آخرین دیدار

چیزی بیش از این نبود روایت دوست داشتن ساده ی من...

من آن را نوشتم تا ماندگار شود تا بگویم در دنیایی که شاید همه به هم شک دارند و از بی وفایی و خیانت می گویند و....

دو نفر آدم پیدا می شوند که ساده آشنا می شوند سالم در کنار هم میمانند مشوق یکدیگر در موفقیت ها میشوند و سنگ صبور هم در مشکلات...ماه ها صدای هم را نمیشوند و همدیگر را نمیبینند اما همدیگر را دوست می دارند و بهم حس متعهد بودن دارند...

شاید خنده دار باشد برای خیلی ها اما جز واقعیت نیست...

نوشتم تا بدانید واقعا ما هستیم که غیر ممکن ها می سازیم....


"بعضی یادها رو باید جاودانه نگاه داشت اما گاهی پررنگ گاهی کمرنگ..این یادها قلم جادیی روزگار اند برای پررنگ کردن نقش ها و لحظه هایی که بی رنگ اند ..."


**در مورد بلاگ ام نمیدانم چه خواهم کرد اما مطمئنا اگر به قصد نوشتن بخواهم فعالیت کنم به صورت گذشته نخواهد بود ، و احتمال زیاد در بلاگی جدید این کار را خواهم کرد....

البته به محض تصمیم گرفتن در این مورد حتما نتیجه اش را تا پایان هفته در همین بلاگ مینویسم

تا آخرین دیدار....


فصل آخر / پایان ماجرا

شدم دریایی از سکوت .... پر از تلخی... چسبیدم به کار بیشتر از هرکسی اضافه کار می ایستادم ، صبح و شب کار کردم و فقط در کوه آرام میگرفتم....

(بقیه نوشتار را در ادامه مطلب بخوانید)

ادامه نوشته

فصل آخر / دست روزگار

آری او آمد و با آمدنش در زندگی ام فصلی را رقم زد که احساس میکنم هیچگاه پایان نمی پذیرد ....

بهار 90 یکی از زیباترین بهارهای زندگی ام بود.....سالی که نیمه شب آغاز و تحویل شد و در خانواده ما همه خواب ماندند و من تنها بر سر سفره نشستم...البته با او که بیادش و بیادم بود و با هم صحبت کردیم .

روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و ما به این می اندیشیدم چگونه می توان همدیگر را دید.... و من نیز راغب به دیداری سریعتر بودم...

ادامه نوشته

فصل آخر/ روایت آغاز

شاید همه چیز از روزی شروع شد که تصمیم گرفتم اطلاعاتی که در مورد زندگی دکتر مصدق رو داشتم در اختیارش قرار بدم تا گزارش تصویری و تاریخی خودش رو کامل کنه و این تحقیق رو در پیجش ارائه بده....

روزهای شیرینی بود و من ناخودآگاه شیفته اش میشدم اما فرار میکردم از لحظه هایی که میتوانستم با او مستقیما گفتگو کنم .... بعد از 2 ماه من رو در اینترنت گیر آورد و مجبور شدم باهاش گفتگو کنم....هراس از گفتگو نداشتم اما آن روزها بیشتر از همیشه درگیر خودم بودم و شاید هم می ترسیدم  از عشقی که یک طرفه است...از عشقی بی سرانجام....

او نمیدانست من ساکن تهران نیستم....اما من میدانستم...میدانستم برایش متفاوت ام اما نمیدانستم تا چه...و ندانستن ها مرا می ترساند از دل بستن به او.....

ما گفتگو کردیم و من برای شناخت او در نوشته هایش شروع به جستجو کردم ،خوشبختانه آرشیوی سه ساله داشت  که بخش عمده ای از آن خاطرات شخصی اش را رقم میزد... توانستم بخوبی روحیاتش را بفهمم و مطمئن شوم که چگونه انسانی ست.... شاید بعد از حدود یک ماه زمانی که برای تعطیلات قصد خروج از تهران را داشت ابراز دلتنگی کرد و ... شماره اش را در اختیارم گذاشت و...هنوز هم نمیدانم دختر سختگیری چون من که تلخ و جدی بودنم در این امور شهره آشنایان بود چگونه شماره تلفن خصوصی ام رو در اختیارش گذاردم....

آن روزها تب تابی عجیب داشتم ....احساسی در من مرا ویران میکرد.... فکر رفتن او و حدود 15روز بی خبری از او مرا کلافه کرده بود...

دست به قلم بردم و نوشتم " می روی اما بدان اینجا لحظه هایی در زمستان از بهار جا می مانند..."

و آن را در پیج ام قرار دادم (البته بدون 5 نیم خط آخرش ،آن ها در این بلاگ شد) و خواستم آن را بخواند قبل رفتن

و او که مرا و دست نوشته هایم را میخواند.... سخت حیرت زده و مشتاق بود... تماس گرفت و آن لحظه فهمیدم در این تب و تاب واقعا تنها نیستم...

او وارد زندگی ام شد....


فصل آخر – قبل از آغاز

روزی که ابن بلاگ  ساخته شد ،روزی بود که من برای فرار از آدم هایی با نگاه محدود و باورهای غلط  به هر دری میزدم.... اما جز قلم و کاغذ پناهی نداشتم.

من برای شنیده شدن به دامن غریبه هایی پناهنده شدم که نه از من اسم می خواستند نه رسم و  با شنیدن آنکه من کی هستم یا چی هستم مرا با قالب نگاهشان تعریف نمی کردند.....

آری این بلاگ نه عاشقانه بود و نه یخ زده و مسکوت....

