بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع: مناظره استاد حسيني قزويني با آقاي ملازاده - امامت و خلافت
23 اسفند / 1385
آقاي هدايتي
سوالاتي که از برنامه قبل مانده بود خدمت شما مي پرسم تا ارتباطمان با آقاي ملازاده برقرار شود.
اگر حضرت علي (عليه السلام) با خلفاي سه گانه مشکلي داشتند، چرا اسم فرزندان خود را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشتند؟
استاد حسيني قزويني
سوالي از جلسات قبل مانده بود که شخصي پرسيد حضرت علي (عليه السلام) چند زن و فرزند داشتند؟
نظر ايشان اين بود که در ميان فرزندانش، افرادي به نام ابوبکر و عمر و عثمان است. براي اينکه قضيه مقداري روشن بشود، توضيحاتي مي دهم.
هنگام شهادت اميرالمومنين (عليه السلام)، ايشان 4 همسر داشتند:
أمامه بنت ابي العاص، ليلا بنت مسعود، اسماء بنت عميس و ام البنين.
از ميان فرزنداني که آقا اميرالمومنين (عليه السلام)، يکي به نام عمر بود که از ام حبيب بنت ربيعه و يک فرزند ديگر به نام عثمان برادر عباس (عليه السلام) از ام البنين، و يک فرزند به نام ابوبکر برادر علي اکبر (عليه السلام) از ليلا بنت مسعود مي باشند.
بحثي که هست، مي بينيم يکي از کتاب هايي که برادران اهل سنت مي نويسند يا وهابي ها در اينترنت يا جزوات اينها در داخل کشور پخش مي کنند، خيلي روي اين قضيه مانور مي دهند. اين نامگذاري فرزندان اميرالمومنين (عليه السلام) به نام سه خليفه را دليل رابطه حسنه ميان اميرالمومنين (عليه السلام) و خلفاي سه گانه مي دانند.
در اينجا من دو نظر دارم. نظر اول را اشاره اجمالي مي کنم و نکاتي را عرض مي کنم و در نظر دوم، بيشتر صحبت مي کنم.
شکي نيست که يکي از فرزندان اميرالمومنين (عليه السلام)، عمر بود از ام حبيب بنت ربيعه که با رقيه بنت علي دوقلو بودند و آخرين فرزند آقا اميرالمومنين (عليه السلام) همين فرزند است که ابن حجر عسقلاني و مزي و ذهبي و ابن کثير مي گويند که اين آخرين فرزند آقا اميرالمومنين (عليه السلام) بوده است.
بحث است که چطور آقا اميرالمومنين (عليه السلام) اين را به نام عمر نامگذاري کرد. ما در پاسخ، توجه عزيزاني که روي اين قضيه مانور مي دهند، جلب مي کنيم به عبارتي که آقاي بلاذري از شخصيت هاي طراز اول اهل سنت است در انساب الاشراف، ج2، ص413
(چاپ بيروت - ص192) مي گويد:
اين فرزند آقا اميرالمومنين (عليه السلام) که به دنيا آمد، خليفه دوم گفت که اگر اجازه بدهيد، نامگذاري اين فرزند به من محول شود، آقا اميرالمومنين (عليه السلام) هم جوابي ندادند.
و كان عمر بن الخطاب سمى عمر بن علي باسمه.
اين فرزند اميرالمومنين (عليه السلام) را به نام خودش نامگذاري کرد.
تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلاني، ج7، ص427 - سير اعلام النبلاء، ج4، ص134 - انساب الاشراف، ص92
البته اين قضيه از نوه عمر بن علي بن ابيطالب (عيسي بن عبد الله بن محمد بن عمر) هم در تاريخ ابن عساکر است که سوال شد چطور شد که جدتان اميرالمومنين (عليه السلام) شما را به نام عمر نام نهاد؟ ايشان در پاسخ گفت: جدم حضرت علي (عليه السلام) فرزندي به دنيا آورد و به تقاضاي خليفه دوم، نام او عمر نهاده شده.
پس اين قضيه روشن شد که نامگذاري اين فرزند توسط خود خليفه دوم صورت گرفته است. البته در تاريخ داريم که خليفه دوم در دوران خلافتش، يکي از کارهايش اين بود که اسامي فرزندان مردم را جابجا مي کردند. مثلا ابن اثير در اسد الغابه و ابن حجر در الاصابه دارد که در رابطه با ابراهيم بن حارث، عمر گفت: که چرا نامت را ابراهيم گذاشته اي؟ نامت را عبدالرحمان بگذار. وقتي نام انبياء را تغيير مي دادند، خليفه دوم اسم ابراهيم بن حارث را، عبدالرحمن بن حارث گذاشت.
اسد الغابه، ج3، ص284
در رابطه با طحيل بن رباح است که خليفه دوم گفت:
من از نام طحيل خوشم نمي آيد و نامت را خالد بگذار.
با اينکه روايت داريم بر نهي نامگذاري بر نام خالد.
مصنف ابن ابي شيبه، ج1، ص61
نام پدر مفروق، اجدع بود و خليفه دوم گفت:
من از اين نام خوشم نمي آيد و نامت را عبدالرحمن بگذار.
طبقات ابن سعد، ج6، ص76
در رابطه با قليل بن صلت گفت:
اسم خوبي نيست و به جاي او کثير بگذار.
تهذيب الکمال، ج24، ص128
اينها نشان مي دهد که خليفه دوم در محدوده خانوادگي مردم هم دخالت مي کرد و به نظر من اين دون شأن يک حاکم اسلامي است که در اينطور قضايا دخالت کند. اگر به نام بتي يا چيز ديگري بود، يک چيزي؛ اما نام ابراهيم که نام پيامبر است و تبديل کردن به غير آن، اخلاقا و عرفا و عقلا، قابل پذيرش نيست.
حالا سوال اين است که چرا اميرالمومنين (عليه السلام) اعتراض و مقاومت نکرد با اين کار خليفه دوم؟
اگر تاريخ را نگاه کنيد، مي بينيد که يکي از ويژگي هاي جناب خليفه دوم اين بود که يک شلاقي دستش بود و با اين شلاق، هر کس و ناکسي را مورد ضرب و شتم قرار مي داد. بطوري که نقل مي کنند از شعبي از علماي و فقهاي بزرگ اهل سنت که مي گويد:
کانت درة عمر أهيب من سيف الحجاج.
شلاق عمر از شمشير حجاج بن يوسف هم ترسناک تر بوده است.
مغني المحتاج شربيني، ج4، ص390 - وفيات الاعيان ابن خلکان، ج3، ص14 - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج1، ص181
اگر تاريخ را ببينيد، خود آقاي ابوهريره که تقريبا مفصل ترين روايات اهل سنت به ايشان بر مي گردد مي گويد در زمان عمر من جرأت نمي کردم حديث نقل کنم:
لقد حدثتكم بأحاديث لو حدثت بها زمن عمر بن الخطاب لضربني عمر بالدرة.
اين رواياتي که الان نقل مي کنم، اگر زمان عمر نقل مي کردم، مرا با شلاق مورد ضرب قرار مي داد.
جامع بيان العلم ابن عبد البر، ج2، ص121)
يا کساني که بعد از نماز عصر نماز مي خواندند، آنها را مورد ضرب و شتم قرار مي داد و داستان مفصلي دارد و افراد متعددي را به اين جرم مورد ضرب و شتم قرار مي داد. چيز جالبي که من در اين زمينه عرض کنم، خود ابن عبد البر در جامع بيان العلم، ج1، ص112 از ابن عباس نقل مي کند:
عن ابن عباس، قال: مكثت سنتين أريد أن أسأل عمر بن الخطاب عن حديث ما منعني منه إلا هيبته حتى تخلف في حج أو عمرة في الأراك الذي ببطن مر الظهران لحاجته فلما جاء و خلوت به قلت يا أمير المؤمنين أني أريد أن أسألك عن حديث منذ سنتين ما يمنعني إلا هيبة لك قال فلا تفعل إذا أردت أن تسأل فسلني فإن كان منه عندي علم أخبرتك و إلا قلت لا أعلم فسألت من يعلم قلت من المرأتان اللتان ذكرهما إنهما تظاهرتا على رسول الله صلى الله عليه و سلم قال عائشة و حفصة.
من خيلي وقت بود مي خواستم يک جمله اي را از خليفه دوم سوال کنم، ولي از او مي ترسيدم. تا اينکه در ايام حج، جاي خلوتي پيدا کردم و گفتم که مي ترسم از تو سوال کنم. گفت: بگو. گفت: در اين آيه شريفه که نسبت به دو زن پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي گويد، مراد چيست؟ گفت: عايشه و حفصه.
ابن عباس با آن عظمت مي گويد من از خليفه دوم مي ترسيدم.
در خود صحيح مسلم است که ابو موسي اشعري قضيه را نقل کرد و او سختگيري کرد و در ذيل روايت دارد که ابي بن کعب برگشت گفت:
يا بن الخطاب لا تکونن عذابا علي اصحاب رسول الله.
بر اصحاب پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اينگونه مايه عذاب نباش.
