آیلی و این روزها

دختر گل من عزیز دردونه من ... تا میام پای کامی بشینم سریع میای و میگی : مامان پاشو

هفته پیش حسابی سرمون شلوغ بود و مهمون داشتیم .. اولش دایی رضا اینا با مامان جون اومدن و حسابی با یگانه بازی میکردی ... راحت هم اسمش رو میگفتی ... 

بعد از اون هم مامانی و بابایی برای 22 بهمن اومدن تهران و دیگه همش با عمه اینا با هم بودیم و با پرهام حسابی خوش گذروندی ...

خیلی شیرین زبون شدی و برای خودمون خیلی صحبت میکنی ... دیشب روی کابینت نشسته بودی و من بهت شام میدادم ... بعد جعبه کبریت رو برداشتی و همه رو ریختی کف آشپزخونه ... بهت گفتم دختر خوب این کارا رو نمیکنه و خونه رو بهم نمیریزه ... امیر حسین عمه هم این کار رو نمیکنه ..تا اسم امیر حسین رو شنیدی رفتی توی فکر و دیگه خرابکاری نکردی .. یه خورده گذشت و دیگه آخر غذات بود گفتم آیلی مامان دهنت رو باز کن .. شما هم گفتی من امیر حسینم !!!!

قربونت برم که تغیر هویت دادی ... 

دو شب قبل بابا از سر کار اومد و شما برخلاف همیشه بلند شدی و بهش بوس دادی .. معمولا به بابا زیاد بوس نمیدی ... بعد که بابا مهدی ذوق کرده بو و با خوشحالی پرسید عزیز بابا کیه؟؟جواب دادی: اودَمَم (خودمم)... همیشه میگفتی آیلی ولی این بار برای اولین بار این کلمه رو گفتی ... 

اعداد رو از 1 تا 10 میشماری بدون غلط ... 

عاشق کارت بازی هستی و همیشه میگی : مامان بییم اُتاخ کارت بازی 

هنوز هم از نظر شما گوسفند و اسب و گاو و ببر و اینا ببعی هستن 

زنبور و مورچه و جوجو و ماهی رو به خوبی میشناسی و میگی ولی بقیه حیون ها بالاخره یکی از این 4 نوع هستن از نظر شما ....

دیروز توی افسریه داشتیم میرفتیم من دیدم یه چیزی رو زیر لب زمزمه میکنی .. یواش یواش صدات بلند تر شد و دیدم مدام داری صلوات میفرستی با عجل فرجهم و من کلی ذوق کردم .. اینم از مزایای برنامه عمو پورنگه ... خیلی قشنگ میفرستی ... توی مانتو فروشی فروشنده وقتی فهمید داری صلوات میفرستی اومد جلو و محکم فشارت داد و بوسیدت گلم ... 

یه فیلم میذاشت به نام باغ سرهنگ .. عاشق شخصیت هادی بودی و ما باید روزی 3 بار این سریال رو نگاه میکردیم .. همش هم میگفتی آدی شوو شد الانم روزی دوبار میپرسی مامان آدی شوووو شد؟؟؟

سریال باران رو هم دست داشتی ... دیروز میگی مامان باران تموم شد آدی شوو شد ...

دایره لغاتت خیلی وسیع تر شده ... کلمات زیادی رو میگی و هم رو درست تلفظ میکنی .. فکر کن آروزی شنیدن کلمات غلط غولوط از اون زبون بچه گونه ات به دلم بمونه ... 

مامانی بارت بادکنک های کوچولو باد میکرد و خیلی دوستشون داشتی و بهشون میگفتی کوچولو ..

هر چی هم بپوشی میای سریح میپرسی مامان اوشگله؟ عزیزم هر چی بپوشی ماه میشی

شدیدا استقلال طلب هستی و هر کاری رو باید خودت انجام بدی و اصلا دوست نداری کسی کمکت کنه ..خودت همه غذات رو میخوری و از دست من غذا نمیخوره مگر درشرایط خاص که من باید حسابی بازی کنم باهات تا توجه نشی داری از دست من غذا میخوری و فکر کنی بازی هست ...

جالبه چای شیرین صُنو رو هم خودت با قاشق چایی میخوری و ابدا روی لباست نمیریزی ... هر کی میبنیه شما خودت اینقدر تمیز غذا میخوری تعجب میکنه و میگه توی این سن خوب غذا میخوره ...

یه عادت خوب که داری اینه که وقتی میریم بیرون یا خرید اصلا توقع نداری از مغازه برات تنقلاب بخرم و به لقمه نونو پنیر و خرما توی کیف مامان قانعی ... آب هم که همیشه همراه من هست .. توی پاساژ دست یه بچه چیپس دیدی و بهم گفتی مامان به به ... منم چون شما صبحونه تازه خورده بودی برات چیزی برنداشته بودم ....بهت گفتم میریم بیرون میخرم ... شما هم با جدیت تمام ابروها رو بالا انداخته بودی و میگفتی نه !!! توی کیف مامان نون دایَم ... خلاصه مامانا مجبور شد یواشکی بره برات پیراشکی بخره و بگیم توی کیف بوده ... همیشه قبل از بیرون رفتن من توی کیفم برات بیسکوییت و لقمه نون و پنیر و خرما و گردو و آب و رنگارنگ میذارم و هر وقت هوس کنی بخوری میگی من نون دایَم ...  من به به دایَم ...یعنی یه چیزی بدم بخوری 

الانم داری برنامه مورد علاقه ات یعنی عمو پورنگ میبینی و هوس بستنی کردی .. صدات به گوشم میرسه که میگی مامان من بستنی دایَم ... 

دارم میام بهت بستنی بدم عزیزترینم


دومین تولد دسته جمعی با دوستان

خوب ما امسال هم به لطف همکاری دوستان تونستیم تولد دسته جمعی برگذار کنیم .. تولد یکسالگی رو که یادتونه؟

http://torobchehman.blogfa.com/post-87.aspx

حالا میریم سراغ دوسالگی 

از اول هفته و بعد از تموم شدن تولد توی خونه همش مامان بهم میگفت میخایم با آیلی بریم دَدَ ... میخایم تبلد بگیریم .. آیلی و دوستاش میخان برن تبلد...

خلاصه صبح جمعه شد و بعد از حمام کردن و ناهار خوردن و کلی کار خورده ریز دیگه مامانم گفت آیلی بیا آماده شیم بییم تبلد ... 

منم فکر میکردم این تبلد مثل تبلد خونمون پر از آدم بوزوگه و از بچه زیاد خبری نیست ... با بابا و مامان رفتیم همون قنادی که هفته قبلش من و بابا رفتیم کیک تبلدم رو گرفتیم ... یه ذره اونجا منتظر شدیم و من نمیدونستم چه خبره ... فقط ویترین رو نیگا میکردمو ذوق میکردم ... بعدش خاله حلماو عمو حامد و دوستم میکائیل اومدن اونجا دنبال ما و با هم راه افتادیم .. اصلا با میتال همدیگه ر, تحویل نگرفتیم فقط مامان و باباهامون باهم کلی حرف زدن و تعریف کردن .. ما هم خوابمون برد .. البته میتال هنوز میمی میخورد ولی مامان من گفت من بوزوگ شدم و دیگه میمی نمیحورم ...

وقتی رسیدیم اونجا ما خواب بودیم و اینم مدرکش 


یه میز خیلی قشنگ درست کرده بودن ... اینم عکسش :

بعد از عمو موزیک خواستن تا صدای موزیک رو بالا ببره تا ما دوتا بیدار شیم .. ما هم بیدار شدیم و هاج و اج از این همه اسباب بازی 


دیگه ما هم از خلوتی استفاده کردیم و کلی بازی کردیم ولی چشمامون هنوز خواب آلود بود 

یواش یواش دوستای دیگه هم اومدن و بازی ما شروع شد 

خیلی خوش گذشت و تا ساعت 5 ما همه چی رو به هم ریختیم و کلی بازی کردیم ... 

از ساعت 5 مراسم جشن و شمع فوت کردن که من عاشقش هستم شروع شد ... 

اولش بچه ها مشغول فوت کردن بودن و من کجا بودم؟؟؟؟


اینجا ....

من و آریو زنگ این خونه رو میزدیم و قتی صدا میداد من سرم رو میبردم جلو و میگفتم کیه؟!؟!؟!؟

بعد که رفتم پشت میز دیگه به هیشکی مهلت ندادم شمع فوت کنه .. خاله هدی مسئول خانه کودک بود و یه عالمه باررررر شمع رو روشن کرد و فقط من فوت کردم .. همین جا از باران و هستی و کسری و رونیکا عزیز معذرت میخام و میگم بِبَشید که همش من فوت کردم 

اینم مدرکش 

من و هستی ... یه عکس قشنگ دیگه هم توی جشن پارسال داشتیم یادتونه؟!؟!؟!

