دلتنگی

دلم میخواد باور کنم جنس حالش رو رفتارها و‌محبتش رو من خر شدم من هضم شدم من دلم خواست مودمو ب نفهمی بزنم من هریت محض کردم باز هم او نشناخت من رو قصه ی پرغیه با الهام ادامه پیدا کرد

خودت را صاف کن

بسم الله 

روبه رو شدن با واقعیت های درون خوپم بسیار سخت بود 

روبه رپشدن با فردی که قلب و دلش لرزیده ، درگیر شبهه و اختلال شده و ...

بغض هایم در گلو مانده ، ایتخوان هایم خورد شده

احساس میکنم هیچ کس نیستم و آمالم فضایی در سرم بوده که چون حبابی ترکیده

من خودم را نمیشناسم ، انگیزه هایم نرم شده ، سایش دغدغه پیدا کردم 

شده ام مثل خیلی انقلابی هایی که بعد از مدتها کار و فعالیت ، سرد میشوند و در خود فرو می روند و شاید از دایره خارج می شوند

 

رپبه رو شدن با واقعیت های خودم سخت مرا در هم فروزیخته 

 

ذهنیت دیگران درباره ی من و‌نکاهسان مرا در هم فروریخته ، شکسته ام ، آه از تنهایی و بغض 

العی ظلمت نفسی ... 

الهی فقد هربت الیک 

الهی به تو امید داریم امیدمان را ناامید مکردان ،الهی ثافمان کن پاکمان کن ، پاکیزه مان کن ، خالص و زلال و نابمان کن ....

الهی ما عشق به شما و اهل بیت را در جانمان طلب داشتیم ، کم گذاستیم ، کم کاری کردیم ، سهل تنگاری و نمک نسنتسی کردیم ...

یا الله یا زهرا پناه میبریم از دوره ی خفقان و شکسنگی دل و انحراف بر تو ...

 

آه ....

یعنی ما را نصیبی از محبت زهرا سلام الله نیست؟ 

از برادران شهیدم ، از مادرو بی بی حضرت زهرا سلام الله تو فیق خدمتی خالصانه و پاکی و طهارت و سلامت. نفس و روح و جسم و دین و شهادتی مثل مادر میخواهم ...

عقلانیتی همراه با احساسی منطقی ، عاقلی عاشق و ...

خدایا خیر و حکمتت را بر قلب ما نازل کن 

ارامش غطایمان کن 

....

مارا ببخش و بیامرز...

قرار نبود بر خودخواهی که برای خودم دعا کنم ‌...

یاالله تومارا عزیچت دادی و بزرگ کردی و پرورشمان دادی ...

یاالله

ظهور امام را برسان 

 

 

اربا اربا

بسم الله ...

خدایا سلام ... 

این روزا خیلی به سال 88 تا 96 فکر میکنم . سالهای پر تلاطمِ سخت و پرماجرا و پر امتحان و مشقتی که .... فقط میدونم یه روز چشم باز کردم و دیدم خودم رو نمیشناسم ... و بازه ی 6 ساله ای رو به یاد ندارم و احساس کردم انقدر پیرهستم که فرصتهام تموم شد ... و پیر شدم پیر در حالی که هنوز 24سال بیشتر نداشتم ....

 

چقدر دردناک بود نشناختن خودم ... چقدر سخت بود لحظه هایی ک در جمع بودم و درخودم اه میکشیدم از شدت سختی ها ...

از عشق دبیرستان تا تغییر رشته تا عفت و حیا تا شیمی کاربردی تا ساری و ماجراهاش تا دانشگاه و بسیج تا اساتید و درس تا فرماندها و دوستان بسیج تا ناحیه و کرمی تا .... تا تمام روزهای گذشته .... برنامه های خوابگاه سخنرانی ها و جمع ها انتخابات و جهادی ها خیریه و سفرها و اردوها و دوره ها .... مثل صفحه ی فیلمی تند از جلوی چشمهام رد میشه ...  چشم باز کردم و دیدم اول باری ک دعای توسل خوندم و نوری ار امام صادق علیه السلام دیدم ... چشم باز کردم و شهید کریمی و گردنبندی ک داد رو دیدم چشم باز کردم و دیدم خودم نیستم .... 

