حاصل عشق مترسک به کلاغ٬ مرگ یک مزرعه است.

 

عشق

عشق یعنی پاک ماندن در فساد

آب ماندن در دمای انجماد

سلام!

 

سال جدید رسید

چند روزی هم گذشت بی آنکه زمانو حس کنم... خوش بود

اما الان... چقدر دلم تنگه دوستانیه که از دست دادم

حتی نتونستم عیدو بهشون تبریک بگم

آه...

پست آخر سال!

سلام

بعد از یه تاخیر طولانی مدت! جونم براتون بگه که...

۱.چند روز پیش که با دوست دوران دبیرستانم داشتیم از پله های طبقه دوم یونی میومدیم پایین دوستم با کله از سه تا پله آخری پخش شد رو زمین و منم که داشتم بهش میخندیدم از سه تای بعدی سُرخوران (!) افتادم وسط سالن که پر بود از کلی موجود فضایی عجیب غریب! وای...

۲.چند وقت پیش یه جریانی شنیدم که بزارین بهتون نگم! چون مثل من دود از کله تون بلند میشه؛ اما موافقید که ملت خیلی خیانتکار شدن؟! مثل آب خوردن هم دروغ میگن.

۳.یکی به مامانم بگه اینقدر ازم کار نکشه گناه دارم، فردا که پیر شدم استخونام پوکیده میشه!!

۴.آقا دخترارو هم واسه اردوی راهیان نور ثبت نام کنید دیگه! این دوست ما اونجا کار واجب داره به خدا!

پ.ن: ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد، دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

اگه گفتی پ.ن به کدوم شماره ربط داشت؟!

 

رفتی و...

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم

می خواهمت...

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

دکتر شريعتی

 

از اون وقتی که تو رفتی مریضم...

 

من:

1.بسیار تنهام

2.تا حالا دوست واقعی و صمیمی نداشتم و فکر نمیکنم در آینده هم داشته باشم!

3.برای خیلیا از جون مایه گذاشتم اما ...

4.خوش باورم و این خیلی وقتا باعث عذابم بوده

5.تا وقتی باهام راه بیای عالی ام!

پ.ن: یه زمانی زندگی چقدر شیرین بود، اما الان حتی به نفس کشیدنشم نمی ارزه. انگار همه آدما از بس غم خوردن دیگه شوق زندگی کردن ندارن، از سر اجبار زنده ان. ای کاش همه همدیگرو دوست داشتیم.

 

5 تا

1.امروز داشتم کمی شیطون میشدم... اما به خودم گفتم: ولش.. ارزششو نداره

 2.تا حالا رو اون 40% خوب شخصیتم بودم، الان افتادم رو طرف 60% بد! اینجوریاس دیگـــــــه

 3.یکی از دوستان لطف کردن کامنت جالبی واسه پست قبلی گذاشتن که خیلی خوشم اومد: "خیلی دل میخواد وقتی بهت برای همیشه بگه شب بخیر باز صبح بهش بگی صبح بخیر. میدونی مهم اینه که بفهمه چقدر دوستش داری که فکر نکنم هیچ وقتی بفهمه"  مرسی بخاطر کامنتت، اما ما که از این دلها نداریم قربونت برم!

 4.بعضیا چقدر راحت مطالب وبلاگ دیگرانو کپی پیست میکنن، حتی با همون رنگ و عنوان! قابل توجه همون بزرگواری که "برای عزیزترینم" و "خاکسترم نکن" رو از وبلاگ من کپی کرده تو وبلاگش.

 5. به قول سوپر استار که بازیگر محبوب منم هست: میخوام خودمو از شر همه مگس پگس های زندگیم راحت کنم خلـــــاص!

