سرمون اینقدر گرم کار و گرفتاری و تلگرام و فیس بوک و اینستاگرام شده که متوجه نیستیم داریم تنها و تنها تر میشیم
حتی ادم خودمون هم نیستیم
سرمون اینقدر گرم کار و گرفتاری و تلگرام و فیس بوک و اینستاگرام شده که متوجه نیستیم داریم تنها و تنها تر میشیم
حتی ادم خودمون هم نیستیم
آرزو ها همیشه داشتن چیزهای خوب که می شناسیم نیستن
چیزایی مثل : خونه٬ ماشین٬ موقعیت شغلی و ...
همه اینا خوبن و به آدم انرژی میدن تا بیشتر تلاش کنه
اما بعضی وقتا آرزو ها از جنس نداشتنه
از جنس رها شدن
دلت میخواد همه چیزایی که داری بدی
یه هیچی ساده باشی
با یه کوله پشتی و یه جفت پوتین سفری
وقت جدایی هم میتونن از طرفشون گله داشته باشن که خوب نبود٬ لیاقت نداشت و...
بیچاره اونی که وقت جدایی
تنها نگرانی هاش اینه که:
"اگه مشکلی براش پیش بیاد چطوری بفهمم تا کمکش کنم؟"
"خدا کنه اونی که بجای من انتخاب کرده مهربون باشه و اذیتش نکنه"
حدود ۵/۱ متر قد داشت اما کاپشنی پوشيده بود که برای آدم ۲ متری هم بزرگ بود
یه چشمش کور بود و قیافه افتاب سوخته اما مهربوني داشت
بهم نگاه کرد
منم مهربون نگاهش کردم
(چشمم از اون قضیه اتوبوس ترسیده بود و ترجیح دادم احتیاط کامل داشته باشم)
یه لبخند زد
گفت " یک لحظه از سپر شادی خودت بیرون نیا"
بعد روش رو برگردوند و با صدای بسیار عالی شروع به خوندن یه غزل از حافظ کرد:
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد
كلي شعر ديگه هم خوند كه يادم نموندن
اینقدر انرزی داشت که فضای دور و برش کاملا شاد و روشن بود
به هر کس که نگاه می کرد اونم بهش لبخند میزد
ایستگاه مفتح پیاده شد
اما حس خوب و مثبتش همچنان مونده بود


امروز با دوست صاحب کمالی هم صحبت بودم
خیلی حرف زد برام از روح جمعی
برام از این می گفت که ادما بی آنکه هم دیگه رو ببینن از حس هم با خبرن
من هم این حرف رو کاملا قبول دارم
حتی غیر از عرفان ُ تو نوشته های یونگ هم با موضوع ناخودآگاه جمعی آشنا شدیم
اما فکر میکنم این پدیده داره تغییر میکنه
به نظر میاد بعضی از دل ها دارن سخت می شن و گیرندگیشون رو از دست میدن
طوری که حتی معنی نگاه مشتاق و خیره رو هم نمی فهمن حالا احساس که جای خود داره
به قول ابتهاج:
جنگلی بودیدم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختان تنهاییم
من هنوز هم معتقدم که باید قبیله مهربانی رو زنده کرد
این تنها راه نگهداری از فروغ انسانیته
هیچ فرشته ای بهم نازل نشده و ادعا هم نمیکنم که با غیب تماس دارم
اما در مورد موضوعی که مینویسم احساس درست بودن دارم:
فکر کنید که همه عمر رو کار نیک کردیم و بعد خوشحال و سر بلند
بهشت رو از خدا مطالبه می کنیم
می گیم: من اومدم و مثل اون گمراه ها نبودم که جا موندن
احتمالا با تاسف نگاه می کنن و می گن
چرا تنها اومدی؟
نمیتونستی زیر بار یه نفر رو هم بگیری که اونم بتونه خودشو برسونه؟
فکر نکردی که خدای صاحب این بهشت نگران اوناییه که جا موندن؟
چشم انتظار همه شما هاست؟
حتی اینقدر هم به صاحب این بهشت اعتقاد نداشتی که به خاطرش دست یه نفر رو بگیری؟
البته دوستان اصلا منظورم ارشاد و امر به معروف و یا قهرمان بازی ونجات انسان ها و از این حرفا نیست
اگه آدما رو از نگرانی هاشون رها کنی
سرشون رو بالا میگیرن و خودشون راهشونو پیدا میکنن
فقط کافیه هرچقدر که بتونیم
حتی به اندازه یه لبخند کوچک
یا یه تماس و احوال پرسی ساده
از بار آدمای رو زمین کم بکنی
باور کنیم که غربت ادم بودن و گرفتار زمین شدن بار سنگینیه برای همه مون

