واژه نشین

قایقِ صبرم به گِل نشسته
دلم می خواهد انتظارِ هشت ساله ام را از روی پل به ته دره هُل بدهم؛
دلم می خواهد فاصله ی مسمومِ بینمان را مچاله کنم و پرت کنم توی صورت باد
آخر تو که نمی دانی!
جای خالی ات، حکم گاز خردل را دارد به ریه ی سرباز بی ماسک؛
نفس هایم را هدف گرفته؛
سرطانِ بغض شده و چسبیده به حنجره ام
به من بگو بالاخره فال خوشبختی ام ته کدام فنجان قهوه ات ظهور می کند


پی نوشت: منِ بیرون از اینجا پر از نقاب است!

نوشته شده در ساعت 11:8 توسط بانو|

دلم به کودکِ سر راهی می ماند!
نه در کنج تنهایی اش قهوه می نوشی و نه در ارتفاع بیقراری هایش تاب می خوری؛
با این وجود هنوز هم چشم به در دوخته ام تا بیایی و بارِ بی کسی ام را از شانه های لرزانم برداری.
می دانم کوله ی حسرت های هزار ساله ام برای یک آرزو هم جا ندارد؛
اما کاش می توانستم بلوطِ پا به سن گذاشته ی عشقم را از تمام بایدها و نبایدهای تقدیر، بازنشست کنم؛
و به هوای کسی که نیست، به پنجره های بی حصار پناه ببرم و دردِ اینهمه دلتنگیِ ورم کرده را، جیغِ بنفش بکشم.
کاش می توانستم ترازو به مژه هایم آویزان کنم و تویی که در بیداری از حواس پنجگانه ام دوری را، در خواب های رنگ پریده ام، در آغوش بگیرم.
...
عجالتاً این رویاهای نیمه بافته را می پیچم لای روزنامه باطله!
یک امشبی را نمی گذارم تب چهل درجه ای نداشتنت، تسکین بگیرد؛
راستش را بخواهی، باران دلم دوست ندارد بند بیاید


پی نوشت: واقعا قسمت هایی از این زندگی تحملش آنقدر دردناک است که ادامه دادنش برای چشیدن دلخوشی های احتمالی بعدش نمی ارزد!

نوشته شده در ساعت 11:4 توسط بانو|

وقتی سی و چند سال پیش، خوشبختی امروز مرا در چشم های مشکی ات پلک زدی،
هزار فانوس خودشان را از نگاه تو به اربعین کابوس های من رساندند
من که شعر نمی دانستم
اما از مشاعره ی چشم های تو با قلبم فهمیدم که از دوست داشتنت گریزی نیست
و قرار است یک عمر پا در رکاب قافله ی هجرانت باشم
عشق اما و اگر نمی شناسد
تردید هم نمی کند
پس دل می دهم به این تیک هایی که به انتظار آمدنت تاک می شوند
حتم دارم که خودت را به فصل پروانگی های من می رسانی
و مرزهای آغوشت را به روی تنِ بی سپرم باز می کنی
آنوقت است که بوسه های بالغ و بی تابم، راهی می شوند تا در زادگاه لب هایت آرام بگیرند
کاش خدا با دل بیقرارم راه بیاید و سایه تیر ماهِ بودنت را از سر تقویم های عاشقم کم نکند


پی نوشت: قرار نیست هرچه آدم نوشت حتما حقیقت داشته باشد؛ خیال پردازی از اتفاقاتی که نیفتاده هم یک نوع هنر است...

