حرف بی حرف

سروان رنوخطاب به الزا: بوسه اختراع طبیعت است برای هنگامی که کلام قادر به
بیان احساسات نیست...


کازابلانکا/مایکل کورتیز

من وتو

بي تو

جهان،

روستاي من هم نيست بي تو

و قطار روياها

حتي اتوبوسي نمي تواند باشد

که روزهاي آخر هفته

براي بردنم به شهر

بي تابي مي کرد

رازگل سرخ

راز من این است و بسیار ساده است:فقط با چشم دل می توان خوب دید.اصل چیزها از

چشم سر پنهان است.شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:اصل چیزها از

چشم سر پنهان است.

روباه باز گفت:همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت

گلت شده است.

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:همان مقدار وقتی که که برای گلم صرف

کرده ام...

روباه گفت:آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند.

اما تو نباید فراموش کنی.تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای.

تو مسئول گل ات هستی...شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش

بماند:من مسئول گلم هستم

شازده کوچولو :اگزوپری

ایمان

«هیو» پسرک خردسال، وقتی در یک شب سرد زمستانی و همراه با مادرش از راه

تاریک جنگلی می گذرند، به داخل حوضچه بزرگی از آب یخ زده می افتند، اما توسط

روستاییان نجات می یابند.

پزشک دهکده، وقتی بعد از معاینه «هیو» و مادرش از خانه آنها خارج می شود،

به کشیش دهکده برخورد می کند که برای دیدن پسرک آمده است.

پزشک: بیخودی اومدی کشیش، پسره زنده می مونه!

پدر هیو( رو به کشیش): هیو به هوش اومد...اون حرف زد...

کشیش: چقدر طول می کشه تا پسره خوب بشه، دکتر؟!

دکتر: مشکل میشه گفت...پاهاشو تا مغز استخوون سرما زده...یه سال، دو سال...

تو همین حدودا...منتهی من قول نمی دم که دیگه بتونه راه بره...

اونش دیگه دست طبیعته...دست سرنوشت...

برونی(زن برادر هیو) شتابان خودش را به بیرون از خانه می رساند.

برونی: یواشتر...گمون کنم هیو، حرفاتونو شنید...

کشیش، با کتابی در دست، وارد خانه می شود و خودش را به بالین «هیو»

می رساند که بیمار و غمگین، در بسترش در کنار پنجره خوابیده است.

کشیش می ایستد و به پسرک نگاه می کند.آرام می گوید:

کشیش: کجا رفت اون برقی که همیشه توی چشمات می دیدم؟! ترس ورت داشته پسر؟

( به آرامی بر لبه تخت او می نشیند) شنیدی دکتر چی گفت؟

هیو(با لحن غم انگیز): بله...شنیدم...

کشیش: تو هم حرفش رو باور کردی؟

هیو:بله آقا!

کشیش: دلت می خواد که بتونی دوباره راه بری، اینطور نیست؟

هیو(با بغض): بله آقا!

کشیش: پس باید ایمان داشته باشی! اگر ایمان داشته باشی، دوباره می تونی راه بری،

حالا هر دکتری، هر چی دلش میخواد بگه!

هیو: ولی دکتر گفت که اونش دست طبیعت و سرنوشته!

کشیش: طبیعت، دست پرورده خداونده...تا اونجا که من می دونم، یکی دو بار به

طبیعت فرمان داده شده که راهش رو تغییر بده...و تو می دونی که آنچه اتفاق افتاده،

باز هم می تونه اتفاق بیفته، حتی برای تو...این رو قبول نداری؟!

هیو: چرا آقا!

کشیش: خوشحالم! (به بیرون از پنجره و به تپه های روبروی خانه اشاره می کند)

تو اولین شقایق ها رو روی تپه ها، از اینجا می بینی...اینطور نیست؟

هیو(لبخند کمرنگی می زند): بله، به محض اینکه در بیان...

کشیش: پس خوش به حالت...(کتابی را که با خود آورده، در دست می گیرد و با حسرت

به آن نگاه می کند) نمی دونی چقدر دلم می خواست به جای تو اینجا دراز می کشیدم و

یک چنین کتابی رو برای اولین بار می خوندم...

هیو( به سختی، کتاب را از دست کشیش می گیرد و به دشواری، عنوان کتاب را با خود

هجی می کند): «جزیــره گنــج»...

کشیش، کتاب را به دستهای یخ زده پسرک می دهد و دستی به موهای پسرک می کشد

و بیرون می رود.

چه سرسبز بود دره من/جان فورد

گریه وخنده

مقدار اشک های دنیا ثابته…اگه یه جایی توی این دنیا، یه نفر شروع به گریه کردن

کنه، حتما یه نفر، یه جای دیگه، دست از گریه کردن می کشه…همین موضوع، در باره

خنده هم صدق می کنه…

در انتظار گودو(نمایشنامه)/ساموئل بکت

سکوت

بعد از رفتنش سکوتی بر پا شد

حتی برای نیم نگاهی برنگشت

کاش یک بار دیگرنگاه می کرد

پرنده بود

ساز بود

یا برگ.....

مهم نیست

سایه های من

به نظرم بهتر شدن وقوی تر شدن،ارزشمند اما یه کم مبهمه.کالج نیست که به از

چهار سال یه دیپلم دستت بدن وثابت بشه همه واحد ها رو گذرودی.

راهی واسه اندازه گیری پیشرفت وجود نداره.برای همین هم سماجت کردم ،نمی دونستم

 بهترشدم یا نه،نمی دونستم قوی ترشدم یا نه وبعد از مدتی ،دیگه به هدفم فکر نکردم

وفقط تلاش کردم(مکث می کند،جرعه ای دیگر می نوشد.)

اصلا می فهمی چی می گم؟من به تلاش معتاد شده بودم.رد خودمو گم کرده بودم.

تلاش می کردم اما دیگه نمی دونستم چرا.

سانست پارک/پل استر

زندان

 

هیلتز:من هنوزبرلین رو ندیدم،خیال دارم پیش از اتمام جنگ هم از هوا برلین رو ببینم

هم زمین.

فون لوگو:همه افسران آمریکایی اینقدربی ادب وگستاخن؟

هیلتز:هممم!۹۹درصدشون!!

فون لوگو:برای اینکه بفهمی ادب واحترام یعنی چه تو رو به ده روز زندان انفرادی

 محکوم می کنم هیلتز

هیلتز:کاپیتان هیلتز!

فون لوگو:۲۰روز!!

هیلتز:اوه راستی ،وقتی من بیام بیرون شما بازم اینجایین؟

فون لوگو:زندان!!

فرار بزرگ/جان استرجس

دوستت دارم

مــي تــرســم، آن را کــه دوســت مــي‌دارم بگــويـــم

"دوستــت دارم" !

چــرا کــه شــراب چــون از ســاغــر

ريختــه شــود،

انــدکــي از آن کاستــه مــي شــود . . .


نزار قبانی

خون خدا

 

مختار:حکومت ری در ازای سر حسین معامله حقیریست عمر سعد!

باید حکومت سلیمان نبی را طلب می‌کری!

مختارنامه/داوود میر باقری