حجاب

#حجاب 
بسم الله
تابستون همیشه برای من سخت ترین فصل سال بوده، فصلی که دوست داشتم همیشه در پناه خونه بمونم و هیچ جا نرم(خداروشکر کرونا هم برام بهونه ی خوبی شد)، فصلی که همیشه در عین حال اینکه مثل همه ی روز ها و ماه ها و سالها زود گذشته ولی سخت گذشته،،،
برعکس خیلی از ادمها من هیچوقت مسافرت تو تابستون رو دوست نداشتم!الا مناطق ییلاقی و خنک که البته خیلی کم قسمت شده رفتم،،
یکی از مهم ترین دلایلش هم اینه که من با گرما کنار نمیام،،
دلیلش بعدیش هم اینه بعدازظهر های کشدار تابستون حس و حال خوبی رو برام ایجاد نمیکنه،،،
.
.
گاهی که به بعضی حرفها فکر میکنم میخوام بشینم و ساعت ها خنده های عصبی بکنم
مثلا اینکه میگن خب تو به حجاب عادت کردی دیگه! اونقدر ها هم که بقیه گرمشون میشه گرمت نمیشه
و من فقط در برابر این حرفها لبخند میزنم ...
من اصلا لازم ندارم کسی بگه آفرین تو گرما حجاب داره، من تحسینم رو از کس دیگه ای میگیرم ولی خب اینکه فکر کنن خودشون بامانتو حریر گرمشون میشه ولی ما با چادر مشکی الان داریم رو قطب شمال قدم میزنیم قطعا اشتباه محضه...
ما عاشقانه چادرمون رو دوست داریم، عاشقانه انتخابش کردیم و عاشقانه پاش وایمیستیم ولی معتقدیم حجاب تو تابستون سخت تره و ما هم اذیت میشیم... و صد البته پای اذیت شدنش هم وایمیستیم چون انتخابش کردیم...

نوشتن

وقتی مینویسم انگار خدا یه سکینه به قلبم میده...یه آرامش خاص و دوست داشتنی

به خدا گفتم خدایا تو چشم پوشی زیادی داری ویژگیت ستارالعیوب بودنه

اگه میشه یه مقدارش رو به من یاد بده..

بعد دیدم چشم پوشی کردم ولی فراموش نه!

بعد به خدا گفتم مگه تو میبخشی، فراموش نمی کنی؟ کمکم کن ببخشم و بگذرم و فراموش کنم و خودم هم آروم شم...

من خوب نیستم خدا

دیدین یه موقعی آدم حال خوش معنویش اینقدر بالاست که فکر میکنه الآن درِ بهشت وا میشه و بعد فرش قرمز پهن میشه و بعد قدم زنان راهی بهشت میشه

یه موقعی هم حال معنوی آدم طوری میشه که فکر میکنه الان  تو قعر جهنم جاشه و داره از سوز و آتیش و گرما میسوزه و هیچ راه نجاتی نداره...

من دقیقا الان حالم حال گروه دومه...

خداجونم من قبلا سوختم...تو مجردیم قلبم سوخت

خدایا خواستم ازت که بعد ازدواجم نسوزم ولی بازم دارم میسوزم از همون جای سوختگی قلبم دارم میسوزم... فقط اون کسی که منو میسوزونه فرق کرده ...من همونم...ناحیه ی سوختگی دقیقا همونجای قلبمه...

البته یه فرق دیگه ای هم کرده و اون اینکه سوختگی من الان اینقدر شدید شده که بوش همه ی وجودم رو گرفته و قلبم رو داره از کار میندازه...قلب هم که از کار بیفته تکلیف کاملا مشخصه... 

خدایا کمکم کن تو این امتحان سربلند بیام و یا حداقل فقط سکته نکنم..

 

برای روحیه ی خوب از خدا کمک بگیریم

از اینکه با بعضی ها مراوده دارم که روحیه ی چاپیدن دارن خیلی حالم گرفته میشه... فکر میکنن آدم ببوگلابیه...روحیه ی چاپیدن یعنی یکی که میخواد ازت بچاپه...

فکر میکنن آدم این روحیه شون رو متوجه نمیشه....

