همان هنگام که گمان نمیکنی؛ زندگی بار سنگینی بر دوشت میگذارد. راهی جدید میگشاید برای فهمیدن خودت. برای بهتر شدن. اگر تو قدرش را بدانی. عاشقی عجب دردی است دردی لذت بخش
لازم شد دوباره بنویسم؛ این بار طولانی تر. احساساتم عجیبه. می خوام این متن رو با تمام وجودم بنویسم. با آگاهی کامل، روی کلمه به کلمه اش می خوام فکر کنم. خب، به جای اینکه برم عقب و گذشته ر و مرور کنم؛ یا برم جلو و آینده رو تصور کنم. الان رو برات تعریف میکنم. زیاد ازم شنیدی. اینکه گیجم. بعضی حرفام مثل هذیون میمونه. بی معنی و تکراری. داستان از این قراره که میدونم چمه، ولی انگار نمی خوام حالم رو بهتر کنم. میدونی، جای عجیبی ...
بعد مدتها اومدم بنویسم. نمی دونم چرا هرچی میری جلوتر، بعضی چیزای قدیمی دیگه مثل قبل برات نیستن!
از اردیبهشت امسال، خیلی چیزا عوض شد. خیلی اتفاقا افتاد. نمی دونم چی بگم. از کجا بگم. دلم میخواست
خیلی وقته ننوشتم؛ از وقتی که ننوشتم تا الان اتفاقای زیادی برام افتاد. چند هفته پیش بود که درخواست کار دادم و الان توی بخش تولید محتوی یه شرکت استخدامم. البته که کارآموزیه و تازه کم کم دارم یاد میگیرم چه جوری کار کنم با....
جالبی کار اینه که آخرش مرگه. آخرش اینه که نباشی. با این همه بالا پایین و هزار کاری که کردی و نکردی. آخرش میری. حالا چه دنیای دیگه ای باشه. چه نباشه. این افکار اومدتوی ذهنم :"خب اگه آخرش مرگه؛ پس چرا الان عشق و حال نکنیم؟ چرا اینقدر سختی و کار و زحمت و مراقب این باش و این کار رو بکن." داستان اینه داداش که اون جوری هم حال نمیده. وقتی می بینی دیگه آخرش که معلومه. خب چرا الکی عذاب بکشی؟ همه چیش عذابه. چون هر چقدر بری دنبال عشق و حال آخرش می فهمی که قرار نیست به جایی برسی. مهم اینه همین الان خودت رو منیج کنی. حالت رو خوب نگه داری. چه جوری؟ با کارایی که حالت رو خوب میکنن.
بعضی غم ها نمیدانی از کجا سر در می آورند. مثل بختک می افتند رویت و نمیگذارند نفس بکشی. چند روز پیش بود که معنای بختک را فهمیدم، استاد گفت حالتی است که خواب هستی ولی به اتفاقاتی که اطرافت رخ میدهند هوشیاری، اما عکس العملی نمی توانی نشان بدهی. یکی از عللش میتواند کم ...
کتاب ذهنیت برتر رو از دی سال پیش خریدم و توی بهمن شروعش کردم. دست و پا شکسته می خونمش. کتاب ترجمۀ یه سری مقاله های جیمز کلییر هست. شاید اسمش رو از عادت های اتمی شنیده باشید. من عادت های اتمی رو توی دوران کنکورم خوندم. حقیقتا نمی دونم چقدر تاثیر داشت روم. الان عادت های خیلی قدرتمندی ندارم که به شون پایبند باشم و بمونم! ولی می تونم اینو با جرئت بگم که اون تابویی که از کمال گرایی در ذهن من بود شکسته شد و الان اگه بخوام کاری رو شروع بکنم. خیلی بالا و پایینش نمی کنم و میرم سراغش. حتی اگه...
حالت با خودت که خوب نباشه؛ دنیا هم مالِ تو باشه! فایده ای نداره. یه موقع هایی یه کارایی می کنم که بعدش با خودم میگم. چرا اینقدر از خودت متنفری؟ً چرا با خودت این کارا رو میکنی. آخرش خودمونیم. هر چقدر هم بخوای فرار کنی و خودت رو با چیزیا مختلف مشغول کنی. بالاخره توی یه نقطه ای در یه زمانی با خودت تنها میشی و این سوال میاد توی ذهنت...
با اینکه برگشتم خونه و الان فک کنم 19 اُمین روزیه که اینجام. ولی خیلی کمتر نوشتم. نمی دونم چرا؟! ولی حس میکنم زیاد نوشتن فایده ای نداره. حتی بعضی وقتا نمی دونم چرا دارم می نویسم. برای کی؟ برای چی؟
سال نو مبارک. البته اگه...
بچه ها یکی از بزرگترین نعمت ها برای یادآوری کودکی خودت هستن. یه دختر عمه 5 ساله دارم که خیلی دوستش دارم. اون هم دوستم داره. خیلی برام جالبه؛ توی این سن هر کسی رو دوست داشته باشی هیچ تصور و قضاوتی نسبت بهش نداری و همه جوره بهش اعتماد میکنی. امشب داشت از این