نیستی

 

 

چشم‌هایت را که نمی‌بینم یعنی

اشک در غم ما پرده در

یعنی سکوت تو آواز مرا بغل زده و از دورها رد می‌کند

که دست خودم نرسد به  دست خودم نباشد روزی

ناباور بوسه‌ای

که امکانش از پرنده‌شدن کم‌تر بود

به جان ثانیه چه ریخته‌ای که در خمار نوازش

خورشید از تو دیرتر

ماه از تو دورتر

آواز می‌خوانند

به سکوت 

 

 

 

نگاه خانم نسترن مکارمی به کتاب «اصراری که نمی دانی»

 

حکایت آن «ت» تانیث در شعر
نگاهی به مجموعه شعر" اصراری که نمی دانی" سرودۀ  شیدا (طیبه) حسین زاده
 
خبرگزاری ایمنا، شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳
 
هر وقت پای شعر زنان به میان می‌آید باب گفتن از زنانه‌نویسی و نگاه زنانه در قالب شعر باز می‌شود، این‌طور به نظر می رسد که در نگاه این گروه از منتقدین، شعر زن هم مانند رشته های ورزشی که به شکل بین المللی و به لحاظ تفاوت‌های فیزیکی و جنسیتی به صورت مجزا بررسی می شوند و برخی مشاغل سنگین که امروزه روز آنها هم در بسیاری از نقاط جهان از این روش تفکیکی مبرا هستند باید در شاخه های مختلف زنانه و مردانه بررسی شود؛ بی توجه به آنکه زنان و به خصوص زنان امروز به هر حال حداقل از دهه چهل به این طرف می‌توان از هویت شعر زن با این کلمات دفاع کرد زیرا آنها به یک میزان و با سهم مساوی از زیست و حیات و حرکت در جامعه، با مردان برابری می کنند و به یک اندازه می توانند فرصت و امکان استفاده از ابزار های مختلف از جمله کلمات را برای بیان خود و انگیزه هایی که آنها را به نوشتن وا داشته است؛ بپردازند. این زمینه زمانی بیش از پیش فراهم می‌شود که شعر به دور از فلسفه بافی و گرایشات فرا واقعی، سمت سوی زیست نمایی و نگاه به درون با بهره گیری از امکانات موجود در جریان روزانه‌ی زندگی را پیدا می‌کند و همین جاست که نوک پیکان شکارچیان زنانه نویسی بر روی شعر گشوده می شود که: هان ! این از دلیل روشن ما بر مدعایمان! غافل از این که شکارچی محترم ،شعر را با همین سر نیزه و از همان ابتدا محکوم و متهم کرده است و با همان کلمه ی اول می خواهد متن را از بدنه ی زیستی که شعر از آن جوانه زده است؛ جدا سازد. خدا را شکر که کلمه دیگر زنانه و مردانه نمی شناسد و واضح است که اگر به شعر همراه با این ویژگی‌ها نگاه کنیم، به دیگر زوایای پنهان در آن ظلم بزرگی کرده ایم. زوایایی که به خودی خود با پیش آمدن بحث زنانه نویسی زنده به گور می شوند و شانس رو نمایی پیدا نمی کنند. اینها همه بهانه ای بود برای معرفی "اصراری که نمی دانی" . مجموعه شعری از طیبه حسین زاده. شاعری که در استفاده از امکانات پیرامون خود برای خلق فضاهای شعریش حد و مرز نمی شناسد. زنی که در شعر خود دوباره زندگی می کند و زندگی دوباره در متن این امکان را برای او فراهم می کند که بتواند بارها و بارها خود را با تمام لایه های پنهانش مرور کند و در این مرور کردن از کنار هیچ ابزار و المانی به سادگی عبور نکند و البته همین از خود گفتنهاست که او را به سیبل مناسبی مبدل می کند برای هدف گیری صیادان زنانه نویسی.

