پــندهای٬ عـقل دور انــدیــش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
ایـن دل درد آشنا دیــوانه است
می روم، بارفتن من شاد باش
از عـــذاب دیـــــدنــم آزاد باش
دوست دارم،که بفهمی درد را
مــعنیه،بــرخــوردهای سرد را
پــندهای٬ عـقل دور انــدیــش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
ایـن دل درد آشنا دیــوانه است
می روم، بارفتن من شاد باش
از عـــذاب دیـــــدنــم آزاد باش
دوست دارم،که بفهمی درد را
مــعنیه،بــرخــوردهای سرد را
از سر،غفلت به دل ره دادم این بیگانه را
زد بهم هم خانه را، هم فکر صاحب خانه را
عاقبت باید که همچون من،پشیمانی برد
هر که در، دل ره دهد این مردم بیگانه را
زندگی یعنی:
لبخند هر چند غمگینی
ببخش هرچند مسکینی
فراموش کن هرچند دلگیری
اینگونه بودن زیباست هر چند آسان نیست
آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقـط ریزش آوار مرا می فهمد
شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران
من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران
شاید تو خاموشم کنی
شاید....
قصه برف به تابستان است
و صداقت گـل نایابی است
ودر آیینه چشمان شقایقها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست
به چه کس باید گفت:
باتو خوشبخت ترین انسانم
خوب رويان جهان ، رحم ندارد دلشان
بايـدازجان گذرد،هـركه شودعاشقشان
روز اول كه سرشتند ، زگِل پيكرشان
سنگ اندرگِلشان بود،همان شددلشان
غصه هارو تا نمود
پشت پرچین نگاهت جا نمود
کاش می شد
واژه های بیکران عشق را
درسکوت گـریه ها پـیدا نمود
کاش می شد
بوسه ی خورشید را در هر غزل
بـا نگـاه ژالـه ها مـعنا نـمود
کاش...
تــا زو طـلبــم واسـطـه عــمر دراز
لب بر لب من نهاد ومی گفت به راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل سودارا
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بـسیـار بـتـابـد و نـیـابـد مـارا
شاد زیستن هنر است
شاد ساختن هنری والاتر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خـرم آن نغمه که
مـردم سپـارند به یاد