دارد غروب فرشچیان گریه می کند ...

با اشک هایش دفتر خود را نمور کرد ..... در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد ..... شاعر بساط سینه زدن را جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست ..... در بیت هایش ماتم به پا شده ست

در اوج روضه،  که خوب دلش را غم گرفت ..... وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت ..... مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

بازاین چه شورش است که در جان واِژه هاست ..... شاعر شکست خورده طوفان واِژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت ..... دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت ..... تن را جدا گذاشت سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پایش چهان گریه می کند ..... دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید ..... بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید ..... حتی برایش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را ..... از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم اورد و رنگ باخت ..... بالا گرفت و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت ..... خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود ..... او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش اورد و بعد از آن.....

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ....

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن .....

شاعر برید و تاب نیاورد بعد از آن .....

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس ..... شاعر کنار دفترش افتاد از نفس 

 

                                                                                                                 سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

نام من سرباز کوي عترت است ، دوره آموزشي ام هيئت است . پــادگــانم چــادري شــد وصــله دار ، سر درش عکس علي با ذوالفقار . ارتش حيــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازي پي هر فرصتم . نقش سردوشي من يا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پيراهــن نه رنــگ خاکــي است ، زينب آن را دوخته پس مشکي است . اسـم رمز حمله ام ياس علــي ، افسر مافوقم عباس علي (ع)

 

40 شب با خطبه غدیر

با نام خداوند عالی اعلی

 

سلام بر محبان المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف )،

سلام بر چهله نشینان مقرب حضرت دوست ،

پیامبر صلی الله علیه و آله در فرازی از خطابه غدیر فرمودند:

فلیبغ الحاضر الغائب و الوالد الولد الی یوم القیامه

باید که حاضرین به غایبین و والدین به فرزندان پیام غدیر را تا روز قیامت ابلاغ کنند!

محب و منتظر عزیز ، چقدردلت میخواهد که  خورشید از پشت ابر غیبت طلوع کند ودیده ات به جمال زیبای مهدی فاطمه (سلام الله علیها) روشن شود؟

چقدر دلت میخواهد مولا بر خانه و کوچه ات  قدم نهد و تو جای پایش را بوسه باران کنی  و خاک پایش را توتیای چشمانت سازی ؟

جوابت را میدانم ...

ومشتاق بودنت را لمس میکنم  ...

پس بیاید باهم برای سلامتی و تعجیل درفرجش دعا کنیم ..

 که طبق فرموده خود حضرت هرکس برای فرجم دعا کند من نیز برایش دعا خواهم کرد ...

به همین علت برآنیم جامی ازچشمه عرفه برگیریم تا با معرفت پا به پای  حجاج درحجه الوداع پیامبرعزیز( صلی الله علیه وآله )  گام برداریم ...

 و با گوش جان خطبه رسای پیامبر( صلی الله علیه وآله ) دروادی غدیر خم رابشنویم  ،

به مدت چهل شب همراه با کاروان عشق ازمدینه تاکربلا و ازکربلا تا دمشق فقط و فقط به نیت تعجیل درظهور و سلامتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) خطبه غدیر را قرائت کنیم تا شاید این باراین پیام به گوش مخلوق غفلت زده ی عالم برسد که :

مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ

دوستان گرامی ؛

این طرح برای اولین باردرفضای مجازی برگزار میشود

 از همه تقاضا میشود با قراردادن مطلب در وبلاگ و سایت های خود و همچنین شبکه های اجتماعی درترویج آن یاری رسان ما باشید

و درصورت تمایل بعدازقرار دادن دروبلاگ خود به مااطلاع دهید تا اسم وبلاگ را دراینجا درج کنیم .

زمان طرح :ازتاریخ 22مهرهمزمان با شب عرفه  به مدت چهل شب ...

مکان: مسنجر الفور آی / اتاق محبان مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

 

عید قربان مبارکــــــــــــــــــــــــــــ

عید قربان که پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا فرا مى رسد

عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است

در این روز، اسماعیل وجود را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا کردیم

قربانى کنیم تا سبکبال شویم.


 

 

نشانم ده صراط روشنم را / خودم را، باورم را، بودنم را

خداوندا من از نسل خلیلم / به قربانگاه می آرم «منم» را

قربان، عید سر سپردگی و بندگی مبارک

 

 

عــــــــــــــــــــــــرفه

روز عرفه، روز اشک و ناله، روز حسین و حسینی شدن و روز شکستن

بت های درون است. 

روز عرفه، روز بریدن از خاک و پیوند با افلاک و روز توسل به مقام ربوبیت

حضرت حق است.

 روز عرفه، روز رسیدن به غایت آمال عارفان و روز همجواری با عرش الهی است.

عرفه روزي است كه خدا درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي

بندگان خود آنان مي گشايد.

روز عرفه، روزي است كه حق تعالي بندگان خويش را به عبادت و اطاعت خود

 دعوت كرده و از آن سوي سفره جود

خود را براي آنها گسترانيده است.

روز عرفه، روزي است كه در‌هاي آسمان را براي پذيرش تضرع‌هاي عاشقانه

بندگان ذات اقدس الهی مي‌گشايند .

روز عرفه ، روز نیایش و روز بارش چشم های خاکیان بر شما آسمانیان مبارک باد و

التماس دعا در لحظات قشنگ خلوتتان

 

عرض تسلیت ....

 

 

 

اللهم اهل الکبریا و العظمه ...