حالا وقتی به تابلوهای نقاشی خیره می شوم /هیچ اتفاق خاصی نمی افتد /به جز دستی که به شانه ام می خورد: "تعطیله خانم!"/ و من این «ت» تانیث را که به هر چیزی می چسبد/ در مشتم می فشارم و خارج می شوم.
شاعر این مجموعه از هر چیز، از هر امکان کوچکی که بتواند نقشی را در متن بر عهده بگیرد استفاده می برد. اینطور به نظر می رسد که او خود را و دوباره بودن خود را در شعر، با بهره گیری از فضاهای مختلف و شکل دهی به آن فضاها به تناسب بار القایی که متن بر عهده گرفته است؛ به نمایش در می آورد . نمایشی تک پرسوناژ که در آن کارگردان و هنرپیشه؛ شاعر و کلمات او هستند.
نه من تنهایی تو را پر کردم /نه تو زخم‌های مرا بستی / اتاق از پرهای ریخته /و لکه های خون /خالی بود.
اینطور به نظر می رسد که طیبه حسین زاده کلمات را به مثابه ی همان اشیایی که اندام های شعری او را تشکیل داده اند،جز به جز و یکی یکی در دستان مخاطب قرار می دهد و هر یک از آن اجزا را در هاله ای از دریافت و تاثیری که از آنها پذیرفته است به پیکره ی شعر متصل می کند.
سیب را می شود بدون تو خورد / چای را حتی / ولی هلویی که شکل انجیر دارد / میوه ی سرگردانیست / دست های تو را کثیف می کند / دهان مرا اشک.
هر چند این ایراد اساسی را می‌توان به شعر او وارد دانست که گاه تعدد و تزاحم المان‌ها، افسار متن را از دست او خارج می‌کند و شاعر را بی آنکه تسلطی بر حرکت و جریان مفاهیم در بستر شعرش داشته باشد، به دنبال خود می کشد.
به برخی از خودم اعتراف می کنم / حالی خوش / قرمز مردد بین لاک صورتی و انگور سیاه /بی هوشی از زخم / با لحن این صندل بلند سفید / شرم جوراب‌های شیشه ای / برخی ام را بر می دارم / دور می شوم از قفسه.
اینجاست که تنها باید از شاعر خواست تا بر مرکب متن خود دهانه ای بزند و او را از رفتن به هر سمت و سو و بی توجه به مقصود اصلی شاعر باز دارد. این بازدارندگی‌ها نه به مفهوم خود سانسوری و محدود کردن اندیشه که به معنای جهت دادن و مهار کردن اندیشه ای است که گاهی آنقدر انرژیک و فعال در میان کلمات جست و خیز می کند که فرصت‌ها و امکانات متنی را بر باد می دهد. هر چند غالب تجربه های طیبه حسین زاده از این حادثه در امان مانده اند و او توانسته است در نهایت همه چیز را مانند گردبادی در اطراف خود نگه دارد و علیرغم ازدحام المان‌ها و فشردگی و تداخل تصاویر در نهایت به مجموعه ای منسجم در متن دست پیدا کند . " اصراری که نمی دانی" توسط نشر بوتیمار منتشر شده است.
نسترن مکارمی

نگاه خانم آزادۀ دواچی به کتاب «اصراری که نمی‌دانی»

 

واسازی زبان و کلیشه‌های جنسیتی‌

نگاهی به مجموعه‌ی شعر «اصراری که نمی دانی» سروده‌ی طیبه حسین زاده
 
شهرگان    Thursday, Mar 20, 2014 

نگاهی به ادبیات زنان در سال‌های گذشته نشان می‌دهد که هر چه قدر دامنه‌ی فعالیت‌های اجتماعی زنان بیشتر شده‌است، تلاش برای بازسازی واقعیت از طریق آثار ادبی شدت بیشتری یافته است. اما از سوی دیگر با تنگ‌تر شدن فضای عمومی و اجتماعی برای فعالیت‌های زنان، ادبیات توانسته است آنها را در مصاف با رویدادهای حقیقی اجتماع قرار دهد و به نوعی زنان را از فضای خصوصی به فضای عمومی کشانده است. نگاهی به شعر مدرن زنان ایران به خصوص در چند سال گذشته رویارویی و تقابل با این شرایط را به خوبی نشان می دهد . بر خلاف تصوری که از زن در اجتماع به عنوان زن سرخورده و شکست پذیر القا می‌شود که عموماً جدا ماندن از فعالیت‌های اجتماعی به انواع مختلف تبلیغ می‌شود‌، در آثار ادبی با زنی متقاوت روبه رو هستیم‌، زنی که در مواجه با شرایط بسته‌ی اجتماعی استراتژی‌های خاص خود را خلق کرده است.