آخ که چقدر حرصم از اینجور آدما درمیاد خدا جون

دلم میخواد داد بزنم

حالا اگه اوضاع مالیش خوب نباشه ته دلت یه حال خوبی داری که حالا در راه خدا دادم ولی وقتی اوضاع مالی خودت تعریف چندانی نداشته باشه و طرفت اوضاع مالیش تقریبا توپ باشه اونوقت ازت توقع پول دادن  هم داشته باشن اونوقت دیگه فشرده میشی و همه ی ذهنت میشه فکر و خیال.../

خداجون درد غربت و دوری از خانواده به یک طرف، وقتی همسرت هم چندماه درمیون حقوق بیاره خونه فشار روحی چند برابر میشه....ولی فشار تو همینجا تموم نمیشه اونجا به اوج میرسه که بقیه ازت توقعات بیجا داشته باشن...

خدا جونم خدای خوب و مهربونم کمکم کن جوری باشم که تو ازم راضی باشی... کمکم کن بخشنده باشم همونطور که خودت میبخشی... کمک کن توقعاتم رو از آدما بیارم پایین... کمکم کن اونقدر عزت داشته باشم که سرم رو بگیرم بالاو هیچوقت چشمم دنبال مال کسی نباشه...هیچوقت نگاهم به دست کسی جز تو نباشه...خدا جونم کمکم کن هیچوقت هیچوقت دنبال حساب کتاب مال و اموال کسی نباشم حتی نزدیک ترین کسانم...

خدا جونم چقدر تو کمک کنی خوبه...

تهران شهر هزار چهره

من مال این شهر نیستم

غریب افتادم این گوشه و زندگی میگذرانم

اما امام حسین را دوست دارم

به امام حسین که ارادت قلبی دارم منظورم ولی میدان امام حسین است‌..

نه فقط بخاطر اینکه مزین به نام امام حسین علیه السلام هست،

نه فقط بخاطر اینکه چند شهید گمنام دارد و من هروقت دلم از تنهایی و غربت بگیرد شهدا مامن من میشوند...

نه فقط به خاطر وجود بازار شهرستانی اش که وقتی داخلش میشوم حال و هوای شهرم و بازار روز شهرم زنده می شود،

نه فقط چون خیابانش پیاده روست و خانوادگی(البته در حال حاضر متاسفانه ماشین رو شده :-()

نه فقط چون میدان آیینی ست و خیلی از اتفاقات و همایش ها اینجا برگزار میشود...

و خیلی چیزهای دیگر...

فقط چون اینجا هنوز بوی اسلام و دین و ایمان می آید، هنوز بخش زیادی از مردمانش مقید و از مذهبی های اصیل تهرانند.. چون هنوز گرمای انقلاب را میتوان حس کرد...

دیشب هروی بودیم خانه های زیبا و خیابان های دلباز...ولی مردمانی که بویی از فرهنگ ما نبرده بودند... غربی بودند انگار همه شان...

من امام حسین علیه السلام را دوست دارم میدانش را هم دوست دارم قربان مردمانش هم میروم...

 

دلتنگی

چقدر گاهی دلم تنگ اینجا میشه...

اینجا یه خونه ی امنِ برای من که هروقت از همه جا مونده میشم دوست دارم بیام و دلم اینجا وا شه....

غدیر و محرم

یه عده       علی رو دیدن    حسن رو دیدن     حسین و دیدن

رفتن و رفتن        و ظلمت شب       ترسیدن

یه عده       کسی رو ندیدن     کرب و بلا رو       فقط شنیدن

موندن و موندن      پای ولایت        جنگیدن

ما ثابت کردیم که اهل کوفه نیستیم

علی تنها بمونه

ما مرده مردیم محاله که برگردیم

عوض شده زمونه

اگه من بودم کربلا               سپر اصغر میشدم

تو نماز ظهرت حسین          پیش تو پرپر میشدم

------

یه عده         غدیر و دیدن      تو روز روشن        امیر و دیدن 

واضح و روشن      حق علی رو     نفهمیدن

یه عده      غدیر و ندیدن      قصه ی غدیر و       فقط شنیدن

هزار سال بعد حرف    حسین و      فهمیدن

ما صاحب داریم مگه میشه دوباره

علی تنها بمونه

ما بیعت کردیم با مکتبی که ریشش

تو دل آسمونه

دعا کن یا صاحب زمان                منی که زندم با حسین

تو رکابت باشم آقا                         با یه سربند یا حسین

 

دلتون حرکت کرد مارو هم دعا کنید

مداحی حاج محمود این متن رو گوش کنید

سه نقطه

حرف زیاده فقط دستم به نوشتن نمیره.....