 

خدایا ... من از خودم خسته ام ... خسته شدم خسته شدم 😭 میخوام ببینمت ... دلم تنگه خفخ ست کسی ندارم باهاش حرف بزنم اروم شم و ب این فکر نکنم ک او براش چ اتفاقی خواهد افتاو ....

 

مردم از قضاوت .پیر شدم از تفکرات بقبه ... این جگر پاره رو اربا اربا نکنید با تیکه و کنایه و طعنه و قضاوت هاتون 😭

خودم را نمیشناسم

مدتهاست دلم میخواهد به حال خودم زار بزنم و های های گریه کنم ...

من ادم قبل نیستم ...

حال و هوایم ... گوشه نشینی و دلتنگی و تنهایی هایم ... بغض هایم و نیازهایم ...

چهار سال از تمام عمرم را بیاد نمیاورم 😭😭😭.

تمام...........

من دقیقا چه کسی هستم میدانم یا نمیدانم؟ بعد لز دوسال برنامه ریزی هنوز میلنگم ... بشدت دلم میخواهد پرواز کنم و از این نخ های درهم پیچیده ی رخوت و بی ارادگی و نشدن رها شوم و شعود و پرواز را تجربه کنم ...

 

من دقیقا چه کسی هستم ؟ 

فردی مهربان و اهل فکر و خوش اخلاق و اهل خیر و کمک؟ 

این فرد دقیقا کیست و کجاست ؟ 

کجاست ان روح بلند ان اخلاق حسنه ان صبر و ان همت ؟ کجاست ان قلب رووف کجاست ان زیبایی تلاش ها .....

 

خدایا گریه میکنم چون تو را نمیابم؟ اه می کشم که تو را نمیابم .ضجه می زنم که تو را می خواهم .... 

 

 

چرا این شرایط و فضا اینطور شده؟ ما مگر چه نیخواستیم ؟ دلیل این افسار گسیختگی چیست؟ 

 

ایا واقعا انسان نمیتواند با امام و مادر خویش گعت و گو نماید؟ 

نباید انها را ببیند؟ 

 

خواب تا کی؟ بی تفاوتی تا کی؟ عملیات محوری تا کی؟ یاس و ناانیدی تا کی؟ 

چه کسی هست که این گره را باز کند و رهایم کند ....

دلم گریه میخواهد. ... مادر مادر مادر.... 26 سالگی ام رو به اتمام است و حالا از انسان بودنم فقط بعد علنی اش دست نخورده مانده ... فردی ، پر .... اجتماعی ... پر .... خانوادکی پر .... 

 

 

خدا یا در اغوشم بگیر ... 

دلم تولید ، زنده شدن و زنده کردن ، تربیت ، میخواهد ....

 

همانطور که در ان قرارمان داادی ... کو

عملش 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

خدایا خوت فرج رو برسون

میگه هر موقع گره به کارت افتاد به دعای فرج بخون ..فرج امام ؛ فرج از کار مومنین هم هست . روایتایی هم هست که حد تنزل یافته ی این مطلب رو بجهت اینکه بگم چنین چیزی هست ثابت میکنه در مکیال المکارم و اینها مثلا اینکه دعت برای فرج و طهور امام 70 تا مشکل و بلیه رو از مومن دور میکنه. حالا در کیفیت دعای دسته جمعی ک خودش خیلی حرفه و داریم در موردش که بیشتر تاکید هم شده ....

تازه میگن وارد شده دعا رو ایستاده بخونید ....

خدایا جز دعای فرج چیزی به ذهنم نمیرسه که باهاش بهت متوسل بشم که زودتر این فضا تموم شه و چیزایی که خودت میدونی هم برامون اتفتق بیوفته بیوفتهدلم گریه میخواد از بغض و فشارهایی ک داره بهم وارد میشه و فقط خدا میتونه حل کنه. امام ... 

رو مادریه خانم حضرت زهرا و نرجس خاتون حساب باز کردم .....

امیدم به همین جمعِ و خدا...

درد تولید...

بسم الله...

بنظرم دیگه وقتش شده ...

هر انسانی یه زمان باروری و تولید داره ...

زمانش رسیده این درخت میوه بده ...

دلم گرفته از اینکه زمان برای خیلی چیزها داره دیر میشه ...

درد میکشم ...