این روزا هوا خیلی سرده
و این یه فرصت خوبه برای دوره هم بودن های گرمه
من آدم سرما دوستی نیستم
اما از امدن سرما خوشحال می شم
چون لذت یه جای گرم رو برای آدم معنی دار میکنه
لذت نوشیدن یه فنجون چای یا قهوه گرم تو این سرما قابل توصیف نیست
حالا اگه این حال خوب رو با یه دوست به اشتراک بذاریم که دیگه شاهکاره
هوا شناسی میگفت که این سرما تا اخر هفته ادامه داره
منم برای هر شب برنامه گذاشتم که با دوستی باشم و خاطره ای بسازم
بعضی وقتا چیزای متضاد انسان ها شاهکار های اونا رو خلق میکنن
مثل وقتی که یه نظامی برای سرباز دشمن که کشته گریه می کنه
یا دزدی که کیف پول یه بازنشسته رو به اون بر می گردونه
یا وقتی که از خوشحالی گریه میکنیم
جدا انسان موجود شگفت انگیزیه
خوب و بدش هم فرقی نمیکنه
در هر لحظه میتونه کاری کنه که فرشته های آسمون رو هم شرمنده کنه
حس عجیبیه حس انسان بودن
یاد شعر شاملو افتادم :
سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود!
خوش به حال آدم ، وقتی درد دلش
دلتنگی کسی باشه
مال ما که چیز عجیبی شده
امروز عجیب حس مشترکی دارم با استاد بزرگوار جناب شفیعی کدکنی:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا ُ هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما ... چه کنم که بسته پایم ...
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما
تو دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

عکس : آقای نور امین

امروز صبح ُ میدان ونک سوار اتوبوس های تند رو شدم که برم میدان ولی عصر
سرپا ایستاده بودم اما اتوبوس شلوغ نبود
دو تا صندلی جلوتر یه مرد دیوانه ای نشسته بود
داشت با یه آدم خیالی بحث میکرد
بلند شد و اومد طرف من
تو دستش یه کیسه پلاستیکی بود که به نظزم غذای مونده بود
بهم گفت ( گفته هاش رو دقیقا به خاطر دارم):
" بهم میگه اینا آشغالن
شما نیگاه کن
اینا غذا هستن
مگه نه "
تو کیسه چیز وحشتناکی به نظز می اومد خوش هم داغون بود
با دست بهش اشاره کردن که نزدیک نیاد
ایستاد و با تعجب نیگاهم کرد و گفت :
" دیوونه هستم
حیوون که نیستم
منو بگو که فکر کردم تو آدمی "
و رفت
من هم سر جام یخ زده بودم
تا حالا درسی به این سختی پاس نکرده بودم