صحيح مسلم، ج6، ص180
در رابطه با ابوبکر هم بگويم که، نام نيست بلکه کنيه است و نام يکي از فرزندان حضرت علي (عليه السلام) و برادر حضرت علي اکبر (عليه السلام)، از ليلاي بنت مسعود بوده است. آنچه که مطرح است، نامگذاري بدست پدر و مادر است، ولي کنيه به دست پدر و مادر نيست و توسط مردم و جامعه يا به مناسبت هاي مختلف اين کنيه انتخاب مي شود.
در رابطه با عثمان هم آقاي ابوالفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيين، ص55 دارد که خود اميرالمومنين (عليه السلام) مي گويد:
انما سميته باسم اخي عثمان بن مظعون.
من نام عثمان را براي فرزندم گذاشتم، چون برادرم عثمان را دوست داشتم.
يک طرف ديگر قضيه نامگذاري اين فرزندان به نام خلفاي سه گانه، نامگذاري مرسومي بوده و نام صحابه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و برخي ائمه (عليهم السلام) به اين نام بوده است و اينکه اين نام را گذاشته بودند، دليلي نبود که چون خليفه دوم نامشان عمر است، اميرالمومنين (عليه السلام) روي علاقه خود اين نام را انتخاب کرده بودند، خير، اين نام، نام مرسومي بوده است. من در يکي از جلساتم عرض کردم که اگر در زمان شاه، يکي اسم فرزندش را محمدرضا مي گذاشت، اين دليلي نبود که ايشان از شاه خوشش مي آيد و بچه هاش را هم نام او قرار داده است؛ محمدرضا اسم مرسوم و مورد توجه مردم بوده است.
پس اينها هيچ ارتباطي به روابط حسنۀ آقا اميرالمومنين (عليه السلام) با خلفاي سه گانه ندارد.
بقيه صحبت بماند در جلسات آينده إن شاء الله.
* * * * * * * * * * * * *
شروع مناظره
موضوع بحث: امامت و خلافت
با قيد قرعه، شروع کننده مناظره آقاي ملازاده است.
آقاي ملازاده
ما به عنوان سياد اعظم مسلمين جهان، از روزي که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فوت کرد، ياران او که معجزه دوم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هستند، آنها را با اهل بيت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) يکجا و يکدل و يک مرام و يک عقيده و يک دين مي ديد؛ ولي شما نظر ديگري داريد و خودتان بيشتر توضيح خواهيد داد.
اما اين نگرش به امامت که به نظر شما، تِلو نبوت است و بلکه بالاتر از نبوت است، در نظر ما، با احترام به شما و شنوندگان محترم، يکي از بزرگترين توطئه هايي است که عليه اسلام و حتي عليه تشيع صورت گرفته است. براي اينکه مفهوم امامت در اين صورت موجود در ميان اماميه اثني عشريه، هيچ سند درستي، نه در کتاب خدا و نه در سنت رسول الله ندارد. بلکه اولين کسي که اين موضوع را به اين معنا و مفهوم در اسلام مطرح کرد، خاخامي بود که تظاهر به اسلام مي کرد به نام عبدالله بن سبأ که از يهوديان يمن بود و اولين کسي بود که امامت به معناي وصايت از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را مطرح کرد و سابقا هم وقتي يهودي مذهب بود، راجع به هارون (عليه السلام) و آل هارون (عليه السلام) آن را گفته بود و بعد آمد در اسلام اين را مطرح کرد. وقتي که اين غلو و افراط را حضرت مولاي متقيان حضرت علي بن ابيطالب رضي الله عنه شنيد، او را محاکمه کرد و کساني را که اين گفته برايشان ثابت شد، گفت:
لما رأيت الأمر أمرا منكرا، أججت ناري
وقتي اين منکر بزرگ و غلو و افراط را ديد، آنها را محاکمه کرد.
فتح الباري ابن حجر، ج12، ص238 - مناقب آل أبي طالب ابن شهر آشوب، ج1، ص227
اما چون عبدالله بن سبأ، مانند يک مار و روباه بود و براي خودش ثابت نشده بود، او را به يمن تبعيد کرد. اين موضوع را فعلا کنار مي گذاريم. اما اولين کسي که اين موضوع را علني کرد و مخالفان اين موضوع را دستگير کرد، اين شخص بود و هم اهل سنت و هم بسياري از برادران شيعه ما اعتراف مي کنند از جمله آقاي کشي از علماي رجال در رجال کشي، ص108، نوبختي در فرق الشيعه، ص2 و ... . اينها متفق اند بر اينکه اين آقا يهودي الاصل بود و يوشع بن نون (عليه السلام) را وصي موسي (عليه السلام) مي دانست، وقتي تظاهر به اسلام کرد، راجع به حضرت علي (عليه السلام) همين حرف را زد. يعني همان توطئه قديمي که مسيحيت را به ويرانگري کشاند، همان به وسيله او در اسلام تجديد بنا شد و دوباره همان خطوط پياده شد.
ابن بابويه قمي وقتي در قرن 4 عقائد شيعه را مي نويسد، اين موضوع را مطرح مي کند که آنها معتقدند هر پيامبري وصي دارد و وصي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، (عليه السلام) حضرت علي (عليه السلام) و تعداد اوصياء را ذکر مي کند و آقاي مجلسي هم همچنين، تا الان. ولي وقتي به مفهوم امامت نگاه مي کنيم، همانطوري که کاشف الغطاء در اصل الشيعه و اصولها مي گويد حتي معاصرين، اين اعتقادات که سابقا از اعتقادات غلات و افراطيون بوده است، امام جعفر صادق (عليه السلام) آنها را لعنت مي کرده است.
اين اعتقادات الان ضروريات دين و مذهب شده است و از اينجاست که امام صادق (عليه السلام) مي گويد:
غلات از يهود و نصارا هم بدترند.
آنچه را که از غلو و افراط و تندروي بوده است، ائمه اهل بيت و ائمه اهل سنت که بر ضدش بودند، امروزه جزء ضروريات مذهب اماميه اثنا عشريه شده است. الان، امامت منصبي الهي مانند نبوت شده است. همچنانکه خداوند متعال براي نبوت و رسالت، پيامبراني را بر مي گزيند، براي امامت هم افرادي را بر مي گزيند. پس مفهوم امامت همان مفهوم نبوت است (در نظر شيعه) و ادعاي نبوت نکردن بر آنها، به قول آقاي قلمداران - دانشمند شهير قم، که اين اعتقادات را خودش از آن دست برداشت - يک تعارف بيش نيست. وقتي که خداوند، انبياء خودش را بر مي گزيند و امامت هم شبه نبوت است و امام همان نبي است، تا حدي که مجلسي مي گويد:
استنباط فرق بين امام و نبي، خالي از اشکال نيست و ما فقط بخاطر رعايت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي گوييم که آنها نبي نيستند و الا ما هيچ فرقي قائل نيستيم.
بحار الانوار، ج26، ص82
اين مفهومشان در امامت است. در نقدش همين کافي است که در کتاب خدا، يک آيه صريح و روشن و واضح درباره اش نيست.
مسئله امامت نه اينکه از اصول دين نيست، بلکه از احکام عادي دين است که به خليفه دوم مسلمين واگذار شده است. اما راجع به اينکه چطوري حکومت را خودشان انتخاب کنند:
وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ (شورى/38)
پس از اصول دين نيست، و اگر از اصول دين بود، حتما بايد در قرآن مي آمد، مانند وضو و حج و زکات و احکام فرعي بسياري ديگر چه رسد به عقائد اصلي. وقتي امامت از اجل امور بود بعد از نبوت (سخن کاشف الغطاء) يا منصب الهي باشد مانند نبوت (در کتاب اصل الشيعه) يا بنا به گفته کليني (کتاب کافي، ج1، ص175) از منصب نبوت بالاتر است، جزائري مي گويد:
امامت عامه از نبوت و رسالت هم بالاتر است.
چنين افراط و غلوهايي در انديشه شيعۀ اوليه وجود نداشت. اين افراط ها و غلوها بعدا آمده است و هيچ ربطي نه به اهل بيت (عليهم السلام) دارد و نه به قرآن و نه به سنت؛ تا حدي که اين اعتقاد چنان روي آنها تاثير کرده که در حديث پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) که بين فريقين متفق است، که مي فرمايد:
بني الاسلام علي خمس: الصلاة و الزکاة و الصوم و الحج و الولاية.
كافي كليني، ج2، ص18
شهادتين را انداخته اند و ولايت را جاي آن گذاشته اند. مفهوم شهادتين که از ارکان اسلام است، انداخته اند کنار و مفهوم ولايت را جاي آن گذاشته اند و از نبوت هم بالاتر برده اند.
شکي نيست که اينها ضلالت است و بر عدم صحت امامت، همين کافي است که سندي از قرآن ندارد و مبدأش در آغاز، سري و مخفي بود و بعدا عمومي تر شد و اينکه طرح سري و مخفي عليه قدرت مسلمين و خلافت بکار گرفته شد را بعدا عرض مي کنم. اما همين کافي است که در قرآن آيۀ صريحي راجع به بسياري از احکام وجود دارد، ولي راجع به امامت وجود ندارد و خود حضرت علي (عليه السلام) به امامت معتقد نبود؛ لذا منشأ خلافتش را مردمي مي داند نه الهي. وقتي بر خلافت استنباط مي کند، در نهج البلاغه مي گويد:
إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر و عمر و عثمان فإن اجتمعوا على رجل و سموه إماما
با من قومي بيعت کردند که به ابوبکر و عمر بيعت کردند.
