سلاماً على من مَرَّ بِمُرِنا، فَحَلاه...
سلام بر آنکه گذرش به تلخ کامیِ ما افتاد
پس شیرین کرد تلخی را...🌱
سلام و درود ❤️خوش آمدید🙏
اینجا متن ها و پستایی رو که دوست دارم یا گاها روزمرگی هامو میذارم... کامنت یادتون نره... یک علامت قرمز گوشه سمت راست پایین هست میتونید بیاید گفتگو☺️ درصورت حضور من😬😁
♥ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 17:37 توسط vania
تازه اومدم جوابت رو بخونم
نیستی...
چرا لینک تغییر میدید نامرئی
♥ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 22:2 توسط vania:
سلام نامرئی
منتظرتم
آدرس وبلاگت رو ندارم...
♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:22 توسط vania:
همون ورژن کم حرف ،ساکت، آروم بهتر بود...
دوست ندارم دیگه درونم برای کسی فاش بشه 🙃
♥ نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 22:49 توسط vania:
به لطف خدا مریضی های بیشماری رو متوجه شدم ک دارم
نمیدونم واقعا خداروشکر کنم یا بشینم ناله کنم
از قند و چربی و کیست و عفونت معده و نارسایی کبد بگیر
تا کم خونی و..
برای دلم دعا کنید
حالم زیادی ناخوشه :)))
♥ نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 21:54 توسط vania:
نتایج ارشد اومد
و من همون چیزی رو قبول شدم که حدس میزدم قبول بشم😁
فردوسی
خیلی امر شاخ و فوق العاده ای نیست
خیلی ذوق ندارم
فقط خداروشکر
♥ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 17:19 توسط vania:
این روزا خیلی حالم بده
خیلی
که دیگه اون صدای مثبت ذهنیم قادر ب پاسخگویی نیست
دیگه به هیچ صراطی مستقیم نیستم
الان فقط ب خودی فکر میکنم ک این همه سال اذیت شد
چرا همه امرو نهی ها برا من بود؟
فقط به جرم بچه اول بودنم؟
یا به جرم دختر بودنم؟
شاید حسودیه فقط میدونم من دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم
نمیتونم
من فقط میخوام برم ی جا تنها باشم
دور از همه
اصلا ادم نبینم
مگه من ادم نبودم؟ چرا هرچی سخت گرفتن بود برا من بود؟؟؟ چرا؟؟؟
♥ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 22:40 توسط vania:
گاهی وقتا فکر میکنم که
واقعا دو فرمانروا در یک قلمرو نگنجد...
من و مامانم دیگه زیادی دوتامون فرمانرواییم
بر نمیتابممم
کاش میشد برم ی جا تنها زندگی کنم....
♥ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 12:20 توسط vania:
به بچه هاتون زندگی کردن یادبدید
مهارت زندگی کردن یاد بدید
نه درس تضمین کننده خوشبختیه
نه کار نه ازدواج نه هیچی
کاش میتونستیم از لحظه هایی که توش هستیم لذت ببریم
دریافتن لحظه حال
میشه اوج خوشبختی
هیچوقت حس خوشبختی نداریم
یا حسرت گذشته
یا امید آینده
کی میرسه اون اینده ای که همیشه بهترینها رو براش کنار گذاشتیم؟!
♥ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:3 توسط vania:
خواستم اینجا بگم دل تنگی مو :)
اینکه همه میرن کربلا و تو جا بمونی دلت رو بد میسوزونه
اینکه حدس بزنی مشکل چیه ولی نتونی کاری کنی بدتر :)
این حس تنهایی این مدت خیلی داغونم کرده
انگار قراره خدا بهم بفهمونه به هیچ کس جز من دل نبند و گرنه ازت میگیرمش
و منی که هیچوقت اینو سرلوحه زندگیم نمیکنم🙃
چه رفاقتایی که از غریبه هم غریبه تر شدیم :)))
یا خیلی بهونه گیر شدم یا همه چی خلاف خواست منه
زندگی عجیبی شده=)
♥ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:1 توسط vania:
رفقا اینجا کسی از هزینه های خوابگاه دانشگاه تهران و علامه و اینا خبرداره؟؟؟
♥ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 19:42 توسط vania:
نتیجه ارشد اومد
خیلی خوب بود
دو رقمی شدم
و زیر بیست🥴👻
منتظر تبریکاتتتتتون هستمممم👻😂✌️
♥ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 1:8 توسط vania:
یعنی خونوک تر از جشنایی که فامیل ما میگیرن نیست
از عروسی های مزخرفشون
تا ولادت هایی ک نگیرن بهتره
مولودیه میخوام دست بزنم
مامانم مبگه نمیشناسی اینارو؟
خب مگه میخوام گناه کنم مادر من
ینی روز دختر ی مشت مرد سبیل ب سبیل باید دست بزنند؟؟
یا چارتا دختر ک اتفاقا روزشون بوده
مسخره است
مسخرههههه
♥ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 22:17 توسط vania:
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم🙃🥀
♥ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 10:36 توسط vania:
امروز تولدم بود
بعد تولد ۱۸ سالگی ک واسه اولین بار دوستام بودن بهم خوش گذشت
روستامون بودیم
دخترا اهنگ خوندن
کادو دادن
پسری که نمیدونم جریان زندگیم باش چی میشه کادو داد تبریک گف
رفتیم جایی ک خیلی خوش گذشت
سلفی گرفتیم
سلفی ممنوعه
خدا رحم کنه
ب حال بعدا من....
دعام کنید🙂❤️
♥ نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 0:2 توسط vania:
نمیدونم چرا اینقدر اذیت میکنه...
داداشمو میگم
امشب تا سر حد مرگ رفتم و اومدم
مامانم گف حالش بده
و منی که تجربه همون حال بدیا با بابام داشتم..
همه چی یادآوری شد دوباره
بعد گفت در این حدم نبوده خواستم داداشت کوتاه بیاد
داشتم فکر میکردم اون لحظه که من واقعا قلبم رفت و اومد
چرا منو اذیت میکنید
خلاصه وضعیتی بود
باز اون داشت منو آروم میکرد 😐😂
راستی ماه رمضان تون مبارک خوشگلا ❤️
♥ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 0:19 توسط vania:
انا یک عدد کنکوری😁
فردا کنکوره
و تمام میشه🙃
یک نفس راحتتتت
دعام کنید🙂❤️
♥ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:4 توسط vania:
این روزا حس میکنم دارم با سر سقوط میکنم به قعر جهنم
و خودم دارم بهش سرعت میدم
حال ناخوشیه....
♥ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 22:56 توسط vania:
خیلی عجیبه
یهو بی هیچ دلیلی گریه ام میگیره
میشینم زار میزنم
بیخودی
بی جهت
حتی نمیدونم چمه که به بقیه بگم
حتی نمیدونم چیکار کنم که خوب شه :)))
انقدری که دیگه چشام باز نمیشه...
ولی دلم میخواد تنهایی بازم گریه کنم
انقدر که دلم خالی شه
حتی امشب دلم هوای حرمو کرده💔
خودم نرفتم....
♥ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ ساعت 20:20 توسط vania:
اونایی که آدم موندن بودن نموندن....
تو ک جای خود داری
اصلا شاید بشه گفت نیومدی که بمونی...
اومدی که بری
من چرا دل بسته میشم؟
چرا یاد نمیگیرم؟
+حس اضافی بودن تو زندگی آدما:))
♥ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 23:55 توسط vania:
Design By : Bia2skin.ir