 آبمیوه من هنوز اینجا روی میز هست ... اون زردآلوئه رو من خوردم به به 

من و میکائیل 

من و رونیکا ... لباسمون رنگ هم بود مامانم همش رونیکا رو با من اشتباه میگرفت ... بعدشم باباهامون هم رنگ لباسشون یکی بود من همش اشتباه میگرفتم بابامو هههههه

بعد از جشن هم خاله های خانه کودک ازمون با به به اوم اوم و پاستی و چوب شور پذیرایی کردن و بهمون کیک دادن

... آهان راستی من برای اولین بار یه چیزی خوردم با نی که خیلی خوشمزه بود .. دست همه دیدم ولی در آخر تبلد مامانم بهم داد و توی اکثر عکس ها هم دستم گرفتمش خیلی خوشمزه بود ... همین جا از مامانم میخام از اینا بیشتر برام بخره لطفا 



وقتی اومدیم خونه من یه ذره فقط توی ماشین خوابیده بودم ولی بعدش رسیدیم تا خیلی دیر وقت بیدار بودم و بازی میکردم با مامانم .. بابام به جای من خسته شده بود و زود خوابید 

داشتم بای میکردم و به مامانم میگفتم دوسِت ندایَم که یهو از روی صندلی میز با پشت سر افتادم پایین و چشمتون روز بد نبینه .... کلی گریه کردم و بابام هم با ترس از خواب پرید و خلاصه ساکت شدم و قتی خیالشون راحت شد چیز مهمی نیست من خوابیدم 

ولی از فردا صبحش تا الان هر روز تا از خواب بیدار میشم میگم : مامان بِییم دَدَ تبلد ... و این داستان هر روز و هر ساعت ادامه دارد .....

چند تا عکس ادامه مطلب هست دوست داشتید ببینید 

ادامه نوشته

تولد دوسالگی فرشته زمینی من


دوسال است که دم به دم چشم به لحضه هایش دوخته ایم و نفس به نفس گوش به نفسهایش داده ایم و چه عاشقانه زندگی کرده ایم به یمن دومین سالروز این عشق در جشن تولد آیلی همراهمان باشید . مامان و بابا 

بله دخمل طلایی ما هم دوساله شد ... دوسال که پر بود از شادی و خنده و بازی های کودکانه ..دوسال که پر بود از نگرانی های مادرانه و دلتنگی های پدرانه .. دوسال است که زندگی ما رنگ دیگری به خود گرفته به یمن وجود رحمت و برکت خونه مون *آیلی*

امسال هم خدا یاری کرد و تونستم شبی شاد و پر خاطره بسازم در کنار مهمون های گلم .. به آیلی و خودمون خیلی خوش گذشت و فضای مهموونی پر بود از خنده و بازی و شادی و سر و صدا .. با اینکه یک هفته است درگیر برش زدن و ریسه کردن کارها بودم و همه خرید ها هم به عهده خودم بود ( خرید و درست کردن و مرتب کردن ) و مهدی بخاطر مشغله کاری زیاد نتونست همکاری کنه (البته بی انصافی نباشه شب ها توی برش زدن تم کمک میکرد) ... ولی دریغ از یک ذره خستگی که توی وجودم احساس کنم ... 

شام رو ساده گرفتم و فقط الویه درست کردم .. ژله رولی آبی و سفید و دسر یخچالی هم درستیدم .. ولی همین ها خیلی زمان برد .. به نظر ساده میومد ولی درست کردنش سخت بود .. روی دسر رو هم مثل تم با شکلات تخته ای سفید و رنگ آبی تزئین کردم و الویه هم سس رو رنگ زدم و آبی کردمو زئین کردم و خلاصه همه تولد ما رنگ و بوی ساتقلالی به خود گرفته بود .. دایی محمد میگفت یه عکس استقالالی بگیریم و بذاریم تو پیج استقلال ... حالا شاید این کار رو بکنم .. هههه

زحمت عکاسی به قول خول خودت به عهده زنننه عزیزت بود ( زندایی) که امسال با وجودش کنار دایی محمد به خیلی هممون رو خوشحال کرده بود ....بالاخره دخلمی همین یه دونه زندایی رو داره دیگه و خیلییی هم میونشون با هم صمیمی هست و آیلی علاقه زیادی به زندایی عزیزش داره ...

مهمون های امسال بر عکس سال قبل زیاد نبودن ولی جای خالی عمه فرزانه و مامانی و بابایی و عمو محمد حس  میشد و اگر بودن مسلما بیشتر خوش میگذشت .. نگار و افسانه و عمه فرزانه و مامانی هم با تماس های تلفنی شون خوشحالم کردن ... 

دختر گلم ه رروز کارهای بیشتری یاد میگیری و کلمات روو اضح تر ادا میکنی ... 

اگر بگیم عروسک رو بذار توی اتاقن و حسش رو نداشته باشی میگی عروسک ندایییم ( نداریم )

چاچا :چایی

صننو :صبونه

یه یه : خاله فاطمه 

بابا متی : بابا مهدی 

ناکن : نگاه کن 

شعر ماه تو آسمونه و توی ده شلمرود (البته با هراهی ما ) و اتل متل توتوله و از همه مهتر شمارش از عدد 1 تا 10 رو بلدی ...

الان دیگه باید برم . سر فرصت کلماتی یاد گرفتی رو برات مینویسم 

عکس های تولد یکسالگی دخملی :مروری بر خاطرات http://torobchehman.blogfa.com/post-86.aspx

عکس های تولدت در ادامه مطلب هست ....

ادامه نوشته

خدایا خودت رحم کن به دل این مادر و پدر

اینجا رو دیدم و حالم خیلی خرابه .... خدا کنه زود تر بشنوم که محمد طاها پیدا شده

http://www.92329.blogfa.com/

 

 

ما برگشتیم

خاله های مهربون ما برگشتیممممممممممم ... خدا رو شکر سفر خوبی بود و با مامانم آب و هوایی عوض کردیم و برگشتیم ... بعد از چند روز سرفه هام هم تموم شد و الان دیگه مشگلی ندارم ....

توی این مسافرت به گلپا زیاد غریبی نمیکردم و تقریبا با همه گرم گرفته بودم .. هر کسی میدید میگفت اینبار دیگه غریبی نمیکنه ... و این مامانم رو خوشحال میکرد که دخملش شخصیت پیدا کرده ...

ممنون که حالم رو پرسیدین و با مامانم تماس تلفنی و اس ام اسی داشتین و از حال من با خبر شدین ...

اینم عکس های جدید من در باغ بابایی و گل های شقایق

 

 

تازشم مامانم نزدیک ۱۰ تا عکس گرفت و توی همه این عکس ها خودم مستقل سرپا وایستاده بودمممممممم

 

۱۶ ماهه شدم  با قد ۸۵ سانت و وزن ۱۱ کیلو که البته ۲۰۰ گرم بخاطر مریضیم کمتر شد ... دور سرم هم ۴۷ سانت بود ....

مامان نوشت ‌:‌قند عسلم بالاخره توی سن ۱۶ ماه و دوروزگی یعنی ۷ خرداد ۹۲ خودت مستقل راه افتادی و همینطور که گوشی دستت بود بلندشدی و راه افتادی و با تلفن صحبت میکردی ... بعدش هم تا تونستی و توان داشتی راه رفتی و خسته شدی ... خوشحالم بالاخره مستقل شدی عزیز دلمممممممممممم

اولین مریضی سخت آىلی

۴ روز سخت گذشت ..... ۴ روز که تو فقط سوختی و جلوی چشمای نگران همه ما آب شدی و نحیف شدی

عزیزترینم خونه پر از عشق ما صدای دلنشین و هیایوی بازی فرشته اش رو چند روز کم داشت و دلم برای شنیدن کلمه مامان از اون زبون خوشگلت پر میزد ... دیگه هیچی برام رنگ نداشت وقتی تو حال نداشتی از من بپرسی مامان این چیه ؟ خدا رو شکر که تموم شدن اون روزهای تلخ و پر از درد .. تموم شد بغضی که راه گلومو بسته بود ولی میخواستم نشون بدم که محکم هستم و اشک هام رو قورت میدادم  ...