نهج البلاغه، نامه 6
استاد حسيني قزويني
از برادرمان آقاي ملازاده تشکر مي کنيم که تا حدودي ادب اسلامي را رعايت کردند و با توجه به سوابقي که از ايشان داشتيم، اين انتظار را از ايشان نداشتيم.
در رابطه با بحث امامت که ايشان فرمودند در زمان خليفه سوم توسط عبدالله بن سبأ صورت گرفته، اينکه عبدالله بن سبأ وجود خارجي نداشته، هم بسياري از علماي شيعه بر اين باورند و هم علماي اهل سنت که همچنين چيزي نبوده است.
اگر ما به قرآن مراجعه کنيم، مي بينيم که در قرآن اهميت ويژه اي درباره امامت و خلافت مطرح شده است. خداوند نسبت به حضرت آدم (عليه السلام) مي گويد:
إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً (بقره/30)
يا
يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ (ص/26)
همانطوري که خداوند نسبت به حضرت ابراهيم (عليه السلام) دارد که:
وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلًّا جَعَلْنَا نَبِيًّا (مريم/49)
همين خداي عالم، وقتي نوبت به امامت مي رسد، مي گويد:
إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا (بقره/124)
يا اينکه حضرت موسي (عليه السلام) از خداوند تقاضا مي کند:
وَ اجْعَلْ لِي وَزِيرًا مِنْ أَهْلِي * هَارُونَ أَخِي (طه/30- 29)
و خداوند مي فرمايد:
قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى (طه/36)
پس بحث خلافت يا امامت، کلياتش در قرآن کاملا آمده است و نشان مي دهد که جعل امام و خليفه به دست خداست و ما براي اين، روايات متعددي هم از سنت داريم که امامت و خلافت يک منصب الهي است و نه به دست پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است و نه به دست مردم.
ابن حبان که از علماي بزرگ اهل سنت است، در کتاب الثقات، ج1، ص89 مي گويد:
وقتي رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در اطراف مکه مشغول تبليغ دين اسلام بود، قبيله بني عامره آمدند و عرض کردند که يا رسول الله! ما حاضريم به تو ايمان بياوريم، به شرطي که:
أيكون لنا الامر من بعدك؟ فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم الامر إلى الله، يضعه حيث يشاء.
خلافت و جانشيني بعد از تو به عهده ما باشد؟ رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: مسئله تعيين خليفه و امام به دست خداست و هر کس را که بخواهد امام و خليفه قرار مي دهد.
سيره نبويه زيني دهلان، ج1، ص147 - حياة محمد، محمد هيکل، ص152
همچنين پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نامه هايي نوشت براي افراد ديگر، مثل عامر بن طفيل و بيحره و هوزه بن علي حنفي، که طبقات ابن سعد دارد که رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به هوزه بن علي حنفي نامه نوشت و دعوتش کرد به اسلام، و او گفت:
که من موقعيت مناسبي دارم و اگر بيايم از تو تبليغ کنم، خيلي از مردم حرف مرا مي پذيرند، من حاضرم با تو همکاري کنم، به شرط آنکه خلافت بعد از تو به عهده من باشد. رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: تعيين خلافت به دست من نيست و به دست خداوند است.
تفسير ثعلبي، ج5، ص276 - تاريخ طبري، ج2، ص84
در مورد غدير خم، روايات متعدد در منابع شيعه و سني داريم و در مورد آيه:
يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ (مائده/67)
اي پيامبر! آنچه را که خداوند به تو دستور داده، ابلاغ کن.
در منابع و تفاسير اهل سنت آمده از ابن مردويه و ابن عباس که مي گويد:
کنا نقرأ في زمن رسول الله «بلغ ما انزل اليک من ربک» بأن عليا مولي المومنين.
درالمنثور سيوطي، ج2، ص298 - فتح القدير شوكاني، ج2، ص60 -
پس بحث اصول امامت، تعيينش به دست خداوند است و اينکه امامت به ظالمان نمي رسد:
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا (أنبياء/73)
إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (بقره/124)
تمام اين قضايا در قرآن آمده است، همانطور که کليات نماز در قرآن آمده است. همانطور که دو رکعت نماز صبح يا چهار رکعت نماز عصر در قرآن تعيين نشده، نسبت به خلافت هم تعيين نشده است. اما کليات امامت آمده که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
خلفائي بعدي اثنا عشر.
12 نفر خليفه بعد از من خواهند آمد.
صحيح بخاري، ج8، ص127 - صحيح مسلم، ج6، ص3 و4 - مستدرک حاکم، ج3، ص617 و 618
مسئله ديگر، ما مي بينيم که نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بعد از نزول آيه:
وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (شعراء/214)
در سال سوم هجرت که 40 نفر از سران قريش را دعوت مي کند، در همانجا بحث خلافت بعد از خويش را مطرح مي کند و مي فرمايد:
اول من يعاضدني في هذا الامر فهو اخي و وصي و خليفتي من بعدي.
تاريخ طبري، ج2، ص63 - الكامل في التاريخ ابن الأثير، ج2، ص63 - شواهد التنزيل حسكاني، ج1، ص486 و 545 - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج13، ص211 - كنز العمال، ج13، ص114- تفسير الثعلبي، ج7، ص182
ايشان که مي گويد بحث خلافت اصلا مطرح نبوده، اين مربوط به سال سوم هجرت است.
ابن جرير طبري بنا به نقل متقي هندي در کنز العمال، ج13، ص128 مي گويد روايت صحيح است. هيثمي در مجمع الزوائد، ج8، ص302 مي گويد روايت صحيح است. ابو جعفر اسکافي، بنا بر نقل ابن ابي الحديد، در شرح نهج البلاغه، ج13، ص243 مي گويد صحيح است. حاکم نيشابوري در مستدرک الصحيحين، ج3، ص132 مي گويد صحيح است و ده ها افراد ديگر صحت اين قضيه را قبول دارند.
همچنين قضيه حديث ولايت در مسئله يمن که آمدند از آقا اميرالمومنين (عليه السلام) سعايت کردند و رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
عليا مني و انا منه و هو ولي کل مومن بعدي.
اين علي، ولي هر مومن بعد از من است.
اين قضيه براي سال ده بعثت است و ربطي به خلافت عثمان و عبدالله بن سبأ ندارد. حاکم نيشابوري درباره اين حديث مي گويد:
هذا حديث صحيح علي شرط مسلم.
مستدرک حاکم، ج3، ص111 و 134 - مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 4 ص 438 - سنن الترمذي - الترمذي - ج 5 ص 296
کلمه ولي هم مولا نيست که بگويند به معناي اولي بالامر آمده است يا نيامده.
قضيه حديث ثقلين، حتي در صحيح مسلم آمده که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد اهل بيت (عليهم السلام) را قرين و عديل قرآن قرار داده است:
اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي اهل بيتي ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدي
صحيح مسلم، ج7، ص123 - مستدرک حاکم، ج3، ص109 و 110 و 148 - مسند احمد، ج3، ص14 - تفسير ابن كثير، ج4، ص123 - سنن الدارمي، ج2، ص432 - فضائل الصحابة، ص15 - سنن كبرى بيهقي، ج10، ص114 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص163 سنن كبرى نسائي، ج5، ص45 - معجم أوسط طبراني، ج3، ص374 - كنز العمال، ج13، ص104 - أضواء على السنة المحمدية أبو رية، ص404 - تفسير رازي، ج8، ص173 - تفسير آلوسي، ج6، ص194 - طبقات كبرى ابن سعد، ج2، ص194
يا قضيه حديث طير که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
اللهم ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي من هذا الطير، فجاء علي رضي الله عنه.
خدايا برسان به من آنکسي را که محبوب ترين خلق در نزد تو است. جز حضرت علي (عليه السلام) کسي نيامد.
مستدرک حاکم، ج3، ص130 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص126 - معجم أوسط طبراني، ج2، ص207
حديث منزلت را هم، اهل سنت صراحت دارند که روايت صحيح است.
در قضيه غدير خم که در يک مجمع و همايش يکصد هزار نفري، آقا رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد و با آن مقدماتي که فراهم کرد در آنجا، اشاره کرد بر اينکه حضرت علي (عليه السلام) بعد از من مولاي هر مومن و اولاي به نفس هر مومن است، و سه شبانه روز مردم آمدند به اميرالمومنين (عليه السلام) تبريک گفتند و پيشاپيش اين تبريک گويان، آقاي ابوبکر و عمر بودند که گفتند:
هنيئا لک يابن ابيطالب، اصبحت مولاي و مولي کل مومن و مومنة
البداية و النهاية ابن كثير، ج7، ص386 - تفسير رازي، ج12، ص50 - شواهد التنزيل حسكاني، ج1، ص203 - الصوارم المهرقة تستري، ص187 - تاريخ بغداد، ج8، ص284 - تاريخ دمشق ابن عساكر،ج42، ص221
حسان بن ثابت هم بلند شد و شعري را انشاء کرد.
و ده ها قضاياي ديگر که در تاريخ در طول اين 23 سال ثبت شده که بالاترين و مهمترين دغدغه نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، بحث خلافت بعد از خويش بوده است.
