سالهاست که اینجا ننوشتم. انگار یه خونه خاک گرفته س‌ . نزدیک ۶ سال شد . من به آرزوم رسیدم با هم از ایران رفتیم. 

گاهی آرزوها چقدر قشنگترن از واقعیت .

چه سالهایی گذشت ، چه عشقی بود ...

الان که دارم مینویسم تو یه کشور دیگه تو یه خونه تنها نشستم و به گذشته ها فکر می کنم. رفته ایران هفته دیگه برمیگرده و منم که فکر می کنم این رفت و آمدای کلیشه ای بین ما هیچ وقت تموم نشد و کاش این آخرین دیدارای ما باشه و هیچ برگشتی نباشه برای این رفتن. 

الان که اینجارو میخونم می بینم از اون دختر شاد سطحی نگر اثری نیست و اینکه زندگی خیلی واقعی تر از توهمات اون سالهامه و من معنی درد و رنج رو توی این کوچ واقعا درک کردم

تمومش کن ته این جاده بسته س

تهش ماییم که قلبامون شکسته س

مگر به وهم آیی ...

مگر به وهم آیی ...

خسته ام 

از مرگ عزیزترینم تا چیزهای ریز روزمره که انگار مثل سوهان روحمو ساییده می کنن . حتی خوشحالیام باید با ناراحتی قاطی بشه .نمیرم دیگه نمایشگاه ATM . دبی به اندازه کافی اسمش و خاطراتش بد هست که نشه هیچ چیز بدی بهش اضافه بشه. خسته ام . خستگی که هیچ نشونه ای از گریه توش نیست . 

برای خانم اصلاحی که با خونه ی اجاره ای و ۳ تا بچه به خاطر مریضی از کار بیکار شد . برای آرش که توی ماشینم از سختی روزگارش های های گریه کرد . برای مرگ دایی نازنینم که وقتی فکر می کنم واسه همیشه از دستش دادم تنم میلرزه . برای گریه های پری ، برای سرنوشت علیرضا و وصال ، برای من که واسه پیشرفتم ، واسه خواسته هام همیشه جنگ اعصاب دارم ، برای روح خسته م که مدت هاست تنهایی می کشه و عشق از زندگیش کوله بار بسته

پ+: چقدر وقته که این وبلاگ خاک میخوره. چی شد که این فضاهای مجازی مسخره منو از نوشتن روزمرگی هام انداخت؟

 

نکته جالب تو حاشیه های توافق هسته ای ، اون دسته روشنفکر و تحصیلکرده با طرز فکر حاج عبدالعلی سفید کاسه _اون پیرمرده که اون سال کاندید ریاست جمهوری شده بود_ هستن. خبرنگار ازش میپرسه راهکار اصلیت برای تعامل با کشورهای خارجی و رفع چالش های بین المللی چیه؟ میگه ما با بدترین کشور رابطه برقرار مُکنِم اما چیزی بهشا نِمِدِم . همه چی میگیرم ازِشا . و هدفشم ارزونیه . میفرماید : گفتیم 50 % هر نرخی که هست باید بیاد پایین . هر چی هست . طلا باشه، جواهر باشه، نون باشه. هر چی که باشه +: به اینکه ظریف دولتمرد کشورمه افتخار می کنم به همون اندازه که از احمدی نژاد حس ننگ و خواری نصیبم شد

آنقدر از کودکی بکن نکن‌های بی‌ دلیل و بیجا شنیده ایم و آنقدر ما را با خودمان بیگانه بار آورده اند که در بزرگسالی‌ قادر نیستیم واقعیت خود را، همانی که هستیم را، صادقانه، و از صمیمِ قلب ، به دیگران نشان دهیم . شده ایم تمثالِ مجسمِ خشکسالی در یک سرزمینِ ممنوعه . آنقدر کوچه پس کوچه‌های تنگ و تاریک داریم که هم خودمان گم می‌شویم هم دیگران. ... چنان درگیرِ حفظِ اغراق آمیزِ ظواهر شده ایم که هیچ کس از خودش نمی‌پرسد این خود آزاری بی‌ انتهای جنون آمیز تا به کی‌ ؟ این ترسِ کشنده ی " از دست دادن‌های مکرّر" تا به کی‌ ؟؟

یک روز به خودت می آیی که دیگر زمانی برای کارهایی که همیشه می خواستی انجام بدهی، نداری

همین الان انجام‌اش بده! -

پائولو کوئیلو

فصل سوم عماد برمیگردد

شب خدافظی ، دیر وقت ، تو باغ سعید . من کنار تو ، علیرضا رو به روم ، اشکا روون . با صدای بلند داد میزدیم 3 تایی اینو میخوندیم . 

