بسم الله الرحمن الرحیم
یکی دوماهی از بلاگفایی شدنم می گذشت که از گرانی کالایی به نام طلا نالیدم و چینی اش را خواستار شدم. انعکاسی داشت؛ برخی تجمل گرایم خواندند. غافل از آنکه درد من آن روز از چیز دیگر بود و ضمناً طلا می خریدیم برای هدیه ی سر سفره ی عقد؛ نه برای خودمان!! که انگ تجمل گرایی بهمان بچسبد!! خیلی دوست داشتم همان نزدیکی ها یک بار، کاملاً از خودم رفع اتهام کنم که قسمت نشد. یک بار البته در مقاله ی تهاجم فرهنگی ایراد گرفتم به تجمل گرایی اما چندان گویا نبود.
این بار کمی بیشتر صدایم درآمده.
آی دخترها... پسرها... با شما هستم مادرها... پدرها...
زندگی سنتی پدربزرگ مادربزرگ هایمان، سادگی اش چه ایرادی داشت؟؟ چرا آنقدر به بهانه ی بروز شدن و تنوع دادن به سطح زندگی، از حال و هوای سنتی آن روزها فاصله گرفتید که سبک زندگی امروزمان به هرچیزی شبیه باشد؛ غیر از سبک زندگی علوی؟؟
چرا بر خود سخت گرفتید تا دیگران به شما نگاه کنند و بر پدران و مادرانشان، بر فرزندانشان، بر ما سخت بگیرند؟؟
آی دخترهایی که زهر فمنیست را ندانسته نوش جان کردید و آنقدر سخت زندگی کردید تا اطرافیانتان را ترساندید؛ تحریکشان کردید سرد شوند و از شما فاصله بگیرند؛ خبر دارید اشتباه شما را به پای ساده ترین دختران هم می نویسند؟؟ خبردارید که این ساده ترین ها به ستوه آمده اند از این بی انصافی ها؟؟ خبردارید که قرار است شکایت هم شما و هم آن بی انصاف ها را به درگاه خدا بلند بالا بکنند؟؟
آی پسرانی که پای به پای دختران زورگوی تجمل گرا، بازارگرد هم می شوید؛ خبردارید که عاقبت کار شما، رعشه بر اندام ناظران ماجرا انداخته است؟؟ خبردارید که ما را ترسان کرده پس نسل بعدی را چه کسی هدایت خواهد کرد؛ مادران این چنینی یا پدران همیشه تسلیم در برابر هرچه که از بالادستشان می شنوند؟؟ خبر دارید که نگرانیم از نسل آینده ی بشر، اگر چون شمایی بخواهید مربیانش باشید؟؟
همیشه چند سوال ساده ذهنم را درگیر می کند:
چرا می نالند همه از مشکلاتشان و وقتی خدا واسطه ای گشایشی عنایت می کند دست رد به سینه اش می زنند و بهانه جویی می کنند؟
چرا دختری، خواستگارش را که دیپلم نداشت، رد کرد اما هرجا می نشیند از آمادگی و علاقه اش به ازدواج و مادر شدن می گوید؟؟ (البته دیپلم که چه عرض شود، جدیداً لیسانس هم کم است برای آنکه کسی بتواند شأنیت و اهلیت خوشبخت کردن یک دختر امروزی را پیدا کند!!)
چرا اگر مهریه کم باشد؛ انگار ضمانتی برای خوشبختی دختر وجود ندارد اما اگر شومی دختر را شاهدان عقد،با مهریه ای بالا امضا کنند؛ آن دختر قطعاً خوشبخت خواهد شد؟؟ و دیده ایم بارها رنگ و روی این خوشبختی را!! که دختر آخرش مهرش را تمام و کمال می بخشد و فرار می کند از دست آن حجم عظیم خوشبختی!!
چرا اگر همه چیز قدری ساده تر باشد، هزینه ها قدری کمتر؛ این مایه ی فخرمان نمی شود؟ مگر امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) شأنشان دون شأن ما بود که با کمترین هزینه ها زندگی کردند؟ چرا علوی وار زیستن در تهرانی که رهبرمان هم همینجا، طلایه دار زندگی به سبک علوی است؛ هنوز مایه ی خجلت است؟
این فقط قدری صدای فریادم بود؛ از ظلمی که هر روز در حق ما می شود. خدا ببخشدم اگر وظیفه ام سکوت بود و شکستم. خودش می داند که دلم به قدر تمام ظلم ها که روا می شود در حق ساده ترین ها؛ گرفته است و امیدوارم این بی صبری ام را، ببخشد.
از تهران، خسته ام. از تهرانی که نمی فهممش خسته ام. من اصالتاً برای کرمانم؛ کرمانی که همه چیزش ساده تر از این شهر صد آب و رنگ است. آنجا را از این شهر شلوغ، که نفس کشیدن را هم از یادم برده است، دوست تر دارم. و صد البته اگر نبود پاکی نفس های رهبرم؛ از این شهر، روزی هزاربار متنفر می شدم.