من نمي دانم آيا عزيزان به اين توجه دارند که وقتي مي گويند پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خليفه معين نکرد و بحث وصايت در اسلام نبوده؛ به نظر من ايشان از خيلي قضاياي تاريخي خبر ندارند و روايات متعدد داريم در منابع اهل سنت که:
ان لکل نبي وصي و وارث و ان عليا وصيي و وارثي.
اميرالمومنين (عليه السلام) وصي من است.
تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص392 - مناقب آل أبي طالب ابن شهر آشوب، ج2، ص35 - فتح الباري ابن حجر، ج8، ص114 - الكامل في التاريخ ابن أثير، ج3، ص154 - مناقب خوارزمي، ص85
و موارد متعدد ديگري که حتي وقتي آقاي ابوبکر مي خواهد از دنيا برود، حفصه و عايشه مي گويند که آيا کسي را به عنوان خليفه معين مي کنيد يا نه؟ خود ابوبکر، عمر را به عنوان خليفه معين مي کند. با اينکه همه به او اعتراض مي کنند و مي گويند:
قد وليت علينا فظا غليظا.
مصنف ابن أبي شيبة كوفي، ج7، ص485 - ملل و نحل شهرستاني، ج1، ص25 - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج1، ص164 - تاريخ دمشق ابن عساكر، ج30، ص413
و اينکه جواب خدا را چه خواهي داد؟
آقاي هدايتي
من يک سوال دارم و لطف کنيد هر دو نفر جواب بدهيد:
بعد از رحلت يا شهادت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، چه اتفاقي افتاد؟ اين واقعيت تاريخي را توضيح بدهيد. در تاريخ دروغ بسيار مي نويسند. ما مي خواهيم که بينندگان بدانند واقعا بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، در خصوص امامت و خلافت چه اتفاقي افتاد؟
آقاي ملازاده
عبدالله بن سبأ را اهل سنت و شيعه و مستشرقين او را قبول دارند؛ ابن قتيبه، طبري، ابن عبد ربه، اشعري، ابن حبان، ابن قدامه مقدسي، خطيب بغدادي، ابن حزم آندلسي، شهرستاني و ابن عساکر و ... و همچنين از شيعيان: قمي، نوبختي، کشي، صدوق، ابن ابي الحديد، جزائري، مامقاني و ... همه عبدالله بن سبأ قبول دارند. فقط اخيرا آقاي علامه عسگري آمده چيزي نوشته که در آن هم تحقيق کرده و قبول ندارد. اما در بحث علمي و تاريخي، کسي نمي تواند آن را انکار کند؛ وجود نداشتنش يک بازي است.
اما اتفاق بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قبلا فرموده بود:
يأبي الله و المومنون الا ابابکر.
مستدرک حاکم، ج3، ص477 - مجمع الزوائد هيثمي، ج5، ص181
يا اينکه او را به جاي خود، در نماز جماعت نشاند.
مردم گفتند که وقتي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را بر دين ما انتخاب کرده است، چطور او را بر دنياي خود انتخاب نکنيم. اين چيزهايي که شما گفتيد، بحث کلي است و همچنين در امت هاي قبلي بوده است و ربطي به اسلام ندارد. شما مي گوييد:
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا ... . (أنبياء/73)
خوب
وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنَازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ (مائده/60)
اينها جعل تکويني است نه تشريعي. يعني قراردادي است و هيچ ربطي به بعد از اسلام ندارد. ولي بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، بهترين اتفاق ممکن افتاد. همچنان که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيش بيني کرده بود، مردم و مومنان و خدا، جز ابوبکر را نمي پذيرند و مومنان به تقدير الهي ابوبکر را انتخاب کردند و اتفاقا خود حضرت علي (عليه السلام) خيلي روشن و واضح، به اتفاق شيعه و سني، قديم و جديد، همچنان که در کتاب الغارات، ج1، ص306 وقتي بيعت ابوبکر صديق را نقل مي کند، مي گويد:
فمشيت عند ذلك إلى أبي بكر فبايعته و نهضت في تلك الأحداث حتى زاغ الباطل و زهق و كانت كلمة الله هي العليا و لو كره الكافرون.
وقتي من با ابوبکر بيعت کردم، باطل از بين رفت و کلمۀ الهي برتر است هر چند کافران دوست نداشته باشند.
فتولى أبوبكر تلك الأمور فيسر و شدد و قارب و اقتصد، فصحبته منا صحا و أطعته فيها أطاع الله فيه جاهدا.
ابوبکر متولي امور شد، بعد او را تعريف و تمجيد مي کند. من به عنوان يک ناصح، يار او بودم. در جايي که مطيع خدا بود، من هم تابع او بودم.
و ده ها از اين ها و در جاي ديگر مي گويد:
إن المسلمين من بعده استخلفوا امرأين منهم صالحين عملا بالكتاب و أحسنا السيرة و لم يتعديا السنة ثم توفاهما الله فرحمهما الله.
مسلمانان بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دو مرد نيک را جانشين او قرار دادند. هر دوي آنها به کتاب و سنت عمل کردند و نيک سيرت بودند و از سنت تجاوز نکردند. خداوند هم آنها را وفات داد.
الغارات، ج1، ص210
خود حضرت علي (عليه السلام) مي گويد:
بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مومنين شخصي را انتخاب کردند و تعريف و تمجيدشان مي کند.
ولي در رد سخنان آقاي قزويني که بنده را متهم به بي خبري از تاريخ مي کند، همين کافي است که خود حضرت علي (عليه السلام) وقتي ابن عباس به او گفت که برويم از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سوال کنيم که ما در آن حقي داريم، گفت:
والله لئن سألناها. . . . (گفتار نا مفهوم بود)
اگر ما اين سوال را از رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بپرسيم، اگر ما را منع کند، هرگز به ما نخواهند داد.
روايت هايي که شما آورديد، هيچ کدام سند درستي ندارد بر عکس ادعاي شما. مهمترين موضوع اين است که ياران پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) معجزه بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را انجام دادند، بدون اينکه در مورد خلافت اختلاف بکنند.
استاد حسيني قزويني
نکته اي را که عزيزمان فرمودند:
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا ... . (أنبياء/73)
جعل تکويني است، ظاهرا کم لطفي کرده اند، وقتي خداوند نسبت به حضرت ابراهيم (عليه السلام) مي گويد:
قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا (بقره/124)
اگر ما اين را جعل تکويني بگيريم، بايد بگوييم:
و علي الاسلام السلام.
اما در رابطه با اين تعابيري که ايشان اشاره کردند نسبت به نماز خواندن ابوبکر در جاي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، ايشان اين را به عنوان يک دليل اشاره کردند براي صحت خلافت ابوبکر. از ايشان مي کنم که اگر واقعا اين مسئله نماز خواندن ابوبکر دليل بر مشروعيت خلافت ايشان بود، چرا در سقيفه که آنهمه سر و صدا کردند و داد و بي داد راه انداختند، حتي سعد بن عباده زير دست و پا داشت له مي شد، هيچ يک از مهاجرين و انصار نگفتند که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرموده که:
يابي الله و المومنون الا ابابکر
مستدرک حاکم، ج3، ص477 - مجمع الزوائد هيثمي، ج5، ص181
چرا اين را در آنجا اشاره نکردند؟ اگر واقعا دليل بود، بايد آنجا اشاره مي شد!
رواياتي را که ايشان از کتاب الغارات آورده اند، اين روايات از نظر سند، کاملا ضعيف است، همچنين روايات ديگري که آورده اند، اينها سندا ضعيف است. اينها را در سايتمان مفصل بررسي کرده ايم و تعابيري که دارد مبني بر:
مرضي السيرة و ميمون النقيبة
الغارات، ج1، ص307
اين تعابير را من در يکي از مجلات ايران، مفصل جواب دادم در مجله نهج البلاغه، شماره 6.
آنچه که مطرح است و برادرمان اشاره کرد که اميرالمومنين (عليه السلام) آمد بيعت کرد، ظاهرا ايشان صحيح بخاري را يا نخوانده اند و يا اگر خوانده اند، مقداري کم لطفي کرده اند.
در صحيح بخاري در 7 يا 8 مورد دارد که اميرالمومنين (عليه السلام) تا 6 ماه با ابوبکر بيعت نکردند. بعد از شهادت حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها)، اميرالمومنين (عليه السلام) و بني هاشم آمدند بيعت کردند و اين نص صريح صحيح مسلم و صحيح بخاري است و خود حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) اصلا بيعت نکردند و از ديدگاه اميرالمومنين (عليه السلام) با توجه به آنچه که در صحيح مسلم است، خلافت آقاي ابوبکر و عمر را مشروع نمي دانست. همانطور که من در جلسات قبل هم اشاره کردم، در صحيح مسلم، ج5، ص152، کتاب الجهاد، باب حکم الفئ صراحت دارد که خليفه دوم در جمع حدود 37 نفر از صحابه خطاب مي کند به اميرالمومنين (عليه السلام) و در مورد قضيه ارث مي گويد:
فلما توفى رسول الله صلى الله عليه و سلم، قال أبوبكر: انا ولى رسول الله صلى الله عليه و سلم، ... فقال أبوبكر: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: ما نورث ما تركنا صدقة، فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا ... ثم توفى أبوبكر و انا ولى رسول الله صلى الله عليه و سلم و ولى أبى بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا.