مجموعه‌ی شعر اصراری که نمی دانی سروده‌ی طیبه حسین‌زاده که به تازگی توسط نشر بوتیمار منتشر شده است نیز دارای همین خصوصیت است. تقابل شاعر با دریافت‌های اجتماعی و واکنش‌های مقاومتی او در این مجموعه به خوبی مشخص است. یکی از تکنیک های شاعر در این مجموعه دادن صفت بودگی به تیتر و یا ویژگی‌های هر شعر است و اتفاقا شعر با کلمه‌ی زن بودگی آغاز می شود‌. تبدیل این خصوصیت‌ها به نوعی تلاش شاعر برای بازنمایی نمادین ویژگی‌ها و خصوصیت‌هایی است که از طریق جامعه به دست آورده است‌. تبدیل کلمات به صفا‌ت در ابتدای هر شعر ویژگی متمایز این مجموعه شعر است .‌

نمی فهمم جنین چه ربطی به خرمالو دارد 

و چرا انگشت‌های من این همه بو‌ی انگور می‌دهند 

ویار کلمه کرده است!

ویار‌؟

ویار 

ای یگانه‌ترین یار !

من دست‌های تو را پس می‌دهم

تو رنگ موهایم را به من برگردان

(‌صفحه‌ی ۷)

 

آن چیزی که در این شعر و بیشتر شعرهای این مجموعه مشخص است به نوعی تلاش شاعر برای بازنمایی هویت زنانه‌ی خود و در عین حال استفاده‌ی مستمر و تکنیکی از بازی‌های زبانی است. مثلا در این شعر ویار، یار که شاعر به صورت نمادین از این دو کلمه استفاده می‌کند‌. آن چیزی که در بیشتر اشعار این مجموعه مشخص است‌، تبدیل نمادین زبان به اعتراض است‌، اعتراضی که در خلال بازی‌های زبان شکل متفاوتی یافته است. عناصر زنانه در این مجموعه قوی هستند و هر کدام کارکردها‌ی خاصی دارند‌، تاکید شاعر برای استفاده از عناصر زنانه و ارتباط آنها به محیط بیرون در شعر او مقاومتی ایجاد کرده است، مقاومتی که قادر است به سادگی هویت پیچیده‌ی خود را  از طریق کلمات ساده بیان کند . مثلا در این شعر اعتراف و ارتباط آن به لاک صورتی‌، شرم و ارتباط آن به جورابهای شیشه‌ای که هر کدام هویت نمادین اعتراضی شاعر را در قبال پدیده‌های اجتماعی بیان می‌کند.‌

به برخی از خودم اعتراف می‌کنم

خالی خوش

قرمز مردد بین انگور سیاه و لاک صورتی

بی‌هوشی از زخم

با لحن این صندل بلند سفید 

شرم جوراب‌های شیشه‌ای

 

برخی‌ام را بر می‌دارم 

دور می شوم از قفسه‌.

(صفحه ی ۱۰)

از دیگر استفاده‌ها و تاکید برهویت زنانه استفاده‌ی مکرر از کلماتی مثل جنین‌، مادر و همینطور فرزند است‌. مادر شکل گرفته هم در تصاویر این مجموعه نوعی حالت اعتراضی دارد‌، مادری که سکوت نمی‌کند و قادر است تا با بازی‌های زبانی و اشارات نمادین به رنج‌هایش در جامعه‌ی مردسالار اعتراض کند.

همان قدر که درباره‌ی الی می‌دانم به من الهام می‌شود

فیلم‌های زرد می‌بینم که قرمز و سبز را با سفید اشتباه نکنم

و گرم‌ترین رنگی که می‌توانم بگذارم پس زمینه‌ی این شعر یخ 

چندبار بگویم با موهای خیس ندو ! 

