|
خاطرات تلخ و شیرین زندگی من
|
چقدر اینجا رو دوست داشتم ، با چه ذوقی صبح ها از خواب بیدار میشدم و تند تند به کارام میرسیدم تا زودتر بشینم پای نت و وبلاگامو به روز کنم ، یادش به خیر
از وقتی تلگرام و اینستا مد شد ، اینجا هم متروکه شد
ممنون از معدود کسانی که جویای حال بودن ، خدا رو شکر خوبیم ، بچه ها بزرگ شدن ، سینا کلاس هفتم و تینا هم دانشجوئه
من هم که فروشگاه دسر دارم و هر روز در حال درست کردن خوشمزه جات
قبلنا از صبح تا شب سرم تو کامپیوتر بود و خسته نمیشدم و الان با نوشتن همین ۴ تا کلمه چشام چپول شد 😂😂😂😂
آدرس اینستاگرامم رو براتون میذارم
@deserkhanegilazi




خوب من از امروز صبح تا بعد از ظهر خونه هستم و اومدم یه دل سیر وبگردی کنم ولی از بس هی به ساعت نگاه کردم ، نصف زمانمو از دست دادم
... البته دیروز صبح هم خونه بودم که لطف کامی جون شامل حالم شد و به معنای کامل کلمه به گند کشیده شد ... اول فکر کردم مشکل از مخابراته که سرعت پایینه و صفحات به کندی باز میشن و بعدش هم اصلا باز نمیشن ... واسه همین زنگ زدم به پشتیبانی و مثل طلبکارا گفتم این چه وضعیه که اینترنت همش مشکل داره
... اونم برگشت گفت خانوم هیچ مشکلی نیست با این اوصاف شما کامپیوتر و مودم رو بیارید اینجا ما بررسی کنیم ...
بعدش که تلفنو قطع کردم اومدم کامی رو خاموش کردم و بعدش دیگه روشن نشد که نشد ... حالا بیا و درستش کن ... نیم ساعت بعد در کمال نگرانی و ناراحتی و با یاس و ناامیدی اومدم روشن کنم که خدا رو شکر روشن شد
... ولی بازم اینترنت مشکل داشت .... اومدم ویندوز عوض کنم که وسط کار ارور داد که ادامه اش امکان پذیر نیست ... اومدم خارج بشم که دیدم ای دل غافل دیگه صفحه بالا نمیاد ...عجب حکایتیه ها ...مثلا یه روز خواستیم در کمال آرامش بدون سر و صدای بچه ها خونه بمونیم و حالشو ببریم
..........
کامپیوترو از برق کشیدم و نیم ساعت بعد دوباره برگشتم و کارمو مجددا تکرار کردم که خدا رو شکر ویندوز عوض شد و فعلا داره برام کار میکنه ولی چشام آب نمیخوره و هر جوری شده این سیستم باید دور انداخته بشه ....
خوب جونم براتون بگه که دیگه زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره ، یعنی اصلا وقت نمیکنم که به نوشتن فکر کنم ... همش یا وقت ندارم یا خسته ام ... اکثر اوقات خونه نیستم ... چند ساعت صبح و چند ساعت بعد از ظهر ... وقتی هم که خونه هستم یه عالمه کار رو سرم ریخته ....یا دارم ریخت و پاش اهل و عیال رو مرتب میکنم یا ظرفهایی که تو سینک کوه شده رو میشورم یا به فکر سر هم کردن ناهار و شامم یا اینکه وجدانم درد میگیره و با خستگی بچه ها رو میبرم بیرون یا اینقده خسته ام که میرم دراز میکشم و میگم بی خیال همه چی .......
بچه هامم که ماشالله هزار ماشالله بزرگ شدن و تینا که خانمی شده واسه خودش و سینا خان هم که دیگه مردی شده واسه خودش ولی دریغ از یه دقیقه سازگاری !!!!!!![]()
دیروز که خونه بودم ، اگه این کامپیوتر نمیرفت رو اعصابم البته ......کلی واسه خودم آرامش داشتم ولی از ساعت 1 به بعد یکی میخواست بیاد و منو ببینه .....![]()
ساعت 4 و نیم که پاشدم رفتم مغازه و 8 و نیم برگشتم خونه ، بازم قیافه ام دیدنی بود ... آخرش با جیغ و داد و فریاد من البته قبل از اومدن آقای همسر ، همه چی تموم شد و بعد از اومدن آقای همسر و صرف شام ، بنده از ناراحتی گرفتم خوابیدم و این دو خواهر و برادر مثل دو تا دوست نشستن پای تلوزیون !!!! ![]()
فقط میخوان حرص منو در بیارن ...![]()
القصه .....
تابستون هم که تموم شد و اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت ...یه ده روزی رو رفتیم شمال و یک ماه ماه رمضون هم که زندگیم تعطیل بود
واسه همین چیزی یادم نمیاد ... مابقیشو هم در حال درست کردن دسر بودم ...![]()
همین ... از این به بعد هم خدا به دادم برسه ... حالم از درس پرسیدن و دیکته گفتن به هم میخوره ... هر چقدر که برای درس و مشق تینا ذوق و شوق داشتم و وقت میذاشتم ، برای سینا برعکس ... البته فکر میکنم به ذوق و شوق خود بچه هم بستگی داشته باشه ... آرزو میکنم که امسال متفاوت باشه ، خدا کنه !!!!!![]()
وای چرا اینقدر ساعت تند تند میره ، من هنوز هیچ کاری نکردم ، ظهر شد که !!!!
اینم یه عکس از اول مهر ماه 91

بالاخره طلسم شکسته شد و ۴ خط نوشتم ، وقت کنم بازم میام و مینویسم ، تازه نوشتنم اومده .. خوبه ها آدم همیشه خونه باشه ، یادش به خیر اون زمونا ![]()
اونوقت که همش وقتم زیاد بود و از بیکاری حوصله ام سر میرفت و دوست نداشتم خونه باشم ، همش تو خونه بودم .... الان که مثلا سر کار میرم و اکثرا وقت ندارم یه لحظه بیکار باشم ، همش دلم میخواد خونه باشم ، این چه تناسبیه ؟؟؟ ![]()