حذف یارانه ها

باران


وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم

 می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

یه شب مهتاب

...يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
تهِ اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها

تک‌درختِ بيد
شاد و پُراميد
می‌کنه به‌ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه‌ش
نوکِ يه شاخه‌ش

بشه آويزون...

احمد شاملو

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

you are my heart

Deep in my heart, there's a fire that's a burning heart
Deep in my heart, there's desire for a start
I'm dying in emotion
It's my world in fantasy
I'm living in my, living in my dreams

You're my heart, you're my soul
I keep it shining everywhere I go
You're my heart, you're my soul
I'll be holding you forever, stay with you together

You're my heart, you're my soul
Yeah, a feeling that our love will grow
You're my heart, you're my soul
That's the only thing I really know

Let's close the door and believe my burning heart
Feeling all right, come on, open up your heart
I'll keep the candles burning
Let your body melt in mine
I'm living in my, living in my dreams

خدایا...

دلـــــــــــــــــــــــمــــ گــــــــــــــــــرفتــــــــــــــــــــــهـ ایــــــــــــــــــــــــــــ خـــــــــــــــــــــــــــــدا

 

خدایا تو رو قسم به این شبای عزیز! عــــــــــــاقبت بخیــــــــــــــــرمون کــــــــــــــن!

بهشون فکر کن!

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org 

چ

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

هنوز، همیشه ، هرگز

هزار سال به سوی تو آمدم، 

                                   افسوس

هنوز دوری! دور از من ای امید محال!

هنوز دوری! آه! از همیشه دور تری!

همیشه در من کسی نوید میدهد

                                           که می رسم به تو!

شاید هزار سال دیگر!

صدای پای تو را ، پشت آن حصار بلند

                                               همیشه می شنوم

همیشه سوی تو می آیم

                               همیشه در راهم!

                                                    همیشه در راهم!

همیشه با توام ای جان!

                             همیشه با من باش!

همیشه! اما

              هرگز مباش چشم به راه!

همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ!

                                              همیشه خون کسی ریخته ست به درگاه!

فـــــریدون مشیـــری!

(دوستم وریشه، عاشق این شعر بود! هر جا هست سلامت باشه)

کاش می شد

 تصاوير زيباسازی TopBloger.com تصاویر زیباسازی وبلاگ

کاش می شد که کسی می آ مد

این دل خسته ی ما را می برد 

چشم را می شست

راز لبخند به لب،  می آموخت

کاش می شد دل دیوار، پر از پنجره بود

و قفس ها، همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم، روی آرامش اندیشه ی ما، می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست ، رها می کردیم

و سکوت

جای خود را به هم آوایی  ما ، می بخشید

و کمی،  مهربانتر بودیم

کاش می شد دشنام

جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند،  به مهمانی لب می بردیم

بذر امید،  به دشت دل هم

کسی از جنس محبت، غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهایی هم

یک بغل عاطفه گرم

به مهمانی دل،  می بردیم

کاش می فهمیدیم

قدر این لحظه،  که در دوری هم،  می راندیم

کاش می دانستیم

راز این رود حیات

که به سرچشمه،  نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم  به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

 کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما،  منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه،  همان لبخند است

که ز لب های همه،  دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که، کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم

شاید این قفل،  به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه دل،  باده کنند

همگی زنگ پیمانه دل،  می شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم؟

و چرا،  خاطر در یایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد،  دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه،  پیدا می شد

تا ببینیم در آن

صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطره آن پیمان

و کسی می آمد و به  ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

 

شعری زیبا از حمید مصدق

در سحرگاه سر از بالش ِ خوابت بردار

کاروان های فروماندۀ خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را

 

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد،

به تو زیبایی را

 

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شوکت ِ پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگی اش،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسی ِ عروسک های ِ کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی ِ داماد و عروس

صحبت از ساده گی و کودکی است

چهره ای نیست عبوس

 

کودک ِ خواهر من

در شب جشن عروسی ِ عروسک هایش می رقصد

کودک ِ خواهر من

امپراتوری ِ پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

 

کودک ِ خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند!

گُل قاصد آیا

            با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد

به سر ِ رود ِ خروشان ِ حیات،

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز

باز کن پنجره را !

                        ــ صبح دمید !

خدا هست

 آسماטּ را بنگـر، ڪــﮧ بعــב صــבها شب و روز

مثل آטּ روز نخست

گرم و آبـــﮯ و پر از مهر، بــﮧ ما مـــﮯ خنــבב !

یا زمینـــﮯ را ڪــﮧ בلش از سرבے شبهاے خزاטּ ، نــﮧ شکست و نــﮧ گرفت !