شما اي علي و عباس، ابوبکر که گفت: من جانشين رسول الله هستم، شما ابوبکر را دروغگو و گنهکار و حيله گر و خائن مي دانستيد. همچنين بعد از درگذشت ابوبکر من گفتم: ولي پيامبر و جانشين ابوبکر هستم و شما دو نفر مرا دروغگو و گنهکار و حيله گر و خائن مي دانستيد.
اين نص صريح صحيح مسلم است، شما صحيح مسلم را گذاشته ايد کنار و مي خواهيد برويد دنبال کتاب هاي الغارات و امثال آن. بعد از شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) که اميرالمومنين (عليه السلام) پيام داد ابوبکر بيايد منزلش، در آنجا صراحت دارد:
فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا و لا يأتنا أحد معك كراهية لمحضر عمر
وقتي مي خواهي پيش من بيايي، کسي را با خود نياور و من دوست ندارم عمر را با خود بياوري منزل من.
صحيح بخاري، ج5، ص83
همچنين مي گويد:
و لکنک استبددت علينا بالامر.
تو در حق ما استبداد کردي.
صحيح بخاري، ج5، ص83
اين قضايا، مسئله اي است که کاملا صريح و روشن است. خود خليفه دوم قضيه سقيفه را مطرح مي کند و مي گويد:
ان الأنصار خالفونا و اجتمعوا بأسرهم في سقيفة بني ساعدة و خالف عنا علي و الزبير و من معهما.
صحيح بخاري، ج8، ص26 - سنن كبرى بيهقي،ج8، ص142 - كنز العمال، ج5، ص644 - مسند احمد، ج1، ص55
همچنين قضيه خطبه حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) در مسجد و تعابير ديگري که در نهج البلاغه و جاهاي ديگري که اميرالمومنين (عليه السلام) اينها را خليفه مشروع تمي دانستند. از اول تا آخر نهج البلاغه، ده ها خطبه در اين زمينه است.
سوال آقاي ملازاده از استاد حسيني قزويني
سوال من از آقاي قزويني اين است که آن علي اي که آقاي قزويني درست کرده اند، غير از آن علي است که بقيه مسلمين مي شناسند. اگر مشروع نمي دانست، با آنها بيعت نمي کردند و فرزندانش را به اسم آنها نمي گذاشتند و با آنها همکاري نمي کردند و رئيس پليس ابوبکر نمي شدند و ناصح و دوستدار آنها نمي شدند و بعد از او، نه خودش، بلکه حسنين و اکثر اهل بيت (عليهم السلام) همين سنت را در ميان آنان جاري نمي کردند. لذا آنچه را که شما ذکر مي کنيد، به نظر من، اوهام خودتان است. همچنان که در تلخيص شافي شيخ طوسي است، وقتي از اميرالمومنين (عليه السلام) سوال شد:
ما أوصى رسول الله صلى الله عليه و آله فأوصي، و لكن إن أراد الله بالناس خيرا فسيجمعهم على خيرهم كما جمعهم بعد نبيهم على خيرهم.
وقتي از او پرسيده شد که شما وصيت نمي کنيد، گفت: پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت نکرد که من وصيت بکنم. اگر خداوند بخواهد، همچنان که بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر خير جمعشان کرد، بعد از من هم همين کار را خواهد کرد.
جواب استاد حسيني قزويني
ايشان گفتند که اگر مشروع نمي دانستند، بيعت نمي کردند، من اين سوال را از ايشان دارم: در طول اين 6 ماه که اميرالمومنين (عليه السلام) به نص صريح صحيح بخاري و صحيح بخاري که دارد:
اميرالمومنين (عليه السلام) و هيچيک از بني هاشم، تا وقتي حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) زنده بود، بيعت نکردند.
اين قطعي است و هيچ راه گريزي از آن و راه خدشه نيست.
اما اينکه ايشان گفت بيعت کردند، در منابع اهل سنت اين بيعت آمده است، ولي در منابع، شيعه، ما با يک سند ولو نيمه صحيح و موثق هم که نشانگر اين بيعت باشد، نداريم. برخي روايت مرسل و ضعيف و موضوع و مرفوع داريم که بزرگان ما همه جواب داده اند. مرحوم شيخ مفيد (ره) در فصول المختاره، ص56 مي فرمايد:
و المحققون من اهل الامامة يقولون: لم يبابع علي ساعة قط.
محققين از اماميه و شيعه بر اين عقيده اند: اميرالمومنين (عليه السلام) حتي يک ساعت هم با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت نکرد.
اينکه ايشان گفت: چرا بچه هايش را به نام آنان نامگذاري کرده است؟ اين را ما مفصل جواب داديم. آن اسامي در آن زمان، اسامي مرسومي بوده و ارتباطي به خلفاء نداشته است. از طرف ديگر هم، يکي از صحابه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، عثمان بن مظعون است و صراحت دارد آقا اميرالمومنين (عليه السلام) که من به خاطر علاقه ام به عثمان، اسم فرزندم را عثمان گذاشته ام. نسبت به عمر هم که مي گويد خود عمر اين نامگذاري را کرده است. نسبت به ابوبکر هم که اين کنيه است نه نام.
اين قضايا در طول تاريخ مطرح بوده است. چطور شد که نزديک به 25 مورد از صحابه، نامشان عمر بوده و 26 مورد نامشان عثمان بوده و دو يا سه مورد هم ابوبکر بوده است، از کجا معلوم اگر اميرالمومنين (عليه السلام) عثمان يا عمر گذاشته، بخاطر علاقه شان به ساير صحابه نبوده است؟
اما اينکه رئيس پليس او بودند، اينها از دروغ هاي تاريخ است. اميرالمومنين (عليه السلام) هيچ وقت رئيس پليس ابوبکر و عمر و عثمان نبوده است، بلکه عملا و قولا، اعمال اينها را کاملا رد مي کرده است. اينهمه خطب نهج البلاغه و روايات متعدد ديگر از منابع اهل سنت داريم که آقا اميرالمومنين (عليه السلام)، اصلا خلافت عمر و ابوبکر را مشروع نمي دانستند.
سوال استاد حسيني قزويني از آقاي ملازاده
سوال من از آقاي آقاي ملازاده اين است که اين عزيزان بر اين باورند که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) کسي را به عنوان خليفه معين نکرد و مردم آمدند جناب ابوبکر را خليفه معين کردند. اگر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خليفه معين نکرد، و قرآن هم مي گويد:
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (أحزاب/21)
پس چرا آقاي ابوبکر، عمر را به عنوان خليفه معين کردند؟ اگر کار ابوبکر درست بوده، پس بايد کار پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نادرست باشد، اگر کار پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درست بوده، پس کار ابوبکر بايد نادرست باشد. همچنين عمر نسبت به عثمان.
جواب آقاي ملازاده
اولا: افسانه عدم بيعت حضرت علي (عليه السلام) را رد مي کنم از گفته خود حضرت علي (عليه السلام)، همچنان که شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد شيعي معتزلي، ج6، ص48 مي گويد:
وقتي از حضرت علي (عليه السلام) سوال شد که چرا مسلمانان ابوبکر را خليفه انتخاب کردند؟ جواب داد:
و أنا لنرى أبا بكر أحق الناس بها، إنه لصاحب الغار و ثاني اثنين.
ما ابوبکر را شايسته ترين مردم بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي دانيم، او يار غار و ثاني اثنين بود.
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را به نماز دستور داد و زنده بود.
بسياري از شبهات مطرح شد و جواب داده نشد مانند حديث غدير.
اما جواب سوال ايشان که چرا پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خليفه تعيين نکرد و ابوبکر خليفه تعيين کرد؟ پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اگر تعيين مي کرد، شرع مي شد و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خدا بود و اگر ابوبکر تعيين مي کرد، شرع نمي شد و اجتهاد شرعي خودش بود. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اگر خودش تعيين مي کرد، بايد تا روز قيامت وراثتي مي شد و اين کار شاهان مي شد؛ اما ابوبکر آنچه را که خودش بهتر مي دانست که بهترين فرد امت بود، پيشنهاد کرد نه اينکه تعيين کرد. اگر مردم با عمر بيعت نمي کردند، خلافت او شرعي نمي شد، چون خلافت زميني است نه آسماني. هچنانکه خود حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايد:
إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبابكر و عمر و عثمان.
قوم و گروهي با من بيعت کردند که با ابوبکر و عمر بيعت کردند.
فإن اجتمعوا على رجل و سموه إماما كان ذلك لله رضى، فإن خرج من أمرهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه
اگر با کسي بيعت کنند، رضاي خداوند در آن است؛ رضاي آنها، رضاي خداست. اگر کسي بر آنها خارج شود و طعنه بزند، ... . (صدا قطع شد)
اين آراء و انديشه شما را اگر حضرت علي (عليه السلام) مي ديد، بايد محاکمه تان مي کرد. اين رأي حضرت علي (عليه السلام) است در نهج البلاغه. پس خود حضرت علي (عليه السلام) به اتفاق تاريخ و مورخان جديد و قديم، بيعت کرده است؛ ولي شما اين متواترات را منکر هستيد و آنچه را که شما خوشتان مي آيد را مي آوريد. من سند از کتاب هاي شما مي آورم و شما مي گوييد که ضعيف است؛ ديمي نبايد عمل کرد.