تولد

تولد واژه غریبی نیست...

هر روز یا حداقل چندروز یک بار این واژه را میشنویم...

راستی باهر تولد یک سال پیر تر می شویم و به مرگ نزدیکتر؟!

یک سال دیگر هم از عمرم گذشت....

التماس دعا

میشه برام دعا کنید....

حال دلم اصلا خوب نیست....

همیشه میگیم التماس دعا ولی نمیگیم التماس میکنم دعام کنید بااینکه هم معنی ان....

من ولی میگم التماس میکنم دعام کنین....

خداجونم التماس میکنم کمکم کن...

حرم حرم حرم....

 نائب الزیاره همگی حرم حضرت معصومه بودیم...با ماشینی که بالاخره رسید...

ان شاءالله روزی همگی کربلا...

پیش خانم فاطمه معصومه عهد بستیم هر چه بیشتر برای معنوی شدن خانواده مون و محکم شدن پایه های این زندگی تلاش کنیم...

بهار بهار چه اسم آشنایی ۲

باهمه ی استرسی که داشتم ولی بازم موندم تو این فضا...چندوقت بعد بود که ازدواج کردم... از بعد روشنک سعی کردم تو ارتباط با آدم های مجازی محتاط تر باشم، به هیچ عنوان به کسی شماره ای یا ایمیلی ندم.تو این مسیر هم با دوستای خوب و جدیدی آشنا شدم کوثر متقی، همسر سیدعلی، مامان فاطمه،مریم و همسربهشتی و یکی دوتا دوست دیگه که اسماشون رو یادم نیست، با یه ^بنده خدا^یی هم از طریق همون وبلاگ دختربابای بارون آشنا شدم و به واسطه ی فاطمه دختری که سرطان داشت و متاسفانه زنده نموند، ادامه دار شد این آشنایی‌...خوشحالم بخاطر دوستای خوبی که تو این فضا پیدا کردم...

خلاصه ی مطلب اینکه تو این فضا به هیچ کس اعتماد نکنین. درسته آدم ها مجازی نیستن ولی روابط مجازیه، پس مواظب باشید بی گدار به آب نزنید.

مطلب بعدی اینکه سال جدید با کلی شادی و انرژی داره میاد.من هیچوقت سال نورو دوست نداشتم،  شاید بخاطر اینکه مجبور میشم چند روز دور باشم از خونه ام، شاید بخاطر مهمونی های اجباری...امسال تصمیم گرفتم که کمتر سخت بگیرم. هر کجا میرم سعی کنم‌ آسون بگیرم تا هم به خودم خوش بگذره هم به محمد و بچه...

زندگی جاریست و میگذره...

دلم گاهی خیلی تنگ میشه برای خودم برای خود چند وقت پیشم.قبل نرگس... روزایی که مدرسه قرآن میرفتم.روزایی که داشتم با قران انس میگرفتم و تو جلسات استاد چیت چیان و استاد برومند میرفتم...به این دوتا استادم واقعا ارادت دارم.حالا ولی اما نمازام معلوم نیست چیجوریه ، نماز صبحام شبایی که نرگس خیلی بیدار میشه و گریه میکنه و من ده بار از خواب میپرم یا قضا میشه یا دم قضا شدن خونده میشه...سر نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا هم از بس نرگس داره از سرو کولم بالا میره،نمیفهمم چی خوندم.... قرآن خوندنم هم کم شده که البته خودم اذعان دارم از تنبلیمه...

امسال چندتا کار دارم که دوست داشتم قبل تموم شدن سال تمومشون میکردم ولی بعید میدونم که تمومش کنم...

دغدغه های زیادی تو ذهنمه.. ۲۶ سالمه ولی هنوز نتونستم یه کاری کنم که هم خودم ازانجامش لذت ببرم هم بتونم درآمدی ازش کسب کنم به ده تا کار هم دست زدم ولی تهش هیچی... خیلی بده که هیچ کاری از لحاظ روحی منو راضی نمیکنه...