خدا روشکر دیروز که از خواب بیدار شدی منو صدا کردی مامان و من پرکشدیم و تو رو به آغوش کشیدم و بوسیدم و بوئیدم و خدا رو شکر کردم


آیلی یه ویروس گرفته که تبش اصلا قطع نیمشد مگر با شیاف .سرفه های وحشتناک و استفراغ و هیچ دارویی توی معده اش نمیموند و همه رو بالا میاورد ..... 4 بار بردمش دکتر و هر کدوم یه دارو دادن و گفتن باید یک هفته صبر کنم تا دوره اش تموم بشه ..... تا اینکه صبح شنبه دیدم بچم دیگه نانداره چشماش رو باز نگه داره و اصلا هیچچچچچ حرفی نمیزنه ..بردمیش یه دکتر دیگه و اونم سریع عکس ریه انداخت و معاینه کرد و گفت خدا رو شکر هنوز ریه اش خیلی درگیر نشده .دارو داد و گفت تا سه شنبه اگر خوب نشد باز ببرمش ..... اومدم خونه دوبار دارو رو دادم ولی بالا آورد و تبش باز رفت بالا .با شیاف هم روی 38 درجه موند و دیگه اصلا حال نداشت بچم ..... سریع به باباش زنگیدم و بردیمش بیمارستان نزدیک خونه بمیارستان تهرانپارس ... پزشک اطفالش یه پیرمرد بود و دستور بستری داد گفت الان 15 تا بچه با این شرایط بستری شدن ... ببرش توی بخش تا بیام سراغش .. چون میگی دارو نمیخوره باید بستری بشه ....
رفتیم پذیرش که گفتن هزینه هر شب اینجا 250 تومنه با بیمه ما  ولی مسئله این نبود .. آقاهه گفت ببریدش بیمارستان مفید که همشون متخصص و فوق تخصصن .بهتر بهش رسیدگی میشه . خیلی هم ارزونتره .....
دیگه ماهم راه افتادیم سمت بیمارستان ...دیگه تب آیلی قطع شده بود و فقط بیحال بود ..
اونجا هم معاینه کردن و خلاصه دکتره گفت وضعیتش حاد نیست (از نظر عفونی ) ولی من قبول نکرم داروی خوراکی باز بنویسه چون واقعا آیلی نمیخوره ...
توی اورژانس بستری شد چون تخت خالی توی بخش ها نبود ... تا سرم بگیره و آز بده اگر مشگلی داشت ارجاع بدن بیمارستان های دیگه درغیر اینصورت مرخصش کنن .....
نگم از زمانی که بردنش اتاق رگ گیری ...... نذاشتن ما بالاسرش باشیم و بچم کلی غزیبی کرد و گریه کرد . من اومدم بیرون ولی باباش به زور موند توی اتاق .... تا آيلی خیلی غریبی نکنه .....خدا روشکر خیلی زود رگش پیدا شد و بچم اذیت نشد منم فقط گریه میکردم ..... با سرم و آوردنش بیرون و دستش هم بسته بودن و نیم ساعت فقط گریه میکرد و از آتل روی دستش میترسید .....
خلاصه تا ساعت 12 بیمارستان بودیم و جواب آز اومدو آیلی هم سرحال شده بود و دوبار شیر خورد و بالا نیاورد و تبش هم قطع شد و تشخیص دادن مرخص بشه تا یه وقت با اون هم بچه مریض اونجا مریضی دیگه ای نگیره ........

 

 

 

 

 

 

آیلی و یخچال مامانی

۱.

l_str04a 

 

۲.

l_str04a 

۳.

 

l_str04a

۴.

 

l_str04a

۵.

۶. مامانی تمیز شد دیگه میتونید بچینیدش . خسته شدم  

...............................................................................................

مامان من بعد از این شیرین کاری و خرابکاری آیلی خانم یه تمیز کاری اساسی موند سر دستش

43

 

دختر گلم ۱۵ ماهه شدی عشق من .. هنوز راه نیفتادی و به تنبلی مشهور شدی .. البته دست به مبل و میز راه میری ولی به طور مستقل فقط چند قدم اونم به شرطی که روبه روت باشیم و بدونی که حتما میای تو بغلمون راه میری .... شعر ببعی میگه بع بع رو واسه خودت و به زبون خودت میخونی و من هنوز موفق نشدم صدای قشنگت رو ضبط کنم چون تا گوشی رو میبینی دیگه شعر نمیخونی ... وقتی هم بگم گولو چی میگه " میگیی موووو .... هاپو چی میگه " میگی باپ ... پیشو چی میگه : میگی میوووووووو ... جوجه و پرنده و رو هم ببینی میگی توتو یا دودو ...  اینقدر کنجکاوی که هر لحظه هر چی رو. ببینی میگی این چیه؟ جالبه که اسم همه چی رو هم میدونی و تازگی ها بهت اسم ها رو اشتباه میگم و تو با هوش زیادت متوجه اشتباه میشی ...مثلا وقتی لامپ رو نشون میدی و میگی این چیه من میگم دَر ... شما هم سریع در رو نشون میدی و میگی این چیه؟ میگم میز ... سریع میز رو نشون میدی و میگی این چیه؟ و این بازی همچنان ادامه  داره ... تا بگیم پنکه چیکار میکنه انگشت دستت رو توی هوا میچرخونی و صدای هووووو در میاری که خیلی خوردنی میشی ........ روی دو زانو میشینی و وقتی هیجانی بشی مدام بالا و پایین میشی و دست میزنی ...

تنها مشگل من با شما الان جیغ زدنت هات هست که هر چی بخوای با جیغغغغغغغغ میگی و نمیدونم چیکارت کنم .. تا ببنی در یخچال  یا فریزر یا کابینت باز هست از هر جای خونه باشی جیغ میزنی که یعنی در رو نبندیم تا شما بهش برسی و بری ببینی اون تو چه خبره !!!!!!!

چکاب ۱۵ ماهگی نبردمت ولی وزنت رو خودم گرفتم ماشاله ۱۱ کیلو بودی . با این که با یبوست درگیریم و غذای درستی نمیخوری ولی خوب راضیم خدا رو شکر ..... جیگری مامان الان ۸ تا دندون داری ... دوتا نیش بالا و دوتا کرسی بالا و پایین سمت چپ و ۴ تا دندون موشی جلو ..... قربونت برم کاش زودتر دندون های خوشگلت در بیان و از شر این یبوست خلاص بشی ......

 

آیلی و آغاز سال 92

 

عزیز دلم... یه دونه دخمل مامان .. دردونه مامان و چراغ خونه خوشبختی ما عیدت مبارک عزیز دلم ...

سال نو هم شروع شد و امیدوارم دخمل من سال خوب و پر از شادی و سلامتی رو داشته باشه قربونش برم من ...

این هم خاطرات دخمل کوچولوی من

برای تعطیلات عید صبح روز دوشنبه 28 اسفند با ماشین بابا صادق رفتیم دنبال عمه و پرهام و سوارشون کردیم و راه افتادیم ... من که توی جاده خواب بودم و تا یه جایی رسیدیم  ( قم ) و نگه داشتیم تا استراحتی بکنیم .. مامان من که باید از همه لحظات عکس بگیره من رو گذاشت توی یه فضای تزئین شده و با پرهام هی ازمون عکس گرفت اینم سندش :

 

دیگه از این به بعد من نخوابیدم و فقط واسه خوردن شیر میومدم جلو تو بغل مامانم و به محض این که شیر میخوردم میرفتم عقب تا با عمه بازی کنم و حسابی شیطونی کنم .. آخه من عمه سمیرا رو خیلی دوست دارم و اگه برداشت بد نکنید عاشق پرهامم .. تا بهم بگن پرهام کو نیشم باز میشه و تا ببینمش کلی ذوق میکنم ... البته بهش میگم دادا پرهام اونم به من میگه آجی ... اینم از عاقبت اندیشی های مامانمه ...

خلاصه ظهر بود که رسیدیم و من رو با عمه اینا گذاشتن خونه عمه فرزانه و مامان و بابا رفتن ددر ... البته رفتن ماشین رو تحویل بابا صادق بدن و باین که بابایی هم دمش گرم گفته بود من ماشین نمیخوام شما ببرید که دخملم ( منظورشون من هستم ) اذیت نشه جایی میخواید برید ...

خلاصه  با ماشین بابایی برگشتن و عید من رسما شروع شد ..چون  خونه عمه فرزانه از دست من و امیرحسین و پرهام جای سوزن انداختن نبود از بس اسباب بازی ریخته بود وسط اتاق بعد از یه استراحت همگی با هم رفتیم بازار تا بینیم هوای عید توی بازار گلپا چطوریه البته مامانم واسه نامزدی دایی محمد هم کار داشت ..

