دنیای من و دوربینم...

اندکی صبر سحر نزدیک است...

دنیای من و دوربینم..

دلم تنگ میشود گاهی

برای یک دوستت دارم ِ ساده

دو فنجان قهوه تلخ

سه روز تعطیلی در آخر هفته

چهار خنده ی بلند

وپنج انگشتِ دوست داشتنی

پرنده ای که روی شاخه درخت نشسته

از لرزش درخت نمی هراسد ..

چون ایمان پرنده به شاخه نیست ،

بلکه به خود است ....

به خودتان ایمان داشته باشید ... !

تنهايي...

سرد یعنی تو

که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم

به وقت هایی که کسی را دوست داری

که من نیستم.

گرم یعنی تو

که هر نگاهت داغ می شود بر دلم

برای بعدها...

به وقت هایی که کسی را دوست داری

که منم.

آب یعنی تو

که بر سرم می ریزی... پاک؛

از ابرهای دلتنگ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند

به جای هر غسلی!

به جای هر بارانی!

ادامه نوشته

خاک

یعنی خاک بر سر لحظه هایی که

ما مال هم نیستیم...!

خواب محبت

گونه های تر من
دست پر مهر کسی را حس کرد
سر من نازو نوازشها دید
یک نفر نام مرا زیبا برد
وبه اندازه ی قلبم دل او نیز تپید...
شب سردیست و من
با دل سرد به خود میگویم :
خبری نیست ، بخواب
باز هم خواب محبت دیدی...

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت



جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

ادامه نوشته

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل و تبارم چه کنم؟

من کزين فاصله، غارت شده ی چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

سکوت که می کنی

سکوت که می کنی

وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم

زمین آنقدر کند می چرخد

که تو توی تقویم می ماسی

و من

آونگ می مانم

بین حقیقتِ تو

و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی

شب پشتِ پلک های سکوت

حتم می کند که تو هم تنهایی!

کم کم یاد خواهی گرفت

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که....
خیلی می ارزی

دنیای من و دوربینم...


ادامه نوشته

بند ِ دل ِ من

به لبخندهای تو بند است

برای دوست داشتنت اما

لبخندهایت را نه

دلت را لازم دارم!

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست

گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو

گیرم با دستهایی به پهلو باز

که معلوم نیست برای حفظ تعادل است

یا برای بغل کردن تو

تمام طناب را راه بروم و نیفتم

یا گیرم این لبخند لعنتی ات

سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود

با این ها

چیزی از قد تنهایی های من

آب نمی رود عزیزم

و هنوز

شب ها

روی شعرها غلت می زنم !

 

مهدیه لطیفی