فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست
به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شكررغيب
كه دل به درد تو خو كرد و ترك درمان گفت
مزن به چون و چرا دم كه اين بنده ي مقبل
قبول كرد به جان هرسخن كه جانان گفت



نفس نفس زدنهايم را نشنيد
دله ساده ام گويد
نه كه نخواهد بشنود
شايد صداي اطراف بلند بود
اما من فرياد زدم در تمنايش
حقيقت اين است دله من
او  نخواست كه بشنود
خود صداي خود و اطرافش رابلند كرد تا نشنود


ادامه نوشته


ادامه نوشته

دلـم گرفتــه
یـا شایـدم دلـم گیـره
یـا دلگيرم
شايد  همه با هم
نمــی دونــم
هرچي ك هست حالم خوب نيست
سكوتم مياد
فقط ميخوام تماشا كنم و صبوري
اويه روزگار من درك ميكنه كه
زبان بسته من ، انتهاي هر غوغاست؟؟؟؟؟؟
"محبوبه"

بسه جنگيدن
حالا ميخوام برم
ميخوام تنها باشم با درداي قلبم
ميخوام نباشم
خسته شدم م م م م م م م م م م م م م



امروز
دردهليزه خموشه من و دل
ضربه پايي آشنا افكند طنين
نفسم ناگه در سينه گرفت
گويي از پنجره ها روح نسيم
ضربه پاها در سينه ي من
چون طنين ني در سينه ي دشت
عاقبت در ظلمت دهليزه خموش
ضربه پاها لغزيد و گذشت


ادامه نوشته


امروز باران باريد
و از جشمان من هم
دلم گرفته بود
وباز هم از روي عادت زير باران رفتم
ولي اين بار بي دعا و تنها
ولي باز با خدا دردودلم آمد

كاش شبه بيست و نه هر ماه باران ببارد
تا باران چشمان من گم شود در قطره هايش
ماه هايي كه شمرده ميشود
از گذر آن لحظه ي مسدود كه نگاهم جا ماند
و من چه بي رحمانه رها شدم در روزگاره ترسان زندگي

آري زندگی شاید آن لحظه ي مسدود است
كه شسته نميشود باباران وگذران زندگي .........


"محبوبه"


ادامه نوشته

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو پشت ان عينك آفتابي
خود را ویران ساخت


فردا اگر ز راه نمي آمد
من تا ابد كنار تو ميماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو ميخواندم


شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم


بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی خواستم باشد
بودنه من مایه آزارش



بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم


لحظه ها را درياب
چشم فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست


من نمی خواهم
سايه ات را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
تو بلغزي دور از من روی معبرها
يا بيفتي خسته و سنگين
زير پای رهگذرها

 

تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم


آن زمان بياو سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را