اونقده میریم که ساحل

از من و تو بشه غافل

قایقو با هم میرونیم

اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش

نه صدای مردمونش

نه غمش، نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش 

مث اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه

کسیم اینو ندونه 

زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا 

زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا ...

من هق هق ، تو منو گرفته بودی تو بغلت گریه . علیرضا منو نیگا میکرد با مهربونی، لباش میخندید چشاش گریه چه شبی بود. اون شب برای اولین بار باورم شد که تموم شده. عشقمون خیلی قشنگ بود . همه ی لحظاش خاطره بود . همه ش . حتی لحظه های انتظارشم ناب بود.

دلم تنگ شده ...

+: این روزا ، خوشیای پشت سر هم، جمعای دوستانه ی خوب، همه چی خوب فقط دلتنگی. . . تو یه شهریم ولی نمی بینیم همو . قول دادم به خودم وقتی رفتی و ندیده گرفتی همه چیزو، به خودم قول دادم اون روزا که همش گریه بود ، اون روزا که غرورم شکست ، اون روزی که تو فرودگاه گیج و مَنگ از گیت می رفتم طرف اطلاعات پرواز، داد میزدم پیجت کنن و اشک میریختم، داد میزدم من باید ببینمش و اشکام می ریخت. همه آدمای تو فرودگاه نگام میکردن ... اه باز گریه م گرفت ، هر بار که سالن پروازای خارجی و اون صحنه ها میاد تو ذهنم گریه م میگیره ... تموم شد دیگه .

+: سبک میشم اگه گریه کنم پیشت/ سبک میشم سرم باشه روی دوشت ... 

من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است

این برکه ی بی حوصله اندازه من نیست ...

11فرمان تلف‌کردن عمر - 12سال بروید مدرسه تا نفهمید چطوری بزرگ شدید. پشت کنکور، جلو کنکور و وسط کنکور بمانید تا تلف شوید. - عاشق شوید و خواستگاری کنید تا دوسال طول بکشد و دوسالش هم اینطوری بگذرد. یک‌سال افسردگی قبل ازدواج و یک‌سال افسردگی بعد از ازدواج بگیرید. - اگر ازدواج نکردید شبانه‌روزی بروید کافه تا عمر بگذرد. - اگر ازدواج خوبی داشتید و افسردگی نگرفتید پراید بخرید تا شب‌ها بروید مسافرکشی که چرخ زندگی‌تان بچرخد و بعد افسردگی بگیرید. - چندسال وقت بگذارید وام بگیرید. - چندسال تلف کنید وام را پس بدهید. -90درصد باقیمانده را در ترافیک تهران بریزید دور. -60درصد دیگر را در ترافیک جاده شمال خرج کنید. - خیلی سخت دنبال پول بدوید و دق کنید تا پیر شوید. - دودستی پولتان را بچسبید تا ورثه را دق‌مرگ کنید. - اگر وقت اضافه آوردید تلویزیون را روشن کنید و زل بزنید به جلو تا تمام شوید. پویا عالمی

اى يار دوردست كه دل مى برى هنوز چون آتش نهفته به خاكسترى هنوز سوداى دلنشين نخستين و آخرين! عمرم گذشت و توأم در سرى هنوز حسين منزوى +: تا ازین شهر نرم دلم آروم نمی گیره . میدونم ... +: خدایــــا میدونم که باهامی . دستمو بگیر

روح انسان کنه نیست که به یک جا بچسبد. پرنده است و می خواهد پرواز کند.
چه بهتر که بادبان برکشیم و سر در جهان نهیم تا این که چون درخت بنشینیم و در جایی ریشه کنیم.

به سوی آزادی - نیکوس کازانتزاکیس

زنان خام به طور ضمنی موافقت می کنند که " نادان " بمانند . زنانی که ساده لوح اند ، یا آنهایی که غرایزشان به شدت آسیب دیده، مثل گلها در جهت آفتاب می چرخند. آن وقت زن خام یا آسیب دیده ، به راحتی فریب وعده های تامین آسایش، خوشی فراوان و لذایذ مختلف را می خورد _چه این وعده ها مربوط به کسب وجهه بیشتر در چشم اعضای خانواده و دوستان باشد، جه وعده ی کسب امنیت بیشتر، عشق ابدی، ماجراجویی فراوان و یا رابطه جنسی پر حرارت .

+: زنانی که با گرگ ها می دوند - دکتر کلاریسا پینکو لا استس
+:فوق العاده س این کتاب . به همه ی دوستای خانمم پیشنهاد می کنم بخوننش.