سوال آقاي ملازاده از استاد حسيني قزويني
سوال من اين است که چرا چيزي به نام امامت و وصايت را، خود علي (عليه السلام) مطرح نکرد؟ آنچه را که از حديث غدير مي گويند، ده ها ائمه آن را باطل مي دانند و برخي صحيح مي دانند. چرا شما از خود حضرت علي (عليه السلام) امامي تر هستيد؟ چرا اين باور در ابتداء سري بود و بعدها ادامه پيدا کرد؟ چرا در ابتداء براي حضرت علي (عليه السلام) بود و بعد نوبت 12 نفر شد؟ عبدالله بن سبأ وقتي وصيت را مطرح کرد، مخصوص حضرت علي (عليه السلام) کرد و بعد آمدند کساني ديگر مانند شيطان الطاق و ديگران آمدند تعميم دادند به بقيه اهل بيت (عليهم السلام). حتي خود حضرت علي (عليه السلام) نمي دانست که امام از طرف خداست.
جواب استاد حسيني قزويني
البته من اين نکته را بگويم که همان اول هم بنا شد احترام و ادب را داشته باشند و نسبت به مومن الطاق، شيطان الطاق گفتن، دون شأن ايشان است و ما هم مقابله به مثل نمي کنيم و:
وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا (فرقان/63)
مومن الطاق، از شخصيت هاي بزرگ و از صحابه جليل القدر امام صادق (عليه السلام) هستند و دودمان بني اميه از او به شيطان الطاق تعبير مي کنند.
در رابطه با حديث غدير که ايشان اشاره کردند بسياري از ائمه آن را باطل مي دانند، من نمي دانم مرادشان از اين ائمه چه کساني است؟ با اينکه در صحت و اينکه اين روايت متواتر است، اکثريت بزرگان اهل سنت اين نظر را دارند؛ حتي آقاي ضياء الدين مقبلي در کتاب الابحاث المسببه في السنون المتعدده، ج2، ص30 مي گويد:
ان لي يکن معلوما فما في الدين معلوم.
اگر بنا باشد ما در قضيه غدير شک کنيم و بگوييم قطعي نيست، چيزي براي ما در شرع قطعي نمي ماند.
ميرزا محمد بدخشاني در کتاب نزل الابرار، ص54 طبع قديم مي گويد:
حديث صحيح مشهور و لم يتکلم في صحته الا متعصب جاهد لا اعتبار بقوله.
حديث غدير، حديث صحيح و مشهوري است که در صحت آن، جز آدم متعصب و عنودي که اعتباري به قولش نيست، کس در آن شک نمي کند.
تمام بزرگان اهل سنت که کتاب تواتر نوشته اند، حديث غدير را از احاديث متواتر آورده اند.
خود ابن کثير دمشقي صراحت دارد:
قال شيخنا الحافظ ابو عبد الله الذهبي: الحديث متواتر، أتيقن ان رسول الله قاله.
استاد ما آقاي ذهبي مي گويد: حديث غدير متواتر است و يقين دارم که رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آن را گفته است.
البداية و النهاية، ج5، ص233
آقاي سيوطي در کتاب الاحاديث المتواتره اين حديث را آورده است. و عده اي از بزرگان اهل سنت مانند ابن عبد البر، حاکم نيشابوري، ترمذي و ذهبي و طحاوي و ...، همه اينها صراحت دارند بر اينکه حديث غدير، حديث صحيحي است و اين طول و تفسيري که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در آن سه روز آنجا داد، مطلب کاملا تمام است و احتياجي ندارد به اينکه بگوييم برخي ائمه آن را قبول ندارند. اي کاش نام برخي از اين ائمه را، ايشان با مدرک نام مي بردند تا ببينيم در برابر ذهبي و ابن حجر و ... مي توانند قرار بگيرند؟!
سوال استاد حسيني قزويني از آقاي ملازاده
ايشان اشاره کردند که يکي از ادله شان براي صلاحيت آقاي ابوبکر براي خلافت، قضيه نماز خواندن ايشان است که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ايشان را به عنوان امام جماعت فرستادند به مسجد. ما سوال مي کنيم چطور شد وقتي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت:
ائتوني بقلم و کتب يا هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدي.
جناب عمر برگشت گفت:
ان الرجل ليهجر يا قد غلبه الوجع.
صحيح بخاري، ج7، ص9 - صحيح مسلم، ج5، ص76
و اختلافات شديدي هم در آنجا شد و ابن عباس در صحيح مسلم و صحيح بخاري مي گويد که هر وقت اين قضيه يادش مي آمد، مي گفت:
الرزية کل الرزية ما حال الرجل بين رسول الله و کتابته.
صحيح بخاري، ج5، ص138 - صحيح مسلم، ج5، ص76
چطور وقتي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي خواست وصيت نامه بنويسد، گفتند که:
ان الرجل ليهجر
اما وقتي خواست ابوبکر را به مسجد بفرستد، آنجا مي گويند که:
ان الرجل لا يهجر.
جواب آقاي ملازاده
در مورد حديث ولايت، ايشان مثل اينکه خبر ندارند اين حديث، نه اينکه در صحاح اهل سنت نيست، بلکه مردم و ائمه اسلام در تصيحيحش اختلاف کرده اند. بخاري که مهمترين کتاب حديثي را دارد و ابراهيم فردي و ... در اين حديث طعنه زده اند و آن را ضعيف دانسته اند. احمد بن حنبل آن را صحيح دانسته است و ابن حزم که يکي از ائمه بزرگ اسلام است، مي گويد اين حديث از طريق ثقات ثابت نشده است. اين نه اينکه متواتر نيست، بلکه در بين علماء، چنان مورد اختلاف است که برخي از علماء آن را بطور کلي رد مي کنند و حتي اکثرا آن را حسن مي دانند نه صحيح.
از اينکه بگذريم اين اتهامي که شما هميشه به حضرت عمر رضي الله عنه مي زنيد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را منع کرد از نوشتن، اين يک تدليس بزرگي است و اين سخن را عمر نگفت و برخي از نو اسلام ها بودند که در آنجا نشسته بودند و اتفاقا اين سخن در روز پنجشنبه گفته شد و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز دوشنبه فوت کرد و اگر اين سخن اجتهادي نمي بود و وحي الهي مي بود، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در وحي الهي تقصير نمي کرد. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي داند که مردم غير از ابوبکر صديق، کس ديگري را انتخاب نمي کردند و اتفاقا اين مورد درباره ابوبکر بوده نه ديگران، ولي با تبليغات شما اينها بلند شدند و الا آن حديث تائيد مي کند که:
يأبي الله و المومنون الا ابابکر.
مستدرک حاکم، ج3، ص477 - مجمع الزوائد هيثمي، ج5، ص181
اين حديث را در تکمله همين سخن مي گويد که براي من قلم و قرطاسي بياوريد. مردم غير از او را انتخاب نمي کنند و خود بخود ترکش کرد و اين دليل است بر اينکه اين وحي الهي نيست و اجتهاد شخصي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است و اجتهاد فضيلت است و رذيلت نيست. وقتي امت مي تواند اجتهاد بکند، هر فضيلتي که در امت باشد، بيشترش در پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است. اين تحصيل حاصل است وقتي به پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) کس ديگري را پيشنهاد کردند، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نفرستاد.
شما که معتقديد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قبل از او، حضرت علي (عليه السلام) را انتخاب کرده است، به قلم و کاغذ چه ربطي و نيازي دارد؟ خود حضرت علي (عليه السلام) هرگز به اين موضوع استناد نکرد و نگفت من براي خلافتم از غدير خم استفاده مي کنم. آن آيه هم در صلح حديبيه نازل شده است و شما وصلش کرديد به حجة الوداع.
خود حضرت علي (عليه السلام) از همه اين شبهات و تشبثاتي که الان براي خلافت و امامت او مي کنند، هرگز به اينها استناد نکرد. جز با روايات مجعول، حضرت علي (عليه السلام) با بقيه ياران پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، همدل و همگام بود. از آنها همان تعريفي را مي کرد که قرآن از آنها تعريف مي کرده است.
يکي از عشره مبشره خودش است و :
وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (توبه/100)
مهاجرين و انصار را خداوند وعده جنت داده است.
شما آمديد اينها را تکفير مي کنيد براي اينکه او را بلند کنيد. اينکار نه علمي است و نه اسلامي.
