.

اینجا یه روزی چه برو بیایی داشت... انگار عمرش به سر اومد...

تو هر مرحله از زندگیمون یه چیزایی یا یه جاهایی یا یه ادمایی مهم میشن برامون... و ما به مسیرمون ادامه میدیم... ممکنه تو مرحله بعدی زندگیمون جایی نداشته باشن...

همه چی همین قدر ساده ست...

.

دو ساله چیزی ننوشتم اینجا...

یه روزگاری بود که هر روز و روزی چند نوبت سر میزدم اینجا... از همه چی می نوشتم... دوستایی داشتم که آشناییمون از این طریق بود و با یعضیاشون خیلی هم صمیمی تر شدم و هنوزم با هم دوستیم...

خلاصه اینکه این مدت اینقدر همه چی عوض شده که می تونم بگم که دیگه اون یاسی که قبلا اینجا می نوشت نیستم... 

بزرگ شدم خیلی... خیلی اتفاقا افتاده... اونقدر زیاد که وقتی بهش فکر می کنم هیچی نمی تونم بنویسم...

دیروز بعد از مدتها سر زدم اینجا و دیدم تعدادی کامنت دارم که بعضیاشون آدرسی نذاشته بودن تا جواب بدم... شرمنده کرده بودن، وقت گذاشته بود و مطالبمو خونده بودن... راستش دیدم دور از ادبه پاسخی ندم...

تعدادی رو از روی ادرسهایی که گذاشتن سر زدم و جواب دادم و بعضیا رو تو خود کامنتها.

 

خانم نفس عزیز: ممنونم از وقتی که گذاشتی. آدرسی ازت ندارم که جواب بدم. اگه بازم سر زدی آدرس بذار تا در مورد مشکلت صحبت کنیم...

آقای علیرضا: خیلی خوشحالم که اون اتفاق نیفتاد و اتفاقهای بعدش مسیر زندگیتونو روشن کرد... ممنونم که توضیح دادید برام... امیدوارم هر روز زندگیتون معجزه باشه... ببخشید بعد از مدتها جواب دادم. ایشالا که باز سر بزنید...

آقای امیر: هنوز نه...

 

.

آدما با گذر زمان تغییر می کنن و روز به روز ضعیف تر میشن. آره... ضعیف تر میشن. قبول ندارم که قوی تر میشن. حداقل الان نظرم اینه. چیزایی که می بینن و حرفایی که می شنون و اتفاقاتی که براشون میفته و کارایی که می تونن انجام بدن و نباید انجام بدن و حرفایی که می تونن بزنن و نباید بزنن و خیلی چیزای دیگه ازشون موجوداتی می سازه که روز به روز ضعیف تر میشن و ادای قوی بودنو در میارن تا هر جوری هست دو روزه دنیا رو بگذرونن.

هر چی سن آدم بالاتر میره و تجربه های بیشتری رو از سر می گذرونه ضعیف تر میشه. بیشتر تو لاک خودش میره تا کمتر چیزی بروز بده. سکوت می کنه تا کسی پی به ضربه هایی که خورده نبره و بیشتر آزارش نده. یا شایدم با شلوغ کاری و سر و صدا این ضعف رو می پوشونه. در هر حال هر کسی یه لباسی برای پوشوندن ضعفش استفاده می کنه که با حالش سازگارتر باشه... اما نهایتا آدم روز به روز ضعیف تر میشه...

.

اینجا رو اینقدر گرد و غبار گرفته که فکر نکنم هیچ جوری بشه تکوندش...

شاید اگه یه معجزه رخ بده آدم برای نوشتن انگیزه پیدا کنه اما نه تنها رخ نمیده که روز به روزم همه چی بدتر میشه. حال بقیه خوبه و خدا رو شکر هنوز به عقوبت کاراشون گرفتار نشدن. موفق هستن و زندگی خوبی دارن و دارن می گذرونن. حال منم خوبه... خیلی خوب. من واقعا از بعضی جنبه های زندگیم راضیم و روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم. اما یه چیزایی هست که خیلی ساده ست... خیلی ساده... اما چقدر انجامش برای آدما سخته که با اینکه می دونن زندگی بقیه رو داغون می کنن اما بازم انجامش نمی دن یا باید انجام ندن و میدن... 

خلاصه اینکه اصل کاریاشو خدا درست کرده. آدما به شدت در تلاشن خرابش کنن... نه خسته دلاوران!

.

تو اینکه کار دنیا با حساب کتابه و نظم و ترتیب داره شکی نیست. گیرم خیلی وقتا ما متوجه ش نمی شیم یا درکش نمی کنیم. اما هر چی هم همه چی بد به نظر بیاد بازم به نظرم تابع قاعده و قانونیه که ما خودمونم بهش واقفیم.