در این میانه ها مسیر زندگی و اتفاقات راه مرا کاملا عوض کرد ، ناگفته نماند که من نیز همین را میخواستم ... خودم را برای "درست دیدن" کوچک میدیدم و واقعا اینگونه هم بود،من آن روزها تشنه ی تجربه بودم .

کمی بعد  خسته از تنهایی بلاگ ام خیلی اتفاقی به یاهو پلاس وارد شدم و آن جا برایم شد بلاگ ام ، باورهام ، گفته هام ، عکس هام و تمام علاقمندی هام... گفتم و نوشتم و نوشتم و....

و اینجا همچنان برایم خلوتکده ای بود برای دلتنگی هایم..... برای مخاطبی که هیچ گاه کس خاصی نبود ولی....

و من در همان زمان ها درگیر حضور مردی شدم که سادگی و اعتقادات و باورهایم را درک میکرد و در عشق آتشینش نسبت به خود فرو رفتم و "او" کم کم شد مخاطب دیرین این بلاگ...

و اینجا شد بت کده ای برای لحظاتی که نبود و دلتنگش بودم...و به خصوص زمانی که دیگر حضور نداشت تا....

تا اینکه یکباره بازگشت....

همه چیز از آن شبی شروع  شد که من اینجا نوشتم " گور بابای کل این دنیا با هرچی که داره و نداره.. ."

من اکنون میخواهم این فصل عاشقانه ها را آخر برسانم ، تا فصل آخر این بلاگ شود و این بلاگ را یا به اتمام برسانم و یا آرشیوش کنم....

در پست هایی با نام فصل آخر از این عاشقانه ناگفته می گویم تا شاید عشقی عجیب را روایت کنم.. و شاید خودم را...

میخواهم برگی از دفتر زندگی خود را بر آب دهم....و آنچه از آن بدست آورده ام را بنویسم ...


میخواهم برای همیشه ماندگارش کنم....

گور بابای کل این دنیا باهرچی که داره و نداره ....

این روزها دو به شک" دوست داشتن ها" هستم....

من این روزها هر روز با نیت تازه ای بر محراب عشق می ایستم،از عشق می گویم و نیاز ...زمزمه میکنم نجوا میکنم آرام میشوم خم می شوم ....

سر بر آستان عشق فرود میآورم...اما....چیزی مرا از سجود عشق منع میکند...

کاش میدانستم چیست...

این روزها عشق را در نگاه پسری میبینم که برای رسیدن به رویایش دلبسته معلمش میشود...

این روزها عشق را درنگاه بیقرار پسری میبینم که روزی هزار مرتبه بهانه میتراشد و با چشمانی که پر از نیاز و شرم و تحسین ست با کارمندش حرف میزند تا آرام شود ...

این روزها عشق را در نگاه پسری میبینم که از آرامش کلبه ای پرت و خلوت در رینه* می گوید...

این روزها عشق را در درون دل تنگ خودم میبینم که بهانه تو را آنگونه که بودی نه آنگونه که هستی میگیرد....

میدانی این دل عشق میخواهد نه تکرار....

دل شجاعت و وقار مردانه ات را میخواهد نه غرور گزنده....

دل به دنبال باهم خندیدن ها ست...باور کن

مرا با تمام بی عاطفگی ام باور کن....


*رینه:روستایی ست که در پای کوه دماوند قرار دارد.

نمیدانم از این روزها چه بنویسیم

او بازگشته ....در میان تمام ناباوری ام....

تشنه ایم،خسته ایم،

اما

سکوتی ست میانمان ... رخت بر نمیبندد

آغازی ست میانمان ... نمیابمش

زمانی از عمر رقم خورده در این جدایی..... انگار این زمان این میان به ناگاه نیست گشته

نمیدانم....چیزی این میان گمشده ست....

شاید عشقی گمشده .....؟!

اما مگر نه آنکه این محبت ما را از هزار و پانصد کیلومتر آنطرف تر بهم باز رساند؟!

و شاید من گمشده ام....

منی که شاد  بود و پر از عشق و شوق و امید ....


میدانی امروز شبیه من سابق ام نیستم



دلگیر نباش!

تقصیر از خودت بود !!

دسته کلید علاقه که گم شد

باید

عوض می کردی

قفل تمام آرزوها را !!!


 **از وبلاگ"خلوتگه دل"

تشنه...... تهی

انگار واژه ها را ساخته اند تا درآن حصار لحظه ها را شکنم.....نگاه تلخ در راه ماندگان بر سینه چون ناخنی بر فولاد پنجه می کشد،در وجودم انگار مرده ای از گور به تماشا بر می خیزد ،خنده خونینش قهقه ای مستانه ست و رها .............


برایم بگو از آن زمان که آدمی رااز آسمان راندی............انگار هرروز رانده می شوم....

برایم بگو از آن روز که شکوه مرگ را بر افرینش مقدر کردی...........انگار هر روز میمیرم.....

این منم اکنون ایستاده برآستان درگاهت درپس سرا حجله ی مرگ.......این منم مست جنون ، گنگ و پای کوبان پای در حجله مرگ می گذارم........بیا و بین حجله با خون آراسته ام هزاران گل پرپر سپید بر خون روان ست ،نمیبینی؟؟مگر نمیدانی بلبلان مرده بر سرای این مرگ نغمه سر داده اند؟؟

و اکنون آمده ام پای در زنجیر و طالب....مرا جرعه ای خون بنوشان تا مگر آرامش در آغوش کشم........

تشنه ام .....تشنگی آتشم می زند .....نمیدانی مگر میگفتند حسین تشنه کشته شد.........میخواهم ایستاده بمیرم.......


03/24/2011

01:18 pm