 

Unutabilsem
اگر بتوانم فراموش کنم

Hislerimdesin
جزئی از احساسات منی

Özlemimdesin
آرزوی منی

Sen acı sen tatlı günlerimdesin
تو در اوقات تلخ و شیرین منی

Unutmak kolay olsa
اگه فراموش کردن آسون باشه

çoktan unuturdum
من خیلی وقت پیشها فراموش میکردم

Böş vermek kolay olsa
اگه بی خیال شدن آسون بود

kendimi avuturdum
خودمو تسلی می دادم

Faydalar faydasız imkanlar imkansız
فواید بی فایده و ممکن ها غیر ممکن شده

Uzayan gecelerda saatler zamansız
در این شبهای طولانی ساعتها بی زمان شده اند

Ah ne yapsam ne yapsam kurtulabilsem
آه هر کاری می کنم که بتونم از این حالت خارج بشم

Ne yapsam gönlümu avutabilsem
هر کاری می کنم که بتونم به دلم آرامش بدم

Kendimi unuttum unutuldumda
خودمو فراموش کردم وفراموش هم شدم

Bir seni benim gibi unutabilsem
اگه بتونم تو رو مثل خودم فراموش کنم

Hiç olmazsa yolda bir gün kavuşabilsem
لااقل روزی از سال ها بهم می رسیدیم

 

 

کاشکی دلم رسوا بشه

دریا بشه این دو چشم پر آبم

 

آرامش

 

بغل بابام یه آرامشی داره عجیــــــــــب،آرامش محض که میگن همینه. مخصوصا وقتی خیلی ناراحتم و داره گریه ام میگیره بغلم که میکنه انگار رو ابرام. حسابی آروم میشم. اینجور وقتا هیچکس نمیتونه جاشو بگیره. کاش دیشبم بغلم میکرد.

 

پ.ن 1: اونی که میگه هیچوقت تنهات نمیذارم، اولین کسیه که تو سختترین شرایط تنهات میذاره.

 پ.ن 2: آخه آقای نه زیاد محترم! وقتی به جای اینکه جلو رو نگاه کنی برگشتی خیره شدی به من، خب معلومه که میکوبی به ماشین جلوییت دیگه. حالا زدی هیچی، دیگه چرا دو دستی میکوبی رو اون فرمون بیچاره؟!

 

 

سیما

 

چند روز پیش یاد یکی از دوستام افتاده بودم. اسمش سیما بود. تو دوران راهنمایی همکلاس بودیم، بعدش دوست شدیم و صمیمی. از اون موقع دیگه همیشه باهم بودیم.

یه روز خواب موندم، به خاطر همین تنها رفتم مدرسه. تا اون موقع سیما حتما رسیده بود. وقتی رفتم تو دیدم همه تو حیاطن! تا منو دیدن همشون میخکوب شدن و خیره شدن بهم! خیلی تعجب کردم، گفتم: چیه؟! هیچکس چیزی نگفت. رفتم پیش سپیده گفتم: چه خبره امروز؟ چرا اینجا اینطوریه؟! سپیده بعد از کلی مقدمه گفت: سیما دیروز دچار گاز گرفتگی شده و مرده! وقتی اینو شنیدم مغزم واقعا از کار افتاد، اصلا باورم نشد، گفتم: برو بابا شوخیت گرفته؟! سیما کو؟...

سیما واقعا یه فرشته بود. با آدما خیلی فرق داشت، اصلا زمینی نبود. روحش شاد.

شنیدن اینجور خبرا خیلی حس بدی داره، انگار آدم بین زمین و هوا معلق میمونه.

تو زندگیم دو نفر بودن که با اینکه از پیشم رفتن اما چون ازشون خاطرات خوش به جا مونده، وقتی به یادشون میفتم حس خیلی خوبی دارم. یکیش همین سیماست.

 

  

 

پ.ن: برای شادی روح سیمای عزیزم صلوات بفرستین. ممنون.

 

اون که کنارش دلخوشم فقط تویی تویی تویی..

 

مردها نامردترین موجوداتند! تا زمانی عشق می ورزند که بدانند زن اسیر آنها نشده و هنگامیکه قلب زن را تسخیر کردند باتمام مردانگی ناجوانمردی می کنند.

دکتر علی شریعتی

    

     

 

 

جمعه

 

جمعه، ساعت نزدیک 1 ظهر

از خونه میام بیرون و میشینم تو ماشین. تو آینه خودمو نگا میکنم، دیشب با گریه خوابیدم قیافه درب و داغون... آرایش هم نتونسته غم چهره ام رو مخفی کنه...

راه میوفتم. صدای پخشو زیاد میکنم: ...میگن دروغ بوده که تو، تا آخرش مال منی..

یاد تو میوفتم، باز نزدیکه گریه ام بگیره، عینک آفتابیمو برمیدارم میزنم به چشام. یه عده عین دیوونه ها دارن رانندگی میکنن جلوم.شیشه رو میدم بالا و رد میشم

سرم درد میکنه...خب بالاخره رسیدم.