 

عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی

عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست

عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است

عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است

 

 

 

به جز از علی نباشد به جهان گره‌گشایی
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی

چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن
به جز او به زخم دل‌ها ننهد کسی دوایی

ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم
سر کوی او مکان کن بنگر که در کجایی

بشناختم خدا را چو شناختم علی را
به خدا نبرده‌ای پی اگر از علی جدایی

نظری ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن
تو که یار دردمندی تو که یار بینوایی

همه عمر همچو "شهری" طلب مدد از او کن
که به جز علی نباشد به جهان گره‌گشایی

 

 

میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک...

        خورده گره عنان دل خسته با کریم         

ماها گدای پشت دریم و شما کریم

     عمری ز دست رحمت تو دانه می خوریم    

ما یاکریم بام تو هستیم یا کریم!

اللهم عجل لولیک الفرج

تـا لحظـه ظهـور شما گریه می کنم

در رو به روی آیـنـه ها گریه می کنم

یک روز در غریبی تان ذوب می شوم

یعنی تمـام داغ تـو را گریه می کنم

یک جمعه از شروع سحر با نبود تو

یک ریز تا نماز عشاء گریه می کنم

رنگ تمام زندگیم جور دیگری است

در سایـه نگـاه تـو تـا گریه می کنم

هر چند کـم، شبیـه تـو در گوشه دلم

من هم برای کرب و بلا گریه می کنم

 

 

این الرجبیون...


ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد. رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و.... خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دل انگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارك رجب، دست به دعا بر مي داشت و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار تكبير و لااله الا اللّه مي گفت و مي فرمود: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده مهربان است.

در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند.

پوينده طريق بندگی و سالك راه ملكوت و رهسپار وادی معرفت و چشم انتظار بهار طاعت و مشتاق دعا و مناجات و مسئلت كه شير روز و زاهدی در دل ظلمت است و با اقليم توحيد آشنايی دارد و از جام محبت و دلدادگی جرعه هايی جانبخش نوشيده و طالب قرب، كرامت، تعالی و فضيلت می باشد گاه رسيدن پر بركت سال همچون رجب، شعبان و رمضان همچون انسان هايی تشنه و مشتاق در انتظار گمشده آشنای خود در اين مواقع بسر می برد تا از آب گوارا و نوشين حيات و معنويت سيراب شده و روح و روان خود را جانی نوين و طيب و طاهر ببخشد و با نظافت خانه دل و آراستن درون، خود را برای ميهمانی خدا و درك ليله القدر ماه مبارك مهيا كند.

آنان كه در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنين ايامی را می دانند و بسيار سخت تر و هوشيارتر و جدی تر از دنياطلبان، به دنبال آن هستند تا مبادا سودی فانی و متاعی ارزانی از اين نشئه از دستشان بيرون رود، مراقبند تا نكند نفعی باقی و تجارتی راقی برای آخرت، از كفشان ربوده گردد كه زيان و نقصان را در اين می بينند. بر كسی كه می خواهد به تصفيه درون بپردازد لازم است كه برای دستيابی به خرسندی خداوند تمامی توش و توان خود را به كار گيرد و برای خالص نمودن اعمال و احوال خويش و مصون نگه داشتن آنها از هر گزندی، در ايام ماه رجب مبادرت ورزد كه اگر بنده ای به اندك عملی به اين شيوه و با اين خصوصيات توفيق يابد او را كفايت می كند، زيرا پاداشی كه پروردگار برای عمل ناب و عاری از آلودگی خودخواهی و شرك و نفاق، در نظر گرفته از حساب و شماره بيرون است.

از امام صادق(ع) نقل شده كه پیامبر ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی (ص) فرمود:
ماه رجب، ماه خداست در غايت حرمت و فضيلت. اگر کسي روزی از اين ماه را روزه بگيرد خدای را خشنود و شعله غضب الهي را خاموش نموده است و دري از درهاي جهنم به روي او بسته مي شود. رجب ماه استغفار امت من است، پس در اين ماه طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است و رجب را ((اصب)) می گويند زيرا كه رحمت خداوند در اين ماه بر امت من بسيار ريخته می شود، پس بسيار بگوئيد استغفر الله و اسئله التوبه.

اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرغائب نامند. در اين شب ملائك بر زمين نزول مي كنند. براي اين شب عملي از رسول خدا صلي الله عليه و آله ذكر شده است كه فضيلت بسياري دارد و بدين قرار است:
روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن- روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد، ما بين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به يك سلام ختم مي شود و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسيد، هفتاد بار ذكر "اللهم صل علي محمد النبي الامي و علي آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة و الروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلي الاعظم" گفته شود. در اينجا مي توان حاجت خود را از خداي متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت مي رسد. پيامبر اكرم صلوات الله عليه در فضيلت اين نماز مي فرمايد: كسي كه اين نماز را بخواند، شب اول قبرش خداي متعال ثواب اين نماز را با زيباترين صورت و با روي گشاده و درخشان و با زبان فصيح به سويش مي فرستد. پس او به آن فرد مي گويد: اي حبيب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختي نجات يافتي. ميّت مي پرسد تو كيستي؟ به خدا سوگند كه من صورتي زيباتر از تو نديده ام و كلامي شيرين تر از كلام تو نشنيده ام و بويي، بهتر از بوي تو نبوئيده ام. آن زيباروي پاسخ مي دهد: من ثواب آن نمازي هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردي. امشب به نزد تو آمده ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهايي تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود و قيامت بر پا شود، من سايه بر سر تو خواهم افكند.

زیارت رجبیه؛ در تعقیبات نمازهاى روز و شب در این ماه

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
به نام خداى بخشاينده مهربان

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش

عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا
در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى

مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى

كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى
به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من

بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ
به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و

وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
يبيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار

یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ

اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت

وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ
و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.

مهربانم روزت مبارک ...

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.
بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟آ
آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی
زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم
محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های
عشق را در دهانم می‌گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،
یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان
مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.

