بودنــت را ﺩﻭﺳتــــ ﺩﺍﺭﻡ ...

❣🌹بودنــت را ﺩﻭﺳتــــ ﺩﺍﺭﻡ ...
❣🌹ﺣﻀﻮﺭتــــ ﺑـﻪ ﻫــﺮ ﺷﮑﻠﯽ
❣🌹 ﺩﺭ ﮐـﻨﺎﺭﻡ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ...

❣🌹ﻭ ﺣﺎﻝ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﻣﯿﭽﺸﻢ ...
❣🌹آﺭﺍﻡ ...آﺭﺍﻡ ...


آخرین ترانه

فاش کردی رازِ دل، حالا که وقتِ رفتن است/
راهیِ راهی شدی، یا سوختن است یا ساختن است/

یارِ دل خونم شدی در لحظه های آخرم/
دردِ شیرینم شدی، فرهادت بی جان و تن است/

هر دم که تیر نگاهت چشم غیری را زَنَد/
در رُخم چینِ عذاب است، در دلم خون گشتن است/

وای از آن روز سیاه، سفید بگردی بهرِ غیر/
سازِ مرگم می زنم،  دل مملؤ از نواختن است/

تمام طعمِ لبت، اگر نصیب غیر شد/
تاوان تعلّل است، یا شاید از دل بستن است/

در و دیوارِ سرا، هر نقطه از این کوچه ها/
این عشقِ ما را شاهد است، این من و ما را کُشتن است/

راه پر پیچ و خمِ "10 ساله" به پایان رسید/
می روی و می روم، سهم ما پایان یافتن است...!/

بردی و بردم ز تو دل روزی اما آن چه سود؟/
رغم این دلبری ها، سرانجامِ ما باختن است!/

این هزار و یک شبم با گریه به پایان رسید/
یعنی شهرزادم برفت؟اکنون وقت خُفتن است؟/

هر چه از این دلِ خون بر تو بگویم بیش نیست/
من اما دردی ام که زبان فارغ ز گفتن است!/

یاد آن شبی بخیر در بوسه هایت سوختم /
زین پس از فرط غم چشم و دلم در سوختن است/

'بازِ' بیچاره بمیرد در همین زندان، چون/
پشت سر آشفتن است و پیش رو افروختن است/

ادریس باز

چه میخواهم؟

 


مي پرسي چه ميخواهم؟
برايم دشوار است،که تنها آهوي دشت قلبم را به گرگ هايي که خود را انسان مي نمايانند واگذار کنم. از محدوده ي قلبم خارج نشو؛ نه که زنداني من باشي ،بلکه تنها مالک دشت وسيع احساسات قلبي ام باش.
کمي با تأمل بنگر ... شايد بفهمي چه مي خواهم ...
من ساکن بيابان تنهايي خويشم و تو .... تويي که يادت در قلبم و خودت در روياهايم هستي ... مرزبانان بي رحم تقدير قلبم را دور از وجودت نگه ميدارند...
هر از گاهي بيابان گرم و خشک و سوزان خود را به هواي ديدن چند لحظه خاک دلنشين قلب پاکِ تو رها مي کنم، همين هم براي من کافيست ... .
بوي خوش خاک قلبت مايه ي زندگيِ من است و تا زماني که در نزديکي ام باشد نفس مي کشم؛ سخت است نفس کشيدن در بياباني لبريز از تنهايي ؛ قلبم که جز هواي تو، چيزي براي تنفس ندارد...
گاهي اوقات به لبه ي پرتگاه مرگ هم مي رسم، اما چه فايده! حتي مرگ هم نمي خواهد از اين بيابان بي پايان و ظالمِ حقيقت قلبم، رهايي ام بخشد؛ و هر بار اميدي پوچ به من مي دمد !!!
اينجا همه چيز معناي سوختن مي دهد، معناي بي تو بودن، معناي پروانه اي که به دور شمعي نه، بلکه در انتظار شمعي سوخت؛ شمعي که احساس مي کند تمام وجودش را فرا گرفته اما تا به او ميرسد خاموش مي شود و اين حقيقت دردناک و بي انکار را باز تکرار مي کند، تــنـــــــــــهايــــــي!
شايد اگر مشتي از خاک قلبت را داشتم، نيازي به قلم و کاغذ نبود، نه شمعي بود، نه رويايي ميديدم، نه آهو و دشت و بياباني ترسيم ميکردم، زيرا اگر مشتي از خاک قلبت را داشتم، تو را هم داشتم، هر تکه از قلبت مشتي خاک است، و مي دانم هرگز آن را نخواهم داشت، حتي اگر تو را هزار بار ديگر در هزاران قالب بنوازم ... و خود را هزاران بار ديگر تنها ترسيم کنم ... و بدان بي تو در شب هايي که انسان هاي ديگر به آن روز مي گويند سايه اي تاريک بر روحم غالب شده است ... !!!
" نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم / ليك اينک با جوانان ناز کن با ما چرا " 

رقص کوردیی...