سوال آقاي ملازاده از استاد حسيني قزويني
سوال من اين است که حضرت علي (عليه السلام) هرگز ادعاي خلافت بر خود نکرد و حتي عقل هم منکر اين است. وقتي در سقيفه بني ساعده اينهمه آراء مطرح مي شود، صحابه و دست پروردگان پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، چه مصلحتي در آن است که بيايند و خلافت حضرت علي (عليه السلام) را پنهان کنند؟ مگر ابوبکر سپاه و اطلاعات و مال داشت که به آنها رشوه بدهد تا او را انتخاب کنند؟ چه مصلحتي بر دست پروردگان پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است؟ آيا اين اتهامي بر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيست که در تربيت شاگردانش شکست خورده است که آمدند نصي را که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) برايشان گذاشته است، پنهان کردند و کس ديگري را خليفه کردند؟ آيا اين خودش دليل بر ضعف و شکست پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نيست؟
جواب استاد حسيني قزويني
در رابطه با اينکه ايشان مي فرمايد حضرت علي (عليه السلام) در رابطه با خلافت خودش سخني نگفته است، اگر ايشان مراجعه کنند به کتاب الامامة و السياسة ابن قتيبه دينوري تحقيق آقاي شيري، ج1، ص30 و
در تحقيق آقاي زيني، ص19، مي بيند که وقتي آقاي ابوبکر قنفذ را فرستاد به سراغ آقا اميرالمومنين (عليه السلام)، گفت که:
فقال أبوبكر لقنفد و هو مولى له: اذهب فادع لي عليا، قال: فذهب إلى علي، فقال له: ما حاجتك؟ فقال: يدعوك خليفة رسول الله، فقال علي: لسريع ما كذبتم على رسول الله.
حضرت علي (عليه السلام) فرمود:
چقدر زود بر رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دروغ بستيد و کسي را که خليفه نيست، او را خليفه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قرار داديد؟!
يا در همين صحيح بخاري و صحيح مسلم است که وقتي آقاي ابوبکر بعد از 6 ماه آمد پيش اميرالمومنين (عليه السلام)، آقا اميرالمومنين (عليه السلام) مي گويد:
استبددت علينا.
تو در حق ما استبداد کردي.
صحيح بخاري، ج5، ص83 - صحيح مسلم، ج5، ص154
من نمي دانم ايشان کلمه استبداد را چطور مي خواهند معنا کنند؟
يا وقتي مي گويد:
كاذبا آثما غادرا خائنا
صحيح مسلم، ج5، ص152، کتاب الجهاد، باب حکم الفئ
اين را هم حتما مي خواهند ضعيف بدانند؟!
در نهج البلاغه محمد عبده، ج1، ص30، خطبه 2، آقا اميرالمومنين (عليه السلام) مي گويد:
لا يقاس بآل محمد من هذه الامه احد ... و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة.
حق خلافت و وراثت در آل پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج1، ص138
وقتي هم خلافت به اميرالمومنين (عليه السلام) بر مي گردد، مي گويد:
الان اذ رجع الحق الي اهله و نقل إلى منتقله.
الان حق به حق دار رسيد و آنچه که به زور به جاي ديگر برده بودند، الان به ما رسيد.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج1، ص139
يا اين تعبير اميرالمومنين (عليه السلام):
فوالله ما زلت مدفوعا عن حقي، مستأثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه حتى يوم الناس هذا.
قسم به خدا، از روزي که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت، در حق من ظلم و جفا کردند.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج1، ص223
يا:
فوالله ما كان يلقى في روعي و لا يخطر على بالي أن العرب تعدل هذا الامر بعد محمد عن أهل بيته و لا أنهم منحوه عنى من بعده.
باور نمي کردم که مردم بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اينچنين بکنند.
شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج6، ص95
مضافا به اينکه آقاي ملازاده از اصحاب پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) که اينهمه سر و صدا ايجاد کردند و از اينها يک قداستي فرا تر از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درست کرده اند و حتي آقايان مي گويند در مقام اختلاف بين پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و آقاي عمر، حضرت جبرئيل مي آمد و آيه مي آورد:
تائيدا لعمر و تضعيفا لرسول الله
سوال استاد حسيني قزويني از آقاي ملازاده
ايشان اصرار داشت بر اينکه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) احاديثي درباره با اين قضيه نسبت به آقاي ابوبکر مطرح کردند و با نماز خواندن ابوبکر به جاي ايشان و يا با:
يابي الله و المومنون الا ابابکر
نشان مي دهد که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ابوبکر را معين کرده است؛ حال آنکه عبارت جناب عمر در صحيح بخاري و صحيح مسلم برخلاف اين است:
وقتي از او سوال مي کنند:
قيل لعمر: الا تستخلف؟ قال: إن استخلف فقد استخلف من هو خير مني أبو بكر و ان اترك فقد ترك من هو خير مني رسول الله صلى الله عليه و سلم.
صحيح بخاري، ج8، ص126 - صحيح مسلم، ج6، ص4
همچنين نووي که از علماي بزرگ اهل سنت است، مي گويد:
ما هيچ روايتي در خلافت ابوبکر نداريم.
ابن کثير و ايجي هم همين تعبير را دارند. لطفا درباره اين توضيح دهد.
جواب آقاي ملازاده
کتابي که ايشان از ابن قتيبه دينوري نقل مي کند، کتابي است منسوب به ايشان و علماء در نسبتش به او شک دارند و آدم اگر از کتاب صحيح عدول کند و به اين کتاب رجوع کند، اين دليل بي دليلي است.
حضرت علي (عليه السلام) دوبار بيعت کردند: هم بعد از وفات حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و هم قبل از او.
سوالي که ايشان کردند راجع به خلافت ابوبکر، خلافت ابوبکر انتخابي است نه تعييني. من نگفتم که تعييني است. پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را به عنوان کانديد مشخص مي کند و اجتهاد مي کند که بهترين فرد است. بعد هم مي بيند که مردم غير از او را انتخاب نمي کنند. اين خيلي واضح است. وقتي شما به اين روايت استناد مي کنيد که:
هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدي.
اين روايت را اگر شما قبول داريد، دليل است بر اينکه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت نکرده است قبل از اين. پس پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قبل از اين حضرت علي (عليه السلام) را به خلافت تعيين نکرده است.
آيا همين توطئه کافي نيست که بياييم بعد از 1400 سال باز هم بگرديم ببينيم که چه کسي خليفه بوده است؟ اين توطئه کافي است که مسلمانان را چنان متفرق کرد تا بعد از 1400 سال نتوانيم از اين دايره بيرون بياييم. الان در دنيا، کسي که بگويد کلينتون و بوش يا ... کانديد بوده اند، مردم مي خندند به او. اينهمه خون در تاريخ اسلام ريخته شده است، اينهمه اختلاف و تفرقه، همه بخاطر امام بوده است:
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ لَكُمْ مَا كَسَبْتُمْ وَ لَا تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ (بقره/134)
آنها امتي بودند و رفتند، اعمالشان را از من و شما سوال نمي کنند.
اما چون شما امامت را از نبوت مي دانيد، چون جاي توحيد را گرفته و حتي بر توحيدتان هم تاثير گذاشته است؛ ولايت را گذاشته ايد جاي شهادت بر توحيد. تا حدي که ادعا مي کنيد هر کس بر ولايت ايمان نداشته باشد، مومن نيست. شما همه مسلمانان جهان را مومن نمي دانيد. مال و جانشان را حلال مي دانيد. اندکي فکر و انديشه کنيد، خود حضرت علي (عليه السلام) چنين نبود. اين رواياتي را که شما از حضرت علي (عليه السلام) نقل مي کنيد، کاملا نادرست است، و همه رواياتي است که از کتب خودتان است و مسلمانان ديگر قبول ندارند. حضرت علي (عليه السلام) با بقيه ياران پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دوست بود.
وقتي از حضرت علي (عليه السلام) سوال کردند که چرا وصيت نمي کني؟ گفت: پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت نکرد تا من هم وصيت کنم. من هم صبر مي کنم همانطور که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) صبر کرد.
حضرت عايشه که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر سر سينه او فوت کرد، مي گويد:
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت نکرده است.
خود حضرت علي (عليه السلام) مي گويد:
پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وصيت نکرده است.
اين نشان مي دهد که خلافت را مشخص نکرده است.
ابن عباس مي رود در مورد خلافت از او سوال کند. حضرت علي (عليه السلام) مي گويد نه، اگر الان پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين خلافت را به ما ندهد، ديگر مردم تا ابد ما را محروم خواهند کرد.
شما سوال مرا جواب نداديد و بيرون پريديد و انتظار نبود.
اين همه رأي در سقيفه و شوراي بني ساعده و شوراي مسلمين مطرح شد. صحابه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) چه مصلحتي دارند که ابوبکر را خليفه بکنند و حضرت علي (عليه السلام) را کنار بزنند؟ چرا دين خودشان را بخاطر ابوبکر بفروشند؟ چطور قرآن مي آيد اين صحابه را تعريف و تمجيد مي کند و وعده بهشت مي دهد؟ اينها دليل شکست پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است؟ هر کدام از اين سوال ها به اندازه يک کوه است و شما اينها را جواب نمي دهيد و مي رويد دنبال روايات. ما با روايات هرگز به نتيجه نمي رسيم. دين و قرآن را روايت زده نکنيم؛ حداقل بحث عقلي بکنيم. چطور شد که ياران پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) که معجزه دوم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بعد از قرآن هستند، همه اين روايات را فراموش کردند و خود حضرت علي (عليه السلام) هم فراموش کرد و آمدند دشمني تراشيدند؟
لذا بيرون بياييم از دايره اي که دشمنان دين بر من و شما تراشيده اند و 1400 سال ما و شما را به جان هم انداخته اند و آنچه در عراق و جاي ديگر رخ مي دهد، نتايج اين توطئه هاي شوم است. نگذاريم دشمنان ما به خاطر اين روايات از ما سوء استفاده کنند. حداقل اختلاف را بيشتر از اين نکنيم؛ دودستگي و فتنه و درگيري مسلمانان را بيشتر از اين نکنيم.