نگفتم بهتون من دارم زندایی دار میشم ... یعنی شدم . اینقده دوستش دارممممم هوارتا ... ولی خوب یه ذره هم خجالت میکشم فعلا ازشون ... ولی وقتی گوشیشون رو دادن بهم من دیگه حسابی باهاشون رفیق شدم و ذوق کردممممممممممم

لحظه سال تحویل مثل سال قبل  خواب بودم و خونه مامان اکرم بودیم ... باباهم نبود پیشمون ... همه عید شد دید و بازدید و عیدی گرفتن که من حال ندارم اینجا بنویسمشون خیلی دوست داشتین تو وبلاگ مامانم بخونید شاید نوشته باشه .... تنها نکته قابل ذکر اینه که من بالاخره همت کردم و با چهار دست و پا رفتن کلی به مامانم حال دادم و ذوق زده اش کردم ... ولی هی مامانم میگفت همه هم سن و سالای من دارن راه میفتن و من تازه دارم این کار رو میکنم ... البته مهم اینه که من همت کردم و کار جدید یاد گرفتم ههههه

نامزدی دایی هم برگذار شد و بالاخره من مامانم رو دیدم . آخه هی منو میذاشت پیش عمه سمیرا و میرفت دنبال کارها .من نمیدونم بخوان عروسی بگیرن چقدر قراره کار داشته باشن آخه!!!!!

شب نامزدی هم خوش گذشت و من زیاد اذیتشون نکردم . البته تا میخواستم بزنم زیر گریه یهو بابا مهدی میومد دنبالم فکر کنم مامانم بهش خبر میداد یا بهش زنگ میزد که بیاد و من رو ببره !!

دندون نیشم هم از بالا سر زد بیرون و بالاخره داره در میاد ..

روز 13 بدر هم همه رفتیم ناهار بیرون و من برای اولین بار با میل و اشتها جوجه کباب خوردم و باز مامان و بابام رو ذوق زده کردم .

کلا زیاد هم کاری به ظرف های شیرینی و آجیل نداشتم فقط علاقه شدید به گز داشتم و باید هر دفعه میخوردم . میوه هم که باید جلوم میگرفتن تا با میل خودم بردادم وگرنه چنان گریه ای میکردم که بیاو ببین ...

آهان راستی یه جوجه خوشگل هم دایی داشت که من اولا ازش میترسیدم بعدا باهاش دوست شدم .. بهش هم میگفتم "دو دو "  یا " تو تو " خیلی بازی کردن باهاش کیف میداد ..تا از خواب بیدار میشدم اول باید میرفتم سراغ قفس دودو و کلی باهاش حرف میزدم .. غذاشو میذاشتم روی انگشتم و میبردم توی قفسش تا نوک بزنه به دستم وبخوره ... بعدش هم سریع واسش دست میزدم و تشویقش میکردم مثل وقتی که من غذا میخورم  و مامان و بابا واسم دست میزنن !!! صدای ببعی و هاپو و گولو و پیشو رو هم یاد گرفتم و ازم بپرسن میگم ... همه حیوونا هم از نظر من دو دو هستن حالا فرقی نمیکنه گاو باشه یا ببعی یا کلاغ !!!

کلماتی مثل باشه و چشم و مرسی و رو میگم .. با خودکار هر جایی بشه مخصوصا کف پاهام نقاشی میکنم و چشم چشم دو ابرو رو میخونم .. واسه خودم جوجو حوضه کف دستم میگم البته نامفهومه ولی لحنم رو  حفظ میکنم ..

عاشق دالی بازی هستم و مدام یه چیزی جلوی صورتم میگرم و بعدش میارمش کنار و میگم : دا

خیلی هم قشنگ نقش گریه رو بازی میکنم و دستم یا دستمال رو میگیرم جلوی صورتم و صدای گریه رو در میارم  ... بعدش هم از بقیه به زور میخوام تا گریه کنن و من نازشون کنم .. روسری مامان یا عمه هام یا مامانی هام رو میگرم جلوی چشمشون و صدای گریه رو در میارم یعنی گریه کنید .. بعدش میخندم و نازشون میکنم تا سااکت بشم .. یه همچین دختر خلاقی هستم و سعی میکنم یه کاری کنم جو خونه تکراری و سنگین نشه ....

میتونم خودم سرپا وایستم و واسه خودم دست میزنم و میگم "شی داده" یعنی "ایستاده"

شمردن هم بلد شدم و وقتی بخوام روی چیزی بپرم مثلا رختخواب که وسط خونه روی هم گذاشتن یا از پله آشپزخونه بخوام بیام پایین یا کلا هر کار هیجان انگیز دیگه ای حتما باید بشمارم "‌دو .دو . سه " گهگاهی هم از 1 تا 4 میشمارم ولی تاکیدم بیشتر روی همون "دو دو سه" هست یعنی "یک دو سه"

فعلا همینا یادم میاد بقیه اش رو بعدا مینویسم ولی مطمئنا مامانم وقت کنه توی وبلاگ خودش مفصل تر مینوسه ....

دوستون دارم دوستای گلم .......

اینم چند تا عکس واسه اینکه خیلی هم خاطراتم کسل کننده نباشه برید ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

اولین جمله دلنشین دخملم

 

دختر بلبل مامان دوست دارم هوارتااااااااااااا

هوارتا یعنی خیلی زیاد .اینقدی که با انگشتای کوشولوت نمیتونی بشماری عزیزدلم ...

قند عسل من شیرین زبون شدی و دل میبری .. وقتی اون انگشتای هویجیت رو تکون میدی و سعی میکنی حرفات رو بهم بفهمونی خیلی خوردنی میشی ... امروز صبح هم وقتی دایی محمد با نون تازه اومد دنبالت تا بری بالا و صبونه بخوری توی بغلش با من بای بای میکردی و بوس میفرستادی که یعنی دارم میرم ...ازت پرسیدم کجا میری ؟ خیلی قشنگ و ناز گفتی : " برم پیش بابایی " و من میخواستم بخورمت لواشک من ... تازگی ها شعر ببعی رو هم میخونی و اگر ما بهت بگیم میگه بع بع سریع جواب میدی نع نع ولی خوب از اونجایی که تو فسقلی ناقلا از الان کاملا مستقل هستی هر وقت عشقت بکشه میخونی ...

صبح ها زودتر از شما بیدار میشم مشغول کارهام میشم ... وقتی دخمل نازم از خواب بیدار میشه یا صدام میکنی و میگی مامان و من رو به هوای در آغوش گرفتنت بیقرار میکنی یا اینکه با صدای دست زدنت متوجه میشم یه روز قشنگ با دختر گلم شروع شده ... غذا خوردنت بهتر شده ولی هنوز هم بد غذایی و تازه داری استقلال در غذا خوردن پیدا میکنی و این یعنی قاشق بدین دستم تا هر کاری خواستم بکنم و این یه ذره اعصاب میخاد که بشینم و ببینم تو چطوری غذا رو ناشیانه هر جا میریزی بجر توی دهن خوشگلت ..ولی عزیز دل مامان این نیز بگذرد ...

عکس های جدید

 

دختر مامانی من این عکس های بهاریت  رو توی زمستون دارم برات میذارم ..... این عکس ها رو توی جاده آبگرم محلات گرفتیم موقع رفتن گلپا ... خیلی قشنگ توی هر عکس ژست گرفتی و میخندیدی... کلی هم توی ماشین بازی کردی و شیطونی کردی و مامانی رو خسته کردی .. دایی هم که پایه بود واسه شیطنت هات و خلاصه با هم مچ بودین

 

تولد دسته جمعی 27 بهمن

 

دختر نازم جمعه ۲۷ بهمن ماه ۹۱ یکی از قشنگترین و بهترین روزهای زندگی ۳ نفرمون بود ... رفتیم تولد دسته جمعی و برای اولین بار دوستای گل نینی سایتی رو همراه با خونواده هاشون توی سالن هپی هوس دیدیم .. از دیدن همه شما فرشته های کوچولو توی سالن واقعا لذت میبردم و هرکدومشون برای من شیرین و دوست داشتنی بودن .....

از دوماه قبل تقریبا خاله مینا مامان هستی زحمت هماهنگی کارها رو کشید و پول ها رو جمع آوری کرد و گیفت خوشگلتون رو طراحی کرد .. خرید و سفارش کیک رو هم من قبول کردم و برای رفتن با خاله حلما و عمو حامد و میکائیل جون جلوی قنادی قرار گذاشتیم و ساعت ۲ اونجا بودیم ... بر خلاف سفارش های من کیک آماده نبود و تا ۲:۳۰ منتظر شدیم . بعدش هم کیک خوشگلتون رو تحویل گرفتیم و دادیم بغل بابا مهدی و پیش به سوی تولد ... توی راه حالت بد شد عشق مامان و دکور من و خودت رو آوردی پایین . روی لباس من و خودت بالا آوردی و تا آخر جشن من بوی ا *س*ت*ف*ر*ا*غ میدادم .. نمیدونم چرا اینطوری شدی ...البته تقصیر بابا مهدی بود که اجازه داد زیاد خیار شور بخوری ... بعدش هم خاله حلما توی ماشین بهت چوب شور داد و این شد که حالت بد شد ... آخه جیگر مامان من اصلا بهت از این خوراکی ها نمیدم .. حس میکنم هنوز برات زوده ... ترجیح میدم دیر تر این چیز ها رو بخوری .. 

