قهرمان
زمانی که قهرمان جهان شدم فهمیدم باید سرم را بیشتر خم کنم تا مدال قهرمانی را بر گردنم بیندازند.
زمانی که قهرمان جهان شدم فهمیدم باید سرم را بیشتر خم کنم تا مدال قهرمانی را بر گردنم بیندازند.
عیب کلی اعیان ایران که برطرف کردن آن مشکل می نماید حرص ایشان است. پول در این مملکت معبود ملی است. بهترین طرح ها اگر اندک معارضه با منفعت فلان وزیر داشته باشد، زیر پا می رود.( یادداشت های ژنرال تره زل در سال ۱۸۰۷ میلادی) ایضا در همین زمینه ژنرال گاردان فرانسوی در همان تاریخ می نویسد مردم اینجا همه فوق العاده پول پرستند.
پالط ییخیلاندا یئره ضربه دی
بایغوشا بایغوش دئمک اولمازیمیش
به خوبان دل مده حافظ ببین آن بیوفایی ها
که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی
یادداشت حاضر حدود یکسال پیش نگاشته شده ولی متاسفانه بهانه نشر آن در این مجال درگذشت ایلخانی قبیله آمارلوی طارم است، رحیم خان عمارلو دو ماه پیش پس از حدود یکصد سال حیات مادی دنیای خود را تغییر داد. پاس یاد ایلخانی، نقبی کوتاهست بر آمارلوهایی که به سرزمین طارم آمدند یا آورده شدند.
1)
اجداد من از قبیله بزرگ آمارلو(Amarlu) بودهاند، قبیلهای از کردهای کرمانج که در خراسان بزرگ حوالی قوچان در ناحیه باجگیران ساکن بودهاند و هم امروزه نیز بقایایی از آنان در همان باجگیران قوچان ساکن هستند. افراد این قبیله کرد بودهاند و امروزه در ناحیه طارم بقایای آمارلوها معروف به کردها هستند و بسیاری از آنان نیز دارای نام خانوادگی عمارلو میباشند. از میان نویسندگان و مورخین قابل اعتنا و ثقه تنها رابینو آمارلوها را ترک میداند و تفاوت قایل است بین کردهای قبیله ریشوند که در زمان شاه عباس صفوی به این ناحیه آمدهاند و آمارلوها که مربوط به عصر نادری می باشند و این البته نکته کمی نیست. براساس روایات شفاهی رایج در میان آمارلوها افراد این قبیله شجاع و جنگاور در زمان سلطنت شاه عباس صفوی از شمال عراق( حوالی سلیمانیه) به شمال خراسان و قوچان آورده و سکنی داده شدند تا به عنوان حایلی باشند در مقابل حملات دائمی و بلاانقطاع ازبیکها که همواره خراسان و جانب شمال شرقی امپراطوری صفوی را زیر تیغ خود داشتند. دستهای دیگر از روایات شفاهی بیان میدارند گروهی از آمارلوهای خراسان توسط نادرشاه افشار به ناحیه رودبار و منجیل کنونی آورده شده و در حوالی منجیل و لوشان و رحمتآباد اسکان داده شدند. روایات شفاهی رایج در میان خاندان ما و سایر عمارلوها میگوید چند برادر شجاع و سرکش از میان عمارلوهای رحمتآباد به سرزمین طارم فرار کرده و در این سرزمین ساکن شدند و کردهای طارم از نسل همان برادران میباشند که ابتدا در روستاهای پاسار، چرزه و زهترآباد و شانیش( شاه نشین، امروزه این عنوان را به ده بهار تغییر دادهاند) فرود آمدند و بعد در روستاهای دیگر طارم چون درام و چورزق و مامالان و کهریز متوطن شده و با خرید زمین و حشم داری تبدیل به مالکان عمده شدند. از لحاظ اسناد و مدارک مکتوب قدیمیترین سندی که خود امروزه در دست دارم مربوط است به سال 1302 قمری که با صراحت در آن نوشته شده محمدحسن سلطان طارمی از قبیله عمارلو ساکن روستای شورزق( همان چورزق است، روستای ما در طارم که امروزه تبدیلش کردهاند به شهر). باری روایات و داستانهای شفاهی با ته مایههایی پررنگ از واقعیت ولی آکنده از پیرایههای غیرواقع، میتوانند در بسیاری موارد رهگشای برخی نقاط مبهم تاریخی باشند. نهایت اینکه باید برویم و بگردیم و ببینیم آمارلوها در چه برههای از زمان در عرصه تاریخ خاصه تاریخ نواحی منجیل، رودبار و طارم ظاهر میشوند و کیستند و از کجا آمدهاند؟
2)
استاد ولادیمیر مینورسکی در مدخل TAROM ویرایش نخست دائرهالمعارف اسلام چاپ لیدن عقیده دارد عناصر کرد طارم از افراد قبایل لوءلوء شمال سوریه یا سلیمانیه عراق و اکراد ریشوند هستند که توسط شاه عباس یا نادرشاه به این نواحی کوچانیده شدهاند. مینورسکی شاهد قابل اتکایی برای ادعای خود ارائه نمیکند( الا یادداشتهای رابینو در کتاب ولایات دارالمرز ایران، گیلان. رابینو بین این دو گروه البته قایل است) ولی آنچه از میان برخی متون سدههای میانی پیداست( همچون تاریخ گیلان و دیلمستان سیدظهیرالدین مرعشی) اینکه در سدههای نهم و دهم قمری گروههایی از قبایل چگینی و گیلانکشی( در خاک طارم آبادی بسیار بزرگی هم هست به نام گیلانکشه) در حوالی منجیل فعلی حضور داشتهاند. در دوره صفوی بخشهایی از قبایل شاهسون استاجلو و شقاقی در طارم بودهاند و در پایان دوره صفوی گروههایی از ترکان قبایل افشار ساکن طارم بودهاند که از جمله نامآورترین روسای آنان امیرگونه خان افشار بوده از سرداران نادر و رقبای آغامحمدخان قاجار، و برادرش موسی خان افشار طارمی که از جمله ضاربین و قاتلین شاه افشار بوده است.