تاريخ را نگاه کنيد که عثماني و صفويه را به جان هم انداختند و هر دو را انداختند کنار و الان هم همين کار را مي کنند. تا کي من و شما، در زندان روايات باشيم؟ تا کي من و شما در زندان 1400 قبل باشيم؟ بيايم صريح قرآن را بفهميم که از امامت در او خبري نيست. صريح قرآن ار احکام بزرگ و کوچک حرف مي زند، ولي مسائل بزرگ را که شما از نبوت بالاتر مي دانيد را حرف نمي زند.
سوال آقاي ملازاده از استاد حسيني قزويني
سوال من اين است که ولايتي که شما از آن حرف مي زنيد، يک اعتقاد سري بود و خود کتب شما هم بر همين دلالت مي کند و مي گويد:
ولايت يک سرّي بود که به حضرت جبرئيل داده شد و حضرت جبرئيل به حضرت محمد (صل الله عليه و آله و سلم) و حضرت محمد (صل الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) داد و حضرت علي (عليه السلام) هر کس را که خواست به او داد. بعد ابوجعفر مي گويد که اين سر را پخش نکنيد.
در زمان صحابه، چرا اين عهد ظاهر نشد و چرا توطئه گران بعد از آن زمان بر ضد اسلام اين را مطرح کردند؟ اين دليل بر اين است که حضرت علي (عليه السلام) از ولايت خبري نداشت و اين روايات بعدا تراشيده شد. اين روايات را عبدالله بن سبأ بعدا عمومي کرد. چرا اينها علني کردند؟ چرا وقتي مسلمانان در نيرو و قوت خود هستند، حضرت ابوبکر و عمر و عثمان و علي ، هيچکدام از امامت و ولايت حرفي نزدند؟
سوال من اين است که چرا خود حضرت علي (عليه السلام) ولايتش را زميني مي دانست و در مقابل مردم علنا از زميني استناد مي کند نه آسماني و مي گويد منشأ ولايت من مردم هستند نه خداوند؟
جواب استاد حسيني قزويني
اينکه ايشان فرمودند کتاب ابن قتيبه دينوري منسوب به ايشان نيست، حداقل مراجعه بکنند به کتاب الاعلام زرکلي، معجم المطبوعات، معجم المولفين و ... همه اين کتاب را منسوب به ابن قتيبه دينوري مي دانند؛ حتي خود ذهبي که از او به امام الجرح و التعديل تعبير مي کنند.
اما در رابطه با اينکه ايشان فرمودند شما ولايت را بالاتر از توحيد قرار مي دهيد، اين يک افتراء است بر شيعه که در طول تاريخ و حتي زمان ابن تيميه مطرح بوده است تا الان که اين آقايان مطرح مي کنند. ولي ما معتقديم و روايات صحيح داريم که وقتي آيۀ:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ و َأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (مائده/3)
نازل شد، يعني با ولاي حضرت علي (عليه السلام) اسلام کامل شد و بدون ولاي حضرت علي (عليه السلام)، اسلام، لا اسلام است. همانطوري که خود اخطب الخواطب، خود خوارزمي صراحت دارد در مناقب خود و ايشان از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي کند:
يا علي لو أن عبدا عبد الله مثل ما دام نوح في قومه، و كان له مثل جبل أحد ذهبا فأنفقه في سبيل الله، و مد عمره حتى حج الف عام على قدميه، ثم قتل بين الصفا و المروة مظلوما، ثم لم يوالك يا علي لم يشم رائحة الجنة و لم يدخلها.
يا علي! اگر فردي تمام شبانه روز را نماز بخواند و عبادت کند و هزار سال عمر داشته باشد و هر سال به حج برود و به اندازه کوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا صدقه بدهد و بين رکن و مقام کشته شود، اما اگر ولايت تو را نداشته باشد، بوي بهشت را استشمام نمي کند.
مناقب خوارزمي، ص68 - مناقب آل أبي طالب ابن شهر آشوب، ج3، ص2
اين چيزي نيست که مربوط به شيعه باشد.
وقتي حديث ثقلين را که من گمان نمي کنم جز آدم متعصب منکر آن شود، مي گويد:
اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي اهل بيتي ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدي
صحيح مسلم، ج7، ص123 - مستدرک حاکم، ج3، ص109 و 110 و 148 - مسند احمد، ج3، ص14 - تفسير ابن كثير، ج4، ص123 - سنن الدارمي، ج2، ص432 - فضائل الصحابة، ص15 - سنن كبرى بيهقي، ج10، ص114 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص163 سنن كبرى نسائي، ج5، ص45 - معجم أوسط طبراني، ج3، ص374 - كنز العمال، ج13، ص104 - أضواء على السنة المحمدية أبو رية، ص404 - تفسير رازي، ج8، ص173 - تفسير آلوسي، ج6، ص194 - طبقات كبرى ابن سعد، ج2، ص194
ديگر رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) چيزي براي کسي باقي نگذاشته است.
اين مسئله که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز پنجشنبه گفت:
هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدي
با توجه به اينکه بعضي از قضايا بوده و پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) خبر داشتند و در روايت صحيح داريم و آقاي حاکم نيشابوري مي گويد روايت صحيح است:
ان الامه ستغدر بک بعدي يا علي.
بعد از من، اين امت در حق تو خيانت مي کنند.
مستدرک حاکم، ج3، ص140 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص137 - كنز العمال، ج11، ص297 - الكامل بن عدي، ج6، ص216 - تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص447
يا:
ضغائن في صدور قوم لا يبدونها لک الا بعدي.
يا علي! کينه هايي در درون سينه هاي مردم مي بينم که اين کينه ها بعد از من منصه ظهور خواهد رسيد.
مجمع الزوائد، ج9، ص118 - مسند أبي يعلى، ج1، ص427 - معجم كبير طبراني، ج11، ص61 - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج4، ص107 - تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص322 - تهذيب الكمال مزي، ج23، ص240 - ميزان الاعتدال ذهبي، ج3، ص355
و اينکه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
اصحاب من بعد از من مرتد خواهند شد.
اي کاش فرصتي باشد تا درباره صحابه صحبتي شود. آيا آيات قرآن فقط صحابه را مدح کرده؟ يا نه، آياتي هم در مذمت صحابه هم هست؟ ما مصداق اين آيه نباشيم:
إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ ... وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلًا . (نساء/150)
اينکه قرآن در مورد صحابه مي گويد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ. (حجرات/6)
و امثال اين، براي همين قرآن است. براي تورات و انجيل که نيست.
آنچه که خيلي مهم است، حديث حوض است که وقتي از براء بن عاذب سوال مي کنند:
فقلت: طوبى لك، صحبت النبي صلى الله عليه و سلم و بايعته تحت الشجرة، فقال: يا ابن أخي! انك لا تدرى ما أحدثنا بعده.
خوشا به حالتان که همراه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بوديد و ... . مي گويد: برادرزاده ام! نمي داني که ما چه بدعت هايي بعد از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نهاديم.
صحيح بخاري، ج5، ص66 - عمدة القاري عيني، ج17، ص222
همچنين همين تعبير را ام المومنين عايشه مي گويد:
عن قيس بن أبي حازم، قال: قالت عائشة رضي الله عنها و كان تحدث نفسها ان تدفن في بيتها مع رسول الله صلى الله عليه و آله و أبى بكر، فقالت: انى أحدثت بعد رسول الله صلى الله عليه و سلم حدثا، ادفنوني مع أزواجه فدفنت بالبقيع. هذا حديث صحيح على شرط الشيخين و لم يخرجاه.
از او مي پرسند که آيا مي خواهيد شما را در کنار قبر رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دفن کنيم؟ مي گويد: خير، من را در بقيع کنار ديگر همسران پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دفن کنيد؛ چون من بعد از رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بدعت هايي نهادم.
مستدرک حاکم، ج4، ص6 - سير أعلام النبلاء ذهبي، ج2، ص193
همچنين رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در صحيح بخاري و صحيح مسلم مي گويد:
صحابه مرا در قيامت به سمت جهنم مي برند و از آنها سوال مي کنم که به کجا مي بريد؟ مي گويند: به سمت آتش. سوال مي کنم: جرمشان چيست؟ مي گويند:
انك لا علم لك بما أحدثوا بعدك، انهم ارتدوا على ادبارهم القهقري
... آنها بعد از تو مرتد شدند و به زمان دوران جاهليتشان برگشتند.
سپس خود رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در صحيح بخاري مي گويد:
فلا أراه يخلص منهم الا مثل همل النعم
از اين صحابه من، جز تعداد اندکي، از آتش جهنم نجات پيدا نمي کنند.
صحيح بخاري، ج7، ص208
ما چشممان را خوب باز کنيم، اين آيه قرآن است که مي گويد:
أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ (آل عمران/144)
و نبايد يک چشمي به قرآن نگاه کنيم.
کمپین رهروان غدیر