 

"جوانی و گذر عمر"

از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
دارم هواى صحبت یاران رفته را
یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم
پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق
داده نوید زندگى جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده ى جرس کاروانیم
گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیم
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بى همزبانیم
اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود
برخاستى که بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


کوی بی نشان

 

ای غم ! ای همدم ! دست از سر دل بردار

ای شادی ! یک دم ، مرهم به دلم بگذار

دل جای شادی است ، از غم شده ام بیزار

ای غم بیرون رو ، این خانه به او بسپار

با این خانۀ تنگ ، با این پارۀ سنگ

با این دل چه کنم ، این آلودۀ رنگ

دلا ! بال مرا چرا شکستی ؟

پر نزدی ، به گِل نشستی

تو دریا بودی ، ز چه رو چون مردابی ؟

ای دریا ! تا کی ، ز نسیمی بیتابی ؟

دل به دریا بزن در شب طوفان

تا به کی سر زنم در بر ِ زندان ؟

تا کی تنهایی ؟ برخیز و پر بگشا

در آسمان رها ، تا کوی نا کجا

کوی بی نشان ، سوی عاشقان

ای غم ! ای همدم ! دست از سر دل بردار

ای شادی ! یک دم ، مرهم به دلم بگذار

دل جای شادی است ، از غم شده ام بیزار

ای غم بیرون رو ، این خانه به او بسپار

ای دل ! زین غمها ، تنها غم ِ او بستان


پ.ن : امسال کلا برام متفاوت تر از همه سالا شروع شده
پ.ن : برا دل طوفانی ما هم دعا کنید

 

عیادت مادر

محل دهید جماعت،غریبه ام اینجا

غبار پرده ی دل را كمی تكان بدهید

چرا جواب سلامم، نگاه سرد شماست؟

كجاست خانه ی زهرا؟ به من نشان بدهید

***

شنیده ام كه سه ماهی عجیب بیمار است

گمان کنم که ز حالش کمی خبر دارید!؟

نرفته اید چرا پس عیادتش مردم !!!

از این لجاجت دیرینه دست بردارید

***

كجاست حجره ی یك گل فروش با انصاف؟

كه چند شاخه ی یاس سپید از او گیرم

كجاست مسجد افلاكی پیمبرعشق؟

كه من ز قبل عیادت در آن وضو گیرم

***

عبور می كنم از كوچه های تنگ شما

شبیه پیر عصادار،كُند و آهسته

خدا به داد زمین خورده هایتان برسد!

هراس دارم ازاین سنگ های برجسته

***

سلام حضرت مولا،چه آمده به سرت؟

بگو به جان حسینت سراب می بینم

دلم شكست چرا گریه كرده ای آقا؟

به روی دست تو جای طناب می بینم

***

چقدر دوده نشسته به روی این دیوار!

چرا شكسته در خانه ات؟ بگو چه شده؟

سكوت تان جگرم را به درد آورده

چرا خمیده شده شانه ات؟بگو چه شده؟

 

سال نو مبارکککککککک

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند
تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند
و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود
طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .

ای نو بهار خنـــدان از لامکان رسیـــــدی / چیزی به یار مانی از یـــار ما چه دیـــدی
خندان و تازه رویی سر سبز و مکشبویی / همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریــدی

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم.

 

پ.ن : امسال هم گذشت ... با همه خوبی ها و بدی هاش ... با همه فراز و نشیباش ...

پ.ن : بدترین خاطره سال از دست دادن پدربزرگ ماهم بود ... که جاشون امسال خیلییییی خالیه

پ.ن : بهترین خاطره امسال هم مزدوج شدن برادر و یه دونه خواهر گلم بود که برا هر دوتاشون آرزوی خوشبختی دارم ...

پ.ن : گندم های هفت سین به گندم های آسیاب گفتند : قصه ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت... پایان امسالتان سبز...


پ.ن: سر سال تحویل ما روهم خیلی دعا کنید .... بسی محتاجیم

خاطره ای از مزار شهید تورجی زاده در گلزار شهدای گلستان اصفهان

از خدا خواستم مانند کارهای قبلی خودش راه را به من نشان دهد*

کار کتاب سلام بر ابراهیم** در ایام فاطمیه به پایان رسید. شهید ابراهیم هادی یکی از ارادتمندان واقعی حضرت صدیقه بود. ارادت قلبی به ایشان داشت. برای همین همیشه آرزو می­کرد مانند مادرش گمنام و بی­ مزار باشد.

خدا هم دعایش را مستجاب کرد. هنوز پیکر ابراهیم در سرزمین غریب فکه باقی مانده. عجیب بود. کتاب سلام بر ابراهیم در شب شهادت حضرت زهراء(س) در سال 88 از چاپ خارج شد!

همسفر شهدا*** خاطرات یکی دیگر از عاشقان حضرت بود. یکی از سادات و فرزندان ایشان. بررسی نهایی این مجموعه در صبح روز شهادت حضرت زهرا(س) در سال 89 به پایان رسید.

آن روز اصفهان بودم. ظهر را به مجلس حضرت زهرا(س)رفتم. عصر همان روز به گلزار شهدا رفتم. بر سر مزار شهید علیرضا کریمی همان مسافر کربلا. بعد هم در میان قبور شهدا قدم می­زدم... برای نگارش کتاب بعدی چند پیشنهاد داشتم. اما از خدا خواستم مانند کارهای قبلی خودش راه را به من نشان دهد. در گلزار شهدای اصفهان**** قدم می­زدم. تصاویر نورانی شهدا را نگاه می­کردم. به مقابل کتابفروشی رسیدم. شلوغی اطراف قبر یک شهید توجهم را جلب کرد.

افراد مختلفی از مرد و زن و پیر و جوان می ­آمدند و مشغول قرائت فاتحه می­ شدند. کمی ایستادم. کنار قبر که خلوت شد جلو رفتم.

«یا زهراء(س)» اولین جمله ­ای بود که بالای سنگ مزار او حک شده بود. به چهره نورانی او خیره شدم. سیمایی بسیار جذاب و معنوی داشت. با یک نگاه می­شد به نورانیت درونی او پی برد.

دوباره به سنگ مزار او خیره شدم: فرمانده دلیر گردان یا زهراء (س) از لشگر امام حسین(ع)؛ شهید محمد رضا تورجی زاده*****

نمی­دانم چرا، ولی جذب چهره نورانی و معنوی او شده بودم! دست خودم نبود. دقایقی را به همین صورت نشستم.

چند جوان آمدند و کنار مزار او نشستند. با هم صحبت می­ کردند. یکی از آنها گفت: این شهید تورجی مداح بود. سوز عجیبی هم داشت. کمتر مداحی را مثل او دیده بودم. سی دی مداحی او هم هست.

بعد ادامه داد: او عاشق حضرت زهراء (س) بوده. وقتی هم که شهید شد ترکش به پهلو و بازوی او اصابت کرده بود!! با آنها صحبت کردم. بچه ­های مسجد اباالفضل(ع) محله نورباران بودند.

یکی از آنها گفت: شما هر وقت بیایی، اینجا شلوغ است. خیلی از مردم در گرفتاریها و مشکلاتشان به سراغ ایشان می­ آیند. خدا را به حق این شهید قسم می­دهند و برای او نذر می­ کنند. قرآن می­ خوانند. خیرات می­ دهند.

بعد به طرز عجیبی مشکلاتشان حل می ­شود! مخصوصاً اگر مشکل ازدواج باشد! این را خیلی از جوانهای اصفهانی می­ دانند. شما کافی است یک شب جمعه بیایی اینجا بسیاری از کسانی که با عنایت این شهید مشکل آنها حل شده حضور دارند.

بعد گفت: دوست عزیز اینها خیلی نزد خدا مقام دارند.

رفتم به فروشگاه. سی دی مداحی شهید تورجی را گرفتم. دوباره به کنار مزار او آمدم. با اینکه بارها به سر مزار شهدا رفته بودم اما این بار فرق می­کرد. اصلاً نمی ­توانستم از آنجا جدا شوم. یک نیروی درونی عجیبی مرا به آنجا می­ کشاند.

دقایقی بعد جوانی آمد. با دیگر دوستانش صحبت می­کرد. از صحبتها فهمیدم از بستگان این شهید است. جلو رفتم و سلام کردم. فهمیدم پسر عموی شهید تورجی است.

بی­ مقدمه از خاطرات شهید تورجی سؤال کردم. ایشان هم ماجراهای عجیبی تعریف کرد. پرسیدم: آیا خاطرات او چاپ شده؟ پاسخش منفی بود. دوباره پرسیدم: اگر بخواهیم خاطرات او را جمع کنیم کاری انجام دهیم همکاری می کنید؟!
***

ساعتی بعد منزل شهید تورجی بودم. مادر و تنها برادرش حضور داشتند. من هم نشسته بودم مشغول ضبط خاطرات! تا غروب روز شهادت حضرت زهراء(س) بیشتر خاطرات خانواده او را جمع کردم.

خاطره از: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی (مؤلفان بی نام و نشان سلسله کتابهایی در مورد شهدا - اصفهان)

 

پ.ن : اصلا قصددددددد آپ کردن وبلاگ رو نداشتم سر صبحی تا اومدم نت قاصدک گلمممممممممم یه لینک داد حسابی حال و هوامو عوض کرد این شد که  اخر سالی وبلاگ با اسم شهدا مزین شد  .... یادمون باشه  هیچ وقتتتتتتتت از شهدا غافل نشیممممممم ...

 

خاطرات سرزمین نور...

در زندگی هر كس، فرصت‌هایی هست كه در آن روزهای خوبی را تجربه می كند. ما هم خوب‌ترین روزهایمان را در بیابان‌های جنوب گذرانده‌ایم. جاهایی كه می‌توان نامشان را سرزمین نور نهاد. جاهایی كه زمانی عده‌ای از عاشقان و عارفان، به فرمان حسین زمان خویش برای ستیز با ظلم، گرد هم آمده بودند.

• دعوت‌نامه‌ای از سوی شهیدان آمده است. بعضی می‌گویند «همت» است و عده‌ای می‌گویند «قسمت»؛ اما نه، به راستی «دعوت» است.

راستی چرا چنین مهمانی‌ای به راه انداختند؟ آیا تنها برای اینكه یادی از آن مردان عاشق كنیم و یا اینكه چند روزی را صفا كنیم و برگردیم و بعد از مدتی نیز فراموش كنیم و یا چند ماهی با شهدا زندگی كنیم؟ اگر هدف دعوت، فقط در این خلاصه شود كه بسیار كم است. بعید است ما را دعوت كنند برای مدتی خوب بودن. هدفی والا در كار است.

آری! دعوت شده‌ایم كه معنای زندگی را بفهمیم. بدانیم كه چگونه باید زیست. معنای لذت و عشق را درك كنیم. طعم زیبای عاشقی را بچشیم و با آن ادامه حیات دهیم. بدانیم اگر تا به حال زندگی زیبا نداشته‌ایم، چطور می‌شود زیبایش كرد و چطور می‌شود به هر كاری رنگ خدایی داد. پس سفر می‌كنیم به همان جایی كه بوی خدا می‌دهد؛ بوی بهشت، بوی حسین(ع)، بوی علی(ع)، بوی زهرا(س). میهمان كسانی می‌شویم كه خاكی بودند در عین آسمانی بودن؛ كوچك بودند در نظر خود و بزرگ در نظر دیگران. آشنایانی بودند غریب.