فلسفه رقص کوردی به روایت دیاکونوف ( کتاب تاریخ ماد )

*در سال 612 قبل از میلاد ، امپراتوری ماد به رهبری هوخشتره ، نینوا را از تسخیر آشوریان که برای مادها همیشه دردسر ساز بودند ، درآورد و امپراتوری خود را گسترش داد ..
پس از اتمام جنگ ، پادشاه ماد ( هوخشتره ) از فرماندهان خود خواست چگونگی جنگ را برای وی به صورت پانتومیم شرح دهند ..
*چون بردن سلاح به کاخ پادشاهی ممنوع بود ، برای تشریح جنگ فرمانده اول به جای شمشیر ، از دستمال قرمز رنگی استفاده کرد و چگونگی جنگ را برای پادشاه تشریح کرد ..
*فرمانده اول که همان ( چوپی کیش ) نام گرفت ، دست تمام سربازان خود را گرفت که نماد همبستگی و وفاداری سربازانش به همدیگر است ..
*نخست با رقصی آهسته که امروزه آن را ( گه ریان ) مینامند ، شروع کرد و این یعنی ما جنگ را آهسته شروع کردیم ..
*سپس با ( هه لگرتن ) ریتم رقص را تند تر نمود و این یعنی که ما سریعا به سمت دشمن حمله بردیم ..
در میان رقص که حماسی ترین رقص تاریخ است ، چندین نوع دیگر وجود دارد از جمله (سه پا ) که یک پا به عقب رفته و سریعا دو پا به جلو برداشته میشود و به این معناست که اگر ما در جنگ یک قدم ، عقب نشینی کردیم ، در نهایت سریعا دو قدم به جلو رفتیم ..

*همچنین نوعی دیگربه نام (شه لان شه لان ) در میان رقص کوردی وجود دارد که چوپی کیش پای راستش میلنگد ولی سپس به یکباره رقص را تند مینماید و این یعنی اگر در جنگ زخمی شدیم ، خیلی زود بهبود یافتیم و باز به سوی دشمن هجوم بردیم ..

*هوخشتره پادشاه امپراتوری ماد ، فرمان داد که این آیین را در همه ی مراسم ها به ویژه بعد از فتوحات و شادیها به کار بندند تا حماسه ی جنگ و پیروزی امپراتوری ماد ، بر دشمنان فراموش نشود...


پرتویی تاریک در خواب

زنگ آخر بود و داشتم از مدرسه به طرف ترمینال می رفتم. سوار یه مینی بوس قرمز رنگ شدم؛ کیفم رو گذاشتم رو دومین صندلی دونفره و رفتم بیرون. وقتی دوباره برگشتم تو مینی بوس ، دیدم با دوستش اونجان و همون جایی نشستن که کیفم رو گذاشته بودم... انقد از این مسئله متعجب شدم که بدون به یادآوری کیفم که هنوز اونجا بود، رفتم و روی چهارمین صندلی دونفره نشستم که معذبشون نکنم. هنوز کسی نیومده بود، به آینه جلوی راننده که نگاه ميكردم،چشم و ابروش رو میدیدم دلم بدجور می‌لرزید؛ چند نفری سوار شدن و من با اون شرمی که داشتم گهگاهی به پیشونی و چشماش که از آینه ی جلوی راننده دیده میشد،نگاه ميكردم. تازه یادم افتاد که کیفم نیستش،با صدای کمی با خودم گفتم؛من کیف نداشتم؟...فکر کنم شنید آخه برگشت طرفم و گفت:فک کنم دنبال این باشی! گفتم:بله،مرسی! جای خودکارام توی کیفم خیلی پر شده بود،نگاهش که کردم،دیدم همشون مال من نیستن،یکیشون از دستم افتاد کف ماشین و اون برگشت بَرِشداشت؛نمیدونم چرا اینکارو کرده بود ولی اونا مال خودش بودن! وقتی داشتم بهش برمیگردوندم و میدادم دستش،دستم رو لمس کرد،قند تو دلم آب شد. خودکار بعدی رو که دادم،بازم همون کارو کرد و گفت:نمیدونم چرا ولی خیلی دوست دارم دستاتو بگیرم! تعجب کل وجودمو گرفته بود!... دستش رو آروم گرفتم ولی خجالت کشیدم و زود رهاش کردم! رفتم رو سومین تک صندلی نشستم،به جشماش خیره شده بودم، انگار میدونست میخوام چی بگم واسه همین گفت:باور کن خیلی دوستت دارم فقط نمیخوام بهت وابسته شم!.... و من ساده لوح بازم باور کردم .. تو تمام مسیر چشمم به چشماش بود و دلم توی سینه تند تند می تپید! نمی دونم چرا ولی خیلی نگزان بودم، نمیدونم مسیرمون کی تموم شد ولی وقتی از خواب بیدار شدم همون حس نگرانی و خوشحالی رو داشتم، حتي قلبم هم تندتند میزد؛اما بااین تفاوت که فهمیدم اون نه هیچوقت دستم رو گرفته بود، نه هیچوقت گفته بود دوستم داره! ولی کماکان این قلبم بود که تندتند می زد، اگه میدونستم اینا همش یه خوابه، محال بود که دستش رو رها کنم، تا اگر توی دنیای واقعی مال من نیست،توی رویا مال من باشه اما جدا از همه اونا... الان قاطع تر از همیشه میتونم بگم که خیلی دوستش دارم...بیشتر از اونی که بتونه هضمش کنه! اردیبهشت92