حس میکنم تو هیچ کاری توانمندی ندارم که بتونم کسب درامد کنم ازش...

میشه بهم مشاغل خانگی معرفی کنید و میشه برام دعا کنید؟

بهار بهار چه اسم آشنایی ۱

امسال هم داره تموم میشه...با همه ی خوبی ها و بدی هاش...اول سال با اومدن نرگس شیرین بود،و بعد هم روز ها با سختی های بچه داری گذشت...انقدر درگیر نرگس بودم نفهمیدم چیجوری سال گذشت و به آخراش نزدیک شدیم...

اینجا هم خیلی از عمرش داره میگذره و داره به سن نوجوونی میرسه...

بلاگفا و وبلاگ نویسی برای من پر از فراز و نشیب های مختلف بود...شاید اگه برگردم به گذشته هیچوقت وبلاگی نمیزدم...دلیلش رو عرض میکنم...

گاهی یک نفر رو میبینم که چند چهره جعلی داره متعجب میشم...من هیچوقت نتونستم دو رو داشته باشم...نتونستم هیچوقت جای یک مرد تو فضای مجازی نقش بازی کنم....حتی نتونستم دو نام داشته باشم... من خیلی پیچیده نبودم...هرکسی یه مقدار وب من رو بخونه اطلاعات کلی زندگی من رو داره...کجایی ام! کجا زندکی میکنم!  اسم و فامیلم چیه! رشته تحصیلیم و حتی گاهی جزءی تر...راستش بلد نیستم پنهان کاری رو...توانمندی میخواد بلد باشی پنهان کنی یا خودت رو جای کس دیگه ای جا بزنی!

یادم میاد چهار سال پیش که درگیر دور اول انتخابات روحانی بودیم اسم وبلاگم دختربارانی بود و اونجا مطلب میزاشتم، یه بار یکی به اسم روشنک برای همه ی پست های انتخاباتی و تحلیل هایی که میکردم نظر گذاشت!خوب برای ما وبلاگ نویسا جذابه که یه نفر یه دفعه ۷ یا ۸ تا نظر تو وبمون بزاره!

روشنک!

از همون اولش دلم شک زد که دختر نباشه حتی بهش گفتم مطمئن نیستم شما خانم باشی! بعد از یه مدت ارتباط وبلاگی و ایمیلی بله معلوم شد ایشون آقا تشریف دارن و از مطالب و فکر بنده خوششون اومده و خواستن آشناتر بشن تا معلوم کنن خانم نیستن.رابطه بعد از معلوم شدن اینکه ایشون دخترخانم نیستن طولی نکشید و زود جمع شد... آدم بیکاری نبود.تحصیلکرده بود.ظاهرا معتقد هم بود!البته الان هیچی ازش یادم نمیاد حتی اسم واقعیشو...!شماره ی پدرم رو خواست منم گفتم به پدرم بگم کجا آشنا شدیم؟! گفت از طریق همین وبلاگ دختربارانی دیگه! واز اونجایی که ماخانواده مون رادیکالی تر از این حرف ها بود برای همین گفتم نمیشه و جمع شد ارتباط ایمیلی و وبلاگی.منم آدرس وبلاگ رو عوض کردم تا مثل دوست دختر و پسر های امروزی روزی صدبار کات نکنیم و دوباره ارتباط داشته باشیم...بعد اون قضیه در عین حال که وحشت زده بودم از ارتباط های معمولی وبلاگی ولی بازم نوشتن تو این فضارو ادامه دادم....

 

با هم ولی بی هم

به دست نرگس لیپتون چای خشک را می دهم تا بازی کند و مشغولش باشد تا بتوانم غذا بدهم بهش...همیشه همین جوری ست باید مشغول چیزی باشد تا غذا بخورد. آخر های غذایش هست که لیپتون کاغدی را پاره می‌کند و تمام چای خشک میریزد روی فرش و من وا میروم و محمد را صدا می‌زنم! محمد هم مثل ناجی ها از راه می‌رسد و با جارو برقی مشغول تمیز کردن فرش آشپزخانه می‌شود... ازش 'تشکر' که میکنم بیشتر جارو می‌کشد و ول بکن نیست! تشکر دوباره ای میکنم و جوری که ناراحت نشود میگویم عالی شد ممنون بس است، خاموش که می‌کند جاروبرقی را، به نشانه ی 'تشکر' دستانش را می‌بوسم تا کمی به‌تر شود رابطه ی شکرآبمان.... به‌تر شدنش به دقیقه نمی‌کشد و دوباره بحث سر موضوعی جدید...

