کدام؟؟؟!!!

آدمها هرچقدر بزرگتر میشوند
دلشان بیشتر بغل میخواهد
حتى بیشتر از وقتى که کودک بودند !

حوالی رویاهایم که قدم میزنم میبینم خیابان را
با بوی باران دوست دارم
و خودم را با بوی تو...

دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم
در عصری مهربان تر و شاعرانه تر
عصری که عطر کتاب
دلم می خواست دلبرم بودی
در روزگار شارل آیزنهاور
ژولیت گریکو
پل الوار
پابلو نرودا
چاپلین
سید درویش و نجیب الریحانی
دلم می خواست شبی
با تو در فلورانس شام می خوردم
آن جا که تندیس های میکل انژ
هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند
دلم می خواست تو را
در عصر شمع دوست می داشتم
در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی
و نامه های نوشته شده با پر
و پیراهن های تافته ی رنگارنگ
نه در عصر دیسکو
ماشین های فراری و شلوارهای جین
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری که از آن نقاشان بود
عاشقان
شاعران
و دیوانگان !
دلم می خواست تو با من بودی
در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ، ستم نبود !
ولی افسوس
ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را جستجو می کنیم

کل دنیا هم بگویند دوستم دارند ...
فایده ندارد !!!
چه غوغایی می کند ...
روحم را تازه می کند !!!

پنج وارونه چه معنا دارد؟!
من به او خندیدم،
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم!
باز هم خندیدم…
گفت:
دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید،
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعد ها
وقتی
سقف کوتاه دلت می لرزد ،
بی گمان می فهمی ، پنج وارونه چه معنا دارد…
“سهراب سپهری“
همیشه وقتی یکی ازم میپرسید چند تا دوسم داری
یه عدد بزرگ میگفتم... .
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری
گفتم: یکی!!! میدونی چرا؟
چون قویترین و بزرگترین عددیه که میشناسم... .
دقت کردی که قشنگترین و عزیزترین
چیزای دنیا همیشه یکی هستن؟؟؟
ماه یکیه... .
خورشید یکیه... .
زمین یکیه... .
خدا یکیه... .
مادر یکیه... .
پدر یکیه... .
تو هم یکی هستی... .
وسعت عشق من به تو هم یکیه... .
پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم

مـَن ♥خـدایی♥ دارم، که دَر این نـَزدیکیســـتـــــــ…
گاهگاهی سُخـَنی میگـویـَد با دِل کـُوچـَک مـَن...
او هَمه دَرد مَرا میدانـَد...
♥خـــــدا ♥دَر هَمه جا یاد مَن استــــ...
او ♥خـــدایست♥ که همواره مَرا میخواهَد....


جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی آمد و گفت :
سـه قفل در زندگی ام وجود دارد
و سـه کلید از شما میخواهم.
قفل اول اینست کــه دوست دارم
یک ازدواج سالم داشته باشم.
قفل دوم اینکــه دوست دارم
کارم برکت داشته باشد.
قفل سوم اینکــه دوست دارم
عاقبت بخیر شوم.
شیخ فرمود :
برای قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.
برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض کرد: سـه قفل با یک کلید ؟!
شیخ فرمود : نماز اول وقت « شاه کلید » است !