بلڪــﮧ از عاطفــﮧ لبریز شــב و نفســـﮯ از سر امیــב ڪـشیــב

و בر آغاز بهار، בشتـــﮯ از یاس سپیــב زیر پاهاماטּ ریخت

تا بگویــב ڪــﮧ هـنوز پر امنیت احسـاس خــבا ست

ماه مــטּ غصه چـــــرا ؟

تو مرا בارے و مــטּ، هر شب و روز آرزویم همــﮧ خوشبختـــﮯ توست !

ماه مــטּ! בل بــﮧ غم בاבטּ و از یاس، سخنــטּ ها گفتــטּ

ڪـار آטּ هایـــﮯ نیست ڪــﮧ خــבا را בارنــב...

       

ماه مــטּ!


غم و انــבوه اگر هم روزے مثل باراטּ باریــב

یا בل شیشــﮧ اے ات، از لب پنجره ے عشق، زمیــטּ خورב و شکست

با نگاهت بــﮧ خــבا، چتر شاבے وا ڪـــטּ

و بگو با בل خوב ڪــﮧ خــבا هست، خــבا هست !

او همانـــﮯ ست ڪــﮧ בر تارتریــטּ لحظه ے شب،

راه نورانـــﮯ امیــב نشانم مــے בاב...

او همانـــﮯ ست ڪــﮧ هر لحظــﮧ בلش مــے خواهــב

همــﮧے  زنــבگــے ام غرق شاבے باشــב...

 

ماه مــטּ!

 

غصــﮧ اگر هست بگو تا باشــב

معنـــﮯ خوشبختـــﮯ، بوבטּ انــבوه است...

ایــטּ همــﮧ غصــﮧ و غم، ایــטּ همــﮧ شاבے و شور

چــﮧ بخواهـــﮯ و چــﮧ نــﮧ، میوه ے یـڪ باغنــב

همــﮧ را با هم و با عشق بچیــטּ...

ولـــﮯ از یاב مبر، پشت هر ڪـوه بلنــב، سبزه زارے ست پر از یاב خــבا

و בر آטּ باز ڪـســـﮯ مـــﮯ خوانــב:

ڪــﮧ خــבا هســت...

و چــــرا غصــﮧ؟ چــــرا ؟


جملات زیبا

فکر کردن به گذشته
مانند دویدن به دنبال باد است

باد همیشه می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با توست

آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

برای روزهای بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

علف هرز چیه؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
پس هرگز دنیا را بی ارزش حساب نکن

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید به روشنایی داشته باش

چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

یک با یک برابر نیست...

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردندوان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد

برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد؟

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم

مات بر جا ماند.

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت، نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چهره که می نالید

پایین بود...؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد !

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

((خسرو گلسرخی ))

 

تاریخ مصرف عشق -عاشقانه

 تصاوير زيباسازی TopBloger.com تصاویر زیباسازی وبلاگ

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه مي شد.  منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم  ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

ادامه مطلب

ادامه نوشته

*

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده  از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های دل سوزان من
آتشی در سایه‌ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

*

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه‌ی بازارها

*

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

*

ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه‌های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

*

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه

*

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

فروغ فرخزاد

مـלּ هر روز و هر لحظـه نگرانت مےشوم ...

کـه چـه میکنی؟

کجایے ..؟

در چـه حالے ...؟


پنجره ے اتاقم را باز مےکنم و فریاد مےزنم :

 تنهاییت براے مـלּ...غصـه هایت براے مـלּ ...

همـه ے بغضها و اشکهایت براے مـלּ ...

 

تو فقط بخند ..

آنقدر بلند تا مـלּ هم بشنوم ...

صداے خنده هایت را ...

صداے همیشـه خوب بودنت را ...

بوی بهار

بوی بهار تقدیم به همه شما

بویی را حس می کنم که مرا آشفته می کند

بالهایم شوق پرواز بلندی دارند

دستانم به صمیمیت قطره های ریز باران بر صورت یار است

و از لبانم جاری از هزار حرف موندنی و شکفتن هاست

بوی حسی تازه به مشامم می رسد آری این بوی بهار است

همان بوی عاشقی همان بوی تازگی بوی روییدن محبت!!!

این احساس زیباست تقدیم به همه دلهای پاک و بی ریا

بوی بهار بهترین هدیه خداست برای همه خوبان و پاکان

بوی بهار حس خوبیست برای آغاز شدن و روییدن

بهار همیشه می ماند اگر آن را فقط یک فصل ندانیم.

