آخرین دیدار
چیزی بیش از این نبود روایت دوست داشتن ساده ی من...
من آن را نوشتم تا ماندگار شود تا بگویم در دنیایی که شاید همه به هم شک دارند و از بی وفایی و خیانت می گویند و....
دو نفر آدم پیدا می شوند که ساده آشنا می شوند سالم در کنار هم میمانند مشوق یکدیگر در موفقیت ها میشوند و سنگ صبور هم در مشکلات...ماه ها صدای هم را نمیشوند و همدیگر را نمیبینند اما همدیگر را دوست می دارند و بهم حس متعهد بودن دارند...
شاید خنده دار باشد برای خیلی ها اما جز واقعیت نیست...
نوشتم تا بدانید واقعا ما هستیم که غیر ممکن ها می سازیم....
**در مورد بلاگ ام نمیدانم چه خواهم کرد اما مطمئنا اگر به قصد نوشتن بخواهم فعالیت کنم به صورت گذشته نخواهد بود ، و احتمال زیاد در بلاگی جدید این کار را خواهم کرد....
البته به محض تصمیم گرفتن در این مورد حتما نتیجه اش را تا پایان هفته در همین بلاگ مینویسم
تا آخرین دیدار....