چیزی هست که منو یاد تو نندازه؟! دیگه با همه چی یاد تو میوفتم، چقدر بده آدم اینطوری باشه.

 

پ.ن: از روز جمعه در حد تنفر بدم میاد.

 

به درک!

 

انقدر از آدمای دو رو متنفرم که نگو

 

 

دل من

 

خواب روياي فراموشي هاست

خواب را دريابم ،

كه در آن دولت خاموشي هاست

من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم ،

و ندايي كه به من مي گويد

(گر چه شب تاريك است

دل قوي دار

سحر نزديك است )

 

دل نوشت: سالها پیش، نمیدونم چند سال، اون وقتها که چندتا دلیل واسه خوشحالی پیدا میشد میگفتم تنهایی یعنی چی؟خیلی کلمه بی خودیه، چرا خیلیا میگن که تنهان؟!اینا دیوونن ها!

الان میگم.. تو حسرت همین حس اونوقتامم.

 

مرا کم دوست داشته باش...

 

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است

عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود

اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و كم اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است

بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری و من نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق صادقانه پایدار و همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان گونه که وزن زندگی است

پ.ن: دوستان عزیز این وبلاگ هیچ مخاطب خاصی نداره.

 

کودکيم کجاست؟ ... آيا هنوز در من است يا رفته؟

به خاطر آدم بزرگ هاست که من این جزئیات را در مورد اخترک ب612 برایتان نقل می کنم یا شماره اش را می گویم چون که آن ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره چیزهای اساسی اش سوال نمی کنند؛ هیچ وقت نمی پرسند "آهنگ صداش چه طور است؟ چه بازی هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می کند یا نه؟""

می پرسند:"چند سالش است،چند تا برادر دارد؟ وزنش چه قدر است؟ پدرش چه قدر حقوق می گیرد؟" وتازه بعد از این سوالهاست که خیال می کنند طرف را شناخته اند.

اگر به آدم بزرگ ها بگویید یک خانه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند باید حتما به شان گفت یک خانه صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند شود که: "وای چه قشنگ"

یا مثلا اگر بهشان بگویید "دلیل وجود شازده کوچولو این است که تو دل برو بود و می خندید و دلش یک بره می خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است" شانه بالا می اندازند و باتان عین بچه ها رفتار می کنند.

اما اگر بهشان بگویید "سیاره یی که ازش آمده بود اخترک ب612 است" بی معطلی قبول می کنند و دیگر هزارجور سوال ازتان نمی پرسند.

این جوری اند دیگر نباید ازشان دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند. البته ماها که مفهوم زندگی را درک می کنیم و می خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!

از کتاب: شازده کوچولو / ترجمه احمد شاملو

پ.ن: باران باشد، تو باشی، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا میگویم : خداحافظ

ضرب المثل 3: مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه .

برو که دیگه بی خیالتم...

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند

مهر در صبحدمان، داس به دست، خرمن خواب مرا می چيند

آسمان ها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست

ديده در آينۀ صبح تو را می بيند

از گريبان تو صبح صادق، می گشايد پر و بال

تو گل سرخ منی، تو گل ياس من

تو چنان شبنم پاک سحری !

نه، از آن پاک تری

گل به گل ،سنگ به سنگ اين دشت، يادگاران تو اند

رفته ای اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت، سوگواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينك، اما آيا، باز بر می گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

           

پ.ن: خاک جان یافته است، تو چرا سنگ شدی...تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

ضرب المثل 2: هیچکس از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه .

 

گرگ

تو را به جای همه كسانی که نمی شناختم دوست می‌دارم، تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زيسته‌ام دوست می‌دارم، برای خاطر عطر گسترۀ بيکران و برای خاطر عطر نان گرم، برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای نخستين گل، برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان، تو را به جای همه كسانی که دوست نمی‌دارم دوست ميیدارم، تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم.

       

پ.ن: دل ای دل دیوونه، کی قدرتو میدونه؟!...برو فکر خودت باش، پر از گرگه زمونه

ضرب المثل 1 :به خیالش خیلی خشگله، آینه هم گرفته دستش!

