خدایا
خدایا بابت همه چیز ممنونم
همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن من است
تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی
عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم
بیش از آنچه تصور کنی...
تقدیم به مهدی عزیزم
مولای ما نمونهی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم، فکر می کنم
این خانه بیدلیل ترک بر نداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینهای برای پیامبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژهی بهتر نداشته است
چون روز، روشن است که در جهل گم شده است
هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است...
---------------------------------برگرفته از http://aaa-ttt.blogfa.com/
سیمین بهبهانی میگوید :
ﻣﻦ ﺍﮔــﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﺳﺖ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ...
ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﻓﺼﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻗﺪﻡ ﻣﻴﺰﺩﻡ، ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ.
ﺗﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ
ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺘﺮﺳﺪ !
ﺷﻤﺎ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻴﺪ !
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺮﺳﻮ ﺍند.
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ !
ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ...
ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ...
ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ...
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ...
ﺍﺯ ﺯﺷﺖ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ...
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻥ...
ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺱﻫﺎ،
ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯾﺪ،
ﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ،
ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ،
ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﯽ،
ﻭ ﻧﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ...
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺣﺮﯾﻢ ﺑﺎﺯﻭﺍﻧﺘﺎﻥ، ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾد
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ. ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﻴﺪ !
ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩﻥ
ﻫﻨﺮ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ اﺳﺖ ..
ماشین ات که جوش می آورد ..؛
حرکت نمی کنی.. کنار زده و می ایستی !
وگرنه ممکن است ماشین آتش بگیرد .
خودت هم همینطوری...
وقتی جوش می آوری ،عصبی و عصبانی می شوی ؛ تخته گاز نرو !
بزن کنار ! ساکت باش..! و هیچ نگو...
وگرنه هم به خودت آسیب میزنی هم به اطرافیان...

خوشا به نيمه شبى با خدا صفا كردن
زبان حال گشودن زدل دعا كردن
تمام لذّت عالم نمى رسد قدرش
به يك دقيقه مناجات، با خدا كردن
به صد هزار قبولى عمره مى ارزد
به دهر يك گره از كار خلق وا كردن
به ادّعا نتوان برد بهره اى فردا
كه بهره از عمل آيد نه ادّعا كردن
در اين سراى دو در، از درى درآ اى دوست
كه حاجتى بتوان از كسى روا كردن
براى جلب رضاى خدا بكوش اى دل
كه مشكل است خدا را زخود رضا كردن
به زرق و برق زر اى دل مناز، مى بازى
كه كار زر، بود از حق تو را جدا كردن
بهشت برگ عبورش محبّت مولاست
خوشا به حبّ على دورى از خطا كردن
--------------------------------------------------------------------------------------
تجربه خیلی زیبایی بود خیلی ....
خداروشکر که اجازه دادی این حس بسیار زیبا رو تجربه کنم
خدای عزیزم ممنون
فقط به امید آنکه بشویی از این تن گناهم
فقط پاکم کن
همین برایم بس است
میخواهم بنده تو باشم
پس مرا بگیر و رهایم مکن
من با پای دلم می آیم
چون لیاقت نداشتم با پای پیاده بیایم
لیاقتم بگردان تا پابرهنه به دیدارت بیایم
مولای من،آقای من،حسین جان

ساحل دلت را به خدا بسپار ،
خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد
تاخدای بنده نواز است به خلقش چه نیاز ؟!!!
میکشم ناز یکی ، تا به همه ناز کنم..
لبخند بزن و زندگی کن
♡❤
هر زمانی که دلم می گیرد
من نشاطم این است
می نشینم به کناری
و به زیبایی اخلاق خدا می نگرم ....
ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮﺍﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد
زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ..
رونق عمر جهان، چندصباحی گذراست
قصه بودن ما
برگی از دفتر افسانه ای یِ، راز بقاست
دل اگر می شکند
گل اگر می میرد
و اگر باغ به خود رنگ خزان می گیرد
همه هشدار به توست؛
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ..
زندگی کوچ همین چلچله هاست
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ..
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ..
در جاده ی زندگی؛ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ....
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮسیم ﮐﻪ ﺩستمان ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ …
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ،ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ...
" ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭیم ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼِ ﮔﺮﻡ ﺧـــــــﺪﺍ … "
ﺍﺯ ﺧـــــــﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍهیم ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ خودش میخواهد، ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ؛
ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭی ﮐﻪ ﺧﻮﺩمان ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭیم …
ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ،
ﺧـــــــﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭیم، ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ می چیند !
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺩستمان ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ...
بدون شک وقتی به سن 30 سالگی نزدیک میشوید، تجربه های تلخ متعددی در زندگی داشته اید: از شکست عشقی گرفته تا اخراج شدن از کار و ... اما هیچ کدام از آن ها شما را از پای در نیاورده است. به خاطر داشته باشید همه آنها تجربه هایی بوده اند تا دفعات بعدی بهتر و درست تر تصمیم بگیرید. پس ذهنتان را با اشتباه هایی که گذشته و تمام شده اند، مشغول نکنید و فقط به عنوان یک تجربه به آن نگاه کنید. همان حرف همیشگی را با خود تکرار کنید: هر شکست، پلی است برای پیروزی. و واقعا هم همین طور است.
وقتی پس از هر شکست، چشمانتان بیشتر به واقعیت های زندگی باز میشود، چرا دچار ناامیدی میشوید؟ اتفاقا درس بگیرید و تعداد شکست های خود را هر روز کم و کمتر کنید.

