37
آخ دردم اومد .
دل تنگم ولی نمیدونم برای کی؟
نمیدونم خواب کیو میبینم؟
در خواب عشق میکنم ...
سال... سال... سال به سال... میگذرد
ناگفته ها نا نوشته ها نا شنیده ها ...
چقدر ناشیانه میزییم...
میگذرد
موج از پس موج...
...
گاهی اونقدر با ولع از مرگ میشنوم که دلم میخواد هم الان برم ببینم چیه؟!
به قرآنِ مجیدِ آیه آیه
دلُم هر روز و شو سوی تو آیه
..........................................................................................................
... خورده :نمیدونم ماله کیه !
یاد یاد یاد آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
افکاری منحوس در پس شبی مسکون
پایان قُل قُل جوشش جوانی
شاید تا ابد معبودانم خاموش باشند
عشق مفهموم بی اراده ای از منیت است
عشق دیروزِ فردای ماست
عشق آشفته بازاری در این هستیست
عشق معنی در گذر آن است که نمی دانیم !
اگه تا حالا قرار بوده که توی یه جامعه آزاد زندگی کینیم و به اهدافمون برسیم و استعدادهامون هم شکفته بشه و بعد بمیریم . حالا که اینا همه نیست ، توی یه جامعه بسته بدون اینکه به اهدافمون برسیم و استعدادهامون کشف بشه زندگی میکنیم و بعد میمیریم !
هر چیز جذابی وقتی زیاد تکرار بشه دیگه عادی میشه ، مثل خوشی ، هیجان ، شور ، سختی ،
بی مهری و حتی درد .......
ساعت ۵ صبح ، نه نه ۵:۱۸ من ....
مدتی مرده بودم ، بی مهر ، بی فکر ، بی کار ، بی هیچ تنفسی
زاده باشد شاید اکنون مرغ جفا کار مرا !
در هم آوایی اذهانی تلخ ، چه فرومایگانیم که از هر چه بدیست در گذریم
چنان که خشم از نهانمان سوت کشد
آه التیام دهنگان بی ملایمت خشکیدگان را فرسوده کنید
تا که شاید عبرت گیریم !
کابوس ، طابوت ، شهوت ، ......
شهوت کابوس طابوت. طابوت کابوس شهوت.
!
و چه مردانی که سنگسار نشدند
و چه مردمانی که سنگسار شدند ! بی میل !
دل به دریا و زلف بر باد دادم ، تا که شاید نسیمی به این مغز آشفته خورد !
آی آی
زجه ، زاری ، التماس
مادران عزادار
فاصله ای نیست میان امروز و فردا
زجه ، زاری ، التماس
من لولیتایی می شناختم
نقاش ِ طبیعت ِ بی جان
خسبیده در پَر ِ قو
تهران
و احمد
دیپلمه ریاضی و ناراضی
راننده تاکسی ِ زردمبو
مشهد
هر دو مربوط به زمانه ای که ناگاه همه چیز از دست رفت از هر سو
ایران
احمد گفت :
آآآآآآی لولیتا !
منم سوار خسته ِ سرنوشت
که آرمان نسلم تباه شد
و لولیتا عاشق آن تباه شد
عاشق شده بر احمد ِ تباه شده بر اسبش
درازکِش
25 سال گذشت
من لولیتایی می شناسم
که نمی دانم از او هیچ جز سر ِ مویی
تهران
و خویش
دیپلمه ریاضی و ناراضی
نه گواهینامه ای
نه اسبی نه یابویی
هیچ کجای ایران
هالوژن ِ عظیم ِ امید
که اینک در من می زند سو سو
نه آنقدرم ابله
نه آنقدر دروغگو
که بگویم سوار ِ خسته ِ سرنوشت
اینچنین پُر رو
نه نسلم آرمانی دارد اصلا
که از دست رود
نه پولی که بگریزم
نه کونی که هَم کِشم
یا خود را ُکشم
پس هیچ لولیتایی مرا در خویش نخواهد پذیرفت
حتی در ریسایکِلبینش
بـُــــگذارم و بُـــــگذرم
غــــمگـــــــــــــنانه و شــــــــــــــــــــــــاد
ما تحـــــــــــــــت گـــــــــــــشاد و دل آزرده
نه سر پروازی
دیگر عشق هم مرا نمیداند
مرد شدن کاری شدن
مرد شدن کار کردن ، کردن
بر گنجینه دانایان مرگ خفته است
تنها گرم و دل ربا
بر تو قدم تنها ، دل به سنگ قدم میزنم ، نفسم بالا تنگ ، نا دیده رُخت
من که میمیمیمیمیرمرمرمرمرمرمرمرم ، میمیمیمیسوسوسوسوزمزمزمزمزم
سو سوی سوزناک یه سوزن سورانیی؟
نمک شور ، شور انگیز ، ترش ترش ترششششششششششششاششششششش
شیش یا شش؟
چا چا چا دددددددددددددددددددددد رررررررررررر
میان خیابانها کوچهها میدانها گرم گز میکنییییییی یم ؟!