دود همه سیگارهای شهر هجوم می آورد

پنجره را که باز می کنم

طعم کامت را اگر به خاطر داشته باشم باید تعجب کنی!

لازم است بگویم

دلتنگ دست های سردت هستم؟

کی نبوده ام؟؟؟؟؟؟؟

این دریچه نمی تواند بسته بماند

می دانی

رکود این اتاق را    تو هم دوست نخواهی داشت

برای خندیدن

فقط آب کافی نیست

باید هوایم را هم عوض کنم....

 

 

۳۰ آبان ۹۰    شیراز  

سفر

چمدان که می گویی

جیر جیر می کند مفاصل مغزم

استکان چای نیمه خورده ی سرد

رقص دود و عقربه ها

پای رفتن دارم اما دلش را...!!!

چه روز خوبی!

چکمه می پوشم و با مرگ سه شنبه بازار می رویم

ارزان میخرم لحظه را

ارزان می خرد داس صیقل خورده جدیدش را

هردو خرسندیم!

 

متفاوت

وقتی جای پرسه­هایت خالیست

چه فرق می­کند این خیابان

خیس یا آفتابی؟؟

سپیدی کاغذهایم

حرفی جز تکرار سکوت ندارند

از چه­ی پاییز باید خواند؟؟؟

وقتی تو نیستی...

وقتی تو نیستی

کدام بهتر اند

شب یا روز ؟

چه فرق می کند!وقتی تو نیستی....

شاعر یا روسپی

چه فرق می کند؟

هردو خیابان را از بریم

وقتی تو نیستی...

آه...

چه فرق می کند..............؟؟؟؟؟

 

 چه فرق می کند؟؟؟

چه فرق می کند....

 

 

 

 

کرم !

کرم ها را دوست دارم

وقتی که روی زمین وول می خورند

و شبیه اول اسم تو می شوند

کرم ها را دوست دارم

تلخترین عاشقانه ی شیرین

می خواهم زهر مار ترین برجی باشم

که از نزدیک دیده ای

از صدای تیشه ات بیزارم

وقتی که بر بیستون احساسم فرود می آید

فرهادم...

دیگر شیرینت نخواهم بود!

 

 

قدیس مرگ

تورا ازین دایره ی قرمز بیرون خواهم کشید

ای سیب سرخ ممنوعه ...بی گناه‌ من....

روزی تورا در آغوش خواهم کشید

و تمام معصومیتت را

در پیچ و خم های مرموز درخت های نارنج

به فنا می دهم

حس می کنم

تاب آوردن تنت را

وقت شنا در رودخانه

پیش از آنکه تقدست ترک بردارد

گرگها زوزه می کشند

ماه نگاهش را خیره ی من  می کند

تصویر عبور اسب سوار و  تیر و کمانش

آرامش رودخانه را می گیرد

از معبد سنگی ات دور می شوم

قدیس من...

روزی تورا به چنگ می آورم

می دانم!

پی نوشت:خواستم دنیارو قشنگ ببینم ولی همش خاکستریه....چه روزای سرد مزخرفی دارم فقط تو  می دونی....

بی دلیل گفتم!

افراها... این صنوبرها...

بوی لخت شدن می دهند

وقتی که عبور می کنم از خیابان همیشه خیس این شهر

این شهر همیشه ی خدا سرد

من به تنها ترانه ی نگفته ات ایمان می آورم

ایمان می آورم...

و مثل همیشه خام حرفهای صدمن یک غازت می شوم

من به تنهایی خدا

به عریانی این درخت ها

به آغوش هرزه ی این خیابان

به تمام لذتهایی که از من گرفتی

 غبطه می خورم

من به این کلمات بی معنا

که قرار نیست جواب پس بدهند غبطه می خورم

من ... افراها...خیابان..

.

.

من...این من

.

.

بوی لخت شدن می دهم

بوی اینکه انگار کسی می آید

تا برای همیشه باکره نبودن احساسم را به رخم بکشد...!

غلط املایی!

یک اشتباه

و تو رفته ایی

کوچک بود بچه گانه بود

اما تو دیگر نیستی

نامه ات را جواب دادم

با عشق

ولی فقط یک اشتباه

بر نمی گردی...می دانم!

دیگر تو را ندارم

بمان.... نمان نوشته بودم!

و تو نمانده ایی

رفته ایی

نیستی

تو را ندارم!

خودکشی

 

.

.

.

.

لیوان آب را سر می کشم

یادم نیست اولین باری که خودم را در آینه دیدم کی بود

بوی تند سیگار هنوز روی گردنم می رقصد

یادم نمی آید اولین بار

کی این غریزه لعنتی سر کشید

تن عریانم برای تو آینه

تو آخرین خریدار

این هم آخرین لیوان آب!

مرا در خود غرق کن آینه

من را

فقط من را

بی زنانگی ام !

تو آخرین غارتگر تن برهنه ی من باش

آخرین هم آغوش من...

آخرین مرد من!

آخرین تشنه ی مرموز

آخرین خریدار

این هم آخرین لیوان آب

و بعد...

.

...

..

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !