می نویسیم چرا که بدون نوشتن درد بار غم های هزاران ساله از بین نخواهد رفت....
از مزایای زندگی در Cruel world اینه که می تونی تمام مشکلاتو گردنش بندازی...
آدمایی هستن که با تکون دادن انگشتشون به چیزایی می رسن که برای رسیدن بهشون داری سگ دو می زنی...
کی بود از انصاف داشت حرف می زد ؟
youre young your wild your free
you are F* Crazy...
معتبر تر از قسم خونی قسمی رو نمی شناسم .... با خونم قسم می خورم بهش می رسم...
این خط این نشون...
فردا دوباره یک شروع دیگه است....
Put my lil Red Party Dress On!
فقط با این تفاوت که به جای رد پارتی درس یک گونی زشتِ خاکستریه...
من از آدما متنفر نیستم :| فقط بعضیاشون نباید اصلا زنده باشن!
همون آدمایی که باید با چِیر پانچ این د ِ فِیس بِشَن !
به شدت اعتقاد دارم به این جمله : جوجه رو آخر پاییز می شمرن!
لازم به ذکره که گابلین تبدیل به Ashes شد و رفت :| علی موند و حوضش ... من و اون تاک و گریم ریپر و کیم سان موندیم و سه قسمت باقی مونده...
مارک گیتیس و استیون موفات هر چی گفتن قراره متعجب بشین تو این 3 قسمت فصل 4 گفتم چرت می گن....
نابود شدم :| بیچاره جانِ بدبخت....
Whats the F* use of that great Mind when you cant even save your Freinds...?
Im That Sad Girl that Lana sung About...
گاد پیلیز فراموش نکن پرامیستو! قول گرفتم ازت ...
Of Course Deity is on my side not on Park Jong Woons...
نمی شه برا منم یک گریم ریپر یا حداقل یک گابلین پیدا شه ؟:|
نیازمندیم....
* کافه چی دکمه برگشت رو بزن به روزای خوب کافه نادری.....
* بعضی ترک ها رو که می شنوی با خودت می گی " جانا سخن از زبان ما می گویی...."
اعصاب ندارمِ رضا از اون دسته است....
دلم یک سینمای خالی می خواهد
یک صندلی خالی
قهوه سرد در سرمای دندان شکن روزهای سرد دی تهران
یک نفر که حتی جای پای خالی اش روی برف ها خورشید را به خجالت می اندازد
یک شال گردن قرمز از آن ها که قشنگ تا روی پایت می رسند
و یک آهنگ قدیمی که کلمه هایش از بس خوانده ایشان از رنگ و رو افتاده اند
و کتابی که بدون قضاوت کنارت می نشیند....
دلم یک اتفاق خوب می خواهد
از جنس آن دسته اتفاق هایی که یکدفعه از پشت می آیند و با دست هایشان چشم هایت را می پوشانند
و با صدای گرمشان داد می زنند : حدس بزن من کیم؟!
دلم یک چتر گل می خواد با کمی باران لطفا!
"شفق "
این روزا هم می گذره.... تقابل عشق و عقل ؟ کاش فقط تقابل بود... درون من که دارن باهم می جنگن...
نمی دونم کدومشون پیروز می شه... امروز عشق برنده بود...چند ساعت بعدش عقل...
اما فقط جمع کردن جنازه ها از وسط میدون و پرستاری کردن از زخمی ها واسه من می مونه....
حتی تو سوریه هم آتش بس اعلام می کنن....
اما کیه که به حرف من گوش بده ؟
ویرایش نوشت : چیزی نمونده به 18 سالگی از وقتی تیکه تیکه خوندن یاد گرفتم 12 و 18 واسم سن های مهمی بودن خدا رو شکر 12 رو رد کردیم....دارم به 18 هم می رسم...
دست هایمان را در هم گره می زنیم و با قیافه ای به سان گربه شرک از خداوند تقاضای بهتر کردن زندگیمان را می کنیم باشد که جبران کنیم....
ویرایش نوشت بعدی :
언젠간 이 눈물이 멈추길
언젠간 이 어부미 걷이고
따스한 햇살이 이 눈물을 말려주길지친내 모습이
조금씩 지겨워지는 걸 느끼며
다 버리고 싶죠 힘들게 지겨 어던꿈을
가진 것보다는
부족한 겉이 너무 나도 많은게
느껴질 때마다
다리에 힘이 풀려서 나 주줘않죠
IU - Someday ( Dream High's OST )












RainDrop!