خدایا خودت مارو خلق کردی پرورش و تربیتمون دادی ؛ پامون وایستادی و لحظه به لحظه بهمون اضافه کردی ؛ روزیمون دادی ؛ از مهر و نعمت و برکتت متنعممون کردی ؛ هوش و ذکاوت و فهم و تدبیرو حالیمون کردی ؛ تو عمل بردیمون و قلق و نکاتشو یادمون دادی ؛ که فکر کنیم تدبر کنیم تامل کنیم بعد اندیشه و تدبیرمون تلاش و همت و برنامه ریزی کنیم و یه فرآورده به جا بگذاریم که رشدمون رو قشنگی و ظرافت و تمیزیه بیشتر بدی ... حالا به اینجا رسیدیم ... 

آماده ایم... تا حالا نذاشتی چیزی مارو معطل کنه ... 

از اینجا به بعدشم باخودتیم .. نذار خودمون خودمونو معطل کنیم ...

نذار شرمنده ی روی ماه شما و اهل بیت شیم ...

خدایا یه بغل پر از دلتنگی دارم ...

و کاش میشد هر لحظه در تو غرق بود ...صدات کرد و حرف زد و فریاد زد از دوری تو .. 

خدایا شیرینی وصل رو به ما بده در خدمتی درست درمون ک لحظه به لحظه ش برای تو بیاد تو باشه ... 

من از حساب اونطرف میترسم ...

از خودم میترسم .  

خدایا منو تو تاریکی قبر تنها نذار ...

تو برزخ تنها نذار ...

تو قیامت هوامو داشته باش ...

خدایا تو خیلی خوب هوامونو داشتی ما شکرت نکردیم ... کجایی خدای من ...

می پرسد چرا گرفته ای ؟

بنظرتان عجیب نیست که کسی که خود مسبب حال بد شما ست بپرسد چرا گرفته ای ؟

خیلی دلم را آزرده ست ، در تمام مدت این همکاری و قبلتر ها از اینکه نمیتوانستم و بلد نبودم و یا فراموشی داشته ام و یا قدرت اقناعو فهمم به او نمیرسیده بارها از جدل و بحث با او منصرف میشدم و غالبا هم می ایستادم که به قول خودم به او بفهمانم انچه می گوید اشتباه است . حق به جانب تر از همیشه می ایستاد  و می گفت نه انچه من می گویم درست است . تا جایی که یکروز به او گفتم تو برای خودت اشتباهی هم قائل هستی ؟

انچه که اذیتم می کند شاید درصدی از اینها نباشد چون در نهایت زود یادم میرود ... اما انچه که همچنان افسرده و پژمرده ام می کند فهم غلط این جمع است و حرفها و تصوراتشان که در قالب ادبیات و رویکردشان به من انتقال می دهند...

 

انها....، ازخدا میترسم بابت اینکه جمله را بنویسم ....

جسارت و پررویی ام برخی مواقع برداشت غلط به جا گذاشته ... من مقصرم ...

من بخاطر تک تک اداب و رفتاری ک ندارم و بابت انچه ک انها از من دیده اند و فکر کردند من مدعی انم مقصرم ...

دلم می خواهد گریه کنم ...

تاوان پس میدهم !

به هر حال هر کنشی یک واکنش دارد... ما تاوان گذشته را پس می دهیم ...

اگر میتونستیم آدم باشیم و مثل یک مسلمان واقعی زندگی کنیم و سبک و عادات و رفتارمان خدا پسند و عادی و معمولی باشد دیکر درگیر این بنداا و هجویات نبودیم ... 

ازاینکه ن میشود با همراهان حرف بزنیم و نه باخانواده چرا ک هر کدام بازخوردهای دل شکننده ی خاص خودشان را دارند در عذابم .. 

از بی توجهی ها و بی تفاوتی ها و کنایه ها درعذابم ...

از قضاوت و سو ظن ها ... من تاوان گذشته ام را پس میدهم ... رویکردم فرار نیست . خواهم ایستاد و با صبر و از خود گذشتگی و رفتار درست خواهیم ساخت ... 

ما قرار نبود برای خودمان باشیم و شعارهارا لقلقله ی زبانمان کنیم ..قرار نبود خرف بزنیم و عمل نکنیم ... قرارمان به به بدعهدی و دل شکستن و عدم شفافیت و عدم صداقت ها نبود . 

قرار نبود متر بگذاریم و خود را از دیگران جدا کنیم ... 

قرار بهکمک و دستگیرس جمعی بود .....