خلاصه ما ساعت ۳.۵ رسیدیم و زود تر از بقیه .. شما هم خواب بودی و رفتی توی تخت و پارک سالن خوابیدی و من فرصت کردم برم لباسم رو تمیز کنم ... ولی ماشاله میکائیل سرحال شده بود و مشغول بازی شد ...

خیلی زود بیدار شدی و این عکس ها هم نتیجه همین بازی هاست و خلوت بود و ما تونستیم از شما عکس یادگاری بندازیم ...

خلاصه کم کم همه اومدن و شلوغ شد . مراسم هم ساعت ۴:۳۰ شروع شد و موزیک و آهنگ و بعدش هم بابا ها نینی ها رو بغل گرفتن و قطار شدن . بعدش هم نوبت مامان ها شد که قطار شدن .. ولی بیشتر این زمان به آشنا شدن و بغل کردن کوچولوهای هم دیگه گذشت و عکس و فیلم ... بعد هم میکی موس اومد و رقصید و کیک آورد و گروه های سه نفریمیرفتیم بالای سن و شمع فوت میکردیم ... بعدش هم همه خانواده ها با کیک عکس یادگاری گرفتن و به ترتیب هم رفتن گیفت رو تحویل گرفتن که یه شاسی بود که عکس هم شما گل های نازمون روش بود ... مینا جون زحمت کشیده بود ئستش درد نکنه ... بعدش هم دیگه مجری هم برنامش تموم شد وهمه دور هم بودن و تعریف و صحبت و پذیرایی شدیم . خیلیییییی خوش گذشت این عکس ها رو هم میذارم تا بارت یادگاری بمونه . جای همه دوستای گلی که نتونسته بودن بیان خیلی خالی بود .......

آیلی و دالی بازی

*بقیه عکس ها توی ادامه مطلب*

ادامه نوشته

جشن تولد زنبوری آیلی

 

 

خوب دخمل گلم با یک هفته تاخیر یعنی پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۱ جشن تولدت برگزار شد عزیز دلم . همه چی عالی بود و به همه مهمون ها و خود من و حتی خودت خیلی خوش گذشت .. خدا رو شکر بد اخلاقی نکردی و حسابی همکاری کردی با هام ... با وجود بچه ها و بازی کردنشون خیلی لذت بردی

 از چند وقت قبلش درگیر طراحی و چاپ و برش و ریسه کردن و درست کردن کارهات بودیم ... توپ های کاغذی و ستاره ها رو درست کردم و ریسه ها رو سر هم کردم و هم چی آماده بودواسه تولد دختر نازم ...  سه شنبه شب هم بابا مهدی که واسه نصب سرویس سیسمونی خاله سعیده با  دایی محمد رفته بود گلپا همراه مامان جون و مامانی اکرم و بابایی از گلپا اومدن و صبج ساعت ۵.۳۰ هم برای کاهرای بانک رفتیم کرج... حدودای ساعت ۳ بود که رسیدیم خونه و مشغول درست کردن ژله شدم ... بعدش هم سیب زمینی سرخ کردیم و الویه رو درست کردیم و شام خوردیم و مشغول تزئینات شدیم ... ماشاله به جونت باشه تا ساعت ۲ قاطی بادکنک ها بازی کردی و از چهارپایه بالا میرفتی و اصلا انگار قرار نبود بخوابی ...دایی اینا هماز کرج اومدن که شب خونه ما بخوابن و دیگه دیر به مراسم نرسن ... با کمک زندایی آذر بقیه کارهای تزئین رو انجام دادیم ... وقتی رفتم توی تخت تا بخوابم از خستگی تهوع گرفته بودم ولی خوب زود خوابم برد و صبح هم با یه عالمه کار بیدار شدم .......

سس مرغ رو درست کردم  ... الویه را تزئین کردیم و سالاد توپی رو درست کردم و حدود ساعت ۲ هم شما رو حمام کردم ولی حیف شده نمیدونم چرا فیلم حمام و آب بازیت از دوربین پاک شده ... آماده شدیم و رفتیم بالا خونه مامانی واسه جشن ... کلی زدیم و رقصیدیم و با بچه ها بازی کردی ... دیگه جزئیاتش رو الان نمینویسم ولی بدون که خیلی خوش گذشت ... خانم ها طبقه بالا بودن و آقایون خونه خودمون ..واسه شام اومدن بالا و دوباره هم برگشتن پایین ... و برگه یادگاریت رو هم همه نوشتن و برای گل عزیزم آرزوی سلامتی کردن ...

از اینکه تولد تم دار گرفتم برات خیلییییییییی راضیم چون توی فامیل ما آیلی من اولین کسی بود که تولدش تم داشت و یه چیز جدید بود ... همه هم خیلی خوششون اومد با لب خندون از خونمون رفتن ... مامانی ها و بابایی ها خیلی زحمت کشیدن در طول برگذاری جشن و من و دخترم ازشون ممنونیم ...

ادامه نوشته

×××××××× تولدت مبارک فرشته زمینی من ××××××

 

دلم دردونه من و بابا و یه دونه چراغ خونه عشق من و بابا .. تولدت مبارک عزیزم

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم

که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . .

تولدت مبارک

 

اول ربیع الاول

 

دختر گلم عزیز دلم . اول ربیع الاول همیشه برای من با شادی همراه بوده ولی از سال گذتشه این شادی با یادآوری دنیا اومدن گل زندگیم صد برابر شده . عشق من هستی من و گل همیشه بهار زندگی من تولدت مبارککککککککککک

به خیر گذشت

 

آیلی ناناسی بازی با برج قورباغه اش رو یاد گرفته و میتونه خودش روی هم بچینه و توپ ها رو هم میندازه و منتظر میمونه تا بیان پایین و دوباره بدون مکث بازی رو شروع میکنه ....
به همه چیز و همه کسی هم میگه ماما . تو چشمای باباش نگاه میکنه و میگه ماما ....به داییش میگه ماما ...... خلاصه که این ماما از زبونش نمیفته ....
شدیدا اشتهاش رو از دست داده و هیچی نمیخوره .. این منو کلافه میکنه ... عصر امروز بهش 5 سی سی شربت زینک دادم و نمیدونم از اون شد یا خود بخود بهتر شده یه ذره ماکارانی و چند تا قاشق حلیم خورد . قبل از اون براش میوه آوردم و لب نزد ولی بعد از شام باز مثل قبل لیمو رو با ولع خورد .. ما هم حسابی ذوقیدیم .....
ولی قبلش من بخاطر سردرد داشتم استراحت میکردم باباش باهاش بازی میکرد گذاشتش توی رورئک بره میوه بیاره یهو چرخش گیر کرد به کناره فرش و با روروئک چپ شده بود بچم . از صدای جیغ و گریه اش پریدم و درش آوردیم خدا رو شکر آسیب ندیده بود و فقط ترسیده بود . بعد که ساکت شد دیدم باباش هر چی میوه بوده از هولش پرت کرده ته آشپزخونه و روی اپن و کف اتاق !!!!!! ولی خدا رو شکر که دخترم هیچیش نشده بود ...

آش دندونی

 

عزیز دل مامان در نهایت عجله و البته با نهایت عشق و علاقه آش دندونی دخترم هم پخته شد و مصادف شد با روزی که ما خونه دار شدیم .. اینم عکس ظرف آش آیلی که برای عمه جونش و همسایه هامون آماده کردیم .... اینا رو انداختم و راه افتادیم رفتیم برای قولنامه خونه . خیلیییی عجله ای شد چون مامان از صبح هم درگیر کارای بانکی و جابجایی پول بود واسه پیش پرداخت خونه ... ببخش که نشد بیشتر برات وقت بذارم . اون حلقه های هوش هم به عنوان کادو از من و بابا قبول کن عشقممممم

 

 

 

آیلی و اولین مروارید

 

عشق مامان .... عزیز دلممممممم آیلی قشنگممممممممم .... روز ۱۳/ دی /۹۱ اولین مروارید توی دهن قشنگت پیدا شد و من حسابیییییییی ذوق زده شدم . با خوردن لیوان به دندون قشنگت صدایی میاد که به نظر من دلنشین ترین صدای دنیاست ......

به محض این که تونستم ازش عکس بگیرم برات میذارم .....  خیلی اذیت شدی ولی خدا رو شکر بالاخره دندونت سر زد .... ۲۵روز اسهال گرفتی و ۲ روز بیقراری و بد قلقلی ...... بی اشتهایی . الهی برات بمیرم مادر که اینقدر اذیت شدی . برات آش دندونی میپزم ولی جشن رو فکر نکنم بتونم بگیرم عشقمممممم ...