• كمی بعد از اذان مغرب به دوكوهه می‌رسیم. پادگانی دركیلومتر ده اندیمشك، مقر اول لشكر 27 حضرت رسول(ص) درطول دفاع مقدس. قبل از ورود باید بر سردر پادگان عشق سلامی دهی و از نام سردار سپاه اسلام حاج احمد متوسلیان مدد بگیری و قدم بگذاری. اینجا قرار بی‌قراران است. چه آرام است دوكوهه! سكوتش حرفهای بسیار دارد! این آرامش و سكوت، از هزار فریاد بالاتر است.

جلوی حسینیه حاج همت در وسط پادگان، صفهای نماز جماعت تشكیل می‌شود. اینجا باید اقتدا كرد به شهیدانی كه پیش از ما قامت بسته‌اند؛ به همت، به متوسلیان، به ... .

به دوكوهه خوش آمدید. اینجا مكانی است كه بچه‌ها از شهر كه می‌آمدند كم‌كم برای جبهه آماده می‌شدند. اینجا بچه‌ها لباس شهر را در می‌آورند و لباس خاكی بر تن می‌كردند و رنگ و بویی دیگر می‌گرفتند، اینجا بچه‌ها راز و نیازهایی داشتند. این ساختمان‌ها، محل استقرار گردان‌های پیاده بود. امروز كاروانهایی كه می‌آیند، اگر بخواهند شب را در دوكوهه مستقر شوند، در این ساختمانها كه بازسازی شده اسكان می‌یابند. هر كدام از این ساختمانها مربوط به گردانی بوده: گردان عمار، میثم، كمیل، مقداد و...» حاج آقای پناهیان برای ما سخن می‌گفت؛ از دو كوهه و از مردان آن.

از خاكریزهای طلاییه بالا می‌‌رویم و بالای یك شیار می‌نشینیم و سرداری از شهدا و از وظیفه ما در پاسداری از خون آنان می گوید.

• ماییم و بیابان. پاسی از شب گذشته است. بچه‌ها به ستون یك می‌ایستند تا پیاده‌روی در شب را تجربه كنند. در پیاده‌روی شب، بچه‌ها نباید حرفی بزنند. راهی را كه طی می‌كنیم، بیابانی است تاریك كه هیچ اثری از شهر و ساختمان وجود ندارد. چراغمان تنها فانوس‌هایی است كه با نور كم سوسو می‌زنند.

روی سنگ‌های بیابان می‌نشینیم و به توضیحاتی درباره پیاده‌رویهای رزمنده‌ها گوش می‌سپاریم: «بچه‌ها در این پیاده‌روی‌ها باید خیلی مواظب بودند كه در ستون حركت كنند و ستون را گم نكنند. از فرد جلویی عقب نمانند؛ چرا كه ممكن است راه را گم كنند و یا خوابشان بگیرد. كسی نباید حرفی می‌زد. این پیاده‌روی كجا و آن پیاده‌روی‌ها كجا و تازه بچه‌ها ساعت‌های طولانی می‌رفتند با كوله پشتی هایی پر از تجهیزات و اسلحه و مهمات.»

• صبح‌های منطقه خیلی زیباست. بچه‌ها با پخش مناجات روح‌بخش امیرالمؤمنین(ع) بیدار می‌شوند. نماز صبح را به جماعت می‌خوانیم و پس از زیارت عاشورا و صبحانه به مقصد بعدی حركت می‌كنیم.

• با گذشتن از پل سابله (محل درگیری رزمندگان اسلام با تانك‌های عراقی در عملیات طریق‌القدس) به منطقه عملیاتی فتح‌المبین می‌رسیم. منطقه باصفایی است. مقدس است و زیبا. از شیارهایی كه یادگار دوران جنگ است و هر یك خاطره ده‌ها شهید را در سینه دارند. با زمزمه «كجایید ای شهیدان خدایی» به سوی قتلگاه شهیدان می‌رویم و بر روی خاك‌هایی می‌نشینیم كه با خون و جسم شهیدان آمیخته است.

• در مسیر فكه، پاسگاه‌های عراقی و میادین مین پاكسازی نشده به وضوح دیده می‌شود. در این منطقه دو عملیات والفجر مقدماتی و والفجر1 انجام شده است. رزمنده‌‌ها حدود چهارده كیلومتر را در رمل‌هایی كه تا زانو در آن فرو می‌روی، راهپیمایی كردند و از میدان‌های مین، سیم‌های خاردار حلقوی و چتری و میل‌گردهای خورشیدی گذشتند و تازه آن وقت به خاكریز مقدم دشمن رسیدند؛ دشمن آماده، مسلح و تازه نفس. بچه‌ها در این منطقه واقعاً خوب جنگیده و حماسه آفریدند.

اینجا معراج شهدای گردان حنظله است و روایت عطش آن، كربلا را تداعی می‌كند.

طلائیه

• از خاكریزهای طلاییه بالا می‌‌رویم و بالای یك شیار می‌نشینیم و سرداری از شهدا و از وظیفه ما در پاسداری از خون آنان می گوید.

هوا طوفانی شده و گرد و غبار همه‌جا را گرفته است. اینجا بوی كربلا می‌دهد. چه رازیست بین اینجا و كربلا؟ به راستی شهید میثمی چه دیده بود كه می‌گفت: «شهدایی كه در طلاییه ایستادند اگر در كربلا هم بودند، می‌ایستادند».