دانلود و متن آهنگ نگو بدرود از گوگوش

منو از من نرنجونم

از این دنیا نترسونم

تمام دلخوشی هامو به آغوش تو مدیونم

اگه دلسوخته ای عاشق مثل برگی نسوزونم

منو دریاب که دلتنگم

مدارا کن که ویرونم

نیاد روزی که کم باشم از این دو سایه رو دیوار

به این زودی نگو دیره منو دست خدا نسپار

یه جایی توی قلبت هست

که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره

به این زودی نگو بدرود

پر از احساس آزادی

نشسته کنج زندونم

یه بغض کهنه که انگارمیون ابر و بارونم

وجودم بی تو یخ بسته بتاب، سردم ، زمستونم

منو مثل همون روزها

با آغوشت بپوشونم

یه جایی توی قلبت هست

که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره

به این زودی نگو بدرود

یه جایی توی قلبت هست

که روزی خونه ی من بود

به این زودی نگو دیره

به این زودی نگو بدرود

Nagoo Bedrood

هیچ کس

بگذار که تنها باشم

من کسی را نمی خواهم

که روزی جانم

و روز دیگر بی جانم کند

بگذار تنها باشم

من درد دلهایم را بی چشم داشتی

با اشک هایم

در میان می‌گذارم

نمیخواهم چشمانم شوی

و از سنگینی اشکهایم

گله و چشم داشتی داشته باشی

بگذار تنها باشم

که شب هایم بی کسی ها را

و دلم بی دلداری را سالهاست

برو و بگذار که سحری غرق غم سفر تو نباشد

برو بگذار ناپیدا و ویران باشم

من خود را از تو نمی خواهم

نمی خواهم روزی از این حقیر

بخشایشی بخواهی

من توجیه،منطق،فلسفه و دلیل ها را

از تو باور ندارم

من تنها تو را

و بی هیچ باور دارم

اما بگذار که تنها باشم

بگذار که بدانم من کیستم

و باورهایم؟

و بگداز سکوتم

با تو بودن یا بی تو بودن

باوفا بودنت یا نبودنت را فریاد کند

با تو …

حس قشنگی است درآغوش تو بودن
به چشمان پرمهرت خیره شدن
و غرق شدن دردریای طوفانی چشمانت که راز قلب خویش راصدا میکرد
و رسیدن به اعماق قلب زیبایت
و یکسان شدن ضربان قلب هایمان
گوش کن
این آهنگ قلب من است که با آهنگ قلب تو یکی شده است
و هر لحظه در دلم فریاد میزند
تمام هستی ام از آن توست ، بدون تو مرگ را خواهم
عشق مهربانم
با تمام وجودم دوستت دارم

سوووووووووووووووز عاشقانه

فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است ، چشمانم غرق در اشکهایم شده ….

دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ….

همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد…

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم…

این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ….

دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام….

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم….

دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟

در حسرت یک لحظه آرامشم ، دلم میخواهد برای یک بار هم که شده شبی را بی فکر و خیال بخوابم…

تو هم مثل همه ، هیچ فرقی نداشتی ، هیچ خاطره ی خوبی برایم جا نگذاشتی ،حالا که رفتی ، تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتی….

گرچه از همان روز اول میخواستمت ، گرچه برایم دنیایی بودی و هنوز هم گهگاهی میخواهمت ، اما دیگر مهم نیست بودنت ، چه فرقی میکند بودن یا نبودنت؟

سوز عشق تو هنوز هم چهره ام را پریشان کرده ، دلم اینجا تک و تنها راهش را گم کرده ، این شعر را برای تو نوشتم بی پرده ، هنوز هم دلت نیامده و خیالت ، خیال مرا پریشان کرده …

تفاوت زن ایرانی قدیم با زن ایرانی جدید!!!!

زن ایرانی قدیم: به آهستگی از خواب بیدار می‌شود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع کند



زن ایرانی جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده.................
ادامه نوشته