ما آدما بخشی از نوای هستی هستیم
اگر چه هرکدام به تنهایی صدایی دلنشین هستیم
اما نوای هستی نتیجه زمزمه همه ما است
اگر صدای کسی در این مجموعه بد باشه
تمام هستی رو آلوده میکنه
مثل اینکه در یک ارکستر همه کارشون رو درست انجام بدن اما یه نفر کاملا نا هماهنگ با دیگران باشه
کار همه خراب میشه
اگه می بینیم کسی نوای نا کوکی داره ( اینکه کی میتونه اینو بفهمه خودش کلی حرف داره)
نباید بی تفاوت باشیم
یا یه اسم بذاریم روش ( مثلا معتاد ، افسرده و ... ) و رهاش کنیم یا بهش حمله کنیم یا تحقیرش کنیم
باید کنارش بمونیم و به اندازه ممکن کمک کنیم تا همه با هم سرور هستی رو بسازیم
وگرنه راه انفرادی برای رسیدن به سعادت وجود نداره
آدما دنیا رو تقریبا شبیه هم می بینن
سرعت دید ما حدود ۲۴ فریم در ثانیه است . حالا اگه این سرعت ۲برابر بشه همه چی برامون کند می شه
و اگه به اندازه سرعت حرکت الکترون ها افزایش پیدا کنه دنیا فقط یه گرد و غبار لغزان از ذرات بنیادین خواهد بود
خیلی از چیزهایی که فکر میکنیم بدیهی هستن و اونا رو کاملا میشناسیم از جنس همین موضوع هستن
اونا فقط تفسیر مدل ذهنی ما از دریافتی های محیطی و متناسب با امکانات ما هستن
بقول استیفن هاوکینگ تو کتاب یک نظزیه برای همه چیز : ما هیچوقت نمیتونیم جهان رو دقیقا بشناسیم بلکه مدل هایی رو تعریف میکنیم که با دریافت های حسی ما سازگار هستن و به محض عدم ناسازگاری باید مدل ها مون رو تغییر بدیم
تمام نعاریف ما از واقعیت هایی که با اونها دنیا رو تعریف میکنیم
در واقع نتیجه ادراک ما در این سطح از آگاهی است
و در سطوح بالاتر و یا پایین تر از آگاهی
همه تعاریف بدیهی تغییر میکنن
توجه به این موضوع ما رو از تعصب رو دانسته های فعلی دور میکنه و آماده میشیم
تا با افزایش سطح آگاهی به تعاریف جدید تر و دقیق تر از هستی برسیم
خیلی خوشحال شدم
دلم براش تنگ شده بود اما پیش نمی اومد که ببینیم همدیگه را و حالا هم یه شب تعطیل و وقت آزاد
وقتی رفتم خونه اش فهمیدم که یه ملاقات دوستانه معمولی نیست
بلکه یه داستان قدیمی و تکراریه
دوست عزیز من ، مدتی هست که دل باخته بود اما دوستش به اندازه اون مشتاق نبود!!!
قرار گذاشته بودن امشب شام رو با هم باشن
به عشق دوستش رفته بود و هرچی که اون دوست داشت براش خریده بود
خونه اش رو مرتب کرده بود
به خودش رسیده بود
شام درست کرده بود
و منتظر که دوستش بیاد
وقتی دیر میشه از روی نگرانی زنگ میزنه و جواب دوستش:
آخ آخ ببخشید . مهمون اومده بود واسمون ...
دلم برای دوستم سوخت . میفهمیدم چی میگه و میدونستم اصلا نمی خواد چیزی بشنوه
فقط میخواست حرف بزنه و سبک شه
با وجود سن کمش ، هر چی که من می خواستم به اون بگم خودش میدونست
خوشحال بودم که پیشش هستم
و ناراحت که جز گوش کردن نمی تونم کاری بکنم
می دونستم داستان این دوست داشتن ، آروم آروم و با بهانه های جور وا جور تموم می شه
و می دونم که
بعد از این دوست من هرکز آدم قبلی نمیشه