• به نزدیكی‌های اروند كه می‌رسیم، نخلهای بلند یكدست دیده می‌شود و در طرف دیگر نخل‌های سوخته و سر جدا را می‌توان دید. غروب روز جمعه به اروند می‌رسیم. نماز مغرب و عشا را می‌خوانیم. رودخانه اروند منشعب شده از دجله و فرات و كارون است. مهم‌ترین عملیاتی كه در این منطقه صورت گرفته، عملیات والفجر8 و كربلای3 بوده است.

عملیات والفجر هشت، مصادف بود با ایام فاطمیه. بچه‌ها روضه حضرت زهرا(س) می‌خواندند و می‌گفتند می‌خواهیم انتقام سیلی زهرا(س) را بگیریم. می‌گویند شب عملیات باران شدیدی می‌آمده. بچه‌ها كنار نیزارها با هم وداع می‌كردند و از یكدیگر حلالیت می‌طلبیدند.

در ساحل اروند، در تاریكی شب می‌نشینیم و مرغ خیال را تا كنار نهر علقمه پرواز می‌دهیم؛ ذكر مصیبت حضرت ابالفضل العباس(ع).

اروند حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. از خلوص بچه‌ها، از ایمان، از عشق و صفای بچه‌ها. چه غم انگیز است لحظه‌های جدا شدن از اروند، اما باید رفت. باید رفت و زندگی كرد. باید رفت و زانوی غم در بغل نگرفت و باید خوب به وظیفه عمل كرد. خوب دینداری كرد. آری! سخت است، اما باید رفت.

از دره‌های پستی تا اوج سربلندی

كی می‌توان رسیدن، بی رنج و بی مشقت

• در یك هوای گرفته و ابری به سمت شلمچه حركت می‌كنیم. از ماشینها كه پیاده می‌شویم، باران زیبایی شروع به باریدن می‌كند. اینجا كه قدم می‌گذاریم، خود را در كربلای حسین(ع) می‌بینیم. كمی اگر چشم دلت را باز كنی، صدای العطش بچه‌ها را می‌شنوی. بنشین روی خاك‌ها با خدای خود عهد كن كه از این به بعد خوب زندگی كنی. در این هنگام صدای شهدا را نیز می‌شنوی كه «تو چه می‌كنی؟ چرا دائم ندای چه كنم چه كنم سر داده‌ای و چرا به خود نمی‌آیی؟ چرا زیبا نماز نمی‌خوانی؟ چرا با عشق دینداری نمی‌كنی و چرا دائم توبه می‌كنی و می‌شكنی؟ چرا قول می‌دهی و درست نمی‌شوی؟ چرا روزی خوبی و روز دیگر خرابش می‌كنی؟ چرا زمان مناجات، حال تو خسته است؟ آیا با این حال و وضع می‌خواهی جزء یاران مهدی(عج) باشی؟ ...

اینجا شلمچه است؛ جایی كه عملیات كربلای پنج با رمز «یا زهرا» را به خود دیده است؛ عملیاتی كه پایان پیروزمندانه جنگ محسوب می‌شود.

• در حسینیه شلمچه جمع می‌شویم. باید وداع كنیم. حاج آقا پناهیان می‌خواهد سخنرانی كند. كاروانهای دیگر نیز جمع می‌شوند. انگار می‌خواهیم برای شهدا مراسم بگیریم. بغض گلویمان را می‌فشارد و سپس به قطرات اشك تبدیل می‌شود. حاج آقا نیز نمی‌تواند سخن را آغاز كند. با بغض درگیر می‌شود. از شلمچه می‌گوید و روضه وداع می‌خواند.

• تازه با شهدا رفیق شده بودیم. تازه راحت داشتیم حرف‌ها و دردهایمان را به‌شان می‌گفتیم. اما باید رفت...

خداحافظ دوكوهه، خداحافظ فكه، خداحافظ خرمشهر، خداحافظ اروند،

خداحافظ طلاییه، خداحافظ شلمچه. خداحافظ دوستان خوب من.

خداحافظ ای روزهای خوش زندگی من!


پ.ن : چقدر دلم می خواست امسال هم می تونستم یه سفر برم جنوب
پ.ن : هر کی رفت ما رو هم دعا کنه
پ.ن : این نوشته مال امسال نسیت ... امسال شهدا رامون ندادن

 

 

خوشا آنان که با عزت زگیتی بساط خویش برچیدند و رفتند....

دیروز باز رفتم سر مزارشون چقدر دلم براشون تنگ شده

حرمت را صفاست ...

دستت را می گذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته شروع می کند

به جوانه زدن...

سلام می کنی چشمت مست تماشای گنبد طلا می شود...

بو می کشی تا ریه هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا

و احساس تازگی اندیشه های خسته ات را فرا می گیرد...

زیر لب زمزمه می کنی یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟

دلت را جا گذاشتی در حرم و گره اش زدی به ضریح امام رضا...

بازهم آمده ام

ای امامم یا علی موسی الرضا(ع)

چند سالیست که بر نام تو مستی کردم

دل را از پس تو پوچ ز هستی کردم…اما…

هر زمان چشمک نازی دیدم…همچو مرغی به گنه پریدم

باز هم آمده ام…

تا که بر سر در این ایوانت

چو کبوتر باشم

بازهم آمده ام..اما…

کوله بارم پر از سنگ گنه

درد را در پس چشمم دیدی

وصله درد ز قلب و دل من برچیدی

تو مرا راه بدادی حرمت

حرم با دل و جان در کرمت…ای امامم یا علی موسی الرضا(ع)

این که منت کنیم حرفی نیست

چون که تو گل پسر فاطمه ای و بدلت مرزی نیست

پس تو دستم را گیر

در پس معرکه هستم درگیر

هستیَم نام تو است

مستیَم از می و پیمان تو است

من گنه کردم ولیکن…

باز هم آمده ام…


 

از شیخ ِ بهایے پرسیدند :


خیلے "سخت " مے گذرد ، چـه باید کرد؟



شیخ مے فرماید:


خودت که مےگویے ، سخت "مےگذرد" ،


سخت کــ ه " نمےماند " !