 

یک قابلمه پر از عشق

جوانک خوش تیپ، از اینکه قابلمۀ پیر مرد به پایش خورده بود و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود؛ کلی ناراحت شد. صورتش را که تازه با مساعدت جناب ژیلت دو تیغه، حالی داده بود؛ در هم کشید و یک نوچ پر محتوا از غنچۀ لبانش بیرون داد.

تا سر حد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانۀ جوان زدم و گفتم: "داداش بیا عقب این بابا راحت باشه."

از وسط دوتا دستم که مثل گوشت قربانی به میلۀ وسط اتوبوس آویزانم کرده بود گردن کشیدم و نگاهش کردم. پیرمردی هفتاد، هفتاد و پنج ساله، کت خاکستری با بافت درشت و ضخیم، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست و پا زنان خودش را به کمر پیرمرد چسبانده بود. همراهش پیرزنی هم بود.

با خودم فکر کردم گفتم شاید می خواهند از جایی نذری بگیرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه اشان به این حرفها نمی خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.پیش خودم محاکمه اش کردم. "حالا به هر علتی که این قابلمۀ خالی رو دست گرفتی؛ پس چرا پلاستیکش انقدر خاکی و کثیفه؟! یعنی یه مشمای سالمتر گیرت نیومد که اینطوری شلوار مردم رو کثیف نکنی؟!"

شاید پیداش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی؟! یا شاید هم ترسیدند در اثر تکانهای ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!

توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را صاف کرد و گفت: "آقا پیاده می شیم."

مسافرهایی که سرپا ایستاده بودند؛ خودشان را عقب می کشیدند. یکی دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.

پیرمرد، یک 200 تومانی مچاله شدۀ قرمز را به راننده داد. بعد زیر بغل پیرزن را به آرامی گرفت. پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت. پاهایش که بعد ار 60-70 سال از کشیدن بدنش خسته شده بود، روی زمین کشیده می شد. مثل اینکه می خواست بماند راحت روی صندلی استراحت کند. شاید هم اگر زبان داشتند به بقیۀ بدن پیرزن می گفتند: شما بروید، ما بعد می آییم.

به رکاب پله های ماشین که رسیدند؛ پیرمرد دست پیرزن را روی میلۀ آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.

قابلمه را با دقت تمام روی پلۀ اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش اش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پلۀ اول. دو پایش را که روی پلۀ اول گذاشت، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت. دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.

نمی دانم بقیۀ مسافران هم احساس من را داشتند یا نه؟!

پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود. یک قابلمه پر از عشق.

از کتاب: سلام؛خانم مرجان خانم / نوشتۀ: سید علی موسوی

     

پ.ن: عشق يعنی معنی رنگين كمان.

 

درد واره ها

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا ؟...

 

 

پ.ن:دیروز یه روز خاص بود برای من، خیلی خوش گذشت...جای همتون خالی.

افتخار میهنم خلیج تا ابد فارس.

 

            

دهم اردیبهشت روز ملی خلیج فارس مبارک.

 

دیگران را آینۀ خود سازید

"در زندگی روزمره، هر یک از ما به آدم هایی برخورد می کنیم که در مقایسه با ما، بعضی شادتر یا غمگین ترند و تعدادی قابل ستایش یا برخی دیگر موجب دردسر هستند. در کنار این افراد آنچه که موجب آرامش ما میگردد این است که از خوشی دیگران خشنود شویم و با درد و رنج دیگران همدردی کنیم، قدر کارهای خوب دیگران را بدانیم و از اشتباهات و عیوبشان چشم پوشی کنیم."  یوگا سوترا

 

چگونه به آرامش ذهنی و درونی برسیم؟

1.با برقراری رابطۀ دوستانه با دیگران از شادی آنها شاد شویم. معمولا موقعیت های خوب دیگران مانند یک ترفیع شغلی، یک همسر مناسب یا یک شانس طلایی برای بزنده شدن در یک مسابقه، ما را دچار قضاوت میکند که آیا آنها شایسته بوده اند یا نه؟ در حالی که نباید به خود اجازه چنین قضاوتی را بدهیم. به طور کلی اگر خودمان را شریک لحظات خوب و شاد دیگران بدانیم می توانیم آرامش را با تمام وجود حس کنیم.