کاش من یک زن همیشه هم‌راه بودم برایش‌:(...!یا کاش او همراه بود....!

اهل کِش دادن بحث نیستم، مهربانی میکنم تمام می‌شود آخرش ناراحتی‌ها.

خبر خوب!

خبر خوب و جدید اینکه بعد تقریبا یک سال و نیم دوسال ماشین نداشتن،  ماشین جدیدمون تو راهه !

و خبر بد اینکه من مبتلا به ترومای خفیف هستم و هنوز در لحظه که تو ماشین نشستم احساس میکنم ماشین داره چپ میکنه یا داریم تصادف میکنیم...

خدا به خیر بگذرونه‌!

خیلی درس ها و عبرت ها از تصادف گرفتیم...

اولینش و مهم ترینش اینه که تصادف برای همسایه و فیلم و تلویزیون نیست، ممکنه برا خودمون اتفاق بیفته پس باید به احتیاط های لازم توجه کنیم ...

دوم اینکه موقع خستگی به هیچ وجه رانندگی نکنیم و هرجای مسیر احساس خستگی کردیم ولو ده دقیقه مونده به خونه پیاده شیم و یه حال و هوایی عوض کنیم...

سومیش که مهمه و میتونه اولی باشه اینه که ماشین رو مثل بقیه ی چیزهایی که داریم از آن خودمون ندونیم.مالک اصلی خداست. 

چهارم اینکه خیر به بقیه که ماشین ندارن و همینطور درراه مونده ها برسونیم

و پنجم اینکه مواظب چشم زخم هم باشیم. 

ششم که یادم رفت و خیلی مهمه اینه حتما اول سفر آیه الکرسی و چهارقل بخونیم.

ذهن مشغول ۳

من بی جنبه ام؟زیادی حساسم؟

ادامه نوشته

ذهن مشغول ۲

حال من خوب است اما تو باور نکن

روزها و هفته ها خوب و بد سپری میشن...

دائما حال و احوالم در حال تغییره...

هم خوب خوبم هم غمگین...

یه همچنین حالی دارم  :):

از هرچی که بشه اسمشو گذاشت مراوده کاری حالم بهم میخوره استرس میگیرم....

من اشتباهی ام!

زندگی همیشه همونجوری که آدم دلش میخواد نمیگذره....

خیلی وقتا همه چی انقدر تلخ و سیاه میشه که شدیدا بی پناه بشیم...

بعد تو اوج بی پناهی بفهمیم تنها تکیه گاهمون خداست...دلم گرفته و فکر میکنم فقط خدا میتونه این گرفتگی رو باز کنه...

من بی پناه شدم خدا...همین رو میخواستی فکر کنم....

همینکه بِبُرم از کسی که دوسش دارم و بفهمم فقط باید تورو دوست داشت...

اگه زندگی نقاشی بود دوست داشتم تو نقاشی زندگی محمد رو خاکستری کنم...اینکه خاکستری میکنمش یعنی هنوز ناامید ناامید نشدم نه؟!

آره راستش هنوز هم شرک دارم...وقتی نمیتونم سیاهش کنم یعنی هنوز امیدوارم بهش...یعنی...

خدایا میشه خالی کنی وجودم رو از غیر خودت ولی نه باتاریکی بقیه...با نشون دادن نور هدایت به خودم....

کسی با کسی دعواش نشده...

و لطفا قضاوت ممنوع...

شکر خدا که انقدر خوبم

من یک درختم، هر فصل یک رنگ
بر شاخه دارم لانه‌ای قشنگ
 
هم میوه دارم هم سایه دارم
من در کنارم همسایه دارم
 
همسایه‌هایم سیب و انارن
بر شانه‌های من تکیه دارن
 
تا ریشه‌هایم در خاک اینجاست
این خاک با من سبز است و زیباست
 
من سربلندم هر چند چوبم
شکر خدا که اینقدر خوبم
 
این آهنگ و شعر رو خیلی دوست دارم
به لطف نرگس خانوم شبکه ی پویا میبینم....