من از آن مادرها نیستم که دستمال سفید بگذارم روی پیشانی ات 

با جریان آب سرد، روی پاها

یاد می‌گیری وقت دویدن تب نکنی 

              وقت تب کردن گرم نشوی

                         وقت گرم شدن ندوی 

من از آن مادر‌ها نیستم که درباره‌ی الی

( صفحه‌ی  ۱۷)

طیبه حسین زاده

پرهیز از کلیشه سازی جنسیتی و به نوعی تقابل با آن از دیگر ویژگی‌های این مجموعه است .اکثر المنت‌هایی که در این مجموعه آشنا‌زدایی شده‌اند‌، آنهایی هستند که عموماً به هویت زنانه‌ی شاعر اشاره دارند‌، استفاده‌ی شاعر از این المنت‌ها نه یک کارکرد عادی، بلکه به نوعی فرم مقاومتی شاعر را شکل داده‌اند: مقاومتی که از خلال روزمرگی کلمات شکل می گیرد.

به من نگاه نکن

کتابی که کلمه ندارد در بهترین حالت

دفتر نقاشی بچه‌هاست

یا 

آنچه مردان درباره‌ی زنان می‌دانند

(‌صفحه‌ی ۲۱)

رویکردهای فمینستی‌، عناصر زنان و همینطور مقاومت در برابر انواع سرکوب‌های اجتماعی را به خوبی می‌توان در این مجموعه دید. از سوی دیگر استفاده‌ی شاعر از کلمات خاص تقابل میان دو فضای خانه و اجتماع را به خوبی نمایان می سازد. به عبارت دیگر می توان گفت تقابل میان این دوفضا از طریق چیدمان کلمات خاص و استفاده‌ی شاعر از بازی‌های زبانی صورت می‌گیرد .

ما چشم‌های باهوشی بودیم

یکی تیره‌تر از خط و ریمل

یکی بی رنگ‌تر از زندگی

                 اما هر دو سوخته

(‌صفحه‌ی ۳۲)

و اما در شعر دیگر که به خوبی میتوان تقابل میان این دو فضا را دید :

گیسوانم را می‌بندم

                    محکم

که باد دیوانه‌شان نکند

بتوانم بخوابم

         چای بسازم  

                 و کیبورد را ببینم‌.

(صفحه‌ی ۳۶)

اعتراض شاعر به جامعه‌ی مردسالار شکل خاصی در این مجموعه گرفته است، آن چه که مسلم است شاعر با این نوع فرم اعتراضی می تواند بر دریافت‌ها و تنوع مخاطب خود تاثیر بگذارد‌، اما در عین حال در خلال این تاثیر پیامی را به خواننده‌اش منتقل می کند‌. شاعر‌، بدون ترس از مورد قضاوت گرفتن در برابر کنش‌های جامعه‌ی مردسالار به خوبی قادر است تا لحن اعتراضی خودش را به مخاطب انتقال دهد درعین حال صفات و ویژگی‌هایی که شاعر با پسوند، گی‌، ساخته است شامل مردانگی هم شده است، بدین ترتیب شاعر قادر است تا از طریق شعر و واسازی زبان و عناصر موجود در آن، باور عام راجع به مردانگی را بر هم زد و کنش جدیدی را از این باور عام در شعرش بنا کند مثلا در این شعر:

به پسری که ندارم افتخار می‌کنم

زنده نبودن را به مرد شدن

ترجیح داده است.

(صفحه ی ۴۵)

واسازی باورهای عام نسبت به زن و نمایاندن متفاوت از آنها در این مجموعه با بافت زبانی شاعر گره خورده است‌، در عین حال زبان ساده است، اما به خوبی به تبدیل و تغییر واقعیت متفاوت دست می‌زند‌. این واسازی از معانی و کلیشه‌های رایج یکی از ویژگی‌های بارز در این مجموعه است برای مثال در این شعر که ضجه زدن با عق زدن زن همراه شده‌، اما در عین اشاره به یک باور کلیشه‌ای به آن اعتراض کرده‌است.

نگران نباش 

حتما دوباره شاعر با احساسی می‌شوم

یا حداقل موجود لطیفی که بیشتر مسواک می‌زند

بگذار کلمه بشکنم

یک زن عصبانی اصلاً خطرناک نیست

تنها گاهی 

         ضجه می‌زند 

                  اشک می‌خورد 

                         عق می‌زند

که آن هم نشانه‌ی خوبی است‌.

(صفحه‌ی ۵۲)

شاعر در این مجموعه به خوبی توانسته است مرز میان واقعیت‌های اجتماع و تجربه‌های زنانه‌ی خودش را نشان دهد‌، اکثر این تجربه‌ها در خلال کارکردهای زبان و تصویر سازی از آن نمایان می شوند‌، این کارکردها گاهی شکل چند وجهی پیدا می‌کنند، در عین حال تمایز میان آنها برای خواننده چندان ساده نیست‌. می‌توان گفت در بیشتر شعرهای این مجموعه شاعر تلاش زیادی برای تصویر سازی از واقعیت‌، تجربه و زبان داشته است و تا حدود زیادی در انتقال آن به مخاطب موفق عمل کرده است.

حالا وقتی به تابلو‌های نقاشی خیره می‌شوم

هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد 

به جز دستی که به شانه‌ام می خورد‌: تعطیله خانم !

و من این تای تانیث را که به هرچیزی می‌چسبد 

در مشتم می‌فشارم و خارج می‌شوم‌.

(‌صفحه‌ی ۵۵)

در پایان می توان گفت که نگاه کلی به اشعار این مجموعه نشان می‌دهد که شاعر در نشان دادن هویت زنانه‌ی خود موفق عمل کرده‌است ، هویت زنانه‌ی شاعر بر خلاف برخی از تجارب واقعی اش در جامعه‌ی مردسالار سرکوب نشده است بلکه با شکل گیری و چیدمان کلمات‌، استفاده‌ی متفاوت از کلیشه و باز سازی تم‌های علیه زنان به نوعی به مقاومت در زبان‌اش پرداخته‌است‌. شاعر به خوبی توانسته‌است از فضای خصوصی خود از طریق واژگان به فضای عمومی پا بگذارد و در عین حال برای نقد واقعیت‌های اجتماعش علیه زنان از ساختار شعر بهره برده است.

آزاده دواچی

 

شعر چی؟



شعر آن چیز ساده‌ای باشد؟

ساده‌ای باشد...

نه، نمی‌تواند  نباشد آن رگ به رگ شدن پی در پی

که با جوانه‌های سینه سیزده سال صبر کرده باشد

نباشد حنجره‌ای که از گفتن حرفی می‌سوزد و می‌ریزد و خودش را خیس

از چشم‌های من می‌ترسد

نباشد آن‌‌که  نباشی گُر می‌گیرد

بگذار نباشد چیزی

ولی در من بگذرد

 از بی‌تویی قهر کند برود لای کتاب‌ها خوابم بگیرد

بالا بیاید از دستی که دست‌‎هایی  را پس زده، بازی را برده

نشانده در بام‌هایی که فریاد می‌زنند تا چیزی

چیز ساده‌ای اگر بود

این همه خون را آبی نمی‌کرد

روی دست‌ها  بلند نمی‌شد

در چشم‌ها نمی‌سوخت

در پاها درد نمی‌کرد

در استخوان‌ها نمی‌رقصید

نمی‌تواند ساده باشد اندوهی که روی جدول‌ها می‌دویدم

 از فنجان‌ها می‌شستم

در ته لیوان‌ها گیج می‌زدم

پشت پنجره‌ها آواز...

چیزی نباشد بگذار

ولی در من بخندد، پا بکوبد، گریه کند

بگذرد.



اصراری که نمی‌دانی

خب... هرچقدر هم کلیشه باشد باید بگویم این بچۀ سومم است. اولی روشن بود مثل یک تکۀ بارانی آسمان که شبنم شده باشد نشسته باشد روی گونه‌هایم؛ سال هشتاد و شش... زیر پستان می‌گرفتمش و برایش حرف می‌زدم و لالایی می‌خواندم به شدت طبیعی بود به شدت جان داشت و به شدت نگاه می‌کرد و می‌فهمید... هرروزی که از زاییدنش دورتر می‌شدم، او بزرگ‌تر می‌شد و نگاه‌هایش شدیدتر... چهار سالش بود که لگدهای جنین ناخوانده‌ای جلوی چشم‌های او چشم‌هایم را می‌ترکاند، با جیغ‌ها و ناله‌هایش مرا می‌کشید به جاهای دردناکی از جهانی ویران‌گر که مرا بگو مرا بنویس... به نگاه‌های شدید آن تکۀ آسمانی که بغل می‌گرفتمش و ذوقش را می‌کردم حسودی می‌کرد... به هرچیز خوبی که داشتم به هر رنگ معمول و خوشی که از زندگی پاشیده بود در من و می‌رفت که آرامم کند...گیس‌هایش را می‌کشید که پس من چی؟ نمی‌توانی رهایم کنی بروی پارک قدم بزنی... نمی‌گذارم آب خوش از گلویت... با تردید و خستگی زاییدمش... یک جهان نوجوانی داشت درغزل‌ها و یک جهان به قول منتقدهایش تک‌صدایی زنی که می‌خواست آزاد بنویسد. یک روایت گیج از هرآن‌چه که اتفاق افتاد... خوب پخش نشد دیده نشد، برای من مهم نبود گفتم همین است دیگر می‌خواستی چه کنی؟ این همه خودت را به درو دیوار زدی که به دنیا بیارمت حالا یا تقدیم شده‌ای به کسانی و از بس گیجی و لاغری و فشارت پایین است لای کتاب‌هایشان گم می‌شوی... یا داری یک جایی مثلاً توی انبار انتشارات  خاک  می‌خوری...تاریخ منی... زنی تنها در آستانۀ فصلی که برودت هوا در آن دیگر خیلی هم چیز خاصی نیست... فقط همین... ولی بعد از به دنیاآمدنش این سومی شروع کرد به وول‌زدن زیر پوست روزها و ساعت‌هایی که داشتند از چیز دیگری بارمی‌گرفتند... شاید از درک هستی آلودۀ زمین که آن هم دیگر درک خاصی نیست...

خب این بچۀ سومم است...آن دوتای دیگر را خوب شناختم ولی این یکی را... اصلاً نمی‌شناسم...

اصلاً حرف نمی‌زنم ...

به زودی به کتاب‌فروشی‌ها می‌رود.



شکستگی


شکسته نگه‌دار زاویه را از احتمال خالی

شکسته بنویس آخرین شکلِ  رفته را که به جنسیتش پوزخند می‌زند

شکسته دور

شکسته خیس

شکسته تعیین می‌کند مرزها را در پنجره‌های ترک‌خورده

- دلم می‌خواس می‌رفتیم یه وری

                                دری که بسته نگه دار

نشسته در سکوت شکسته

- گیتار برقی خیلی دوس دارم

و چیزهای دیگری که نمی‌شود گفت و زاویه‌های دیگری

که نه به اندازۀ شعر لذت می‌دهند به دیگران...

شهری که رفته‌ای

تن‌های سفید از چه شکل تازه‌ای می‌بوسدت

که تَرَکِ پنجره از تگرگ زخمی نشود

شکسته نگه‌دار

شکسته در نشستن بی‌هنگام

                          رفتن به موقع        

در پرورش مرگ از پهلوی زندگی.


زمزمگی


باغی که رسیده است از نوازش باد

برگهایش را خوابانده برسینۀ سفالی سقف

 لبهایش

نمزده از باران عصر

پرتقالی این فصل نامعلوم را

زمزمه می‌کنند.

منانگی


جلیلی تقویان که همکلاسی خوب من بود برای پست قبلی نوشته بود که کاش از خودم به درآیم...

این که می‌آید نه که جواب مصطفی باشد اما یک‌جورهایی آن‌طرفی رفته!