این روزا روزایی رو می گذرونم که می تونم بگم در نوع خودشون بی سابقه بودن تو زندگیم. جوری ازم انرژی و توان میگیرن که بعضی وقتا واقعا حس می کنم زنده نیستم و زندگی نمی کنم...

یه اسباب کشی کشدار و طولانی که درسته به آدم یکباره فشار نمیاره اما خستگی و بلاتکلیفی و سردرگمی با خودش داره به همراه مسائل کاری که که تو این شش سالی که اینجا هستم بی سابقه بوده.

توضیحش لذت بخش نیست بد نیست یه چیزایی رو بنویسم برای یه وقتایی که مرورش کنم.

ز رفت! این خودش یعنی یه اتفاق به بزرگی معجزه! اما خوب اینجور نیست که از فردای رفتنش خوش خوشانم باشه و روی خوش زندگی رو ببینم. بی خبر رفت. یعنی یه روز صبح رفتیم سرکار و دیدیم نیست و دیگه هم نیومد. کاراشم تحویل نداد. وقتی کسی کارش رو تحویل نده حتی اگه ساده ترین کار دنیا رو هم انجام بده ناخودآگاه برای اطرافیان مشکل ایجاد می کنه و این کارش آخرین لطفش در حق من بود. با وجودی که رفته اما به خاطر محبتهاش! هیچ وقت ازش نمی گذرم. شاید بعدها خیلی چیزا رو نوشتم اما الان اصلا حالش رو ندارم.

دو بهمن شش سال تموم شد که من اومدم تو این دفتر و چهار بهمن ز رفت. از اون روز هر روز تا دیر موندم تا کارا رو جمع کنم. هر چی هم گشتیم دنبال نیروی جدید یافت نشد تا الان. این همراه بود با اسباب کشی تو محیط کار. یعنی کلی کلی کلی تغییر برای منِ عاشق ثبات! تو همین گیر و دار یه دعوای شدیدی هم بود بین بچه های یکی از بخشا. که نتیجه ش شد اخراج ناگهانی یکی دیگه از حسابدارامون! عملا دست تنها موندم!

رفتن این دختر خیلی شوکه م کرد. خیلی زیاد. همش یاد برنامه ریزیهاش میفتادم که در نتیجه ش یا کسی اخراج میشد یا استعفا میداد. دلم براش سوخت چون  این بار حق می گفت و حق داشت اما زبون تلخ و تندش باعث شد اخراج بشه و من اینجا تا حالا اخراج این مدلی ندیده بودم. اینم خیلی وقتا بی دلیل پای منو تو مشکلاتش باز می کرد و در نتیجه کاراش از حدود دو ماه پیش رئیس منو مدیر بخش معرفی کرد و کلی وقت گذاشتم تا یه سر و سامونی به کاراشون بدم.

همون روز صبحش یه خانومی اومد مصاحبه که چون کاری رو که من می خواستم بلد نبود ردش کردم اما قطعی بهش نه نگفتم. وقتی ظهر اینجوری شد زنگ زدیم اومد و با رئیس هم به توافق رسید. امیدوارم از پس کار بر بیاد. چون من واقعا فرصت آموزش دادن مفصل رو ندارم. الانم بیشتر میره اون بخش که رسما حسابدار نداره. به مرور کمی از کارامو بهش می سپارم. اما در نهایت دو تا نیرومون رفته و یکی جایگزین میشه. یعنی بار یکیشونو رسما من به دوش میکشم به علاوه کنترل اون یکی.

الان تو خونه  ای نشستم که نصف لوازمش منتقل شده به خونه جدید و قطعا منظره جالبی نداره. هفته گذشته که بارون اومد فقط یه کفش داشتم بپوشم و بوتم تو خونه جدید بود! یا مثلا پریروز خواستم دوغ بخورم دیدم لیوان نداریم!

ساعت کارمون عوض شده و بشتر شده و منم که به خاطر مسائلی که گفتم بیشتر می موندم. یه روز که یادمه ساعت از پنج گذشته بود که کارت زدم و اومدم بیرون. همه جوره خواب و خوراکم به هم ریخته. وقتی میرسم خونه دیگه نمی تونم بخوابم اما کسلم و تقریبا هر شب هم دنبال اسباب کشی و خرید و این جور کاراییم.

راستش دیگه چیزی برام جالب و قشنگ نیست. فقط می دوم چون زندگی داره خیلی تند می دوه.

یه اتفاق خنده دار هم چهارشنبه افتاد که البته چون مورد مناسبی نیست و می دونم هم به هیچ جایی نمیرسه از توضیحش می گذرم.