خیلی صبرم زیاده ... خیــــلی دل تنگی داره خفه م می کنه ولی صدام در نمیاد ، ظاهرم که خندونِ همبشگی . . .

یه پیشنهاد کار ساختمونی بهم شده . میگم حالا بعدا مفصل در موردش صحبت می کنیم شاید در توانایی من نباشه. میگن اگه اون زهرا خانومیه که ما میشناسیم حتما .
+: شاادانم :))

+: کتاب رویای تبت رو هدیه گرفتم . فوق العاده بود این کتاب
"حال آدمی را داشتم که داخل بالونی بالا و بالاتر می رود و ممکن است با یک اتفاق ساده از آن بالا سقوط کند"

همیشه پا به پات میام توی دلتنگی

توی تنهایی

توی غمناکی

همیشه پا به پام بیا توی خوشبختی

توی رویاها 

تو بمون باهام . . .

توشبِ تاریکم تو صبحو کردی نقاشی

اگه یه وقت نبودی تو فردا چی ؟؟

دلم تنگ شده . . .

دلتنگم
بی سبب.
تو دلیل دلتنگیم نیستی.
دلیل هیچ دغدغه ای نیستی.
وقتی خودت هم نمی دانی اینجا چه کار می کنی.
نمی دانی باید بمانی یا نباشی.
نمی دانی وقتی کسی دوستت داشت،
به همین بی تفاوتی مزمنت هم عادت می کند.

داستان های با پایان باز را دوست ندارم.
اما وقتی ؛
آغاز وپایان،
مدام جا عوض می کنند.
و تو بی هیچ دلیلی به رفتن رضایت نمی دهی.
ماندنت هم دردی از کسی دوا نمی کند.
فقط تاثیر مسکن ها را کم می کند.
پس چرا دلتنگم؟
این قدر بی سبب.

+: نیلوفر لاری پور

و تمامِ این عشق به انتظار گذشت . به سفر . . . 

یکی از استادام امروز واسم پیغام گذاشته بوذ، دروغ گفتم اگه بگم خر کیف نشدم چون چند وقت اخیر به جز دو تا استادم 3-4 نفر که ازم 10-12 سال بزرگترن این کامنتارو بهم دادن . مشعوفم .

"فایل های پیوست یک مجموعه مقاله است. چند تا مقاله دیگه که بهش اضافه بشه شاید بدم چاپش کنن.
وقتی که کتاب های مورد علاقه شما رو توی فیس بوک مرور کردم کلی هیجان زده شدم.  بد نیست اگر فرصت کردید بخونیدشون، نظرتون رو بهم بگین.

آدم وقتی می بینه هنوز کسانی مانند شما وجود دارند تمام غروری که برای خودش در طی چند سال بنا کرده به یک آن از هم متلاشی می شه.

من چیزی به جز یک کلاس درس و یک تعداد دانشجو که تو هم جزوشون بودی چیزی یادم نیست. نمی دونم در ذهنت چی می گذره. اما همین قدر می دونم که این راهی که داری می ری درسته. بهش شک نکن. هر از چند گاهی بعضی ها بهت تلنگر می زنن. بهشون توجه نکن.

یاد یک شعر از مرحوم رضا بروسان افتادم

گفته بودند که دل دل نکنیم

تا که اندیشه باطل نکنیم

از کنار من و تو می گذرند

چشم ها را متمایل نکنیم

دو برابر شده زیبایی ما

دامن آینه را ول نکنیم

نا تمام است غزل می دانم

مصلحت بود که کامل نکنیم


دست آخر هم گفت :

یک چیزی می گم که تا آخر عمر یادت بمونه

بر پشت بام شب

خرگوش انقلابی دیوانه داد زد

یا مرگ یا هویج "


" از آدمای بزرگ مجسمه ساختیمو دورشون نرده کشیدیم ، اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه .
من این حرفارو باور کردم .
اصلا باور کردنی هست؟!  توانا بود هر که دانا بود ؟! واقعاً ؟! "

+: شبهای روشن - فرزاد موتمن


جوری رفتار می کنی
انگار که هرگز نرفته بودی
مثل یک پرنده
هر جا که دلت خواست پرواز می کنی
جوری رفتار می کنم
انگار که هنوز نرفته ای
مثل یک حشره ی کوچک
گوشه‌ای کز می‌کنم
و حواسم به عنکبوتِ بزرگ و سیاهی است
که گوشه ی سقف
سیاه‌ترین تار دنیا را تنیده
تا به محضِ رفتنِ تو
مرا در خود ببلعد 

نیکی‌ فیروزکوهی

راز شب‌های بی قراری‌ام سکوت دوستت دارم بود

سکوتی رازآلود؛ 
که هر شبم بود ... 
که هر روزم بود ...

