

ما که مث تو نیستیم

ما آدمیم

دنیا رو ببین

قلبم داره خفگی میکنه

آزادش کن

نه ببرش به اون دنیا نه اینجا نگهش دار

تو یه دنیای دیگه پروازش بده ...

گیج شد بس که تو این خط بالا و پایین نبض حرکت کرد

دلش میخواد یه مسیر مستقیم تا افق و ابدیت بره و بره و بره ... من بهش میگم راه روشن ...

توهمات ...

راستش یه فکرا و یه تصوراتی تو کلم نشسته ...
شاید بخوام بیام و از پشت سر صدات کنم ...
تو برگردی و مات و مبهوت بهم نگاه کنی ...
منم بغض کنم و بگم خیلی زشتم که اینطوری داری نگام میکنی ...
بگی آخه تو اینجا چیکار میکنی ...
منم بگم اسمم یادت که نرفته به من میگن؟
تو ام با لبخند بگی نجمه ...
_ دیشب سه تا خواب با 3 تا موضوع مختلف دیدم :)

خواب می بینم ...

یکی دو سه ماهی می شود که زیاد خواب می بینم

اما
این یک ماه اخیر هر شب خواب می بینم... حتی بعضی شب ها دو خواب متفاوت

یا مسائل روز را با هم ترکیب کرده و یک سینمایی در ژانر وحشت می بینم یا که چیزهایی که اصلا در طول روز حتی به ذهنم خطور نکرده اند...
مثلا خواب می بینم به جای یک لوکومتیوران میخوام یک قطار را به سمت ریلی که در ابتدای آن یک دره است هدایت کنم... میدانم که با ای سرعت بالا باید خیلی مهارت داشت تا قطار دقیقا روی ریل قرار گیرد...
اما سر انجام با همه ی قطار به ته دره ای عمیق که پر از آب است سقوط می کنم...
بیدار میشوم
احساسم این است که در اعماق آب قوطه ورم... بر روی خودم وزن سنگین قطار را حس می کنم

بعضی هایشان را فراموش میکنم  وقتی که با وحشت و گلوی خشک از خواب میپرم ...
فقط یادم است که خواب دیدم... یک خواب وحشتناک
خواب دزد
خواب افتادن
خواب مرگ
خواب هایی که همه شان پر از هراس است و
بس ..... بسسسسسس ...
+ دلم لک زده لابلای این همه خواب یک شب خواب شیرینی ببینم.
- انگار من حتی اختیار خواب خوش دیدن هم ندارم
+کاش امشب خواب ببینم دوباره بچه شده ام...میروم پی یک پروانه ی سپید تا به جایی که پروانه روی شانه هایش می نشیند...
+کاش در دوست داشتنش به خودم دروغ نگفته باشم ... پس این تردید و این همه احساس یعنی چه ...
-+ تضاد درونی ...

نیازمندم ...

نیارمندم ...
نیازمند چیزهایی که از دست رفته اند
یا که بهتر بگویم
از دستم برده شدند
فقط نشستم و گریستم و رفتن را تماشا کردم
حتی چیزهایی هستند که نمی توانم امیدوار و دلخوش به بودن همیشه شان داشته باشم. چرا که شاید از من گرفته شوند ...
و اما

چه دلیل های قانع کننده ی خوبی ...
کاش اویی که این همه قدرت داشت نا مهربانی های زندگی را تنها کابوسی برای شب هایمان می کرد تا فقط وحشت و از خواب پریدگی در پی داشت ... نه آزردگی روحی ...

اثبات پوچی اختیار ...

باور به بی اختیاری چیزی ست که این روزها جزو عقاید قلبی و ذهنی ام شده ...
اختیار چیزی ست پوچ زمانی که محاط در اختیار دیگری باشد...
آن دیگری که قدرت اعتراض را ختی از تو می گیرد...
هراس از بیان یک اعتراض یعنی همان خفه خون گرفتن ...
همه ی دنیا بر یک مدار می چرخد ...
صبح ها بلند میشوی تا ببینی که امروزت چطور می گذرد. لابلای زمان های گذرنده در طول روز شاید تصمیمی برای روزهای بعدد بگیری اما باید بدانی که هیچ چیز قطعی نیست...

اما مسئله ی دیگری که در این بین مطرح است تقابل دو اختیار است که ای کاش هرگز وجود نداشت...
شاید کسی به تصور خود اندیشه کند که من چیزی را اختیار کردم اما باید بداند شاید آن چیز را از حیطه ی اختیار دیگری ستانده است ...
مثلا کسی با اختیار خود دیگری را از زندگی خود می راند در حالی که آن شخص اختیار کرد و تصمیم گرفت که با اون باشد ...

اگر دقیق تر به مسئله اختیار توجه کنیم خواهیم دید که نیرویی بسیار قدرتمند تر در حال مدیریت اختیار ماست...
ما انسان ها که خود را موجوداتی مختار میدانیم اما احاطه شده توسط نیروی مختار دیگری هستیم که هرگز اختیاراتمان نمی تواند از محدوده خواست و اختیارات او برون برود...

پس

اختیار چیزی کاملا پوچ و بی معناست ...

+کمی بیشتر در ذات خودمان بیاندیشیم. شاید حرف هایی که به خوردمان دادند کمی تا قسمتی پوچ و بی معنا باشد
- به این حرف های پوچ و بی معنا در اصطلاح عامیانه دل خوش کنک می گویند

یک برگ ...

یه طوفان یه گردباد میاد و همه ی برگای یه درخت با خودش می بره...
اما

یه برگ روی اون درخت باقی میمونه...
خدا خواست که اون برگ بمونه...
اما

دل اون برگ پیش دوستای برگی دیگشه که رفتن...
سال ها میگذره و برگ همه روزای سخت رو گاهی با لبخندای دروغی گاهی با همهی غم ته دلش میگذرونه...
یه روز از همین روزا دل ممی بنده به یه برگ جوون ...
اما

یه باد خیلی ملایم بعد از ظهر بهاری میاد و اونو از درخت و دلبندش جدا میکنه...

اما

دل اون درخت پیش دلبند سبزشه ...

میره و ...
میفته روی زمین تا که جاروی یه رفتگر اونو ببره به دنیای دیگه...

مرگ ...

_ این برگ حتی از اغتراضش به خدایی که زندگی رو براش اینطور رقم زد میترسه. میترسه که دچار غضب الهی بشه... :)