ذهن مشغول

مکالمه ی من با یکی از همسایه هامون که دوستم هم هست تو پیام رسان سروش:

ماشین کیه تو جای پارک ما پارک کرده

یه آدرس وب میفرستم مطالبش خیلی خوبه فرصت کردی سر بزن

این عکسای رنگ مو رو ببین

محمد دو ماهه حقوق نگرفته

پیام رسان بله رو میدونی چیه؟ نصب کن تو گوشیت خیلی خوبه.

فرستادن مطلبی تحت عنوان فایده های تخم بلدرچین(برای اینکه دوتامون بچه داریم)

و در آخر فرستادن عکس تخت دو طبقه (برای بچه ها)بدون هیچ حرفی...

یعنی دوستم از این همه به هم ریختگی ذهنم هنگ کرد بنده خدا

این همه مطالب بدون هیچ ربطی...تا میخواست جواب یکی رو بده و بحث رو اون جواب متمرکز بشه و ادامه پیدا کنه مطلب بعدی رو میگفتم...

واقعا چی باعث این به هم ریختگیه؟!

چیجوری میشه به آرامش و ثبات فکری رسید؟

بی گناه!

اوضاع کشور متاسفانه خوب نیست

خیلی ها هم این وسط دارن از آب گلالود ماهی میگیرن

مواظب باشیم قاطی نشیم با کسایی که قصدشون نشونه رفتن نظامه...

کرکره ی وبلاگ پایین تا مدتی

گاهی غرق و دربه در میشم تو این وانفسای روزگار....

گاهی دوست ندارم مادر باشم....

دوست ندارم همسر باشم....

گاهی خسته میشم از این زندگی....

همون وقت هایی که دلخورم و دلشکسته....

همون وقتایی که یاد گذشته ی گوربه گوریم میفتم....

احساس خستگی مفرط دارم....

کاش میشد گاهی فیتیله ی زندگی رو کشید پایین...

کاش بچه ها یه دکمه ی آن و آف داشتن، اونوقت میشد گاهی نرگس رو آف کنم و یه مقدار به خودم برسم...

خدا نگه دارِ همه ی دوستان که یادم هستن و سر میزنن(فقط یه نفر) و یادم نیستن و بالکل فراموشم کردن(همه)...

اللهم ارزقنا کربلا

نرگس مشهدی شد... تو شش ماهگی...دیروز برگشتیم...

کربلایی بشیم بلند صلوات....!

مقتل زنده

نرگسِ شش ماهه این شب ها شده روضه ی باز ما...

قربون شش ماهه ی ارباب حضرت علی اصغر....

گوش و گوشواره....

پنج شنبه ی بعد غدیر گوش نرگس رو سوراخ کردیم و ازاون موقع تا حالا یه مقدار زخم شده.وقتی دست به گوشش میزنم جیغ و گریه ش میره هوا و دلم ریش میشه.. زخم درد گوش رو فقط خانوما میفهمن...همون موقع که مدتی گوشواره نمیزارن و دوباره میخوان بزارن...زخم گوش خیلی درد داده...خیلی....

حالا اگه گوشواره توی گوش باشه و گوشواره رو بکشن و گوش رو پاره کنن دردش چیجوریه....

قربون خانوم حضرت رقیه...

تو که چشمات خیلی قشنگه!

_عه تو زاغ نشدی!

_لبخند من

_یه ذره شدی!

_لبخند من!

_نه جدی میگم حدودا از گوشه نگاه کنیم زاغه!

_نه فلانی جان این چشماش قهوه ای سوخته ست! زاغ کجا این کجا!

 

من اصرار بعضی هارو نمیفهمم. آخه زاغ کجا چشمای نرگس خانوم کجا!

گاهی وقت ها وقتی بقیه زیادی روی قیافه ی نرگس دقت میکنن خیلی چیزا یادم میره... بنده بودن یادم میره! اینکه فقط برای خدا باید زیبا بشیم یادم میره!

راستی عادت زشت زیاد سوال پرسیدن رو ترک کنیم. شاید کسی دوست نداشته باشه ما از جزئیات اتفاقات زندگیش باخبر بشیم....