از منابع جدید احتمالا نخستین بار رابینوی انگلیسی در اوایل سده چهاردهم قمری از چادرهای قبایل آمارلو( البته رابینو نیز عمارلو نوشته یا مترجم اینگونه ترجمه کرده) در شرق منجیل و حوالی لوشان و رودبار یاد میکند ولی احتمالا آمارلوها قبل از تاریخ نوشته شدن کتاب رابینو در این منطقه بودهاند و این نکته را میتوان از خلال متن سفرنامهها استخراج کرد.
میتوان احتمال داد آمارلوها در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه به سمت طارم و روستاهای آباد و حاصلخیز آن رفته باشند. باری ورود این عناصر کردتبار در میان بومیان طارم موجب پدید آمدن دو طبقه و گروه اجتماعی متمایز در روستاهایی شد که کردهای آمارلو وارد آنها شده بودند: تاتهای بومی و کردهای تازه وارد. در روستای درام هنوزاهنوز رقابت پنهان مابین دو گروه متمایز کردها و تاتها را میتوان رهگیری نمود. برخلاف بومیان که اغلب کشاورز و بی آزار بودهاند، کردها گروهی بودند حشمدار و کوچنشین و سرسخت و تفنگچی که چندان علاقهای به حل شدن و جذب در میان بومیان نشان ندادند و در اغلب مناطق جدال بی پایانی میان آنان و بومیان بر سر منابعی چون زمین و باغ و ییلاق و غیره درگرفت که در بیشتر موارد پیروزی با تازه واردین بود و کردها در میان مدت بر اغلب منابع قدرت و ثروت در روستاهای طارم دست یافتند. از طرف دیگر بسیاری از اینان به عنوان نظامی در ارتش نیمه حرفهای عصر ناصری دارای منصب و درجه بودند. محمدحسن خان عمارلو درجه سلطان داشت و برادرش محمدحسین خان درجه یاور( که عین السلطنه قاجار در خاطرات سال 1319 قمری وی را مالک روستای چورزه می نامد).
تو می روی بسلامت، سلام ما برسانی
۲- ما اما دراز کردیم ولی سیگار نکشیدیم.
۳- پسرانمان اگر در برابر جمع نخوابانند زیر گوشمان، شانس آورده ایم....
هست مضمون نبسته بند تنبان شما
منسوب به صائب تبریزی
اطلاعات، اسناد و مدارکی که امروزه درباره سلطانیه و سرنوشت و سرگذشت گنبد آن در دست داریم، کمتر از 200 سال عمر دارند، البته جدا از کلیات اطلاعات کتبی که مورخان پس از مغول همچون حافظ ابرو، حمدالله مستوفی، وصاف الحضره شیرازی و خواندمیر و ... از سلطانیه در عصر ایلخانان از روی هم نوشتهاند. از صدقه سر بیتوجهی و کمتوجهی مورخان فارسی زبان پس از عصر مغول به جزییات تاریخ و تمدن خاصه تاریخ اجتماعی، معلوم نیست در مدت زمانی حدودا 500 ساله - از نیمه سده هشتم تا اوایل سده سیزدهم هجری- بر شهر و گنبد سلطانیه چه رفته است؟ زیرا آگاهی امروزه ما از سلطانیه طی این نیم هزاره بیشتر از طریق نوشتههای غربیانست که در سالهای
هر سحرگه که باد می آید
ای که هرگز فرامشت نکنم
هیچت از بنده یاد می آید؟
... و از جمله بیماری های بسیار شایع عرصه های متنوع روشنفکری ایرانی خاصه در میان فضلا و اساتید و ستون های منیع خیام تاریخ، فرهنگ و ادبیات فارسی عدم آشنایی بلکه بیگانگی کامل بسیاری از اساتید مشارالیهم ست با زبان های ترکی و عربی. درست برخلاف اساتید و فضلای سلف که بدرستی زبانهای عربی و ترکی را همراه با زبان فارسی، اضلاع سه گانه مثلثی میدانستند که تاریخ، فرهنگ و ادب فارسی از دریچه آن قابل درک، فهم، شناخت و تحقیق اصیل، دقیق و عالمانه بوده و حتی بطرز غریبی در فضای همپوشان زبانشناختی این سه زبان به حیات خود ادامه می دهد.