* ز خیلی بهم بد کرد. نه فقط به من. اما به من بیشتر از همه. چند شب اول رفتنش همش کابوس می دیدم برگشته... یادم نمیره اون یکی دیگه همکارمون شب عید پارسال سر لج با یکی دیگه ار همکارامون اومد تو اتاق ما و گفت الان چیزی بهش نمی گم چون لازمش دارم برای عید. می خوام برم مرخصی و می خوام اون بیاد سر کار. بعد از عید کاری می کنم بره... و همینکارم کرد... و الان هم شب عیده... و خودش رفت...

.

هنوزم خوابهایی می بینم که به بی ربط ترین آدمهای زندگیم مربوط میشه که زمانی فکر می کردم با ربط ترین هستن، و از قضا خیلی هم زود تعبیر میشه! چراشو نمی دونم؟! این اتصال بی خود چیه که قطع نمیشه؟! نمی دونم...

.

سر هیچی آوردنش اینجا...

نیم ساعت پیش که اومد جلو اتاقم وایساد و سلام کرد و به عنوان کارمند جدید پا گذاشت تو دفتر، رفتم به شش سال پیش... اونجا هم با هم همکار بودیم. اتاقم جوری بود که کمتر با بچه ها برخورد داشتم اما در کل از اون موردای نچسب بود. سر قضیه استعفای منم هرچند مشکل اصلی من با رئیس بود اما حرف بی جای اون باعث شد آتیش زیر خاکستر تازه شه. بعدش خودش اومد عذرخواهی کرد و نهایتا هم برای من بد نشد. بعدها هم زیاد ازش بد شنیدم. اخلاق فوق العاده بد کاری! که اعصاب همه رو به هم میریزه. هر چند اینجا همکارای عزیزمون هر کدومشون یه پا استادن در زنده زنده قورت دادن آدما! اما خوب اومدنش به خودی خود تنش ایجاد کرده. از همون اول که حرفش شد. چون فلسفه ی اومدنش رفتن یکی دوتای دیگه ست و اونا هم زیر بار نمیرن. خلاصه اینکه الان همش حس اونروزا رو دارم. اون اتاقک گرم و شیشه ای... اون آخرین روزای جوونی... آخرین نفسای گرم من...

.

دنیای عجیبیه. روز به روز بیشتر باید خاک بپاشم رو چیزایی که یه عمر باورشون داشتم. البته مدام بی اعتناییم به دنیا و مافیها بیشتر میشه. این خوبه اما از طرفی هم تحمل زندگی برام سخت تر میشه.

یه زمانی معتقد بودم (و شاید هممون هستیم) که باید احترام بزرگتر رو نگه داشت. الان به این نتیجه رسیدم که همونم کار بی خودیه. بزرگترا هم همه منفعت طلب شدن و بزرگتر بودن رو بهانه ای می دونن برای بی منطق بودن و هر کاری خواستن کردن و ایضا له کردن کوچیکتر. تو محیط کار قسمت این جوری شد که با کسانی همکار باشم که بعضی وقتا از پدر و مادرمم بزرگتر بودن. به همین خاطر برام با بقیه فرق داشتن و همیشه بی نهایت رعایت احترامشون رو می کردم حتی اگه به قیمت فشار زیاد رو خودم تموم میشد. اما بارها مواردی پیش اومد که دیدم تحمل فشار زیاد که هیچی! کار عملا رسیده به بی احترامی. خوب چند بارشو علی رغم میلم بازم گذاشتم به حساب بزرگتری و گذشتم اما وقتی دیدم مدام داره تکرار میشه، پیرو همون چیزی که توی این چند سال برام پیش اومده و هی از همه چی گذشتم بازم گذشتم... این بار نه از رفتارشون بلکه به کل از خودشون گذشتم.

دوتاشون مربوط به تابستون پارساله و این آخری که جالبه به گفته ی خودش واقعا مدیون منه همین چند روز پیش.

کاش حد خودمونو بدونیم و فکر نکنیم حالا که کسی ازمون کوچیکتره حق داریم هر غلطی خواستیم در موردش بکنیم. من یکی که دیگه تحمل نمی کنم. کاش تا اینجا پیش نرفته بودن. چون دیگه اون احترام و رفتار قبل رو به هیچ عنوان ازم نخواهند دید.

نمی دونن من تموم کردن رو چقدر خوب یاد گرفتم. بدون درد و خونریزی! دوره هایی که گذروندم خیلی تخصصی بود. در مقابلش این چند تا آدم بی خودِ الکی بزرگتر! هیچی نیستن.

 

.