فکر کنم به همه دنیا گفتیم شاید روزیمون بشه بریم مشهد...یا امام رضا میشه بطلبی سه تایی؟...

من از پا نمیفتم

من به لطف خدا قوی تر از اونیم که از پا بیفتم..
بارداری با اون شرایط سخت از کمردرد و مشکوک شدن به بارداری میکس و از کار افتادن پا و تهوع های وحشتناک بگیر تا تهش اون زایمان ترسناک که هنوز کابوسش همراهمه.... بعدشم که بستری شدن نرگس و ادامه ی ماجرا....

همه ی این سختی ها درسته منو میشکونه و فشارزیادی بهم میاره ولی کمکم میکنه رشد پیدا کنم...

دیشب اتفاق باور نکردنی ای افتاد....سرگیجه ی وحشتناکی گرفتم... به معنی واقعی کلمه دنیا دور سرم میچرخید... صدای محمد رو که صدام میزد میشنیدم ولی نمیتونستم جواب بدم...به معنی واقعی کلمه مرگ رو جلوی چشمم دیدم... تو اون لحظه فقط به وعده ی بعدی شیر نرگس فکر میکردم که اگه بمیرم محمد وقت میکنه بره شیر خشک بخره که بچه م گشنه نمونه... نمیدونم چیجوری جون سالم بدر بردم....
هنوز از اتفاق دیشب تو شوکم ولی این باعث نمیشه از پا بیفتم و کم بیارم...

چرخ زندگی نمیچرخه

خصوصی

ادامه نوشته

چشم زخم

کسی نفهمه من باردارم!

بازم سفارش میکنم لطفا به کسی نگو ما خونه خریدیم!

از دستم ناراحت نباشی یه وقت، میشه کسی متوجه نشه ما ماشین خریدیم! هرکی پرسید بگو مال باباشه!!

نه! معلومه که من بچه م رو اینجا نمیارم! چشمش میزنن!

جلوی بقیه:(هرچیز جدیدی که دست بقیه میبینن) این قیمتش چنده؟ وای چقدر گروننننن!

تو خلوت: (بهترشو میخرن!)

رفتار خیلیا جوریه که انگار همه ی آدم ها انگشت به دهن وایستادن ببینن اونا چی دارن تا چشم بزننشون!  هر چی دارن از بقیه قایم میکنن مبادا کسی بفهمه! من منکر چشم نمیشم، ولی اراده ی خدا پس کجای قضیه ست؟!

صدقه بدید و مطمئن باشین به اراده ی خدا بلا دور میشه ازتون....

پ ن ۱: فکر کنم چند وقت یه بار خدا میزنه پسِ کله م که خیلی بدنیا وابسته نباش. رفتنی هستی! از قضا من سه روز پیش بدجوری سُر خوردم و تا چند دقیقه سرم گیج میرفت و توان بلند شدن نداشتم....خدا به بچه م رحم کرد و ضربه ی آنچنانی ندیدم....چون خونه با نرگس تنها بودم و اگه اتفاقی برام میفتاد کسی نبود متوجه ی احوال بنده بشه و تا شب که آقا از سر کار میاد معلوم نبود چی میشد...از قضا تو این اتفاق هم خدا به خیر گذروند....

پ ن ۲: اینو گفتم که بگم اگه یه وقت خیلی گذشت و خبری از بنده نشد شاید این بار دیگه به دیدار ازلی شتافتیدم!!

پ ن ۳: دیروز نرگسم سه ماهه شد....چه زود داری بزرگ میشی مامان...خدایا کاش زمان وایسته...من طاقت ندارم یه وقت نرگسم ازم‌ دور شه...

پ ن ۴: اگه من از بعضی چیزای خوش زندگیم نمیگم یکیش برای اینه که دلیلی پیدا نمیکنم از اتفاقات شخصی بدون اینکه بخوام منظور خاصی داشته باشم حرف بزنم و دوم اینکه نگرانم کسی دلش بشکنه یا حسرت بخوره....

از کجا باید شروع کرد

تو ذهنم پر از برنامه ست....

برنامه ها و کارهای جورواجور....

ولی نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

اول چیکار کنم...

چیکار کنم بهتره....