پس خـــدا را شکــر کــ ه مےگذرد و نمےماند .



 
 

هوای حرم ... هوای حسین ...

 

لباس غمت  به قامت من ، صدا زدن تو عبادت من

اگر بشود به لطف خدا  زیارت شش گوشه قسمت من

چه مویه کنان به سینه زند زغصه و داغ تو سر شکنم

خوشم که شود به لحظه مرگ لباس سیاه شما کفنم  

هوای حسین هوای حرم هوای شب جمعه زد به سرم

روانه شدم به سوی ضریح بگیری اگر زیر بال و پرم

بده صدقه، به راه خدا ، بده شب جمعه تو کرببلا

نفس نزنم نفس نکشم بدون تو یا سید شهداء

حسین ارباب ... حسین ارباب ... حسین ارباب ... منو دریاب

 

کسی که بهـشـت را بر زمین نیـافته است ،

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت .


خانه ی خــدا نزدیک ماست ؛

و تنها اثـاث آن ، عـشـق است . . .


آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه ...

آخر یه روز شیعه برات حرم می سازه

حرم برای تو شه کرم می سازه

آخر برات یه گند طلا می سازیم

شبیه گنبد امام رضا می سازیم

سر مزارت ضریح طلا می سازیم

مثل ضریح شش گوشه بهش می نازیم

سقا خونه بنا کنیم با شور واحساس

سر قبر ام البنین مادر عباس

دخیل می بندیم و می گیم بر تو اسیریم

حسن حسن می گیم و از عشقت می میریم

به کوری عایشه و دشمن حیدر

بقیع تو آباد می شه گل پیمبر

آقا می یاد و می گیره تقاص زهرا

بقیع تو آباد می شه به جان مولا


 

بدون شرح

یادت باشد سهمیه ای ِ، بچه ای نیست ک به ناحق صندلی مردودی های کنکور را اشغال کرده .

سهمیه ای، بچه ای ست که وقتی تو در کلاس های گاج و قلم چی نشسته بودی ، او در ناصر

خسرو به دنبال دارو برای پدر جانبازش بود.

همان بچه ای که وقتی نیمه شب کنج خانه میخواست درس بخواند ناله های پدر روحش را

خراش می انداخت .

بچه ای که روز کنکور با سرفه های پدری شیمیایی بدرقه شد .


سهمیه ای عرضی داشتم ...

.

.


.

سهمیه ات نوش جان!


آیت الله بهجت و رزق و روزی


آیت الله بهجت
چه قدر خوب است انسان از ناحیه ى امر روزى راحت باشد، زیرا همّ و غم روزى بدتر از زحمت كار است.

خدا كند یقین براى انسان روزى شود! آیا آدمى هست كه مى ترسد از گرسنگى بمیرد؟! ولى باید بداند هم چنان كه امكان دارد از گرسنگى بمیرد، اگر مردن او مقدّر شده باشد، ممكن است از سیرى بمیرد.

چه قدر خوب است انسان از ناحیه ى امر روزى راحت باشد، زیرا همّ و غم روزى بدتر از زحمت كار است.

كسى كه به همّ و غم روزى مبتلاست، شب و روز كار مى كند و پیوسته غصّه ى روزى را مى خورد!

خدا كند یقین او، روزى او باشد!

آن آقا(1) با این كه منقطع بود اَشَدَّ الانْقِطاعِ او، حتّى از انقطاع طلاّب منقطع تر بود ـ زیرا آن ها راه خانه ى علما و مراجع را مى دانستند ولى او آن را هم نمى دانست ـ مى گفت:

هفتاد سال از عمرم گذشته یا بیشتر، ولى یك شب نشده است كه بگوییم، امشب شام نداریم. خدا كند هر كسى یقینِ او، روزىِ او باشد!

پیرمردى در كاروانسرایى ساكن بود. قافله اى وارد شدند و شام خوردند، مقدارى زیاد آمد، گفتند: ببینیم آیا كسى در این جا هست، جست و جو كردند و به آن پیرمرد رسیدند و به او گفتند: شام خورده اى؟

گفت: نه. گفتند: مقدارى غذا داریم، آیا میل دارى؟ گفت: اگر شكر پلو باشد مى خواهم، ولى چون غذاى آن ها پلو مرغ بود قبول نكرد.

قافله ى دیگر آمد آن ها هم غذاى دیگرى داشتند لذا باز قبول نكرد و گفت: اگر پلو شكر باشد مى خواهم.

تا این كه قافله ى سوّم آمد و آن ها پلو شكر داشتند و قبول كرد و گفت: پانزده سال است كه شام من، غیر از پلو شكر نیست!


پی نوشت:

1. مقصود آقا سیّد على قاضى طباطبایى ـ رحمه اللّه ـ مى باشد.

 

*عطر تربت کربلا بر دوش قلم‏هاى عاشورایى نشسته است تا بنویسند: لبیک یا حسین*

                       
 
به دنبال کدام سرمشق و نمونه می‌گردی؟ چه کسی برای تو آرزوی رسیدن است و
منتهای ‌هدف؟

در قاب نگاهت کدام تصویر، شب و روز تکرار می‌شود و حتی در خواب و رؤیا همواره
با توست؟ فکر می‌کنی مثل چه کسی باید باشی، مثل چه کسی باید زندگی‌ کنی، حرف
بزنی، حتی‌ کارهای‌ روزمره‌ات را انجام دهی؟

با همه‌ جستجوهایت به کسی نمی‌رسی که در هر حال و برای همیشه انگشت اشارت به
سویش نشان کنی و شک نداشته باشی که او راه‌شناس است و با او به بیراهه نمی‌روی.