* بهار شده اونم چه بهاری! وقتی بیرون قدم می زنم اینقدر بوی گل و بهارنارنج تو هواست که آدم مست میشه! دیرز دقیقا حس می کردم بهارنارنجای تو کیفمه که اینقدر بوش تو سرمه و همه جا دنبالمه اما یه لحظه سرمو بلند کردم و دیدم از دیوار خونه های تو مسیرم شاخه های نارنج و پرتقال سرک کشیدن و کلی بهار دارن! دستشون درد نکنه غوغا کردن! ایول درختا!

* عید واقعا چیز مسخره ایه. اصلا دوستش ندارم. از قبلش کلی بدو بدو داریم. فقط برای یه لحظه که سال عوض میشه. بعدشم تا کلی وقت باید تاوان گناه نکرده رو پس بدیم. انگار تقصیر ماست عید شده! تو این یه هفته ای که سال کاری جدید شروع شده اینقدر کار داشتم که عملا ضعف کردم. بعد از ظهرا باید حتما پیاده برم تا ذهنمو خالی کنم. بعدشم مثل مرده بی هوش میشم و میفتم و دیگه تا شب هیچ کار مفیدی نمی تونم انجام بدم. ببخشید. من غلط کردم عید شد! تو رو خدا منو ببخشید.

* تو عید دو روز شیفت کاری داشتم. یکی از روزاش یه مراجعه کننده ی آشنا داشتیم. یه آدم که البته مدتهاست برای من خودش و همه ی خانواده ش از رده ی آدمیزادی خارج شدن. اما بازم وقاحت تا این حد رو باور نمی کردم. داداش کوچیک ابوذر اینا بود. نمی دونم چرا اینجا؟! یعنی تو این شهر جای دیگه نبود؟! واقعا چرا؟! حالا کاش این رفتارو نداشت. با دوستش اومده بود و مطمئنم منو دید و متوجه من شد اما اصلا به روی خودش نیاورد و سرشو بلند نمی کرد مبادا بخواد سلام کنه؟! خوب آخه چرا؟ تا چه حد باید شعور و انسانیت رو زیر پا بذارید؟ می خواهید چی رو به کی ثابت کنید؟ تو ذهنم مرور می کردم و هر بار برخوردهای بیشتری یادم میومد. تور فرستادمش. چند بار داخلی براش گرفتم. چند بار اومد اینجا پیش خودم. چندبار تلفنی حرف زدیم. اون نکبت هم که برای مزاحمتهاش شماره کم میاورد از خط ایشون استفاده می کرد. خلاصه این شد که به تلافی این همه بدی که در حقشون کردم ازم رو بر می گردونن. هنوز موندم که چرا اینجا؟!

 

پ.ن: امروز 21 فروردین بازم اومد. بازم به همون شیوه... مثل یه گاو واقعی...

.

* قدیما چقدر وقت می ذاشتم برای پستهام عنوان پیدا کنم. الان دیگه خیلی راحت یه نقطه می ذارم و تمام...

*مطمئنم دو تا پست قبلیم پاک شده. چون یادمه چی نوشته بودم اما الان نیستش. مگه مشکلات بلاگفا حل نشده هنوز؟!

* نمی دونم چندمین باره که دارم می نویسم اما باور کنید یه چیزایی از گذشته هیچ رقمه از بین نمی رن. حتی از شکلی به شکل دیگه هم در نمیان. همونجوری تکرار میشن. فکر نمی کردم اینقدر بترسم از موجودی که هیچ وقت آزاری نداشت...

* الان می تونم تجربیاتم رو در مواجهه با موجودات پستی مثل حمی در اختیار دیگرون بذارم و مانع از پاپس کشیدنشون تو مشکلات بشم. وقتی براشون تعریف می کنم که چیا به سرم اومده و چقدر تغییر کردم که بتونم کنار بیام قبول می کنن و تا حدی تغییر رویه می دن. نمی تونم بگم ازش ممنونم که راه نشونم داد. چون بهتره یه راههایی رو هیج وقت یاد نگیریم. یعنی موردش پیش نیاد. چون بهایی که بابتش باید بپردازیم اینقدر سنگینه که ارزششو زیر سوال میبره. مثلا الان می دونم که دیگه می تونم از پسش بر بیام اما در مقابل اون چیزایی که از روح و روانم و حتی جسمم هزینه کردم آنچنان ارزشی نداره. از اینجا اومدنم پنج سال داره می گذره... پنج سال تموم شد... اوووووف!

* ادامه ی ستاره ی قبلی نه قبل تری.. راستش یه حرفایی تکرار شد. بعد از چند سال از زبون یکی دیگه. خیلی زود به خودم اومدم و باورش نکردم. شاید نباید با قبل قیاس کنم اما این کارو کردم. عین همون جمله ها... و ادامه ش تا همین امروز درست مثل گذشته ها... پول چه ارزشی داره...