بر خلاف باور های سنتی
دشمن انسان یه چیزی تو سنگر شیطان در دنیای تاریکی نیست
که ما برای مقابله با اون از ارتش خدای اسمون کمک بگیریم
دشمن انسان در دل بهترین های اونه
چون برای حمله به انسان به نیروی خداوندی اون احتیاج داره
و انسان این نیرو را فقط برای چیز های عزیزش خرج میکنه
مثلا:
چطور میشه انسان رو تحریک کرد از کسی متنفر بشه؟
ما هرگز این کار رو نمیکنیم
مگه اینکه این اتفاق از مسیر عشق و دوستی رخ بده
یه آدم نا لایق میاد و ما محبتمون رو براش خرج میکنیم و در انتها خشم و نفرت
دشمن انسان یک موفقیت به دست آورد
چطور میشه به آدما گفت با دیگران چنان دشمنی کنید که به کشتن اونها افتخار کنید؟
ما هرگز این کار رو نمیکنیم مگر اینکه:
باور کنیم که فقط ما خدای جهان و راه روشنایی رو پیدا کردیم
حالا دیگه دیگران اینقدر گمراه و پلید هستن که شایسته کشتن باشن
و نتیجه مرگ مقدس میلونها انسان که باور داشتن برحق هستن و طرف مقابل گمراه
واقعیت اینه که اگر چه احساسات ما باعث افتخار ما هستن و به انسانیت شرافت می بخشن
اما احساس بسیار کوتاه بینه
به همین خاطر به ما عقل داده شد تا از شرافت احساسمون مواظبت کنیم
تا با احساسمون تبدیل به سرباز ارتش تاریکی نشیم
این نعمت بزرگ خداست که در باره اون از ما سئوال می شه
چند سال پیش بود
خیلی در گیر این موضوع شده بودم که زمانه بدی شده
هیچکس مهربون نیست ٬ انسانیت مرده و ...
یه روز صبح از خونه زدم بیرون و دقیقا یادمه به خودم گفتم :
عجب دنیای کثیفی شده ٬ یه دونه آدم پیدا نمیشه ( با عذر خواهی از دوستان٬ قصد جسارت نیست فقط رعایت امانت در انتقال خاطره است)
داشتم از سر بالایی خ بهنام می آمدم بالا تا برم بزرگراه حکیم و برسم به محل کارم
پراید ما نفسش تا آخر سربالایی دوام نیاورد و خاموش شد و دیگه هم روشن نشد
باید خلاص میرفتم عقب و راه و باز میکردم که یه نفر هم از پشت چسبوند به ماشین و دستش گذاشت رو بوق و پشت سرش هم صدای بوق ماشین های عقبی.
هرچی هم بهش اشاره میکردم ماشین خرابه و باید بیام عقب با یه قیافه خشمگین فریاد میزد و اشاره میکرد برو جلو
خلاصه حسابی کلافه بودم و میگفتم بیا این هم مصداق حرفم که یه دفعه یه اتفاقی افتاد
یه آقا تو مسیر شمال به جنوب از کنارم رد شد و گفت : نگران نباش پسرم الان میام کمکت
ماشینش رو که هیچ مشکلی هم با ترافیکی که من درست کرده بودم نداشت کمی پایین تر پارک کرد
اومد ماشین پشتی رو هدایت کرد که بره
راه رو برام آزاد کرد و من هم عقب عقب اومدم تا راه باز شه
اومد و گفت میخوای برات تعمیر کار بیارم؟؟؟
مطمئن هستم که اون آدم یکی از زمزمه های هستی بود(چون من به این موضوع خیلی اعتقاد دارم)
می خواست به من بگه
شاید آدمای مهربون کم شدن
اما اینقدر زود قضاوت نکن
هنوزم زیادن بین مردم
امروز یه حس خوب دارم
به قول مولانا
چنان مستم چنان مستم من امشب که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نگنجد چنان هستم چنان هستم من امشب

یه کتاب خوب دارم از جوزف کمبل به اسم " قدرت اسطوره"
یه مجموعه مصاحبه با جوزف کمبل در مورد مفاهیم مختلف انسان شناسی و اسطوره
فضای خوبی داره و تا حالا چند با مرورش کردم
یه جمله تو این کتاب هست که خیلی برام معنی داره :
" اگر به جهان گوش کنیم
تمام اسرار هستی را برای ما زمزمه خواهد کرد"
خیلی وقتا فکر میکنم حتی اگه کائنات بهترین ها رو هم به ما بگه
ما اینقدر تو فریاد های ذهن خودمون غرق شدیم که چیزی نمی شنویم
لازمه گوش کردن رو تمرین کنیم
تو وب یکی از دوستان خوندم که نباید بذاریم چیزی از کسی برامون خاطره شه
نمیدونم چرا یهو دلم گرفت
یاد خاطره های دورم افتادم
خوشبختانه همشون یه نشونی داشتن
رفتم رو نیمکت همیشگی که منتظر می شدیم
تنهایی تو کافی شاپ همیشگی نشستم
چند ساعتی اونجا بودم و ذهنم سالهای دور را زمزمه می کرد
تو مسیر همیشگی قدم زدم
بعد از سالها
بغض کردم و چند قطره اشک
سالهای طولانی بود که نمی رفتم تا یادم نیاد
و حالا چقدر خوشحالم که هنوز یاد اون روزهای خوب زنده است
اما این عبارت رو دوستی فرستاده بود و خیلی به دلم نشست
" برای عاشق شدن که بهانه های ریز و درشت لازم نیست !
برای عاشق شدن کافیست تو نگاه کنی و من لبخند بزنم "


امروز مثل یه ایده آل طلب معکوس فکر میکردم!!!
همیشه هم" فهمیدن" یه راه خوب برای رسیدن کمال نیست
فکر کنید اگر معنی این چند تا مفهوم رو نمی فهمیدیم چی می شد :
۱- برتری جویی ( من از دیگران بهترم ٬ باید از دیگران بهتر باشم و... )
۲- احساس تفکیک خودمون و دیگران ( مشکل خودشونه ٬ به من چه )
۳- میل به مالکیت ( اینا مال منه ٬ مال اونا ست و ... )
اونوقت دنیای ما خود بهشت بود
و فکر نمیکنم دیگه کسی منتظر مردن میشد تا بره بهشت