2.مهرورزیمان را نسبت به آنهایی که غمگین هستند بیشتر کنیم؛ حتی فکر کمک به دیگران ما را در راهی درست قرار میدهد.

3.با دیدن افرادی که با تقوا و پرهیزکارند خشنود شویم.

4.با دیدن اشتباهات دیگران آشفته نشویم. تمرکز روی معایب به سادگی روابط فی مابین را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ با کمی صبر و خویشتن داری می توان دریافت که مسبب اکثر ناراحتی ها خودمان هستیم و نه دیگران.

5.دوست داشتن رفتاری احساسی و یک عمل عاطفی است و عشق ورزیدن امری والاتر. عشق یعنی درک واقعی دیگران. همانگونه که خداوند به تمام موجوداتش عشق می ورزد، ما نیزباید به دیگران عشق بورزیم؛ برای اینکه در چرخه خشونت، کینه توزی و انتقام جویی نیفتیم باید بدون در نظر گرفتن موقعیت دیگران به آنها عشق بورزیم هر چند که از رفتارشان متنفر باشیم و این مشکلترین بخش کسب آرامش است.

دانش یوگا / شماره 26 / مترجم: طاهره محمودی / با تلخیص و تصرف

نوروز مبارک

سلام به همۀ دوستان عزیزم

امیدوارم که حالتون خوب باشه. سال جدید رو به همۀ شما که تو این مدت تنهام نذاشتین و خیلی به من لطف داشتین، تبریک میگم. مخصوصا" شایان عزیز که هیچوقت نمی تونم محبتاشو جبران کنم، هامون خوبم که با راهنمایی هاش خیلی به من کمک کرد، سینای عزیز که وبلاگش رو خیلی دوست دارم، امین جان که قلبش برای وطنش میتپه، احسان خوبم که امیدوارم دوباره به جمع ما برگرده، مهسا و ستارۀ گلم، نازنین عزیزم، بید مجنون دوست داشتنی و دوست جدیدمون امید که نوشته هاش عالین؛ و همینطور همۀ عزیزانی که به وبلاگم سر زدن و منو خوشحال کردن. آرزو میکنم که سالی پر از موفقیت داشته باشین و به همه آرزوهاتون برسین.

   

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

نرم نرمک میرسد اینک بهار

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

وقتی که نباشی...

 

کوچه وقتی که نباشی، رگ خشکیدۀ شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی

رفتی و چیزی نگفتی، گریه رو بهونه کردی

من سوال سادۀ تو، تو جواب مشکل من

رد پای رفتن تو، روی صحرای دل من

وقتی آسمون شبهام زیر سایۀ چشماته

وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه

شب رو با فانوس اشکت میبرم به روشنایی

با تو میرسم دوباره به طلوع آشنایی

میدونم هرجا که باشی دل تو اهل همینجاست

واسۀ من و تو اینجا، اول و آخر دنیاست

 

شب

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توأم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شویَد جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمنزاران من

باغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

 

مشترک گرامی دسترسی به این سایت...

وقتی که یه سایت یا وبلاگی را فیلتر می کنند، شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم:

مشترک گرامی، بابا فیلتره، تو چرا حالیت نیست؟! دستتو از روی اون "اف5" صاب مرده بردار دیگه!

مشترک گرامی، پیشته...!

مشترک گرامی، دست نزن، جیزه!

مشترک گرامی، جان مادرم اگه یه بار دیگه از این ورا رد بشی، با دفعه قبل میشه دو بار!

مشترک گرامی، شرمنده، داری یه ده هزار تومن دستی به من بدی؟ الان چند ماهه که مخابرات حقوقمونو نداده، بهت پس میدم!

مشترک گرامی، اوا...خجالت نمی کشی؟

مشترک گرامی، فیلتر شکن خوب سراغ نداری؟

مشترک گرامی بازم که تویی، روتو برم...هی!

مشترک گرامی ِ دیگه ای نبود؟!

 

Valentine

نه یک دل، نه هزار دل، همه دلهای عالم           همه دلها رو میخوام، که عاشق تو باشم

 

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مأیوس می کند؟

ای مهربانتر از من با من؛

در دستهای تو، آیا کدامین رمز بشارت نهفته بود؟

کز من دریغ کردی

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی ست

افسوس!

آیا چه کس تو را

از مهربان شدن با من مأیوس می کند؟

حمید مصدق