نوشته شده در ساعت 11:1 توسط بانو|

چشم هایت، معادلات شعرهایم را به هم می زند
هر چه قافیه می پاشم بر این ابیات پریشان، باز هم حریف غزل های بکرِ نگاهت نمی شوند
شاید خدا چشم هایت را آفریده تا روی واژه های بی سواد مرا کم کند
بعد هم حیفش آمده که با دو بیت شعر، سر و ته شاهکار خلقتش را هم بیاورم
هر چه هست
تو جوانمردی کن و از من و دنیای کوچک عاشقانه ام رو نگیر!
نگذار اگر مُردم، دلیل مرگم، دق مرگ شدن از غمِ ندیدنت باشد
خودت که می دانی!
من دیوانه ی اردیبهشت بارانی چشم های توام؛
همان وقت ها که یکریز "دوستت دارم" میزند به شیشه ی نازک قلبم
نگذار داغِ داشتن شان به دلم بماند


پی نوشت: حرفی برای گفتن هست اما دهانم باز نمی شود...

نوشته شده در ساعت 10:59 توسط بانو|

تنها مانده ام
با یک جای خالی روی دیوارِ قلبم که بعد از تو، با هیچ قاب عکسی به تفاهم نرسید
و یک چمدان، پر از طعنه های قلدری که یک عمر لبخندهای کمرنگِ مرا، با تیر و کمان هدف گرفتند
اگر قاضی بی رحمِ تقدیر، حکم سکوت را از واژه هایم بر می داشت، نامت را در امپراتوری شعرهایم، تاجگذاری می کردم
اگر تابلوی ورود ممنوعِ نبایدهای عاشقانه ام نبود،
به همه می گفتم که:
مجنونِ من خیالی نیست؛ گم اش هم نکرده ام؛ فقط دور است، خیلی دور !
من سال هاست که رویای آمدنت را برای غزل های یتیمم لالایی می خوانم
درست مثل کودک فلجی که بارها خوابِ دویدن اش را دیده!
پس بیا و بخاطر دلِ اینهمه عاشقانه ی نیمه کاره، تعبیر شو!
از تو چه پنهان؟!
من نذر کرده ام که تمام جاده های بین مان را برای آمدنت، شعر بپوشم!
فقط بگو بدانم
تو اصلا قصد آمدن داری؟!


پی نوشت: جفت پوچ...

نوشته شده در ساعت 10:56 توسط بانو|

وقتی نیستی، انگار یک نفر خورشید را چیده و گذاشته توی جیب پالتویش!
همه جا پر می شود از سایه؛
شب می آید و می نشیند وسط معرکه ی زندگی ام.
من به دنبال کالبدشکافی راز نیامدنت نیستم؛
اما از تو چه پنهان؟!
فکرِ شال و کلاهت، مدت هاست تنم را می لرزاند؛
بس که هر شب، خواب میبینم که روی چوب لباسیِ اتاقم نیستند.
اصلا زندگی بدون تو، یعنی زیستن در عصر یخبندان
از سقف روزهایش هم هزار قندیل آویزان است.
ایکاش کسی پیراهنِ آغوشت را به من برساند؛
قبل از آنکه آدم برفی های ولگرد، فاتحه ی فانوسِ امیدم را بخوانند


پی نوشت: عادت کردن را عادت کرده ام... همه چیز تمام می شود!

نوشته شده در ساعت 10:54 توسط بانو|

جای خالی ات، هر روز یک سوزنِ ریزِ ته گرد، فرو می کند توی قلب جنگ زده ام
عکس هایت هم با تمام توان دارند کلک جسمِ نیمه جانم را می کَنَند
حسرت به جانی هایم را می بینی؟!
مانده ام با آغوش های کشداری که دور از تنِ تو روی دستم باد کرده اند
و بوسه هایی که دل توی دل شان نیست برای سرایت به لب هایت
می بینی چطور این تقدیرِ پیرِ حسود، دلم را زمینگیر کرده؟
اما خیالت راحت!
تا برگِ برنده ی دوست داشتنت با من است، نمی گذارم چوب لای چرخ امیدِ بالغم بگذارد
تو فقط بگو تا رسیدن به عطرِ بهارنارنجِ گریبانِ تو، چند بهار فاصله دارم؟


پی نوشت: شاید زود آرزویت کردم؛ مهم نیست؛ منتظر می مانم که فصل چیدنت برسد؛ حتی اگر این پاییزِ آخرم باشد...