جملات تصویری زیبا


ادامه نوشته

زلال


باران باشد-توباشی وکوچه ای بی انتها

-دنیا را میخوام چه کار؟

             -دنیا نباشد!کوچه باغی باشد و

                                          باران  و  تو

                                                  که زلال تر ازبارانی.......


جملات زیبا



گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org

گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org


گروه اینترنتی خورشید - khorshidgroup.org


بچه که بودم

بچه که بودم

از جریمه های نانوشته که بگذریم

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

و سبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود

بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود

که سه شنبه شب آخر سال

باران بیاید

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاهمان

پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

ی. گلرویی


تاریخچه ولنتاین

روز ولنتاین-در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامه‍ایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان ولنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.

اریخچه سپندارمذگان:(ولنتاین ایرانی)

ولنتاین ایرانی :در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده‌است. در تقویم ایرانی دقیقا مصادف است با ۵ اسفند که در گاهشماری کنونی برابر است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از روز ولنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته‌است.

 ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌ است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانسته اند. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هر یک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اورمزد”، روز دوم، روز بهمن معنی “سلامت، اندیشه” که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.

 سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای ولنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

 

 (ولنتاین ،روز عشق مبارک باد )

(روز ولنتاین ، روز عاشقان مبارک باد )


طمع

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

یه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار:  این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید


بهترین باش

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
 (( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
 -ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

(( داگلاس مالوچ ))

تو مرا می‌فهمی

تو مرا می‌فهمی 

  من تو را می‌خواهم  

 و همین ساده‌ترین قصه‌ی یک انسان است    

تو مرا می‌خوانی

                من تو را ناب‌ترین شعر زمان می‌دانم  و

       تو هم می‌دانی تا ابد در دل من می‌مانی


فلسفی

این روزا آدما قیمت هر چیز رو می دونن ولی ارزش هر چیز رو نمی دونن !!

.................................... 

خدایا آن گونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آن گونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم . . .

.................................... 

ترجیح میدهم به جای شاخه ای گل بوته ای خار باشم!
که دست هر کودک نابالغی نتواند پایان بخش زندگیم شود…

....................................

اگر قلوه سنگ های ته جوی نبود ، ترنّم زیبای آب را چگونه می شنیدیم و اگر سختیها ی زندگی نبود ، چگونه خوبیهای آنرا حس می کردیم

.................................... 

قبل از سپیده دم هوا از هر زمانی تاریکتر است

............................... 

بدان که در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.

.................................... 

فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند

بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد . . .

.................................... 

برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش…

شاید خوشبختی منتظر خنده ی توست…

.................................... 

همیشه رو به نور بایستید اگر می خواهید تصویر زندگیتان سیاه نیفتد !

.................................... 

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد
و او کسی نیست غیر از خدا
سخنی از “کاترین پاندر”

.................................... 

کبوتر نباش که تو دل آسمان پرواز کنی ، آسمان باش تا کبوتری در دلت پرواز کند

.................................... 

هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید بدانید که علتش تنها یک چیز است و آن اینکه تصور روشنی از ارزشهای خود ندارید
آنتونی رابینز

.................................... 

اگر می خواهی پس از مرگ فراموش نشوی یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد یا کاری
کن که قابل نوشتن باشد
بنجامین فرانکلین

.................................... 

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ،چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند.
فیثاغورث

.................................... 

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد بلکه دیر یا زود برد با آن کسی است که بردن را باور دارد

.................................... 

یا سخنی داشته باش دلپذیر ، یا دلی داشته باش سخن پذیر . . .

.................................... 

عاشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ،
عاشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم

.................................... 

بجای آنکه فکر کنیم که چرا گل ها خوار دارند به آن فکر کنیم که چرا خوارها گل دارند

.................................... 

نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته خود را هدر دهی
.. سعید نفیسی

.................................... 

التماس به خدا جرأت است . اگر برآورده شود ، رحمت است ، اگر برآورده نشود ، حکمت است . التماس به انسان خفت است . اگر برآورده شود ، منت است ، اگر برآورده نشود ، ذلت است

.................................... 

به خودتان قول بدهید ، هیچوقت به امید تغییر دادن کسی
با او وارد زندگی مشترک نشوید

تقدیم به عزیزترینم y

در هوایم هوسی نیست بجزدیدن تو       تو گل یاسی و من تشنه بوییدن تو


من اینك در رواق كهكشانها

در آوای حزین كاروانها

در آن رنگین كمان پیر و خسته

در آن اشكی كه بر مژگان نشسته

در آن جامی كه خالی مانده از می

در آوایی كه برمیخیزد از نی

نشانی از تو می بینم ،

سراغی از تو می گیرم