مقدمه
يکي بود يکي نبود
يه نرگس بود يه سياوش
سياوش به نرگس ميگفت نرگسم يعني نرگس من حس مالکيت ...
نرگسم به سياوش ميگفت سياوشم بازم همون حس تملک ...
واسه اينه که اگه توي گوگل سرچ کني سياوش و نرگسش ميارتتون اينجا
اينجا کجاست ؟
اينجا همون جايي که سياوش و نرگس ساختن واسه دلتنگي هاشون
الان که دارم مينويسم همه چي عوض شده
نرگسم چند وقت پيش رفت ....
اولش فکر ميکردم ازدواج کرده بعد شنيدم که دوسته قراره ازدواج کنن ...!
يک طرفه به قاضي نرين
شکايتي نيست " اخه حرف شکايت که توي عشق اومد بايد فاتحه اون عشق و خوند ...
نرگس رفت چون خودم بارها ازش خواستم قسمش دادم که اگه خواستگار اومد به من فکر نکنه ...
يا بودن من هيچ تاثيري توي جوابش نزاره ...
نرگس رفت چون سياوش قائده بازي دادن ادم ها رو قبول نداشت
نرگس رفت چون سياوش سرد بود بي وفا بود از طرفي سياوش قول داده بود عوض بشه اما نشد
نرگس رفت ....
قصه به انتها رسيد کلاغه به خونش نرسيد ... و اين پست شد پست ثابت اين وبلاگ ...
نامه :(





خيلي وقته که مسير اين وب عوض شده ..