سرمشق‌ها و نمونه‌های دور و برت همه تمام شدنی‌اند و گذر زمان بهتر و بالاتر
از آن‌ها را معرفی می‌کند.

تو باید در پی کسی باشی ‌که هرگز تمام نشود، کهنه نگردد، بلکه تری و تازگی و
حقیقی بودنش هر روز، روشن‌تر از دیروز نمایان شود و کربلا بهترین نمونه برای
همیشه‌ انسان و همه‌ انسان‌هاست و حسین برترین اسوه و سرمشق.

او خود فرمود: «من برای شما بهترین سرمشق و نمونه‌ام» و مگر نه این‌که حسین(ع)
آیینه‌‌ تمام‌نمای پیامبر است و پیامبر بالاترین اسوه‌ حسنه؟!

حسین(ع)، همه را به خویش می‌خواند آن‌گاه که می‌فرماید: «هل من ناصر ینصرنی؛
آیا کسی هست یاری و همراهی‌ام کند؟»

بیایید همه‌ ما لبیک‌گوی آن حنجره خون فشان باشیم که لبیک به حسین، لبیک به
قرآن است.
در گذر زمان و در گردش مدام ماه، دوباره به ایستگاه محرم رسیده‌ایم. محرم فصل
رویش‌ها و ریزش‌هاست.

فصل صف‌آرایی تمام خوبی‌ها در مقابل همه‌ زشتی‌ها و پلیدی‌ها.

باز هم محرم و یک دنیا اشک و عشق و عبرت. باز هم کربلا و سرزمینی که تمام هستی
به گردش طواف می‌کنند و باز هم عاشورا و یک روز به وسعت تمام روزهای خدا.

به محرم که می‌رسی عاشورا را به یاد می‌آوری و حسین را، عباس را، اکبر را،
اصغر را، قاسم را و... زینب را.

به محرم که می‌رسی عطش را به یاد می‌آوری و رشادت را و شجاعت را و حمیت را و
ولایت‌مداری را و ایثار را و شهادت را و ... اسارت را.

به محرم که می‌رسی روزهایت را همسایه‌ شیرمردان میدان کربلا و شب‌هایت را در
کنار خیمه‌های ذکر و مناجات و دعا باش تا همیشه کربلایی باشی.

به محرم که می‌رسی، سوگوار عزیز فاطمه می‌شوی و سینه‌زن و زنجیرزن ثارالله و
اشک برگونه‌هایت پرپر می‌شود.

به خود ببال که خدا خیرخواه توست، که صادق آل محمد می‌فرماید:
«من اراد الله به الخیر فقذف فی قلبه حب الحسین وحب زیارته»
«هر کس خدا برایش خیر بخواهد محبت حسین و شوق زیارت او را در دلش می‌گذارد.»

به خود ببال که عاشق و شیفته‌ حسینی و عشق به حسین خیمه‌ همیشه افراشته در جان
توست، خیمه ای به وسعت همه‌ هستی، خیمه‌ای به بلندای همه‌ آسمان‌ها و
کهکشان‌ها، با خوانی گسترده از عطش که تشنگی بشریت را خاتمه خواهد داد. هرگز
مباد بی این عشق زندگی کنیم و بی این محبت بمیریم.
 
*عطر تربت کربلا بر دوش قلم‏هاى عاشورایى نشسته است تا بنویسند: لبیک یا حسین*
 
 
 

اين طالب و بدم مقتول بکربلا ؟

                 

براستي اين طالب و بدم مقتول بکربلا ؟

کجاست طالب خون مقتول کربلا ؟

کجاست منتقم فاطمه زهرا (س) ؟

کجاست انتقام گيرنده مظلوميت تمام مظلومان .

کجاست آن سايه اي مهرپروري که بر قلب عمه اش تسکين دهد و معجر بر سرش نهد؟

کجاست آن که پاي حرف هاي فاطمه حسين نشيند و او را عمه خطاب نمايد و صورت کوچکش داغ کبودي صورت مادر را برايش تازه کند ؟

کجاست آن که بي تابي هاي قلب سکينه از تأخير عمويش را آرام کند ؟

کجاست آنکه زنجير را از دست سيدالساجدين باز نمايد ؟

کجاست آنکه علم عمويش را بر دوش کشد ؟

و کجاست آنکه اشک هاي رباب را از چهره اش بزدايد و گلوي علي کوچکش را نوازش کند ؟

کجاست آنکه فرياد هل من ناصر ينصرني حسين را بي جواب نگذارد ؟

کجاست فرزند احمد و هم نام احمد ؟

کجاست که خارهاي به چشم ما رفته و قلب هاي ما از نيامدنش فشرده شده ؟

کجاست آنکه بر هر جا قدم گذارد اهالي آن جا را شيدا نمايد ؟

کجاست آنکه عشق با نامش معنا مي گيرد ؟

کجايي اي مولاي من که اين جا منتظري هست که انتظار بسيار برايش دردناک است .

به اميد ظهور

اللهم عجل لوليک الفرج

 

بدون شرح ...

 

 

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند .

یا ... رسد آدمی به جایی که بجز خودش نبیند .

گاهی بر سر دوراهی های زندگی می مانیم که کدام را انتخاب کنیم :

خود را یا خدا را ؟

خدایا میدانم به من اختیار انتخاب داده ای؛

ولی کمک کن از خودم بگذرم تا بتوانم به تو برسم.

خدایا من در خودم مانده ام ...

ماندنی که سرانجامش به تباهی میرسد ...

┘◄


خدایااااااااااااااا دست دلم را بگیر :(