اولین یلدا

 

دختر طلای من اولین یلدای قنشنگت مبارک . عزیز دلم یلدا یعنی اولین شب زمستون و بلند ترین شب سال ... امسال من و بابا مهدی بخاطر بودنت کلی ذوق داشتیم و چند روز قبلش که برده بودیمت پیش عمو دکی سر راه رفتیم برات لباس هندونه خریدیم که شب یلدا تنت کنیم.. به مناسبت اولین یلدای زندگی میوه زندگیمون یه برج قورباغه هم خریدیم که بازی فکری مناسب سنت باشه عزیزم و باهاش سرگرم بشی ... 

شب که شد با بابا مهدی حاضر شدیم و رفتیم بالا خونه بابا صادق .. همه با دیدن هندونه خوشگل ما ذوق زده شدن و دیگه کسی من و بابا مهدی رو تحویل نگرفت .. بعدشم برج رو بردیم اونجا تا با پرهام با هم بازی کنید .. مامانی و خاله هم یه ماشین قشنگ به دخترم هدیه دادن چون تازگی ها علاقه شدید به ماشین داری و حسابی از بازی باهاش مثل پسرها لذت میبری ... اینم عکس دخترم با هدایای اولین شب یلدایی

 بعد از شام که ماهی قزل خیلییییی خوشمزه ای بود مشغول تنقلات شدیم

اینک آیلی و تنقلات

دختر گلم مثل همه ما بزرگترها تا ساعت ۲ یا ۳ نصفه شب بیدار بودی و حسابی بازی کردی و خوش گذروندی

 

اینم دخمل ما و سرگرمی جدید و محبوبش ...

 الانم داره برای راضی کردن من برام بوس میفرسته وروجک !!!

 

 

 

 

آیلی در پارک

 

آیلی عاشق سرسره شده بود... تا میگفتیم ۱ ۲ ۳ خودش رو از اون بالا هل میداد پایین و ذوق میکرد  

 

تاب بازی رو هم که از خیلی قبل خونه مامانی اکرم یاد گرفته بود و خیلی حرفه ای روی تاب مینشست

 

اینم دخمل طلا لا به لای پاییز درختان آلبالو

 

 

این کلاه رو هم خوشش نمیاد و میخاد از سرش بر داره

 

اینم کاملا بی ربط ... آیلی و محرم و باباش

 

 

 

اواسط 11 ماهگی

 

 

آیلی مامان بعد از عاشورا که از گلپا برگشتیم گوش و گلوت عفونت کرد و مامان بردت پیش عمو دکتر ... البته با معاینه متوجه عفونت شدیم من شما رو برای چکاب پایان ۱۰ ماهگی بردم و بخاطر چند تا سرفه ناقابل ... که فهمیدیم عفونت داری و دارو شروع کردیم ... بخاطر نداشتن دندون و چهار دست و پا رنرفتن دکتر احتمال داد کلسیم بدنت کم باشه و بهت شربت کلسیم داد ... با من هم کلی عوا کرد که چرا ویتان و یورو ویتال رو بهت نمیدم ... خلاصه دختر مامان ۵۰ تومن هزینه داروهات شد خوشگلم . ولی فدای یه تار موی خوشگل و فرفریت باشه عشقمممم ......

 غذا خوردنت بعد از چند روز بهتر شده . البته بهتر که میگم نه به این معنی که اشتهات برگشته فقط چند قاشق اول رو راحت تر میخوری و بعدش باید به زور بهت غذا داد .. البته قاشق اول رو باید به زود بهت داد تا مزه اش بره زیر دندونت.......
صبحانه ها معمولا نون و پنیر و گردو یا نون و پنیر و خرما یا فرنی با بادوم و خرما و یه وقتایی هم نون و خامه یا نون و کره ...
برای ناهارت هم انواع سوپ ها با کدو حلوایی و کدوسبز و سیب زمینی و هویج و کرفس ( سبزیجات هر چی که داتشه باشم ) و ماهیچه یا گوشت بلدرچین با جو پرک یا ورمیشل یا برنج با آرد حبوبات و جوانه ماش یا گندم با کره و آب قلم یا یه وقتایی هم خامه . این چیزا ///// حالا یا حلیم درست میکنم یا سوپ یا حالت آبگوشت ... لوبیا پلو و آبگوشت و یه سری غذاهای خودمون که ادویه ندارن رو بهت میدم خیلی هم علاقه داری ..... عاشق نون خالی خوردنی و بیسکوئیت با شیر رو زیاد دوست نداری با ید با بازی و کلک بهت بدم ...
میوه ات هم یا سیب یا موز یا لیمو شیرینه ..... شامت هم یا از غذای ظهرته یا با همون مواد باز یه چیزی برات میدرستم ........

آیلی تنبلیه من همچنان خبری از دندون و چهار دست و پا و اینا نیست ....... ابدااااااااااااااااااا.......... الکی سرفه میکنی و هی باید نازت رو بکشیم ... تا دلمون بخواد برامون حرف میزنی...... خیلی هم جدی و ادامه دار یه چیزی رو تعریف میکنی و بادست خوشگلت اطراف رو نشون میدی و توضیح میدی در باره اشون و فقط خودت میدونی چی میگی ... ما هم کلی ذوق میکنیم .......... بین حرفات هم از کلمه ""خوب!" یا "باشه " استفاده میکنی و ما هم باید جوابت رو بدیم ... هر چی رو نخوای دستت رو تکون میدی و پشت سر هم میگی " نه نه نه " یه چیزی ببینی هم میپرسی" این شیه؟" به وسایل داغ هم میگی "جیز ".... کسی زنگ رو بزنه هم میگی " کیه؟" ..."دایی" و "بابا" و "ماما" و "د د" رو هم میگی ... یه سری کلمات هم هرزگاهی میگی مثل " شرا = چرا؟ "

خیلیییییی خوشگل برامون جوجو حوضه رو میگی ..اتل متل توتوله رو یاد گرفتی همینطور کلاغ پر ... خیلی خوردنی میشی وقتی این بازی ها رو انجام میدی ...

تازه یاد گرفتی میزنی تو سر خودت و میگی " دنگ " .... وقتی هم بهت بگم الهی شکر دوتا دستت رو میبری رو به آسمون و میخندی ... اگر ما تا ۴ بشماریم شما ورزش میکنی ... خلاصه که به قول دایی محمد یه ملت رو گذاشتی سر کار

مدتیه جیغ های بنفش میکشی ... قربونت برم حالا گوش های ما هیچی فکر گلو و تارهای صوتی خودت باش عشقممم

 عکس های ایلی  در ادامه مطلب

ادامه نوشته

آیلی اواخر 10 ماهگی

دخمل مامان چشم بر هم زدم و ۱۰ ماه از کنار با تو بدون گذشت ... باورم نیشه تربچه نقلی فسقلیه من به لطف خدا الان ۱۰ ماهه که کنارمه و نفس به نفس من میخوابه ..  بیدار میشه .. بازی میکنه و... دخمل طلای من  نای نای و دس دسی و بای بای رو خوب بلدی ... کاربرد قاشق و تلفن و لیوان و برس رو میدونی ... ماشین بازی میکنی ... روروئک سواریت حرفه ای شده ... اهل چهار دست و پا رفتن و اینا نیستی ... اگر بخوای یه وقت و همت کنی چیزی رو برداری و لازم باشه جلو  بری با باسن در حال نشسته حرکت میکنی ...شدیدا واسه بابا مهدی شدی و واسش نازمیکنی ... مخصوصا اگر بلایی سرت بیاد هر چی بیشتر نازت رو میکشیم بیشتر گریه میکنی و فقط هم تو بغل بابا مهدی ساکت میشی و حتی بغل من هم نمیای و منو کنار میزنی ... بابا و ماما و کیه و کو و چیه و ایناش و میخام و ایخوام (‌نمیخوام ) رو میگی ... خودت در میزنی و خودت هم میگی "‌کیه؟" دندون نداری ... صبح ها که بیدار میشی توی تخت پتو رو سرت میکشی تا دالی بازی کنیم و من مثلا دنبالت بگردم و  با صدای بلند بگم :" آیلی من کجاست ؟" و شما هم بری زیر پتو قایم بشی و بعدش با ذوق میخندی و میای بیرون و من هم میگم : "اینجاست "... عاشق تبلیغ های جم و تی وی خودمونی و در هر حالتی باشی تا صداش رو میشنوی خودت رو میرسونی پای تی وی ... عاشق خوردن نون خالی هستی و نون و بیسکوئیت رو خودت میخوره  بی دندون من ...صبحونه هم نون و پنیر و چایی شیرین رو به همه چی ترجیح میدی

این اولین محرم زندگیته عزیز دلم ... برای عزاداری ها و اینا هر سال میریم گلپا و الان هم مامان مشغول جمع کردن وسایله و شما طبق معمول رفتی مهمونی ... عزیز دلم حالم گرفته است چون عصر یه لحظه غفلت من باعث شد با صورت از روی تخت بخوری زمین و دنیا جلوی چشمام سیاه شد !!! بغض کردم و حسابی گریه کردم  ... خدا رو هزار هزار بار شکر که عزیز دلم مشگل حادی پیدا نکرد .. فقط روی بینیت و بالای لبت قرمز شده و به موکت اتاق ساییده شده .. موندم جواب بابات رو چی بدم عروسکم ؟؟؟؟

دخملم 9 ماهه شد ...