حافظ ایمانے

آسمون که یک زمون دل عاشقا رو می شکــست

چی شده که اومده من و تو رو داده دست به دست

اگه که سرده هوا نگاهِ تو آتیشم شده

نفست پیرهنِ تن واسه دلِ عاشقم شده

+: یعنی هر کی این آهنگ شماعی زاده رو گوش داده باشه میفهمه من چقد خلم الان :))))))))))))

+:از خونه ی ما ناامیدی ها سفر کرده / گویا دعاهای منِ خسته اثر کرده

+:دو تا احمقِ خووووووووووووووب هستیم ما دو تا. خدا صبر کرده بود تو یه پکیج جمعش کنه بدَش به من :*

نبودنت یک درده بودنت هزار تا . . .

+: نه دیگه بی انصافی نباشه بر عکسش :))))

الهی غرورت حریم خونه باشه . . .

کجایی؟

چهارراه فرامرز

منم چهارراه فرامرزم . کجا میری؟ 

میریم مطالباتمونو بگیریم با احمد

منم باهاتون میام

اکی

2 دقیقه بعد ، احمد میگه موهاشو کوتاه کرده ، چه خوب شدی .

دوباره 

موهاشو کوتاه کرده بی ذوقِ خر

حامد : ئهههه موهاتو کوتاه کردی ...

بله کوتاه کردم

احمد : استخر بودی ؟

آره 

حامد : ئههه استخر بودی؟

...

احمد پیاده میشه.

چه خبر ؟

هیچی

تو چه خبر

هیچی

میگم چرا ناراحتی ؟

ناراحت نیستم . خسته ام . اثاث کشی داشتیم امروز. فردا چک دارم پولام دست مردمه

اثاث کشی ؟ کــــــِی ؟ چرا نگفتی ؟؟

نگفتم ؟!! خب حرف نزدیم با هم . تلفنشو جواب میده . . .

تو اصلا دلت نمیخواد با من حرف بزنی 

این چه حرفیـــــه؟؟ با قیافه ی حق به جانب.خوشگل شدی ( تازه بعد نیم ساعت ) :|

انگشترشو از تو کیفم در میارم بهش میدم، میگیره دستش می کنه

بیشعوری

چرا عزیزم ؟

تشکر کن ، خوشحال شو ، قرار نبوده پس بدم بهت ، خسیس

آها نه خب کم بود تو دستم ، مث معلولا شده بودم گرفتم سریع رفع معلولیت شه. اون که اندازه دست تو نیست عزیزم . میخرم یکی واست

میریم یکی دو جا با هم . دوباره دنبال احمد

دیر اومد ، حامد عصباااانی ، میگم از عصبانیت میترسم. اصلا قیافه ش عوضم نمیشه ، یکم دری وری بار احمد می کنه فقط . احمد که سوار شد شروع کرد داد و بیداد کردن سرش، روسی حرف میزدن با هم . 

خیلی بیشعورین بچه ها منم بفهمم.

اصلا توجه نمی کنه ادامه داد و بیداد . نزدیک ماشین منیم . 

عوضیا منم بفهمم 

بازم ذره ای توجه نمی کنن. 

نگه میداره ، عزیزم ببخشید تو رو خدا نباید می شنیدی ، مردونه بود .

مهم نیست . یه جوری فحش میدادین منم لذت ببرم :))

دستمو میگیره ، عزیزم ناراحت نشی تو رو خدا شرمنده ام . 

اشکالی نداره. پیاده شدم.

+: خب به سلامتی خونه رودکی رو پس داد, رفتن خیام. اونجا باباش اینا تو طبقه بالاش هستن.

+: از عصبانیش میترسم واقعاً

+: خوشحال نیستم . عاشقشم ولی آرامش نداریم . کاش همه چی خوب شه

+: عوضیا کار یاد گرفتن هر وقت نمیخوان من چیزیو بفهمم میزنن کانال عربی و هندی و روسی. خوشبختانه سروشم مث منه . مهم مکالمات این دو تا با هم دیگه س :)))


زندگی٬ مرگ ِ مغزی ِ حتمی ست 
عشق یعنی دوباره برگردم
خنده دار است زندگی بی تو
عشق یعنی که گریه می کردم

فلسفه٬ یک تلاش ِ بیهوده ست
اتفاق از نگاه می افتد
چشم ِ تو انتهای ِ اشراق است
سهروردی به راه می افتد

محسن امیری مقدم