 

بنشین به کنار

کنار بردار از کرایۀ تاکسی

کم کن کنار که پیاده در من رفته

در من شده

در من مرده

من این منِ شده در کنارهای بی‌گوشه

در حالی که رفت از آن به جای دیگری که نمی‌شود از من

مِن مِن نکنان از من

که بی‌واسطه با من

نه از تو که نمی‌شناسم

با دست‌های بزرگ برای برداشتن

بریدن

نگه ‌را در حالتی از گریه‌ داشتن

که نه من شناسی تو

نه تو شناسم من

ای یار من

دلدار من

درآ درآ در کار من

ولی از کنار

از ردیف چنار

از پرسه در جدول‌های قطع‌شدۀ چارراه‌های کثیف

کنار می‌کشم و دودش به چشمِ گوشه‌های خودم فحش می‌دهد...


حالا تمام این حرف‌ها به کنار

بگو ببینم

چندتا از کنار من ریخته باشد خوب است

چندتا نشسته باشند مِن مِن کنان از تو

در گوشه‌های ناله و نق نق از کنارهای رفته، کنارهای پوسیده...



گُربِگی

 

 

ازروزهای بی‌خستگیِ کتابخانۀ مجلسِ شورایِ اسلامیِ...

 

 

 

روبه‌روی ستون‌های مشرف به بهارستان

به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم قانون است

این را تنها گربه‌ای می‌داند

که روزهاست با بیش‌تر از نیم‌‍‌نگاهی به فست‌فود من

می‌پلکد زیر آفتاب و درخت

 

کت‌و‌شلوار بالا می‌رود در پله

چروک می‌خورد در پله

نگاه می‌کند به لپ‌تاپم که به سینه چسبانده‌ام

و آن یکی را

که من و لپ‌تاپم را به سینه چسبانده است نمی‌بیند

 

و یک‌جایی بین انقلاب  و ولی‌عصر، قدم

و یک‌جایی بین من و لپ‌تاپم، وول

و یک جایی بین ولی‌عصر و من

 

انقلاب

نشسته برای خودش

دم‌نوش نعنا سفارش داده است

برای من چای سبز

 

و برای کسی که سعی نمی‌کند بازوهایش را شل کند

 فندک گرفته است.

 

 

 

ترکیدگی

این را، که همین الان نوشته‌ام، می‌دهم به عاطفه رنگ آمیز طوسی به این

عاطفۀ رنگ‌آمیزِطوسی که لهجۀ باران دارد و بوی مادری می‌دهد.



ترکیده در ادامه

ترکیده در شکفتن

ترکیده در تلخی گلو

ترکیده از خانه ...

ترکیده سینه‌ای که دیگر رگ نمی‌کند

وانموده در صورت بی‌شکلی از مرگ

من اگر حرف آخرم را بخورم تو حال بهتری از من را می‌بری به سمت دیگری از خودت

که دوست‌تر داری

شبیه تکه‌های ترکیده

در شیشه‌های مجاور از دوری

تو در کنار تخت خواب بزرگ، چراغ‌های خمیده را می‌خندی

من روی تخت کوچکم کسی هستم

که ترکیده در شکنج گیسوی به‌باد رفته

از تو فراتری را نمی‌خواهد که بنویسد

استحاله در تُرک سیاه‌چشمی باشد  با شال قهوه‌ای

یاد من باشد

ترکیده هستم

و دست‌های گرم را پس زده‌ام

و دست‌های سرد را بوسیده‌ام

و دست‌های بزرگ را ندیده‌ام

و دست‌های کوچکی را روی صورتم گریه کرده‌ام

و دست‌های بعدی را بیش‌تر از قبلی‌ها باخته‌ام

یاد من باشد

ترکیدگی‌ام از مرزهای شمال شرقی، باد صبا را برده  به بوی عفونت

یاد من باشد

ترکیده کسی از من زیر خاک و بتُن

یاد من باشد

کسی از نیست رفته روی عصب‌های قدیمی، فریادهای گندیده می‌زند

تو کجایی؟

در گور خفته‌بودنت لعنت به فروغ است که زن‌ها را دیوانه می‌کند

ومن هم یک ماشین می‌خواهم

قبل از این که فروغ خوبی بشوم

و انگشت‌های کشیده‌ام را محکم بگذارم توی گوش شب

از حال برود از ترک برگردد با من سیگاری بگیراند...