سلام دوست جونیاااااااا دخمل منم 9 ماهه شد . ولی من دیگه چکاب نبردم پیش دکترش ........
فقط مرکز بهداشت رفتم که اونم برای من ملاک نیست . چون هر بار میرم یه اندازه ای میگیرن . مثلا ماه 7 دور سر آیلی رو 46 ثبت کردن ولی برای ماه 9 اندازه گرفتن میگن 45 !!!!!!!!!!!!!!!!

دختر نازم الان به اندازه ای که توی دلم بودی روی این کره خاکی هم بودی و نفس من و بابات به نفست بسته است و الان ۹ ماهه که شدی تمام زندگی ما ...... فدات شم عشق من که انقدر شیرین و خواستنی شدی ........... این آهنگ جدید وبلاگت همه عشقمو بهت نشون میده عشق من . با شنیدنش یاد روزهایی می افتم که با بابایی همه وجودمون خواستن و داشتن تو بود . روز و شبهایی که فقط حرفمون این بود که خدایا وقتی  آیلی ما هم بیاد تو بغلمون چی میشه ............. مامان اون روزها رو هیچ وقت فراموش نمیکنه روزهایی دلم تو رو می خواست . با همه حسادت مادرانه تو رو می خواستم عزیزم .......روزی که فهمیدم اومدی چقدر نگران اومدنت بودم و چقدر ذوق دیدنت رو داشتم ... نگران بودم که چطور وجودت و خبر اومدنت رو به بقیه بدم ... همونایی که الان تو شدی همه زندگیشون ... روزها و شبا اومدن و رفتن .. اون ۹ ماه برای من به اندازه سالهای سال طول کشید .. روزی که رفتیم بیمارستان که تو بیای تو بغلمون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم . اون صدای گریه های قشنگترین بهترین ترانه تمام عمر من بود ... وقتی روی ماهتو. دیدم گفتم خدایاااااااااا این فرشته منه .. دختر من ..... آیلی من .... بالاخره اومد . با خودش عطر زندگی آورد .... تو قشنگترین اسم دنیا رو واسه من همراهت آوردی گلم .. من مادر شدم ........................ بخاطر تو ..

الان که تو کنارمی خوشگلم دیگه هیچی نمی خوام ........ تو اومدی و شدی همه عشق و قشنگی زندگی ما ... خنده های شیرینت با هیچی تو دنیا عوض شدنی نیست ......... هیچ وقت فکر نمیکردیم داشتنت انقدر شیرین باشه طوری که از همه چی دل بکنیم و تو بشی کاخ آروزهامون ......... از اینکه اومدی و ما رو لایق اسم بزرگ و آسمونی پدر و مادر کردی ازت ممنونم گلم ...خیلی دوستت داریم فرشته کوچولوی آسمونی ... از اینکه الان کنارمونی خدای مهربون رو هزار بار شکر میکنیم عزیزم ............... تو قشنگترین گلی بودی که خدا از بهشت واسه ما فرستاد دخترم ....

خلاصه اینکه دخملی من استاد بای بای کردن و نای نای کردنه ...... چند روزه موبایل رو به تقلید از باباش میذاره کنار گوشش و مثلا حرف میزنه .. امروز جوجو حوضه رو یاد گرفته و برای خودش میگه .... تا بگیم دست بزن برای آیلی خودش رو تشویق میکنه ...
یه چیزی بخواد هم دستش رو طرفش دراز میکنه و گریه میکنه . تو رورئک بذارمش میتونم به کارهام برسم ... توی کریر دیگه نمیخابه و عاشق کالسکه اشه .. چون میدونه ددر در راهه !!!!!!!
هر کی لباس بیرون پوشیده باشه مخصوصا مامان و بابام و داداشم دنبالشون بهونه میگیره و دیگه تو بغل من نمیمونه و هر کاری میکنه برای اینکه بره بیرون !!!!!!!

مشگل تعویض لباس دارم ........خانم میگه دکمه نبندم ... باز نکنم . جوراب و کلاه و پیش بند هم اصلااااااااااااا استفاده نکنم .... تمیز کردن بینی هم که خودش یه قضیه جداست !!!!! فقط توی حمام بی درد سر میشه تمیز کرد ...

هوراااااااااا بالاخره دخملی منم سینه خیز رفت . در سن 9 ماه و 5 روزگیییییییی .... اونم دنده عقب . کلییییییییی ذوقیدممممممم.........

خیلی از کلمات رو ادا میکنه و جالبه که به جاش هم استفاده میکنه .. یه چیزی ازش بپرسیم توی جوابمون میگه : " نه " .... " کیه " و " کی " رو هم واضح میگه ...

اینم عکس آیلی جیگر مامان توی باغ باباییش ...... تا حالا بهار و تابستون و پاییز این باغ رو دیده و با درختاش عکس داره ....

 

خودم قربون اون خنده ات برمممممممم عزیزمممممم که این همه نمکی میخندی و دلم برات غش میره

بعدا نوشت : لک روی لباست واسه آب سیب هست که هرکاری کردم تمیز نشد

چکاب ۹ ماهگی : قد ۷۴ سانت و وزن ۱۰۳۰۰ و دور سر ۴۵

سلام گلدونه من . سلام دردونه من . سلام عزیزترین خونه من ....

آیلی قشنگم تو بهترین و شیرین ترین داده خدا هستی برای همه ما . خیلی عزیز و خواستنی ... هر روز که از بزرگ شدنت میگذره من افسوس بیشتری میخورم که چرا گذشت؟ چرا زمان متوقف نمیشه؟ چرا هر روز با تو بودن هزار سال طول نمیکشه تا من بتونم وجود تو رو کنار خودم با همه رگ و ریشه ام و تار و پود بدنم حس کنم؟ چرا نمیتونم تو رو تو خودم غرق کنم ؟ هر چقدر نگاهت کنم و ببوسمت باز هم ازت سیر نمیشم و بیشتر تشنه آغوش کشیدنت هستم .. اومدی و شدی همه عشق و زندگی ما .. خنده های شیرینت با هیچی توی دنیا قابل مقایسه نیست ... فکر نمیکردم داشتن و بودنت اینقدر شیرین باشه ... عاشق کاری هستم که مربوط به تو باشه از غذا درست کردن بگیر تا خرید و هر چیزی که مربوط به فرشته کوچولوی زندگیم باشه ... نای نای رو یاد گرفتی .. به محض اینکه کسی بغلت میکنه با من بای بای میکنی یعنی داری میری ددر ... هر کس چیزی بگه یا صدایی بشونی خیلی قشنگ میگی " کیه؟ "

"بابا "‌و "ماما "‌رو میگی ولی اینکه چقدر از مفهومشون اطلاع داری نمیدونم؟ ولی عاشق میوه هستی و مطمئنم که کاملا آگاهانه برای میوه دست و پا میزنی و با شتاب سمت ظرف میوه میری .. قربونت برم شکموی من ... کافیه ظرف میوه بیاد توی اتاق .. قبل از اینکه کسی چیزی برداره تو با ولع زیاد فریاد میزنی و خودت رو میکشونی سمتش و تا بهت میوه ندیم آروم نمیگیری ... دیروز بخاطر اینکه من هلو رو توی دستم گرفتم و بهت ندادم چنان دستهات رو مشت کردی و با جیغ و داد گفتی "‌ماما "‌که تمام صورتت از عصبانیت سرخ شده بود و من فقط میخندیدم بهت ...عاشق حلیم و آبگوشت هستی ...

شیطون شدی و توی روروئک تمام خونه رو زیر و رو میکنی و اگر ازت غافل بشم چسبیدی به یه چیز یو دنبال خودت میکشونی .. از صدای عطسه و سرفه میترسی و خیلی وقتا چنان گریه ای میکنی که جیگرمون برات کباب میشه ... هنوز هم از چهار دست و پا و سینه خیز خبری نیست .. دستت رو بای گرفتن اشیاء جلو میاری و عاشق دالی بازی کرن با خاله هستی .. جمعه ۱۴ مهر هم همراه ما اومدی اولین خواستگاری برای دایی محمد و از اینکه موقع صحبت با عروس خانمشما رو همراه خودش نبرده بود وقتی میخواستیم از اونجا بیایم با دایی قهر کرده بودی و بغلش نمیرفتی و با عصبانیت ازش رو برمیگردوندی که کلی باعث خنده هممون شد .. عاشق اینی که بشینی بین ما و ما با هم تعریف کنیم و با دقت به صورتمون نگاه کنی و با خنده هامون بخندی ...

