ساعت رو نگاه کردم ساعت 2 صبح
بود .من هنوز نخوابیده بودم حتی به زور هم چشم هام بسته نمی شد. آدم وقتی بی خواب
میشه به همه چیز فکر می کند اینقدر به عمق میره تا شاید حتی به لحظه تولدش برسد .
آدمه دیگه تنها چیزی که خوب
یادش میماند گذشته است .نمی دونم چرا فکرم اینقدر پرش کرد تا به خاطرات دوران
مدرسه رسید ،ر سیدم به اول راهنمایی موقعی که دختر پر شر و شوری بودم .من و مهر
نوش و ویدا یک گروه تشکیل داده بودیم .گروه پشت پرده نشین ها اسم جالب و با مزه ای بود .مدرسه ی ما شکل خاصی
داشت یعنی قبلا یک رستوران بود که تبدیل به مدرسه شده بود، کلاس ما هم یک آشپز خا
نه بود که انتهای کلاس یک انباری بود که یک سری وسایل رو گذاشته بودند و این وسایل پشت پرده بودند. ما هم زنگ تفریح ها
می رفتیم پشت پرده جای دنجی بود . هر سه
ما اوایل بلوغ بودیم و حسابی شیطنت می کردیم .
نمی دونم ولی انگار الان هم که دارم بهش فکر می کنم یه حسی در
درونم میگه فرار کن .می خوام این پرونده ممنوعه که تو عمق ذهنم پنهانش کردم را با
ز کنم و بخونمش از آن روزی بگم که ما پشت پرده بودیم و حسابی جو گیر شده بودیم
داشتیم آهنگ خسته شده شدم سیاوش قمیشی رو می خوندیم همینکه می خوندیم یونولیت هایی
که آنجا بود را پاره می کردیم بی خبر از اینکه این یونولیت ها یونولیت هایی بود که
مدیر مدرسه برای مدرسه خریده بود. بعد هم
که فهمیدیم فرار کردیم و به روی خودمون نیاوردیم که چه کار کردیم . تا اینکه مدیر
آمد سر کلاس و گفت : کسایی که یونولیت ها رو پاره کردن خودشونو معرفی کنند. به
خاطره سابقه بد ویدا مدیر مدرسه آماده بود که ویدا از جاش بلند بشه . تو دلم می
ترسیدم شونه هام می لرزید . مدیر هم تکرار می کرد که همین الان خودتونو معرفی کنید
. ترس و بز دلی همه وجودم رو گرفته بود .تنها کسی که بلند شد ویدا بود .نفس راحتی
کشیدم . مدیر ویدا را از کلاس بیرون برد . مدام توی دلم می گفتم تو هم بودی ، این
حس ترس و بز دلی شاید از آن روز در وجودم ریشه دواند و بزرگ شد . سال بعد ویدا از
مدرسه ما رفت .
ویدا اسمی که هیچ وقت از یادم
نرفت و بخشی از خاطرات دفن شده من را تشکیل داد .به قول فروید بخش بیشتر ما را
خاطرات سرکوب شده تشکیل می دهند . سپیده صبح توی صورتم می خورد ،بالش خیس شده بود از اشک هام، انگار بدنم از سفر به
گذشته خسته شده بود، دیگه بی هیچ فکری خوابم می بره .