عاشقم.....
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
فریدون مشیری
گله هارابگذار! ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی!
زندگی چشم ندارد كه ببیند اخم دلتنگِ ترا!!
فرصتی نیست كه صرف گله وناله شود!
تا بجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازكم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست كه نیست!!
صبح یعنی آغاز فرصت شادی ولبخند وامید
صبح یعنی امروز،سهمی اززندگی وعشق ازآنِ خودتوست!
لحظه راقدر بدان حیف ازعمراست كه صرف گله وشكوه شود
تابخواهی.. زندگانی زیباست!
نگــرانی هایـــت را؛
بــه خـــدا بسپـــار
و آســـوده بخـــواب
... خدا بیدار است ...
شب است ودر بدر کوچه های پر دردم
فقیر وخسته
به دنبال گم شده ام میگردم
اسیر ظلمتم
ای ماه پس کجا ماندی؟
من به اعتبار تو فانوس نیاوردم…

روزی روزگاری در زمانهای قدیم مرد خیاطی کوزهای عسل در دکانش داشت. یک روز میخواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»
شاگرد که میدانست استادش دروغ میگوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیدهای؟»
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهنها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: «زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»

ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: «شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که: «نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید:«« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است.»یک لطیفه گوش کنید، لطیفه ای تعریف کنید، به خودتان بخندید، با دوستان، همکاران و فامیل بخندید. کمترین درمانی مانند خندیدن قدرتمند است، و من فکر نمی کنم این استفاده زیاد از این دارو یا اعتیاد به آن عوارض خاصی داشته باشد.
علاقه، محبت، دوستی و گرمی خود را به اطرافیانتان نشان دهید و آنها به بهترین وجهی که فکرش را بکنید به شما واکنش نشان می دهند. در محبت و دوست داشتن سخاوتمند باشید و از سود آن لذت ببرید.

در این سایت تصاویری را می بینیم که حس هایی متفاوت و قدرتمند از عشق، درد و انسانیت را القا می کنند.
جهت دیدن تصاویر روی حس قدرتمند عشق کلیک کنید.

لذت بردن از زندگی با پول راحت تر است اما برای لذت بردن اگرچه پول لازم است اما کافی نیست. حتی برخی پا را فراتر گذاشته اند و معتقدند برای لذت بردن از زندگی حتی پول هم لازم نیست. اگر کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذتها نه وقت زیادی میخواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یک روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم... در کوچکترین اتفاقات عظیمترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید...
- بخندید:بزرگی گفته است، "هدر رفته ترین روز، روزی است که در آن نخندیده باشید". واقعاً درست است. هیچوقت نباید آنقدر سرتان مشغول باشد که وقت برای خندیدن نداشته باشید یا آنقدر فرد جدی باشید که لبخند نزنید. درعوض، دور و بر خود را با آدم های شوخ و بامزه پر کنید تا همیشه خنده بر لبانتان باشد.
-تحسین زیبایی: هر روز ما به اشکال و مدل های مختلف با زیبایی روبه رو می شویم. واقعاً جای خجالت است که خیلی از آدم ها آنقدر به این زیبایی ها عادت می کنند که دیگر به تحسین آن نمی پردازند. توصیه ما این است که به آدم ها، گیاهان، اسباب و اثاثیه اطرافتان، ساختمان ها و ... دوباره نگاهی بیندازید و برای تحسین آن لحظه ای زمان بگذارید.
....