شعر کودکانه

من پیشیم میو میو
      موش کوچولو بیا جلو
           اگه بخوای که در بری 
                   از اینجا بی خبر بری
                      من خودمو خواب میزنم
                                  یهو تورو قاب میزنم 
                                         یه لقمه ی چپم میشی
                                                      میو میو منم پیشی

 

                                    

                                  نون و پنیرو پونه 

                                        یک گل دارم تو خونه 

                                                   یک گل که مهربونه 

                                                           نه چک بزن نه چونه 

                                                              می خوام پیشم بمونهههههه

 

آیلی و اولین بیماری

 

 

عزیز دل مادر .. قربون اون همه صبوریت برم . قربون خوش اخلاقیت برم که توی مریضی و بی حالی هم باز سرحال و خندونی ... الان ۴ روزه که ا*س*ه*ا*ل گرفتی و حسابی هم اذیت شدی . پاهات زخم شده و مدام در حال شستن پاهات و کرم زدن و عوض کردن پوشکت هستم

اگر تا عصر بهتر نشدی میبرمت مطب تا برات آزمایش بنویسه و مورد بررسی قرار بگیره . البته بی قرار شدی و مدام نق میزنی ... ممکنه دندون در راه باشه؟؟؟؟؟

 

آیلی و دیگ مسی

 

امروز داشتم به این فکر میکردم که بد نیست مواد اصلی غذاهای دخملی رو بذارم تا بعدا بدونه و بدونم که توی ۸ ماهگیش چیا میخورده دخترم . از این به بعد هم غذاهاش رو با موضوع آیلی و دیگ مسی خواهم گذاشت ....

از میوه هاش که بگذریم که عاشق هم همیوه ای هست ... هلو و شلیل و انگور و طالبی و سیب و گلابی و هندونه و اصلا نمیشه بگی کدومشو بیشتر دوست داره .. برای همه این میوه ها شدیدا ابراز علاقه میکنه .. تا حدی که یه روز رفتیم خونه عمه ام و وقتی بردمش توی آشپزخونه تا صورتشو بشورم برای ظرف پر از انگور روی کابینت کلی گریه کرد و بهونه گرفت !!!!

الان که عاشق سرلاک با خرما یا موز رنده شده است برای صبحانه و یه وقتایی هم فرنی ... بیسکوئیت مادر با شیر یا آب جوشیده میدم بهش که دوست نداره ...

برای ناهار یا شام هم حلیم یا سوپ سبزیجات با ماهیچه یا مرغ رو میخوره ... میان وعده هم پوره سیب زمینی با تخم مرغ یا انواع میوه و شیر خودم ....

 

 

 

 

 

چکاب پایان 8 ماهگی

دختر گلم الان از چکاب برگشتیم . خدا رو هزار هزار بار شکر همه چی روبراه بود ...نگرانیم از بابت اندازه دور سرت برطرف شد ...... کمبود رشدش رو یه باره جبران کردی ... چون خوب وزن گرفته بودی کره و روغن زیتون از غذات حذف شد ... دکترت گفت هیچ آزمایش و چکابی لازم نداری چون همه چی روبراهه ...

قد :۷۳.۵ ......... وزن : ۱۰ کیلو . دور سر : ۴۵.۵ ......... خدا رهزار هزار بار شکرررررررر

هزار ماشاله به جونت باشه عسیسممممممممممممممممم

دختر خرابکار

 

این چیه جلوی من گذاشتن؟ بذار یه سرکی بکشم

آیلی اون چیه تو دستت؟؟؟

اااااااااا مامان اینجایی ؟؟؟؟؟؟ چیزی نیست که ...کدوم دستم؟؟؟؟

 

هههههههه چیزی نبود مامان . عصبانی نشو

آیلی در آستانه هشت ماهگی

 

سلامممممممم

رسیدنم بخیر ..... خیلی وقته نبودم . تقصیر منه  که تنبلی میکنم و وبلاگ دخملی و آپ نمیکنم . البته آیلی ناز مامان اینقدر خوردنی و شیطون شدی که وقت زیادی برام نمیذاری . البته اهل غلط زدن و چهار دست و پا رفتن و خدای نکرده سینه خیز رفتن نیستی ..به هیچ عنوان به خودت زحمت این کارها رو نمیدی ... همه میگن به خودم رفتی ... البته چون از 5 ماهنگی نشستی و دیگه نمیخوابیدی روی زمین فرصت انجام این کارها ازت گرفته شد .. شاید هم هنوز دیر نشده باشه ... توی 2 ماهگی کاملا گردنت رو بالا نگه میداشتی و به قول معروف گردن گرفتی ... توی یه سری از کارها خیلی فعالی و زود انجامشون دادی .. یه سری ها رو هم که دلت نخواد انجام نمیدی ... توی این 2 ماه شیراز رفتیم باهم و خیلی بهمون خوش گذشت ... توی ترمینال که بابا مهدی اومد دنبالمون شما بابا رو نشناختی و باهاش غریبی میکردی ... وقتی میدیم بغل عموی میری ولی بابات رو تحویل نمیگیر یدنیا رو سرم خراب میشد ... دلم باری بابات میسوخت که این همه از دختر نازش دور بوده که دیگه نمیشناستش .... 2 روز طول کشید تا بابا رو شناختی و باهاش گرم گرفتی ...بعدشم که دیگه بابا  بابا از دهنت نمیفتاد ... توی شیراز حسابی کالسکه ات به دردمون خورد ...

از شیراز هم رفتیم گلپا ... برات یه صندلی گرفتیم و شما با کریر راحت خوابیدی تا گلپا و مامانی رو اذیت نکردی ... منم که حالم بد بود و حسابی باهام همکاری کردی ... توی مدتی که شیراز بودیم بابا صادق یا مامانی  روزی یکبار حداقل به من ززگ میزدن تا صدای تو رو بشنون و همه اش میگفتن دخترمون رو بیار دلمون تنگش شده .. بابایی و مامانی اکرم و عمه هم همینطور .. دایی هم که دیگه هیچی  ... خلاصه اینقدر که حال شما رو میپرسیدن دلتنگ خودمون نبودن ... حسابی جا باز کردی و هوادار داری عزیزم ...

تا 3 روز دیگه 8 ماهه میشی عزیزدلم . باورم نمیشه 8 ماه از با توبودن گذشت .... از بغل گرفتن و بوییدنت . از بوسیدنت ....... چه زود گذشت ... دلم میخواد زمان متوقف بشه و هر ثانیه با تو بودن برام هزار سال طول بکشه ... شدی همه زندگی ما و به قول مامان طیبه شدی اسباب بازی ما و حسابی سرگرممون کردی .. بابا صادق طاقت یک ساعت دور بودن از تو رو نداره میوه زندگی ... میترسم توی ین همه محبت غرق بشیو یه بچه لوس بار بیای ... دیر اومدن بابا از سرکار  هم باعث شده شما به دیر خوابیدن عادت کنی زود تر از 12 امکان نداره بخوابی .... نهایتا 2 نصفه شب میخوابی دیگه ... از اون طرف صبح تا ساعت 11 خوابی ... شدیدا به آهنگ رنگین کمان علاقه داری و موقع خواب حتما باید گوشش کنی وگر نه بیتابی میکنی و بهونه میگیری و غر میزنی ...

یه سری از عکس های این مدتت رو میذارم برات یادگاری بمونه خانم خوشگلممممممممممم

متاسفانه عکس های یادگاری حافظیه و مکان هایدیدنی که انداختیم کیفیتش خوب نشده . اینم از شانس مامانه .....

ادامه نوشته

آیلی و این همه خوشبختی :دی

 

 از بس هر دفعه رفتیم برات مای بی بی بخریم (پریمیوم ) و دیدم قیمتش عوض شده و در عوض کیفیتش اومده پایین تر اعصابمون خورد شد . این اواخر همش پاهای دخترم میسوخت و اذیت میشد .. به پیشنهاد فروشنده مارک جدید رو خریدیم و راضی بودیم و اینم عاقبتش  .. زیر تخت پر شده از این مای بی بی و الان من و این همه خوشبختی محاله  :)))))))))))))

 

روز 3 شنبه 28 شهریور تولد حضرت معصومه و روز دختر بود ... شما هم به همین مناسبت از بابایی و دایی و بابا مهدی کادو گرفتی البته پول بهت دادن تا با سلیقه خودمون هر چی خواستیم برات بخریم ما هم برات اسباب بازی گرفتیم ..