نوشته شده در ساعت 10:51 توسط بانو|

زمستان های نبودنت، پر از پیاده روهایی است که سنگفرش های لیز دارد
و اگر دستِ مهربانِ دلتنگی ات نبود، با قلقلک های مدامِ برف های بی رحم اش، بارها زمین می خوردم.
من می دانم که نمی شود عشق را پیچاند!
اما وقتی آئینه ها هر روز راس ساعت پنجِ بعدازظهر، جای خالی ات را جار می زنند؛
وقتی تکلیفم با آتیه، شده یک علامت سوال بزرگ؛
چیزی جز "صدای کلید انداختنت به در" ، نمی تواند روی انتظار بالغم را سپید کند.
من هشت سال است که این رویا را به میل انداخته ام؛
پس نگذار در برابر کودتای فاصله ها، شکست بخورم؛
با دیوانگی هایم کنار بیا...


پی نوشت: همیشه یک جور بنویس که جملاتت بوی رفتن بدهد تا اگر غافلگیر شدی و عمرت سر آمد، تو را با آخرین نوشته ات به خاطر بسپارند...

نوشته شده در ساعت 10:48 توسط بانو|

حتم دارم که خدا سال ها قبل از تولدم، چشم هایت را به دیوار قلب من کوبیده
و به جای "یکی بود"ِ تمام قصه های کودکی ام، تو را نشانده تا مرد رویاهایم را گم نکنم
حواست به دلی که توی دست های تو جا گذاشته ام، باشد!
من سی و چند تقویم را یک نفس دویده ام تا کافه نشین تنهایی های امروز تو باشم
هیزمِ تاکِ پیرِ واژه هایم را آتش زده ام تا برای غزلخوانی های شبانه ات اسپند بسوزم
و حالا می خواهم دلشوره هایم را تاب ببندم بر امنیت شانه های مردانه ی تو
و چادر بزنم بین "دوستت دارم" های پر رنگی که در تیررس دیدبانی چشم هایت چیده ام
تمام چیزی که من می خواهم، بودن توست!
بودنی که پر از آغوش های دلچسبی است که بوی مرداد می دهد
بودنی که تو را سنجاق کند به تمام عکس های یک نفره ام
بودنی که بنشیند روی انگشت دوم دست چپم و دلم را آرام کند


پی نوشت: این تابستان وا مانده هم افتاده به جان انزوای آغوشم و حالم را بدتر کرده...

نوشته شده در ساعت 10:45 توسط بانو|

کاش جورچینِ سرنوشت، از میان اینهمه جاده ای که گروه خونی شان به من نمی خورَد، فقط همان جاده ای را به کفش هایم پیوند بزند که "تو" در انتهایش، ایستاده ای
کاش وقتی مرضِ دلتنگی به جانم می افتد و درمانی جز قهوه ی بوسه ندارد، آنقدر نزدیک باشی که فنجانِ لب هایت را لاجرعه سر بکشم
کاش همین روزها سرِ بی سامانم، در بندر امن سینه ات پهلو بگیرد
و تنِ سرمازده ام، در گهواره ی گرمِ آغوشت به خواب رود
...
اصلا بیخیال روزهایی که در بلاتکلیفی گذشت و رقمِ انتظارم را درشت تر کرد؛
اینبار می خواهم "ای کاش" هایم را دخیل ببندم به گیسوان باران نیمه شب؛
می گویند حاجت روا می کند


پی نوشت: دلم آغوش میخواهد...

نوشته شده در ساعت 10:43 توسط بانو|


آخرين مطالب
» ۹۴
» ۹۳
» ۹۲
» ۹۱
» ۹۰
» ۸۹
» ۸۸
» ۸۷
» ۸۶
» ۸۵


 Design By : Pichak