هیچ بهانه ای برای غمگین بودن ندارم...

پاییز باشد،پنج شنبه باشد،هوا سرد باشد،تعطیل باشد،صفر باشد....

پاییز هست،پنج شنبه هست،هوا سرد هست،تعطیل هست،ماه حرام هست...

اما

دلم

گرم

است...

و این کافیست!

 

+خدایا ممنون!دوستت دارم...

متاسفم!

کافه ای که مشتری نداشته باشه رو باس تعطیل کرد...

تعطیل شده بود...الکی الکی...

هنوز نت های سازمون تو هوا میچرخید...و اشک و لبخند برامون به ارمغان میآورد!

هنوز مهربونیمون تو فضا پخش بود...

هنوز صدای شستن لیوانا و فنجونا ،صدای خرت و خرت جابه جا کردن صندلیا،صدای تولد تولد تولدت مبارک گفتنا میاومد،بادکنا،شمعا،عودا،عطر قهوه ها و نسکافه ها،بوی شیر داغ و بخاری که از روی کیکا بلند میشد...

نه اینجا تعطیل نبود...

نه طوطی مون زنده بود هنوز...

حرف میزد باهامون!کارامونو تقلید میکرد و حرصمونو درمیآورد...

نه هنوز نگار بود،مرجان بود،فاطمه بود،زهرا بود،فاطمه بود،نگین بود،محمدرشا،محمدجواد،محسن...

همه بودیم...

آره...

اره....

هر چی فکر میکنم اینجا تعطیل نبود...

ولی امروز وقتی کلید انداختم و اومدم تو...

دو تا متن دیدم....از دهن افتاده بودن....

خونده بودمشون و ذوق مرگ از اینکه داداشی دعوتمو قبول کرده و اومده!

ازینکه مهمونم شده!و برامون نوشته!

خواستم نظر بدم اماای دل غافل...

پاک شدن...قبل ازینکه بتونم نظری بذارم...

اینجا رو تمیز میکنم...مرتب مرتب...

میخوام اینبار هر وقت حسابی حالی به حالی بودم بچپمتوشو نویسم...انقدر بنویسم که خالی بشم...

که حالم جا بیاد...که خوب شم...

 

+داداش شرمنده....:(

بذارشون...

 

من تو و این خونه رو با هم میخوام.....

 

+میخواستم اینجا رو منتقل کنم به بلاگ....

 

اما دست نگه داشتم!اینجا دیگه مال من نیست!نباید تنهایی براش تصمیم بگیرم!

 

همچنان تلاش ها برای پیدا کردن دوستان  ادامه دارد!

اینجا بهترین جای دنیاست!

اینجا بهترین جای دنیاست البته به شرطی که همه باشیم!

یه دوست جدید هم بهمون اضافه میشه به زودی!

یه داداش!

خدانگهدار



کافه چی سلام!

 

 

دیگر نه قهوه میخوام نه کیک و

نه هیچ...

 


کافه چی روزهای زیادی است

 

پیشت نیامده ام مرا ببخش...

 

زندگی سخت است و مرا در خورد

 

غرق کرده

 

و گاهی آنقدر شیرین میگذرد که

 

دلم نمیخواهد به واقعیت

برگردم!

 

دلم برای منظره ی روبروی کافه

 

تنگ شده...

 


برای فنجان های قهوه ی پر و دست نخورده ات...

 


برای صندلی های خاکی کافه...

 


برای تو کافه چی مهربان!

 


برای همیشه وداع میگویم!

 


آمدم نبودی نامه را لای چارچوب

 

در کافه گذاشتم!

 


این هم شاخه گلی به پاس تمام

 

روزهایی که وقتی قهوه را از

 

عمد روی میز میریختم با

 

لبخندت آرامشی میبخشیدی که

 

لذت ریختن عمد قهوه تلخ روی

 

میز را برایم دو چندان میکرد

 

!
این کار من دیوانگی بود و فقط

 

تو دانستی که من دیوانه

 

نیستم...

 


خیره گی هایم به درخت روبروی

 

کافه،سفارش دو فنجان قهوه ی

 

تلخ برای من تنها...سکوتم


دیوانگی نیست....

من 
      فقط 

 

             تنهایم!
تا ابد!

                                                                                         کافه چی برای همیشه
 
 
 
 
خدانگهدار
 

 

....

 

کافه چی بر روی میزها شعر می نویسد

اینجا طعم دلتنگی ها از قهوه هم تلخ تر است … !

 

 

 

-

کافه را گرد دلتنگی گرفته

صندلی های خالی

فنجان هایی از تنهایی لبریز

باید یه ایینه برای این طوطی بخرم!

بیچاره پوسید!بسکه ساکت موند!

بسکه با در و دیوار حرف زد!

 

 

 

سال نو بر همتون مبارک...

امیدوارم شاد باشید و سلامت!

 

یه روزی رو در و دیوار شهرمون پر بود از ما هستیم!

بچه مذهبیا برداشتن روشو اسپری پاشیدن!

یادم نیست سر چی بود و جریانش مال کدوم کشور بود که مثلن...هیچی!

خلاصه بگم من هستم!بیاید تا بگم ما هستیم!

+نیست گاهی هیچ راهی...

جز به شاهی سر زدن!

با غمی سنگین رسیدن

پیش او زانو زدن!

ظهر گرما!

عصر سرما!

صحن سقاخانه میچسبد چقدر....

+زهرا جون!مهتاب جون!واقعن صفحه های وبتون برام باز نمیشه!

خواهش میکنم قالبتونو عوض کنید!

یا بروزش کنید!نمیدونم بهرحال بودم سر زدم ولی نشد که نوشته هاتونو بخونم و نظر بذارم!

باقی بچه ها!

میام میرم ولی نیستید!نیستید...نیستید....

میرم!

عکس نوشته های جدید عاشقانه و عرفانی