٢٩اسفند١٣٩٥
دل آشوب بودم دلم گرفته بود،توام يجوري بودي
ازم پرسيدي چرا دلم گرفته
بهت گفتم:حس ميكنم قراره يه اتفاقي بيوفته،يه اتفاق غيرمنتظره...
سكوت كردي...پرسيدم:چيشد؟! گفتي هيچي داشتم به تو فكر ميكردم ..
پرسيدم به چيه من فكر ميكردي ؟!. جواب دادي:به حالي كه الان نبايد داشته باشي و داري تو كنار من فقط بايد بخندي ...
از اون حالا دارم كه نبايد داسته باشم و تو هيچي جز خودت مهم نبوده واست و نيست....